من و دلنوشته هام

من هستم و من خوبم
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

کمرنگ بودنم توی این روزها چند تا دلیل داره که مهمترینشون پر بودن اساسی وقتمه در واقع از اول هفته تا الان حسابی خودم رو درگیر کارهای عقب افتاده مهم کرده ام خیلی هم از این وضعیت راضیم از همه بهتر هم تغییر دکوراسیون اتاق دخترک و جمع و جور کردن یه عالمه عروسک و اسباب بازیه  که دیگه داشت  توشون غرق می شد هرچند با دو روز کار کردن توی اتاقش باز هم یه اتاق شلوغ داره که هرچی با اتاق همسن و سالهاش مقایسه میکنم به نتیجه نمیرسم  که چرا این بچه اینقدر وسیله داره

توی سرم پر از برنامه و کاره که باید دونه به دونه انجامشون بدم و همه اینها احتیاج به آرامش داره که توی این هفته تمرین کردم که بهتر بشم و واقعا هم تاثیر داشته .

ضمنا این هفته هروقت هم وقت داشتم دلم می خواسته وبلاگ خونی کنم اونم تازه بدون گذاشتن هیچ اثری .

من رو که میشناسین یه آدم کاملا خردادی حتی توی زمینه وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی و کامنت گذاری و .....

یه عالمه حرف دارم ولی دلم میخواد دوسه روز دیگه بگم فعلا بهم فرصت بدین کاملا خودم رو پیدا کنم .


 
 
سعی میکنم خوب بشم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

1- ما یه استادی توی دانشگاه داشتیم با اینکه فقط یه چها ر واحدی باهاش گذروندیم جزو آدمهای تاثیر گذار بود واقعا مرد خوبی بود یه استاد پر از هیجان و مهربون که چون درس عملی مون رو هم باهاش داشتیم  ارتباط خیلی صمیمانه ای بینمون برقرار بود .

 یکی از حرفهای تاثیر گذارش روی من این بود که میگفت هروقت حالت خرابه یا چه میدونم دچار افسردگی مزمن شدی اول دنبال دلیلش نگرد اول بشین فکر کن ببین  در حال حاضر چیکار بکنی حالت بهتر میشه اون کار رو انجام بده بعد از اینکه حالت بهتر شد بشین دنبال دلیل مشکلت و حل اون باش .

راست میگفت   منم از اونجائیکه بزرگترین راهی که میتونه حالم رو جا بیاره خرید کردنه توی دو سه روز گذشته سعی کردم این کار رو انجام بدم البته چون درصد حال خرابم این روزها خیلی بالا بوده هنوز خوب خوب نشدم ولی دارم بهتر میشم با یه دونه شلوار و دوتا بلوز برای خودم و یه جفت کفش و یه دست لباس خواب و یه بلوز برای دخترک  هنوز زیاد میزون نیستم ولی دارم بهتر میشم .

راه خوبیه شما هم امتحان کنین البته بعضی ها مثلا با رستوران رفتن یا پیاده روی یا ورزش یا ... بهتر میشن .

 

 

2- این روزها به یه نتیجه بزرگی از زندگی رسیدم اینی که کی صاحب خونه و ماشین و شغل خوب و تحصیات عالی برسی مهم نیست این مهمه که هر لحظه از زمان که به گذشته ات فکر میکنی احساس خوبی نسبت به پشت سرت داشته باشی نه اینکه احساس کنی روزگارت به بطالت گذشته یا از یاد آوریش دلت بگیره .


 
 
تلنگری برای خودم 1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

1 - دیگران را به خاطر اینکه آنها وجود دارند و انتخابهایی که کرده اند ،بپذیرید ، ‌حتی اگر شما را در فهم عقاید،انگیزه ها و رفتارهایشان دچار مشکل میکنند .

 

 

2 - از هرچیزی که در مسیر زندگی مانع رسیدن به هدف و نایل آمدن ان می شود ،‌دوری کن .

 

3 - گروهی از دوستان را که میتوانید امیدتان ،‌رویایتان ،‌غمها و خوشبختی تان را با آنها تقسیم کنید بوجود آورید .

