من و دلنوشته هام

14 اشتباهی که نباید در مد انجام داد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

رنگ بیش از حد
 استفاده از رنگ های زیاد باعث می شود که توجه دیگران نسبت به شما جلب شود البته نه توجهی که منجر به قرار ملاقات شود. سعی کنید در لباس هایتان بیش از 3 رنگ استفاده نکنید و تا آنجا که می توانید پوشش خود را ساده نگه دارید.
سعی کنید از مکمل های رنگی استفاده کنید. رنگهایی که متضاد یکدیگر هستند تکمیل کننده هم نیز باشند (مثلا بنفش و زرد یا آبی و نارنجی) رنگ هایی که به هم نزدیک می باشند به نام رنگ های "هم خانواده" شناخته می شوند. (مثل زرد و نارنجی) زمانی که می خواهید لباس بپوشید باید سعی کنید که از رنگ های متضاد و یا رنگ های هم خانواده استفاده کنید. اگر لباس هایتان روشن هستند باید کفش هایتان نیز روشن باشند ولی اگر لباس های تیره بر تن می کنید کفش شما نیز باید تیره باشد.


2- طرح بیش از اندازه  
  همانطور که در مقاله قبلی هم خواندید برای ست کردن رنگ و طرح پارچه باید از لباس هایی استفاده کنید که بیش از 3 طرح نداشته باشند. بهتر است لباس شما دارای یک یا دو طرح متنوع تک رنگ باشد.البته پیشنهاد ما این است که از لباس هایی استفاده کنید که تنها دارای یک طرح معین می باشند (مثلا دارای گل های ساده سفید رنگ باشند و یا در پشت آنها مارک کوچکی باشد) و همیشه همان را بر تن کنید.    


3- پارچه اضافی
برخی از افراد تصور می کنند که هر پارچه مختص طبقه خاصی از افراد اجتماع است. معمولا ابریشم از کتان رسمی تر است. و پارچه لینن نیز از دور داد می زند که با مخمل متفاوت است! چرم هم همیشه خیلی مردانه تر از فاستونی است. برای اینکه در میان این همه پارچه های مختلف به دام نیفتید می توانید لباس های تابستانی و زمستانی خود را از هم جدا کنید. لباس های زمستانی معمولا کلفت تر، سنگین تر و زبر تر هستند. پارچه های تابستانی نیز از الیاف طبیعی درست شده و بسیار نازک و خنک هستند. آنها را از هم دور نگه دارید تا دچار اشتباه نشوید.    

4- لباس های لکه دار
بهتر است از لباس های لکه دار پیش از اینکه روی آب را به خود ببینند در زیر سایر لباس ها استفاده کنید. بهتر است هر روز زمانی را به این کار اختصاص دهید که لباس های خود را برای وجود لکه وارسی کنید. به علاوه زمانی که آنها را شستید باز هم نگاه دوباره ای داشته باشید تا مبادا لکه ای از چشم شما دور نمانده باشد.    


5- لباس فصل دیگری را پوشیدن
 اگر شما در جایی زندگی می کنید که دارای آب و هوای گرم است، خوش شانس هستید. لباس های شما باید مختص یک فصل (بهار/تابستان) باشد. اما اگر مانند بسیاری از افراد در جایی زندگی می کنید که دارای آب و هوای متنوعی است باید در کمد لباس های خود جایی را برای ذخیره لباس هایی که به درد فصل حاضر نمی خورند باز کنید. همانطور که از قدیم گفته اند "از دل برود هر آنچه از دیده برفت." هر چه که آن پیراهن های لینن را از کت های پشمی دور تر نگه دارید خیلی کمتر اتفاق می افتد که آنها را به طور اتفاقی با هم ست کنید.    


6- شلوارهای خیلی بلند یا خیلی کوتاه
حتی اگر از سایز خودتان مطمئن هستید اما باز هم شلوارهایتان را پیش از خرید یکبار پرو کنید. سایز لباس هایی که دارای مارک های متفاوتی می باشند مختلف است. و همیشه این قوانین را نیز به خاطر داشته باشید: شلوارهای ارتشی و پارچه ای باید تا بالای پاشنه کفش شما بیایند. شلوارهای جین می توانند تا انتهای پاشنه کفش نیز کشیده شوند. قد هر شلواری که بیش از این اندازه باشد برای شما بلند است. زمانی که راه می روید شلوار شما نباید آنقدر کوتاه باشد که جوراب هایتان از زیر آن معلوم شود. زمانی که می نشینید شلوار شما نباید بیش از چند سانت به بالای جورابتان رود.      


7- شلوارهایی که بالا می ایستند
 اگر شما دارای کمر باریکی هستید (پاهای بلند اما کمر کوچکی دارید) از شلوارهای جین و ارتشی استفاده کنید که جیب آن در جلو قرار داشته باشد و نه در طرفین. یک حقه دیگری که در این جا می توانید به کار ببرید این است که شلواری خریداری کنید که بزرگتر از سایز شما باشد. این کار باعث می شود که اندام شما پرتر جلوه کند، همچنین قد شلوار نیز بلند تر شده و پاهای شما را ناقص جلوه نمی دهد.  


8- تی شرت هایی که خیلی بلند و یا کوتاه هستند
 اگر تی شرت شما خیلی بلند است نباید آنرا هیچ گاه داخل شلوار خود کنید. بر روی این مطلب تاکید داریم. تی شرت باید کمی پایین تر از ناف شما قرار گیرید. هر چیزی که از این مقدار پایین تر باشد بلند است و اگر بالاتر بایستد برایتان کوتاه است. باید مارکی را پیدا کنید که سایز هایش متناسب با اندام شما باشد.    


9- تی شرت های "شلوغ"
 از تی شرت های تک رنگ استفاده کنید و از پوشیدن لباس های پر زرق و برق، دارای لگو و کلمات ناپسند به شدت پرهیز کنید. تی شرت های ساده خیلی راحت تر با پلوور و ژاکتهای مختلف ست می شوند.  


10- لباس های چروک
 چاره کار شما بسیار ساده است: باید یک اتو و میز آنرا خریداری کنید. اما اگر در حال مسافرت هستید می توانید بر روی محل چروکیدگی کمی آب بریزید و سپس سشوار را بر روی آن بگیرید و با دست محل مورد نظر را صاف کنید. با این کار لباس شما از آن چروکیدگی در می آید. علاوه بر این من آقایونی را دیدیم که این کار را به راحتی در دستشویی های عمومی با دست خشک کن ها انجام می دهند! شاید کار خوبی نباشد اما جواب می دهد.  