 

4- مصمم باشید تا موفق شوید . ممکن است شادی در زندگی شما وارد شود و به چیزهای خوب دست پابید . مانع ها فقط سدهای کوچکی در راه زندگی شما هستند .

 

5-صداهای منفی ذهنتان را فراموش کنید و به جای آن بر هدفهای خود متمرکز شویدموفقیت گذشته شما فقط اندیشه مبهمی است در جهت حفظ آینده .

 

 

 


 
 
همایش بانوان وبلاگ نویس
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
 

همایش بانوان وبلاگ نویس برگزار شد بهتر از اون چیزی بود که تصور میکردم البته اونم بخاطر اینکه همیشه ما عادت داریم  به بی نظمی و وقتی یه همایشی فقط بیست دقیقه تاخیر داره به نظرت خیلی هم منظمه

 

برای من یکی خیلی دلچسب بود چون هم دوستانی رو دیدم که خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینم هم یه سری از دوستانی رو که قبلا دیده بودم دوباره دیدم هم یه سری وبلاگهای جدید رو شناختم

 

آشنائی با خانم حکمت کارگردان فیلم سه زن هم برام جالب بود بخصوص که اصلا تمایلی نداشتم این فیلم رو ببینم ولی به دو دلیل دلم خواست برم ببینم یکی اینکه تیزری که پخش شد خیلی جالب بود و بقول مهران مدیری از افعال معکوس برای تبلیغ استفاده کرده بودند یکی دیگه اینکه ایشون بدون هیچ پشتوانه دولتی بعنوان یک خانم خیلی تلاش کرده بودند چه در زمینه مجوز چه در زمینه  ساخت فیلم و فکر میکنم بعنوان یک همجنس باید از ایشون حمایت کنم

 

اکثر کسانی رو که برنده شده بودند نمیشناختم آدرسهاشون رو یادداشت کردم تا دونه به دونه بهشون سربزنم اون چند تائی هم که میشناختم و برنده شده بودند جزو وبلاگهای محبوب من حساب میشدند ولی واقعا از ته دلم از اول شدن ویولت خوشحال شدم نه برای اینکه ایشون مشکل جسمی داره فقط بخاطر اینکه استحقاقش رو داره به خودش هم گفتم که واقعا خوندن وبلاگش حتی اون روزهایی که بداخلاقه یا اینکه شاکیه بهم انرژی میده ولی یه چیزی درگوشی بگم ؟ همیشه تصورم یه دختر خیلی خندون می اومد احساس میکردم زیاد سرحال نیست و برام کمی عجیب بود .

 

میشه گفت تنها قسمت قضیه که خیلی توی ذوقم خورد و دلم میخواست که بگم این بود که به نظرم داوری محتوای نوشته های خانمها رو چه جوری به چند تا وبلاگ نویس آقا سپرده بودند ؟ ( حالا اگه سن کم شون ، تجربه وبلاگ نویسی شون و خیلی مسائل رو اصلا به حساب هم نیاریم ) فقط به این دلیل که قطعا یک آقا نمیتونه در مورد محتوای نوشته های یک بانو نظر بده باید از داوران بانو استفاده می کردند قطعا یک آقا کاملا نوشته های یک خانم رو درک نکنه چون همجنسش نیست . در کل برای مجری گری ،داوری ، اهدای جوایز و و و باید فقط از بانوان استفاده می شد .

 

در مجموع گردهمائی بسیار جالبی بود و من دوست داشتم ،امیدوارم ادامه دار باشد.  

 


 
 
بحث این نیست عزیزکم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

بحث بی پولی نیست عزیز دلم بحث احساس تعهد داشتن نسبت به خواسته های زن و فرزنده

چه کسی از طبقه متوسط جامعه توی این دوره زمونه  احساس بی پولی نداره؟

یکی حقوقش کمه ،یکی قسط دوروبرش زیاده ، یکی چند ماهه حقوق نگرفته ، یکی از سفرهای رنگارنگش نمیتونه کم کنه ، یکی از خونه بالا شهرش نمیگذره ولو اجاره اون خونه دوبرابر حقوقش باشه ، یکی ....