11- کراواتی که درست بسته نشده
کراوات باید تا روی سگک کمربند شما پایین بیاید و بر روی گره آن نیز باید یک فرو رفتگی محسوسی دیده شود. برای اینکه شاهد این فرورفتگی باشید باید زمانیکه در حال بستن گره کراوات هستید انگشت اشاره خود را در زیر ان قرار دهید و قبل از محکم کردن گره انگشت خود را از زیر آن به آرامی در بیاورید.


 12- صندل با جوراب
برای مبتدی ها بهتر است که اصلا فکر جوراب پوشیدن را از سر بیرون کنند. اما اگر پوشیدن جوراب اجباری است پیشنهاد می کنیم از جوراب هایی استفاده کنید که اندازه آنها فقط تا قوزک پا است و آنها را با اسنیکرهای نخی و یا کفش های پارچه ای ست کنید.  


13- زمان اصلاح صورت نقطه ای را جا بگذارید
 بعد از اصلاح کردن از ژل پاک کننده استفاده کنید تا بتوانید تمام پوست صورت خود را ببینید. همچنین می توانید یک آینه دستی تهیه کنید تا صورت خود را از نزدیک تر ببینید و اگر جایی اصلاح نکرده باقی مانده بود آنرا راحت تر پیدا کنید.  


14- موهای وسط ابرو
یکبار در هفته موهای وسط ابروهای خود را بردارید یا آنها را شیو کنید. البته می توانید به سراغ لیزر بروید تا برای همیشه از شر آنها خلاص شوید. با یک یا دو جلسه میتوانید تمام آنها را از بین ببرید


 
 
زندگی بهتر از این نمیشه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
 

زندگی یعنی همین دیگه

 

یعنی اینکه وقتی همسرت و دخترک یه ساعت زودتر از تو میرن توی رختخواب و تو بعد از انجام یه سری کارهای مورد علاقه ات به مدت یه  ساعت

 

بری بالاسر دخترکت که فکر میکنی خوابه و مثل هرشب ببوسیش و آروم توی گوشش بگی دوستش داری و دخترک دستاش رو حلقه کنه دور گردنت و بگه من عاشقتم

 

یعنی اینکه بعدش بیایی سرت رو بذاری روی سینه همسرت که فکر میکنی خوابه و کنار گوشش رو آروم ببوسی و بگی دوستش داری و بشنوی که یه صدای نرم و مهربون جواب میده عاشقتم


 
 
ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
 

فردا صبح اول وقت بدو بدو خودت رو به شعبه طالقانی میرسونی به امید اینکه مدارکت رو طبق قولی که بهت دادند آماده کرده باشن و تو تحویلشون بگیری و بری کوهسار ثبت نامت رو انجام بدی

 

دوباره همه اون مراحل شماره گرفتن و توی صف ایستادن و کتک خوردن یه نفر توسط بادی گارد دم در و لای در موندنها رو طی میکنی و میچپی توی ساختمون و دوباره سه طبقه رو بدو بدو میری بالا و دوباره همون صف کذایی جلوی خانم روسری سفید و رد میکنی و میرسی به میز همون خانمی که اسمش رو یادداشت کرده بودی و امروز باید مدارکت رو پس میداد

 

ولی....

 

اون خانم پشت میزش نیست از میز بغلی سوال میکنی میگه تا یه ربع پیش بوده بعد رفته مرکز !!!!!!!!! میپرسی در غیاب ایشون کی کارهاش رو انجام میده اصلا کی برمیگرده؟ با جواب سربالا مواجه میشی

 

بهش توضیح میدی که چه مشکلی برات پیش اومده و برای چی سراغ این خانم رو میگیری وفقط چند ساعت فرصت داری  ایشون طبق معمول هرروز که هرکدومشون به بن بست میخورند تو رو ارجاع میدن به اون خانم روسری سفید همین کار رو باهات میکنه

 

دوباره میایی یه نیم ساعتی توی صف منتظرین خانم روسری سفید می ایستی و دوباره بهش یادآوری میکنی که قرار بود امروز به نامه درخواست جواب بدهند ایشون در کمال خونگرمی!!!!! میگه مگه کارشناسهای ( معنی کارشناس رو هم فهمیدیم) من بیکارند میخواستی حواست رو جمع کنی که دیگه آمپرت میره بالا که ای بابا مگه من مقصر هستم کارشناسهای شما باید متوجه عدم تطابق کد قبولی من میشدند ضمنا خود شما دیروز به من گفتین الان وقت نداریم و درخواست بنویس فردا صبح نامه ات آماده است و .... میگی من فقط تا ظهر وقت دارم وگرنه تمام زحماتم هدر میره

 

دوباره یه نامه مسخره میده دستت و یکی دیگه از کارشناسها رو معرفی میکنه ولی تاکید میکنه که اگه سرشون خلوت بود کارت رو انجام میدن ها ( این یعنی دلسوزی یک آدم فرهنگی و دانشگاهی در قبال مشکل یک دانشجو)

 

میری سروقت اون آدمی که معرفی اش کرده دوباره از اول همه چیز رو توضیح میدی البته ایشون سرشون توی کار خودشونه هر از چند گاهی زیر چشمی هم براندازت میکنن و در نهایت میگه حالا اگه الان مدارکت رو تحویل ندیم چه اتفاقی بارت میفته؟!

 

میگی هیچی بدبخت میشم خب این همه زحمت کشیدم بخاطر عدم مسئولیت همکارهای  شما همه اش هدر میره ایندفعه یه نگاه دقیقتری بهت میکنه و با موبایلش یه شماره میگیره و میگه یه خانمی دیروز به تو نامه درخواست زده مدارکش رو پس بدی ؟ ( واین یعنی هرچی من گفته بودم و توضیح داده بودم اعتماد ایشون رو نسبت به گفته های بنده جلب نکرده ) کسی هم که پشت خط بوده گفته ا آره راستی یادم رفت!!!!!

گوشی رو که قطع کردبه همکار بغل دستی اش که تنها آقای بین کارشناسان اون قسمت بود میگه اسم این خانم رو بپرس برو از دفتر مدارکش رو بیار

در کمتر از 5 دقیقه مدارکی که من 48 ساعت معطلش بودم توی دستامه

دیگه نمیگم که چه جوری پرونده رو گرفتم و اومدم بیرون و یه دربست تا کوهسار گرفتم ودوباره دو ساعت و نیم توی صفی ایستادم که هیچ کدوم از دانشجوهائیکه ایستاده بودند مطمئن نبودند درست وایستادن چون هیچ کسی یا هیچ نوشته ای بعنوان راهنما وجود نداشت

مدارک رو تحویل دادم

دیگه نمیگم که بعد از تحویل مدارک دوباره دربست گرفتم و اومدم دفتر مرکزی توی خیابون ویلا و دوباره توی یه صف پشت در دفتری وایستادم تا بهم بگن که انتخاب واحد کنم

دیگه نمیگم که دوباره همونجا مجبور شدم از اسم پارتی ام استفاده کنم که کارم رو راه بندازن و اونها خواستن لطف کرده باشن و همونجا برام انتخاب واحد کردند در حالیکه باید خودم از کافی نت اقدام میکردم و در اثر عجله ، اشتباه انتخاب واحد کردند و مجبور شدم دوباره دربست بگیرم برم کافی نت و چون زمان از دست داده بودم واحدهایی که میخواستم بردارم پرشده بود و مجبور شدم یه سری واحد بی خودی بردارم

 هرچی بود تجربه خیلی بدی بود امیدوارم فقط  بار اول این درگیری ها رو داشته باشم  هرچند کسانی رو توی این صف های کذایی دیدم که مثلا ترم 6 بودند ولی هنوز تکلیف نمرات ترم اولشون معلوم نبود درست مثل خودم که هنوز نمیدونم کارنامه ام رو باید از کجا پیدا کنم !!!!!

 

  


 
 
ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
 

از در دانشگاه کذایی میایی بیرون در حالیکه بغض گویت رو گرفته و حالت بده

 

مجبورمیشی کاری رو بکنی که اصلا دلت نمیخواسته :

 

قضیه از این قراره که یکی از اقوام دور مامانت یکی از کله گنده های پیام نوره ( آقای دکتر.. )ولی از اونجائی که خیلی غد (قد؟) تشریف داری اصلا دلت نمیخواست که بهش رو بندازی ولی دیگه ای انگار چاره ای نداری ، امروز روز آخر ثبت نامه و تو هیچ مدرکی دستت نیست که ثبت نام کنی

 

از همون توی خیابون به مامانت زنگ میزنی و با حال نزار داستان رو تعریف میکنی اونم بیچاره دلداریت میده و میگه غصه نخور من درستش میکنم!!! تو دلت میخندی که ای بابا یه هفته است تو نتونستی درستش کنی مامانت میخواد چیکار کنه ؟ و فکر میکنی که دیگه دانشگاه رو از دست دادی و باز اشکت درمیاد

 

میایی سرخیابون و سوار تاکسی میشی که مامانت بهت زنگ میزنه که آقای دکتر ... گفته یه زنگ به من بزن !!! هنوز ده دقیقه نیست که با مامانت حرف زدی!!! میگی من نیم ساعت دیگه میرسم خونه تون ا زاونجا زنگ میزنم

 

تا میرسی خونه مامان اینا مامانت گوشی تلفن رو میگیره طرفت و میگه همین الان منشی آقای دکتر ...... پشت خطه میخواد ازت بپرسه مشکلت چی بوده؟

 

داری شاخ درمیاری ولی گوشی رو میگیری و شرح ماوقع رو ریز به ریز بهش میگی و در کمال تعجب ایشون کاملا گوش میکنن و ابراز تاسف میکنند و میگن تا ما رو دارین غم ندارین

 

بهش توضیح میدی که همیشه از پارتی بازی بدت میاد و میخواستی بدون زحمت دادن ، خودت ثبت نامت رو انجام بدی و میشنوی که ایشون آهی میکشن و میگن که ای بابا خانم ن مگه توی این مملکت میشه کاری رو بدون پارتی بازی انجام داد؟ تازه شما منتی سرما ندارین  آقای دکتر ... دستور دادن کار شما رو باید هرچه سریعتر راه بندازیم !!! و در ادامه میگه بله امروزروز آخر ثبت نامه ولی اگه شما شماره دانشجوئی داشته باشین و در کامپیوتر بعنوان ثبت نامی ها اسمتون رد بشه مابقی کارها رو میتونین فردا تحویل بدین!!!

 

تلفن رو قطع کردی و توی شوک شیرینی هستی که دوباره تلفن زنگ میخوره و یه شماره بهت میدن و میگن این شماره دانشجویی شماست نمیدونی با چه زبونی تشکر کنی

 

بهت میگن که فردا بعد از تحویل مدارکت باید بری دوباره ساختمان کوهسار و بهشون تحویل بدی ولی خیالت راحت که توی کامپیوتر ثبت شدی

 

خب این قدم بزرگی بود

 

پ.ن  : من شرمنده ام که اینقدر طولانی داره میشه ولی خودتون رو یه لحظه جای من بذاریم ببینین این روزها چی کشیده ام

 

پ.ن : قول قول میدم که دفعه بعد تمومش کنم  آخه هنوز دردسرهام تموم تموم نشده

 

 


 
 
ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
 

این دفعه که گوشی رو بر میداری میدونی که از کجا زنگ زدند و امادگیش رو داری

 

یه آقای دیگه که از صداش معلومه که مسن تر از آقای دیروزیه سلام میکنه و با حوصله ازت در مورد معنی اسمت !!!!!! می پرسه اولش تعجب میکنی بعد میگی حالا بذار با حوصله جواب بدم که ناراحتش نکنم بعد از یه چاق سلامتی طولانی!!! میگه ما هرچی میگردیم توی رکوردهامون اسمتون رو پیدا نمیکنیم!!!

 

تو دیگه به مرز جنون رسیدی که یهو یکی گوشی رو از دست اون آقای اولی میگیره و میگه ما همین الان متوجه شدیم که شما اشتباها به جای اینکه برین پیام نور مرکز که ثبت نامش توی کوهسار بوده اومدین پیام نور واحد تحت نظارت !!!!

 

تو اصلا نمیدونی تحت نظارت چی هست و خودشون تو رو راهنمائی کرده بودند که بری واحد طالقانی!!!این رو به اون آقا میگی و ایشون در کمال بی حوصلگی میگن اشتباه پیش اومده خانم فردا عصر بیائین مدارک تحویلی تون رو پس بگیرین و مرکز ثبت نام کنید

 

تو میدونی که فردا آخرین فرصت ثبت نامه و ناراحتی ، این رو هم به اون آقا میگی ولی ایشون اصلا وقت ندارند توضیح بدند تو فقط میشنوی که خانم یه بار گفتم فردا عصر بیا مدارکت رو بگیر صبح نیای ها ما وقت نداریم!!!!!