هرکسی دلیلی برای احساس بی پولی داره ولی بحث من این نیست بحث من اینه که وقتی تو میبینی طرف مقابلت سعی در این داره که به هیچ بهانه ای بهت فشار نیاد اون زبون کوچیکت رو بچرخون بگو من میفهمم که تو از خواسته هات میگذری ، من میفهمم که به دلیل نداشتنم حاضر شدی راضی به خریدن خونه ای بشی که از محلش خوشت نیومده فقط رعایت جیبم رو کردی ، من میفهمم که تو بلدی بری سفرهای متعدد و اگر راضی به سالی یه بار شمال رفتن هستی و کلی هم بابتش ازم تشکر میکنی برای اینه که نمیخوای من اذیت بشم ، من میفهمم که تو احتیاج داری رخت و لباس در شان خودت داشته باشی و اگه الان چند ساله که نمیتونی تیپ خودت رو حفظ کنی مال کم کاری منه

این حرفها و درک کردن ها باعث میشه که آدم از داشتن شوهر فهیم به خودش بباله و بیشتر سعی کنه آب تو دلش تکون نخوره

ولی در مقابل

 

اگه تو تند و تند برای همسرت نوشته های عاشقانه بنویسی و وقتی صبح کله سحر بیدار میشه و میره دستشوئی تو پاشی و پاورچین پاورچین بری اون تکه کاغد رو بذاری توی کیفش که روزش رو براش بسازی و خوشحالش کنی به امید اینکه دیگه امروز که میاد خونه زانوی غم بغل نکنه و هی آه نکشه و هی سررسید قسطها رو یادآوری نکنه و حداقل بهت بگه که اون کاغذ رو دیده ، ساعت 4 که میرسه خونه هیچ آثاری از خوشحالی تو چهره اش نبینی تازه اصلا به روی تو هم نیاره که اون کاغذه رو دیده بازهم توی دلت بگی خب تازه رسیده بذار براش یه چائی تازه دم بریزم بخوره شاید خوب بشه و بازهم تاثیری نداشته باشه میری توی فکر که چرا اینجوری شده

اگه سعی کنی کارهایی رو که دوست داره براش انجام بدی تا شاید شادش کنه ولی تغییری توی وجودش احساس نکنی

میدونی دوست داره براش کیک درست کنی ، میدونی خیلی خوشش میاد براش پیراهنهاش رو اتو کنی ،‌میدونی دوست داره باهاش بشینی فیلم ببینی ، همه اینکارها رو براش انجام میدی ولی میبینی بازهم توی فکره که قسطمون عقب افتاده چه حسی بهت دست میده ؟

 

احساست بهت نمیگه این آقا اینهمه سال دوستت داشته چون قسطهاش عقب نمی افتاده ؟

آره اینهمه سال من هیچ کاری برای خودم انجام ندادم روزی که ازدواج کردم دختری بودم که همیشه کلاس نقاشی و ورزش و زبانم و ...محیا بود بعد از ازدواجم خرج و مخارج زندگی باعث شد به مرور همه شون رو کنار بذارم ولی توی اینهمه سال یک بار هم قسطمون عقب نیفتاد چون من لباس نخواستم من مسافرت آنچنانی نخواستم من طلا نخواستم من خونه بهتر نخواستم من عروسی آنچنانی نخواستم من زایمان توی بهترین بیمارستان رو نخواستم و فقط دلم خوش بود که از سرکار میرسم خونه شوهرم خوش اخلاقی میکنه شوهرم نوازشم میکنه شوهرم بهم میرسه من هم در مقابلش توی خونه تا جائیکه توان داشتم آرامش رو برقرار میکردم