 

تو مستاصلی گریه ات گرفته ولی خودت رو کنترل میکنی چون شب یه عالمه مهمون داری

 

صبح اول وقت برخلاف گفته اون آقا پامیشی میری دنبال مدارکت ،‌اولا زمان نداری ثانیا میدونی پروسه سختی رو دوباره باید طی کنی

 

وقتی دوباره توی اون صف کذایی دیدار با خانم روسری سفید رو طی میکنی و بهش مشکلت رو میگی ، میگه باید یه نامه درخواست بزنی تا مدارکت رو آماده کنند ضمنا امروز آماده نمیشه چون کارمندها مشغول ثبت نام هستند و وقت ندارند دنبال مدارک شما بگردند

 

هرچی توضیح میدی فقط یه امروز رو برای ثبت نامت وقت داری گوشش بدهکار نیست

 

دیگه رسما چند قطره اشک از چشمات سرازیر میشه میشینی یه گوشه و نفس عمیق میکشی ، عجب غلطی کردی تو که خنگ بازی در نیاوردی خودشون بد راهنمائیت کردند تو چه میدونستی اینجا واحد ثبت نام یه چیز دیگه ست کارشناسان محترمشون باید از روی کد قبولی ات تشخیص میدادن و و وو

 

میبینی هرچی بشینی فایده نداره پامیشی هرچی دنبال یه کاغذ سفید میگردی تا نامه درخواست بنویسی فایده نداره دوباره بدوبدو از اون سه طبقه میایی بیرون و میری توی خیابون و کاغذ میخری و برمیگردی

 

مینویسی و دوباره توی اون صف کذایی وایمیسیتی و از اون خانم روسری سفید امضا میگیری و تحویل یه خانمی میدی و اسمش رو میپرسی میگه فردا اول وقت مدارکت رو تحویل خواهد داد!!!!!! و این درحالیه که امروز روز آخر ثبت نامه


 
 
ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

چرا همه تون فکر کردین ثبت نام من تموم شد ؟ نه بابا تازه اول کار بود!!!!!!!!!!!!!!

بقیه اش رو بشنوین :

 

فردای دیروز پنجشنبه بود و اتفاق خاصی نیفتاد ولی جمعه ساعت 8 صبح وقتی هر سه تاتون توی خواب ناز یه روز تعطیل هستین موبایلت زنگ میخوره توی این جور مواقع قلبت از جاکنده میشه و بدترین فکرها میاد به ذهنت

 

یه اقای جوونی پشت خطه که تورو با اسم و فامیل صدا میکنه !!!!!!!!

 

-         بفرمائید ؟

-         ببخشید خانم میخواستم بدونم شما مطمئنید که قبول شدید؟

-         بله ؟ منظورتون چیه ؟ کجا قبول شدم؟

-         پیام نور دیگه

-         بله آقا منکه دیروز همه مدارکم رو دادم بهتون !!! تازه کارنامه قبولی پرینت شده رو هم تحویل دادم

-         بله میدونم مدارکتون جلوی چشممه ولی آخه اسمتون توی لیست قبولی های اینجا نیست

-         یعنی چی؟

-         ماداریم بررسی میکنیم شما هم در دسترس باشین لطفا

 

در آن واحد انگار تمام سنگهای  آسمون پرتاب میشه رو سرت و به آقای همسر که دیگه از سروصدا پاشده تو جاش نشسته نگاه میکنی

 

فرداش یه مهمونی داری که مثلا میخواستی سنگ تموم بذاری ولی اینقدر که حالت خرابه دست و دلت به کار نمیره و دائما داری به این فکر میکنی که یعنی چی؟ حالا چیکار میخوای بکنی؟

 

آبروت هم که پیش همه رفت .اینمه زحمت کشیدی اینهمه نقشه کشیدی اینهمه ....

 

طبق معمول همیشه یک آن تبدیل میشی به اسکارلت و میگی فعلا که باید صبر کنی و موضوع رو بسپاری به فردا پس فکرش رو نکن

 

با همون حال نذارت برای مهمونی فردا شب تدارک میبینی و نا خودآگاه دو قلم از غذاهایی که میخواستی درست کنی و از لیستت حذف میکنی واقعا اگه توان داشتی به کل مهمونی رو حذف میکردی ولی نمیشه

 

فردا صبح شنبه اشت ولی یه روز تعطیله دیگه است و تو میخوای که از صبح  کارهای نهائی مهمونی ات رو انجام بدی

 

دوباره ساعت 8 صبح تلفنت زنگ میخوره

 

 

 

 

پ.ن : اصولا من توی تمام مراحل زندگیم برای رسیدن به هدفم باید چند بار قلبم بیام تو دهنم و برگرده سرجاش ، شما نگران نباشین نمیدونم این دیگه چه حکمتیه


 
 
ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

از اونجائیکه دخترک شب قبل موند خونه مادربزرگش ، فردا صبح اول وقت با آژانش خودت رو میرسونی خیابون طالقانی  ، صفی جلوی در دانشکده که هیچ تابلوئی هم نداشت بود که سرت سوت میکشه میری جلوتر میبینی یه آقای گنده دم در شماره میده و باید صبرکنی تو نوبتت بشه! تو شماره 127 نصیبت میشه به ساعتت نگاه میکنی 8:15 دقیقه صبحه یعنی بقیه کی اومدن؟

 

ساعت 9 راهت میدن بری همون دم در سه تا میز فلزی اداری گذاشتن یکی یه پوشه طوسی میده یکی دیگه رشته ات رو سئوال میکنه و چند تا اطلاعیه میده و آخری که کمی هم فاصله داره 6 برگ کپی دستت میده و میگه 600 تومن میشه میپرسی این چیه میگه مربوط به درستونه !!!!

 

تندی ازش میگیری و پول رو میدی و سه طبقه رو بدو بدو میری تو

 

یه سالن بزرگ آمفی تئاتر مانند که یه عالمه صندلی فلزی رو به سن گذاشتن ،‌روبرو 7-8 تا میز از همون فلزی ها که پشتش دو نفر خانم نشستند و بالا سرشون هم رشته های مربوطه رو نوشتند ،‌یه گوشه هم یک صف طولانی که دور یه صندلیی که یه خانمی با روسری سفید که از جلو سنجاق زده و با چادر نشسته جمع شدند و خانمه هراز چند گاهی جیغ میکشه و آدمهایی که تو صف وایسادن کمی میرن عقب تر و صف رو منظم میکنن دوباره دو دقیقه دیگه قروقاطی دور خانمه جمع میشن

 

هاج و واج وسط سالن وایمیستی تا موقعیت رو درک کنی که یکی از پشت بلندگو میگه کسانیکه تازه اومدند بیان سرمیز رشته خودشون برای تحویل مدارکشون

 

میری میز مربوطه رو پیدا میکنی و میبینی 5-6 نفر جلوی میز صف کشیدن توی دلت میگی چه خوب تعداد کمه زود کارم راه میفته 10 دقیقه دیگه مدارکت رو دارن چک میکنن و فقط روی کارنامه ات که مکثی میکنه و میگه کد قبولی ات چرا اینجوریه همکارش هم یه نیم نگاهی میندازه و میگه خب در هرصورت نوشته قبول شاید یه سری از کارنامه ها این شکلی بوده ، همه چیز تکمیله الا رسید پستی که اصلا توی سایت هم ندیده بودی که باید آماده میکردی میگی حالا باید چیکار کنم میگن هیچی مدارک رو با خودت بردار ببر از پستخونه میدون ولیعصر دو تا رسید ارزش تحصیلی بگیر و بردار بیار

 

بدو بدو میائی بیرون یک نفس تا پستخونه میدوی داخل که میشی میبینی همه باجه های پست خلوته الا اونی که مربوط به کار توئه میفهمی که همه اونائی که برای ثبت نام اومدن الان اینجان کمی دلت آروم میگیره

 

نیم ساعتی توی صف میمونی دو تا پاکت میگیری آدرسها رو مینویسی و چون راهنمائی وجود نداره یکی از پاکتها رو اشتباه مینویسی دوباره توی همون صف وایمیستی  یه دونه پاکت دیگه میگیری و مینویسی بعد میری توی یه صف طولانیتر وایمیستی و تحویل میدی البته بعلاوه 4600 تومن ناقابل

 

از پستخونه میپری بیرون درست یک ساعته که اینجا معطل هستی

بدو بدو خودت رو میرسونی به دانشگاهی که حتی تابلو نداره از اون ازدحام و داد و بیداد خودت رو میچپونی تو که توی این درگیری ها کیف یه پسره گیر میکنه به روی دستت و زخمش میکنه وقت نداری غر بزنی وقت نداری حتی به دستت نگاه کنی فقط میدونی خیلی سوزش داره

 

دوباره از اون سه طبقه میری بالا باز همون پروسه قبل رو طی میکنی مدارکت رو میگیرن و میگن  چرا اصل مدرک دیپلمت رو نیاوردی ،‌نمیدونی چرا احتمالا چون سر صبح هول بودی رو میز توالتت جا گذاشتی میگی بابا اصل فوق دیپلمم که هست میگن نه قبول نیست و یه چیزی روی پرونده ام مینویسه و میگه برو اون خانم روسری سفیده که رئیس ماست تعهد ازت بگیره ما ثبت نامت کنیم

 

میری تو صف اون خانم جیغ جیغوئه ، یه چیزی نزدیک یک ساعت و نیم تو اون صف وایمیستی ،‌سرت گرم میشه با خانم جوونی که مجبور شده پسر دوساله اش رو با خودش بیاره و بچه هه دائم نق میزنه ،‌سرت گرم میشه با خانمی که برای ثبت نام پسرش اومده و دائم غر میزنه این چه دانشگاهیه ،‌سرت گرم میشه به پسری که شلوارش از پاش داره میفته .... خلاصه اون یک ساعت و نیم رو با این سرگرمی ها میگذرونی وقتی نوبتت میشه خانمه با منت ازت تعهد میگیره ظرف یک هفته مدرکت رو ببری ولی تو حواست به انگشتهای خانمه است که توی از کدومشون دو تا انگشتر بزرگ برق میزنه

 

با فشار از اون صف احمقانه میزنی بیرون پشت پاهات درد میکنه از بس سرپا بودی بدو بدو خودت رو میرسونی به همون میز مربوطه بهت میگن برو از اون یکی میز یه نوبت دیگه بگیر و بشین تا صدات کنیم میری دستورشون رو انجام میدی

 

میشینی و منتظر میمونی صدات که میکنن مثل فشفشه پامیشی یه سری فرم تکراری بهت میدن تا پرکنی تد و تند با خط خرچنگ قورباغه ای پر میکنی و میبری میز آخری تحویل میدی ،‌یه عالمه امضا و اثر انگشت تحویل میدی و مدارک رو تحویل میدی کارشناس مربوطه دوباره مدارک رو چک میکنه و  فقط روی کارنامه ات که مکثی میکنه و میگه کد قبولی ات چرا اینجوریه  خب در هرصورت نوشته قبول شاید یه سری از کارنامه ها این شکلی بوده

 

میگه به سلامت و تو خوشحال میشی ساعت رو نگاه میکنی 4 بعد از ظهره تو خیلی خسته ای ولی خوشحالی که ثبت نام اولیه انجام شده و باید منتظر سایت باشی تا واریز پول و انتخاب واحد کنی

 

ولی اشتباه کردی و نمیدونی چه روزهای شلوغی در انتظارته......


 
 
آواز گنجشکها
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤
 

اون نیم ساعت وقت مونده تون رو تلف نمیکنین و تصمیم میگیرین از سینما فرهنگ تا آبمیوه فروشی هایدا که خیلی محبوب توئه پیاده برین ، یا به میلک شیک نسکافه برای خودت و یه شیرموز آناناس برای آقای همسر سلانه سلانه برمیگردین تا سینما

میبینی یه مینی بوس پسر بچه 10-12 ساله دم سینما پیاده کردند که بیان فیلم ببینن یادت میاد که چون امروز سه شنبه است و بلیط سینما نیم بها باید احتمال این اتفاق ناخوشایند رو میدادی ،بچه ها بیرون سینما رو گذاشته بودند روی سرشون و تو مطمئن بودی این پسربچه ها مهارشدنی نیستند ولی باز یه نفس عمیق میکشی و به یه غر بسنده میکنی که آخه بابا این فیلم که جای این بچه های سرتق نیست و میشنوی که وقتی روزی  میایی که بلیط نیم بهاست باید انتظار همچین چیزی رو داشته باشی.