در حال حاضر با سرکار نرفتن من هیچ نوع تغییری توی ساعات کاری ایشون ایجاد نشده ولی هرروز خسته میاد خونه ، هرروز زودتر از من میخوابه ،‌هرروز بداخلاقتر از سابقه اگه یه موقع نصف شبی دخترک صداش کنه تا سه روز این قضیه رو پیش همه عنوان میکنه که من پاشدم بهش سرزدم ( کاریکه وقتی من سرکار می رفتم هرشب انجامش میداد و اصلا ناراحت هم نمیشد )

میگه به من بگو چی میخوای؟ چه فایده ای داره وقتی نتیجه اش هیچ تغییری نمیکنه بحث ، بحث مالی نیستم دوستم ،‌خواسته های من اینقدر کوچیک و بی ارزش اند ( ازنظر مالی) که خودم هم میتونم رفعشون کنم ولی روحم زمانی ارضا میشه که تو انجامشون بدی یه سینمای دوهزار تومنی چیزی نیست ولی وقتی یه بار به زبون میارم که ما توی این چهار سال گذشته یک بار بیشتر نرفتیم تو باید بفهمی که من دلم میخواد بیائی خونه بگی خانمم پاشو بریم  ، یا وقتی میگم تو توی این 13 سال یک بار من رو کافی شاپ نبردی باید بدونی من ، بدبخت کافی شاپ نیستم دلم میخواد با تو برم ،‌وقتی میگم دلم میخواد تو هم لباسهای خوبی بپوشی بفهمی که توی اینهمه سال از اینکه اصلا به سلیقه من توجه نکردی دلخورم ، وقتی بهت میگم دلم میخواد امروز برم فلان جا و خیلی دلم میخواد بعد از مدتها با همجنسهام باشم بجای اینکه دخترک رو حواله بدی به مامانم یا مامانت بگی عزیزم نگران نباش خودم یه ساعت زودتر میام خونه ، یعنی من به اندازه یه ساعت رو انداختن به همکارت ارزش ندارم؟ کاری که اون همکارت بخاطر خانمش هر هفته داره انجام میده و من به روی تو نمیارم

 

تقصیر تو نیست تقصیر خودمه من بدعادتت کردم آخه تا بوده پدرم رو دیدم که بدون اینکه مادرم عنوان کنه همه چیز براش محیا بوده حتی مادر من نمیدونسته که ما چقدر قسط داریم چقدر درآمد داریم هروقت هرچی خواسته داشته منم فکر میکردم مرد یعنی همین دیگه ولی چون نداشتی رعایتت رو کرده بودم انتظار هم داشتم تو هم رعایتم رو بکنی ولی... من فقط ازت خوش اخلاقی خواستم

 

پس چه حسی به آدم دست میده ؟ من رو تا زمانی دوست داشتی که قسط هایت عقب نیفته

    


 
 
درد دلهای درگوشی
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
 

چرا وقتی کسی مثل من پیدا میشه که به جای غر زدن و پرتوقعی از همسرش در مقابل نیازهای معمولی و واجبش فقط سکوت میکنه ، بجای درک متقابل حتی با یک جمله ،همه نیازهایش فراموش میشه و به مرور زمان نخواستن هاش طبیعی جلوه میکنه.

اصولا از خانمهایی که بلای جون همسرانشون میشن که مثلا به یه خواسته شون برسن بیزارم ولی انگار اگه تو خانمی کنی و سکوت کنی نمیگن طرف خانمه و با شخصیته در واقع چون تو نیازت رو مطرح نکردی طرف مقابل نفهمیده که اصلا توهم نیازی ممکنه داشته باشی . حالا اون نیاز مادی باشه یا معنوی اصلا فرقی نمیکنه حالا اگه یکی مثل من هم پیدا بشه که خدای غرور هم باشه که کلاهش پس معرکه است .

یه زمانی وقتی آدمهای دورو برم رو نگاه میکردم حداقلش این بود که میدیدم چیزی ازشون کم ندارم ولی وقتی الان نگاه میکنم میبینم از خیلی جهات چند پله پس روی کردم چرا؟ وقتی به خودم مراجعه میکنم دلیلش رو نخواستن چیزهایی بوده که حق طبیعی من بوده . اصطلاحا فداکاریهایی توی زندگیم کردم که طرف مقابلم اصلا اونها رو ندیده چون به زبون نیاوردم و عملا وظیفه ام تلقی شده .