میرین تو و سرجاتون میشینین چیزی از تیتر فیلم نمیفهمین از بس سروصدا و ازدحام هست

دوروبرت رو که نگاه میکنی به زور 10 تا خانواده نشستند ولی اون 20 تا بچه وروجک سینما رو میذارن سرشون هرچی دوروبر رو نگاه میکنی هیچ ناظمی معلمی مسئولی یا حتی معلم پرورشیی که اون موقعها توی هرمدرسه ای یه دونه بود نمیبینی باز غر میزنی که والله ما اون موقعها جائی میرفتیم شش نفر اسکورتمون میکردند تا میایی صدات رو ببری بالا یه خانمی از پشت سرت زحمت این کاررو میکشه و یک کمی آرومتر میشن تو هم سعی میکنی که تمرکزت رو ببری بالا و بیشتر دقت کنی هرچی توی صورت آقای همسر نگاه میکنی غیر از آرامش چیزی نمیبینی عجب این آدم خاصه ،چرا حرص نمیخوره

با سعیی که میکنی دیگه حواست به فیلمه و تو از ذره ذره اش لذت میبری وقتی دبه پر از ماهی از دست بچه ها ول میشه یهو بغضت میترکه و گریه رو سر میدی برای خودت عجیبه که با اینهمه سروصدا تونستی اینقدر ارتباط برقرار کنی با فیلم و این نشون دهنده اینه که فیلمش عالی بوده .دست سازنده اش واقعا درد نکنه بخصوص که اون لهجه آذری هم خیلی برام دلنشین ترش کرده بود ،اون موسیقی اش ،اون بازی صادقانه مرد اول فیلم اون.....

در کمال تعجب میبینی اکثر بچه ها هم ساکت شده اند و میفهمی که اونها رو هم جذب کرده .

میایی بیرون یه حس خوبی داری چه خوب که پیشنهاد سینما رو به آقای همسر دادی صدای آقای همسر تو گوشت میپیچه که میگه تا زمانی که نیازهایت رو با من در میون نذاری من نمیدونم الان چی دلت میخواد بلافاصله دم در سینما دستش رو فشار میدی و بهش میگی مرسی که متوجه شدی من الان به یه سینمای دونفره احتیاج داشتم و اون عکس العملش رو با یه فشار دست پاسخ  میده و بهت لبخند میزنه .

 

پ.ن 1 : اگه دوست دارین از یه فیلمی صددرصد لذت ببرین روزهای شنبه و سه شنبه بخاطر نیم بها بودن گول نخورین بقولی هرچیز ارزونی بی دلیل نیست

پ.ن2 :  اگه آواز گنجشکها رو ندیدین حتما برین ببینین ضرر نمیکنین

پ.ن3 : اگه فکر کردین داستان ثبت نام به همین خوبی تموم شد سخت در اشتباهین .


 
 
کوه کتدن یا ثبت نام دانشگاه مسئه این است
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
 

صبح یه روز پائیزی قشنگ که آقای همسر به خاطر تو مرخصی گرفته تا تورو همراهی کنه برای ثبت نام دانشگاه ، همه مدارکت رو میزنی زیر بغلت و صبح زود راه می افتید سرراهتون دخترک رو میذارین خونه مامان آقای همسر که هم خودتون اذیت نشین هم دخترک خسته نشه هم اینکه بهش خوش بگذره این وسط مطمئن هم هستین که مامان اقای همسر هم با دخترک بهش خوش میگذره ، فکر میکنین حداکثر یه نصف روز کاردارین و به هیچکدومتون بد نمیگذره .

 

دقیقا ساعت 9 دم در خونه مامان آقای همسر هستین و تو از اینکه بیدارش کردین شرمنده میشی ولی خب همین جوریش هم برای ثبت نام دیر کردین . با اعلام اینکه چند ساعت دیگه میائین دنبال دخترک راه می افتین .

 

آدرس جائی که باید برین رو از کیفت در میاری شب قبل از روی سایت دانشگاه آدرس و کروکی رو پرینت کردین . بازم یک کمی غر میزنی که آخه یعنی هیچ محلی وسط شهر نداشتن که مجبور نشین تا ته شهر برین ( انتهای نیایش خیابان کوهسار ) و آقای همسر هم سری به علامت تائید تکون میده ولی مگه چاره ای هم هست ؟

شانسی که میارین مسیر اصلا ترافیک نیست و شما با ارامش در حرکتید و آهنگهای محسن چا.ووشی هم همراهیتون میکنه و مشکلی ندارین .

 

به محل مورد نظر میرسین و بعد از اینکه کلی بالاپائین میکنین یه جای پارک اونم وسط خاک و خلهای یه ساختمون نیمه کاره پیدا میکنین . توی دلت میگی وای ببین اینقدر دیر رسیدین که اینهمه جمعیت اومدند و ماشین پارک کردند ببین اون تو چه خبره.

 

از جلوی چندین مدرسه رد میشین که روی دیوار همه شون پارچه هایی نصب شده که روشون تبریک گفتند یکی بخاطر بهترین مدرسه نمونه منطقه یکی بخاطر اختراع فلان چیز یکی بخاطر کادر آموزشی یکی بخاطر...

 

 میگی یعنی با این حساب همه مدارس فوق العاده شهر توی همین یه تیکه جمع شدند و چون هیشکی نمیدونسته ثبت نام دانشگاهی ها رو اینجا انداختند تا یه جمعیت چندین هزار نفره ببینن و برن تبلیغ مدارسشون رو بکنند هیچ فکر دیگه ای نمیتونه باعث بشه یه همچین جائی برای ثبت نام درنظر بگیرند.

 

ساعت 10 صبح شده جلوی در مدرسه بزرگی هستین که مملو از جمعیته ،‌یه گوشه دوسه نفر دست به گریبان هم شدند و دعوا میکنند ،‌یه گوشه صدای زیر زنونه ای رو میشنوی که داد میزنه ،‌یه گوشه جمعیتی دور یه نفر که روی پله ها واستاده جمع شدند و صدای همهمه شون خیلی آزار  دهنده است ‌یه گوشه عده ای دور یه میز پلاستیکی جمع شدند و با داد و بیداد درخواست برگه هایی رو میکنند خلاصه وضعیتی بود اونجا.

 

میرین تو و از چند نفر راجع به موضوع سئوال میکنین متوجه میشین هنوز مسئول ثبت نام نیومده و عده ای از 7 صبح اونجا صف کشیدند اونم یه صفهایی هرکدوم حداقل یک کیلومتر

 

توی دلت میگی آهان دلیل اینکه اینجا ثبت نام میکنن اینه که داخل شهر مدارس همه شدند یه وجب و امکان صفهای یک کیلومتری وجود نداره

 

بعد از نیم ساعت سرگردانی و پرس و جو یکی میگه شما که اصلا نباید میامدین اینجا ، اینجا محل ثبت نام مشروطینه و کسانی که قبولی صددرصد دارن باید میرفتن واحد طالقانی!!!!!!!!! شما اصلا نمیدونین واحد طالقانی چی هست؟ آخه توی سایت هیچی نبود یکی پاسخ میده بابا سایت این دانشگاه ماهی یه بار به روز میشه!!!!!!!! برای اطمینان از یه نفر که به نظر میاد مسئولیتی داره همین سوال رو میکنین و همین جواب رو میشنوین و از اونجائیکه به خاطر ازدحام جمعیت اگه بخوای از داخل دفتر سوالی بکنی کشته میشی ترجیح میدی بیائی بیرون که دم در ورودی مدرسه تمامی صحبتهای رد و بدل شده بین خودتون و دیگران رو بصورت اطلاعیه دم در میبینین که البته آدرس واحد قبولی ها رو نوشته بودند ولی روز ثبت نام رشته ای که قبول شده بودی موکول به فردا شده بود.

 

توی دلت میگی آهان پس اینهمه راه اومدی که این واحد دانشگاهت رو هم بشناسی ایرادی نداره که فراوونی بنزین نیست که هست همسرت به راحتی میتونست مرخصی بگیره که گرفته دخترکت رو هم که آلاخون والاخون کردی که نکردی یه بنده خدائی رو هم بخاطر دخترکت از کار و زندگی هم ننداختی .

 

میائین بیرون و تو میدونی که فردا باید تنها بری ثبت نام و خودت رو دلداری میدی که کاری نداره که الحمدالله که این یکی شعبه داخل شهره و مشکلی نیست . توی راه برگشت آقای همسر میگه دخترک رو چیکار کنیم و تو میدونی که اگه الان که ساعت 11 صبحه بری دنبالش به هیچ عنوان نمیتونی راضیش کنی از مادربزرگ محبوبش دل بکنه این رو به آقای همسر میگی و تائید میکنه ، پیشنهاد میدی حالا که کارمون افتاد به فردا منم دارم حرص میخورم بیا و یه کاری کن که خاطره خوبی برامون بمونه و پیشنهاد سینما میدی و میگی بعد از سه سال مزه میده ها

 

آواز گنجشکها فیلمی بود که خیلی دوست داشتی ببینی میرین سینما فرهنگ و یه بلیط برای نیم ساعت بعد میگیرین

 

 

 

 

پ.ن 1: اگه فکر میکنین ماجرای ثبت نام و سینما رفتن و .... به همین جا ختم میشه سخت در اشتباهین فکر کنم یه یه هفته ای با این ماجراهای من سرتون حسابی گرم بشه پس صبر داشته باشین دوست داشتین یه تخمه ای چیزی هم با خودتون بیارین پای مانیتورهاتون


 
 
6 حرفی که زنان نباید به شوهرانشان بزنند
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸
 


من می دانم که شما الان در حال فکر کردن به چه چیزی هستید. اینکه زوجهای ازدواج کرده نباید هیچ رازی را داشته باشند و باید همه چیز را با شوهرشان در میان بگذارند اما به اعتقاد من این حرف تنها مزخرفی بیش نیست! چیزهایی وجود دارد که قطعاٌ شما نباید آن را با همسرتان در میان بگذارید.باید دهنتان را ببندید و حرف نزنید.مهم نیست که در چه شرایطی باشید و در چه وضعیتی . جمله بزرگی رو بخاطر می آورم که بحق می گفت : چیزی را که نمی داند وی را نخواهد نرنجاند!


هرگز در مورد مادر وی چیزی بر زبان نیارید .
مهم نیست که وی آدم بدی است یا آدم خوبی . این قانون طلایی را بیاد بسپارید که دهانتان را چفت کنید! این کاملا قابل پیش بینی است که شما بدلایلی از مادر شوهرتان خاطره جالبی ندارید و میبینید که همسرتان یک روز در حال حرف زدن در باره وی است.اینکه چقدر زن شریف ، با ارزش و دارای فلان خصلتهاست. روز دیگر ببینید که همسرتان مدام در حال بد و بیراه گفتن به وی می باشد و اینکه وی چقدر خود خواه و رذل است! اینجا جایی است که ممکن است شما به اشتباه با عصبانیت وی همراهی کنید و در نتیجه پرونده خود را باطل کنید! به هوش باشید . هرچه شد فقط زبانتان را ببرید! او می تواند هرچه که می خواهد در مورد مادرش بگوید . تعریف یا بد و بیراه ! به شما مربوط نیست! سعی کنید نظراتتان را برای دوستان یا کسان دیگری که با آنها نیز ارتباط عاطفی و روانی دارید نگه دارید . اعتماد داشته باشید که کار غلطی نمی کنید
!


با نزدیکترین دوست همسرتان خودمانی نشوید!
مهم نیست که وی چقدر دوست خوبی است و یا فرد قابل اعتمادی. حریم خود را حفظ کنید.گاهی بعضی از شوخی ها در حریم های خانوادگی چیز جالبی نیست اما همان شوخی در حریم دوستی کاملا هم چیز جالبی است! بگذارید همه چیز حد و مرز خود را داشته باشد.


هرگز به وی نگویید که فلان دوست شما زیر سرش بلند شده است!
این بحث زنانه را برای خودتان و دوستانتان نگه دارید. این مسئله را اصلا علنی نکنید. شما همانطور که در مرحله قبل دیدید باید عمل کنید و از هر چنین چیزی باید فرار کنید و نشان دهید که چنین کاری بسیار نا مناسب است. اینکه بخواهید ماجرایی را برای وی تعریف کنید تا به وی بفهمانید شما چقدر شخصیت سالمی دارید و وی باید قدر شما را بداند چیزیست که در مغز شما می گذرد. در مغز یک مرد تنها این نکته است که چه باعث شده که همسر این دوست من اختیارش را از دست بدهد؟ وی چه نداشته که دوست پسر جدیدش دارد؟ آیا من هم آن را دارم؟ نکند دوست همسرم بخواهد همسرم را هم متوجه فقدان آن در من کند؟. حالا بشینید 30 سال توضیح بدید! فایده نخواهد داشت. از طرف دیگر خدا بداد دعواهای شما و موشکهایی که وی بطرف شما پرتاب خواهد کرد برسد!