قبول دارم هرکسی وظایفی داره که باید نسبت بهشون تعهد داشته باشه ولی بیشتر از اون چی؟

اینکه هردفعه مهمونیی دعوت شدم سعی کردم با لباسهای چند سال قبلم حفظ آبرو کنم که آقای همسر بخاطر بی پولی خجالت نکشه ،اینکه وقتی فریزر خالیه یه جوری با نداشته های توی یخچال و فریزر غذایی سرهم کنم که آقای همسر متوجه نشه هیچی توی فریزر نیست تا مبادا فکرش مشغول بشه ، اینکه وقتی دانشگاه قبول میشی برای اینکه آقای همسر سردرد نگیره اولین چیزی که به زبونت میاد بگی نگران نباشیا برای این ترم سکه دارم بفروشم ، اینکه نتونی دوستهایت رو که قبلا رفتی خونه شون و دین دعوتشون به گردنته دعوتشون کنی ولی اصلا به روی خودت نیاری که ناراحت نشه ،اینکه نه خودت و نه خودش نه دخترک هیچ لباس مناسب گرمی برای پائیز و زمستون نداشته باشین و چون میدونی وضع مالی خوب نیست صدات در نیاد اینکه مدتهاست دلت میخواد بری رانندگی یاد بگیری ولی نمیشه اینکه وضع موهات خیلی ناجوره و نمیتونی بری کوتاهشون کنی و میدونی که موهایی که یه زمانی زبانزد همه بود داره داغون میشه و تو کاری از دستت برنمیاد اینکه وقتی یکی میگه پاشو بیا خونمون تو ساعتها جلوی کمد پر از لباس کهنه های چندین سال پیشت وایستی و ندونی دیگه چه جوری حفظ آـبرو کنی و و و و

و بغرنج ترین قسمت قضیه هم این باشه که اصلا ربطی به سرکار نرفتن تو نداره چرا که از اول ازدواجت این رعایت ها بوده و هست و توئی که سالهای تا قرون آخر درآمدت رو آوردی توی این خونه خرج قسط کردی و هیچی برای خودت نکردی فقط به امید یه نگاه تشکر آمیز میدونی که همسرت ارزشش رو داشته و داره میدونی که ته دلش شرمنده است میدونی که دوست داره شماها راحت باشین ولی این رو هم میدونی که نمیدونه چه چیزهایی نیاز توئه که اینم تقصیر خودته اگه مثل بقیه میتونستی عنوان کنی که چه چیزهایی لازمه شاید این وضیعتت نبود.میدونی که زیاد تلاشی برای داشتن یک کاربهتر نمیکنه چون تو با همین درآمد خنده دارش ساختی و صدات در نیومده پس مقصر اون نیست توئی .

وقتی توی خونه بخاطر همین مسائل سکوت میکنی و تازه وقتی میبینی اون ناراحته سعی میکنی بزنی به بی خیالی طرف مقابلت نمیفهمه که تو داری حفظ ظاهر میکنی فکر میکنه که تو حالیت نیست و داره خیلی هم بهش خوش میگذره . این مسئله دوسه روز پیش کاملا برام ملموس بود.

نمیدونم چه جوری میتونم شرایط رو تغییر بدم ، فقط میدونم که توی این سالها من مقصر بودم اگه از همون 13 سال پیش اینهمه درپوش روی خواسته هام نمیذاشتم تو عادت میکردی که به خواسته های من توجه کنی شاید اصلا دلیل عدم پیشرفتت توی کار من باشم که چه بسا اگه احساس خطر میکردی بیشتر تلاش میکردی .ولی متاسفانه با تربیتی که من شدم حاضرم بمیرم ولی غرورم رو زیر پا نذارم . البته بارها امتحان کردم و بقول تو چیزهایی رو که میخواستم به زبون آوردم ولی نتیجه چی بود؟هیچی فقط من غرورم رو زیر پا گذاشتم و با برطرف نشدن خواسته ام فقط و فقط پیش خودم کوچکتر شدم .