هرگز چیزی نگویید که احساس کند نسبت به جریانات شغلی وی ناراضی هستید!
"
قانون هر غلطی میکنی بکن ! من بهت اطمینان دارم ! "
این یکی از اشکالاتیست که اکثر زنان میکنند. خارج ازغرغر های آنها در مورد کار همسرشان ، وی وقتی از سر کار به خانه بر میگردد بهش بدجور پیله می کنند! می خواهند بدانند که چه شده که همسرشان اینقدر خسته و عصبانی است! مدام سوال می کنند و توضیح می خواهند و سعی می کنند که ماجرا را منطقی ارزیابی کنند و مدام جواب به هر خط شکایت همسر می دهند.سعی می کنند به وی حالی کنند که طرف وی هستند اما وی باید آرام باشد! بسیار ساده در روزهای بعد موقع دعوا اعلام می کنند که تو انتظار داری که مردم بدانند تو چه هستی ولی تو خودت هنوز نمی دانی که چه هستی و چه می خواهی! من اما می دانم که تو فلان و فلان هستی.غر میزنی ، فکر می کنی خیلی می فهمی و و و و .... وی از خود دفاع خواهد کرد و خواهد گقت که من فکر می کردم تو به من اطمینان داری! و شما هم می خواهید گندتان را درست کنید و می گویید البته که دارم اما فلان و فلان! بعد از کلمه اما دیگر توضیح شما معنی نخواهد داشت! شما کار را خراب کرده اید! کسی نیست که بشما حالی کند که شما قرار نیست منشی وی باشید بلکه قرار است همسر وی باشید.قرار نیست چون زندگی کاری وی بشما هم ربط دارد در آن دخالت کنید و مسولیتی که با وی است را بررسی کنید!


هرگز به وی نگویید از وی طلاق خواهید گرفت مگر اینکه فلان کار را انجام دهد!
مثل احمقها مدام همسر خود را تهدید به طلاق نکنید . به وی به اشتباه نخورانید که یک پای شما همیشه بیرون در است! ساک شما همیشه بسته است! خانه مادر شما همیشه هست! و بدتر اینکه بدانید دارید بلوف میزنید و یک لحظه بدون وی زنده نمی مانید! دفعه بعد که خواستید فریاد بزنید از جلوی چشم من دور شو ! دیگه نمی خواهم ببینمت! یک لحظه خود را کنترل کنید و کلمه را در دهانتان بخشکانید. اگر این کار را نکردید البته ممکن است جواب بشنوید که وی جایی نمی رود و این دیوونه بازی هاچیست ، اما این دست رو تو دادن خاصیت همیشگی مردان نیست. بی جهت زندگی را با دری وری مشوش نکنید.مردی که بداند همیشه احتمالی وجود دارد که به خانه بیاید و شما در آن نباشید هرگز بشما واقعا لطف نمی کند!


هرگز نگویید که شما بیشتر از وی حقوق میگیرید !
چه می خواهید بکنید؟ چطور است اصلا دریل را برداریم و مغزش را سوراخ کنیم؟ ها ؟!
یادتان باشد 3 اصل مهم در مورد پول و مسائل مالی اینهاست :
پول شما و پول وی ندارد - اما پول شما و وی از هم جدا باشد!
پول " من " در کلمات بکار نبرید
نگویید "اگه پول کم داری من دارم! " " می خواهد ماشین بخرد یا فرضا خونه . بعد راه می افتید دور میزنید دور ماشین حسابش و فضولی میکنید و آخرش می گویید این مقدار بهش می دید! این غلطه! برید و وقتی میبینین که داره موهاش رو می کشه و فکر میکنه با فنجان چای خودتان ریلکس بشنین کنارش و بگید که " منم یه مقدار پس انداز دارم - نمی دونم چقدر دقیقا - ولی شماره کارتم رو بهت میدم ببین میتونه اینم کمکی کنه ؟ " اما کاری نکنین برعکس این هم! یعنی اینقدر بی خیال نشون بدید که نتیجه بدتر داشته باشه! سعی کنید لحظه را دریابید !


 
 
خودت باید بخوای عزیزکم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
 

یه چیزی رو میدونی؟

 

آدمها وقتی حالشون خرابه ،حالا به هردلیلی ، هیچ کسی نمیتونه بهشون کمک کنه غیر از خودشون ؟

هرکسی بهتر از دیگران میدونه چه دردی داره

هرکسی بهتر میتونه راه حل دردش رو پیدا کنه

ولی به شرط اینکه بخواد

 

یه روز صبح بعد از یه ماه حال خراب از خواب که پامیشی به خودت بگی بسه دیگه دختر خجالت بکش یعنی چی همه اش زانوی غم بغل کردی که چی بشه؟ بازم داری ناشکری میکنی؟ دردت چیه؟ بعد بشینی دوسه روز بری توی خودت و فکر کنی چیکار باید بکنی تا از این افسردگی کوفتی بیایی بیرون

 

بالاخره بعد از سه چهار روز بگی آهان پیداش کردی اگه هرروز صبح فقط و فقط یه کار مفید انجام بدی و از این روزمرگی بیائی بیرون دردت دوا میشه

 

بعد بخوای که واقعا هرروز صبح یه کار مفید خارج از کارهای روزمره ات انجام بدی و بشینی همه کارهای عقب افتاده ات رو بنویسی و لیست کنی و انجامشون میدی میدونی نتیجه چی میشه؟

 

نتیجه این میشه که بعد از دوهفته تو یه بار سینما رفتی ، یه سری مهمونی 15 نفره که به گردنت بود رو راه انداختی ،‌ هر شب یه اپیزود فیلم لاست رو دیدی ،‌یه مهمونی دلنشین دعوت شدی و رفتی ،‌یه سری خریدهای پائیزه خودت و دخترک رو انجام دادی ، ثبت نام دانشگاهت رو که 10 روز کار داشت رو تموم کردی ( واقعا میگم 10 روز یعنی 10 روزها پدرم در اومد دیگه داشتم منصرف می شدم ) ، برای آموزش رانندگی رفتی پول دادی و رزرو کردی ، عضو کتابخونه محله تون شدی و دو تا کتاب قرض گرفتی ، یه سری خریدهای خونه ات رو انجام میدی و و و و

 

حالت بهتر شده ولی هنوز وقتی لیست کارهایت رو میبینی میدونی که فعلا روزمرگیی در کار نخواهد بود و این نه تنها اذیتت نمیکنه یه حس سرحالی هم میده

 

آره مادر این خودتی که میتونی به خودت کمک کنی دیگران هم دخیل هستند ولی نه اینقدر که ساس زندگیت رو دستشون بگیرند .