من میفهمم ، من توی این جامعه زندگی میکنم پس میفهمم که چقدر سخته ولی اینو به من بگو اون موقع که من سرکار میرفتم و در آمد بیشتری داشتیم برای من چه فرقی میکرد؟ من خیلی فداکار بودم و هیچوقت منتی نداشتم چون زندگیم رو دوست داشتم و دارم

 ولی همیشه دلم میخواست تو فقط تو بدونی من از خیلی چیزها برای سرپا نگه داشتن این زندگی گذشتم .

زندگیمون رو به بهترین شکلی که در توانم بوده سرپا نگه داشتم ولی دیگه پاهای خودم لرزونه خیلی هم لرزونه احتیاج به درک دارم احتیاج به فهمیده شدن دارم احتیاج دارم حداقل تو هم به زبون بهم بگی میفهمی من چه کارهایی کردم .دلم میخواد رودررو تمام این سیزده سال رو به تصویر بکشم تا بفهمی وظیفه ام نبوده فقط عشقم بوده که من رو سرپا نگه داشته.

تو خیلی خوبی این رو من همیشه پیش همه عنوان کردم ولی درونت چیزهایی داری که کسی نمیدونه و فقط من دارم اذیت میشم حتی توی این زمینه هم رعایتت رو کردم به خودت هم نگفتم که دارم اذیت میشم .خیلی حرفها توی این سالها توی دلم قلنبه شده و کسی رو نداشتم که سرم رو روی شونه هاش بذارم و گریه کنم و عنوان کنم حتی توی این وبلاگ هم دارم حرفهام رو سانسور میکنم .

 خسته ام خیلی خسته    

 


 
 
مرسی
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
 

صبح که اومدم توی سایت پرشین دیدم یه دعوتنامه از طرفشون برای شرکت توی جشن دارم اولش چشمهام گرد شد بعد ذوق کردم بعد تعجب کردم آخه کی میتونه به من رای داده باشه ؟

هرکی بوده دستش درد نکنه اول صبحی ما رو خوشحال کرد میدونم که رتبه ای نیاوردم ولی همینکه کسی به یاد من بوده حالم رو جا اورد .

هنوز تصمیم نگرفتم برم یا نرم چون همونروز دخترک کلاس داره دقیقا هم همون ساعت ولی فقط برای دیدن جو اونجا و مخصوصا دیدن دوستهای عزیزم دلم میخواد بیام .

 یکی دونفری هستند که خیلی دوست دارم ببینمشون حالا ببینیم تا اون موقع چی میشه.

فقط اومدم تا ازتون تشکر کنم

 


 
 
دو روز پرمشغله
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

صبح شنبه از خواب بیدار میشی و مثل خیلی از شنبه های خیلی ها

احساس میکنی چون اول هفته است باید شروع خوبی داشته باشی هرچی دورو برت رو نگاه میکنی چیزی پیدا نمیکنی که با انجامش احساس مفید بودن بهت دست بده .

میشینی پای تلویزیون ،چیزی از احساست رو تغییر نمیده شاید دلیلش این باشه که ازهفته قبل فکر میکردی قراره امروز بری ثبت نام دانشگاه ولی وقتی جمعه میری توی سایتش میبینی اعلام کرده ثبت نام ده روز عقب افتاده و برنامه شنبه ات رو بهم ریخته.

یادت میفته که بابا دوسه روز پیش گفته شدیدا مشغول داوریه یه جشنواره مربوط به جهانگردی هستند که برای اولین بار توی ایران برگزار میشه و خیلی حساسه البته حساسیتش رو خودت هم متوجه شده بودی چرا که بابا هرروز ساعت 8 صبح میرفت و 11 شب میامد .

میدونی که حتما میتونی کمک حالش باشی . بهش زنگ میزنی و به حرف خودت میرسی چرا که بابا خیلی بیشتر از حد انتظارت استقبال میکنه و میگه فردا صبح ساعت 7.5 دم خونه شون باشی .

نفسی به راحتی میکشی چرا که میدونی هفته ات رو ساختی . شب هرکاری میکنی خوابت نمیبره اینم مرضیه که بعد از خانه نشین شدنت هراز چند گاهی اذیتت میکنه .

ساعت 4 صبح به زور چشمهات رو میبندی و به خودت هشدار میدی بخواب بچه فردا کلی کار داری.

صبح ساعت 7 از خونه میزنی بیرون . با خودت فکر میکنی نیم ساعت زمان خوبیه برای اینکه خودت رو برسونی خونه بابا اینا ولی وقتی با ترافیک اتوبان مواجه میشی دلشوره ای که ماهها بود یادت رفته بود میاد سراغت . با هر جون کندنی بود 7.45 دقیقه خودت رو میرسونی دم خونه میبینی بابا و همکارش و راننده اش توی ماشین منتظرتن کلی عذرخواهی میکنی و میشینی توی ماشین و حرکت.

از لحظه ای که وارد شرکت مذبور میشی مشغولی، هیئت ‍ژوری شدیدا مشغولند ظاهرا جشنواره خیلی مهمیه که فقط توی 5.6 تا کشور دنیا برگزار می شده و اینجا برا ی اولین بار داره یه همچین اتفاقی میفته . چه گروه پرباری هم هستند و تو که اماده کاری میدونی که ناخودآکاه بار خیلی سنگینی رو از رو دوشهاشون برداشتی و احساس خوبی بهت دست میده .

گذشت ساعات رو متوجه نمیشی و فقط احساس مفید بودن میکنی . ساعت 2 دخترک کلاس داره پدرش قراره ببرتش ولی دیگه برگشتش رو نمیتونه چون خودش باید بره سرکار، یه اجازه یک ساعته میگیری و بدوبدو میری سراغ دخترک و منتظر میمونی کلاسش تموم بشه و میگیریش و میبریش خونه مامان.

 فکر میکنی نهایتا قراره تا عصر اینجا باشی ولی نه انگار خبری از خونه رفتن نیست این گروه هیچ زمانی ندارند و باید همه مستندات تا فردا

آماده بشه و برای جمع و جور کردن کارها فقط تو هستی .

ساعت 9 میشه شام سفارش داده میشه همه کارکنان اون شرکت رفتند و فقط بابا و دو تا دوستاش و تو موندی .

دلت برای دخترک و آقای همسر تنگ شده ولی صدات در نمیاد خودت خواستی مگه نه؟

ساعت 10 شبه شام خوردین و دوباره مشغولین آقای همسر چند بار زنگ زده که پس کی میایی و تو هردفعه گقتی نمیدونم .

ساعت از 12 شب گذشته و توهنوز مشغولی . ساعت یک شب دیگه به وضوح تنت داره از خستگی میلرزه ولی صدات در نمیاد . ساعت دو همه پا میشن که دیگه بریم و دوباره 8 صبح برگردیم وای خدای من .

شب 2.5 میرسی خونه دخترک هنوز بیداره میدونستی بیداره تا تورو میبینه همونجور درازکش بغلت میکنه و شیرین زبونی میکنه میدونی دلش برات تنگ شده ولی به زبون نمیاره تا ساعت 3 شب باهات حرف میزنه و میگیره میخوابه و تو میری توی تخت تا ساعت 6.5 پاشی که مثل روز قبل دیر نکنی.

صبح دوشنبه به موقع میرسی دم خونه بابا اینا و ایندفعه تو منتظر میمونی تا راننده بیاد.

دوشنبه هم به همون منوال میگذره و تو که فکر میکنی مثل روز قبل باید تا نصف شب کار کنی وقتی میبینی ساعت 8 شب کار تموم شده خوشحال میشی مخصوصا وقتی احساس رضایت رو توی چشمهای بابا و دوستش میبینی همه خستگیت از بین میره.

شب که میرسی خونه دخترک هنوز از خونه مادر بزرگش نیومده ،تند تند خونه ای رو که دوروز بوده نبودی رو مرتب میکنی و ماشین ظرفشوئی رو راه میندازی و میشینی منتظر که پدر و دختر از در بیان تو.

وقتی دخترک میاد اینقدر میبوسیش و میچلونیش که جبران این دوروز رو داشته باشی.

وقتی شب قبل ازاینکه  خستگی بیهوش بشی به دوروز گذشته ات فکر میکنی ،خیلی از نظر جسمی خسته ای ولی فکرت راحته حست خوبه ،خیلی مفید بودی چقدر با بابا کار کردن بهت لذت داده چقدر دوست داشتی گروهی که باهاشون درگیر بودی همه شون قشر تحصیلکرده و باسوادی بودند .

 آره خسته هستی ولی خوشحالی .  


 
 
دغدغه های یک خردادی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

اون ور زنانه ام توی دلم نهیب میزنه :

 یه دامن تا سر زانوی راسته مثلا رنگ بادمجونی با گلهای ریز صورتی با یه بلوز آستین کوتاه  همرنگ گلهای دامن ،با یه کفش پاشنه بلند و یه کیف همرنگ کفشم

 

اون ور اسپورتم میگه : بابا راحت باش ، یه شلوار جیب آبی تیره با یه تیشرت راحت و آزاد که رنگ شادی داشته باشی با یه کتونی و کوله پشتی، راحت تره

 

اون ور زنونه ام میگه : بابا موهات رو با یه کلیپس اون بالای سرت شلوغ پلوغ درستش کن یه جفت گوشواره گرد بزرگ تو گوشهات بکن و یه آرایش کمی غلیظ بکن

 

اون ور اسپورتم میگه : دختر جان آزاد و رها باش موهات رو با یه کش معمولی سفت ببندش و یه گوشواره کوچیک بنداز توی گوشت و به یه آرایش خیلی کم راضی شو

 

و این دغدغه ها در نهایت با پیروزی ور اسپورتم به اتمام میرسد  


 
 
امروز من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
 

صبح که از خواب بیدار میشم ساعت رو نگاه میکنم وای ساعت 5/9 شده و من هنوز خوابم یادم میفته دخترک دیروز مونده خونه مامان اینا

 دو سه ماهی میشد بهش اجازه اینکاررو نمیدادیم چون آخرین بار خونه دوستم شروع به گریه و زاری کرد که بمونه و ما از این رفتارش حسابی جا خوردیم و توی راه برگشت باهاش برای اولین بار تند برخورد کردیم و توضیح دادیم که نمیتونه غیر از خونه مادربزرگها جای دیگه ای بمونه و دخترک مغرور ما از اون روز حتی برای یک بار و حتی برای خونه مادربزرگها ازمون خواهش نکرده بود

 دیشب که بهش گفتم اجازه داری بمونی برق چشمهاش و بوسه هایی که محکم روی لپهای من میکرد نشان از این داشت که خیلی مشعوفه.

میخواستم صبح برم کمیته امداد وسایلی که برای پسرکم رو خریده بودم تحویلشون بدهم آخه به شکرانه قبولی توی کنکورم براش کوله پشتی و وسایل مدرسه (امسال رفت کلاس اول ) خریده بودم هرچی حساب کردم دیدم تا برم و بیام خیلی طول میکشه ضمنا اصلا آدرس کمیته رو هم بلد نبودم هربار هم رفته بودیم با آقای همسر رفته بودیم بنابراین یه زنگ به پیک سرکوچه مسئله رو حل کرد.

پنجره اتاقم رو باز کردم کاری که تمام سه ماه تابستون وقتهایی که هوا کمی خنک بود میکردم و لذتش رو میبردم.

دو تا خونه قبلی ما اصلا امکان لذت بردن از پنجره رو نداشت و همین دلخوشی کوچک در این خانه برام خیلی زیباست .

هوا خنکتره و دلچسب تر ، صدای گنجشکها و کلاغها با صدای دوتا فنچ توی خونه آمیخته و این هوا رو دلچسب تر میکنه ولی یه چیزی ته دلم میلرزه .

زنگ میزنم به مامان که مطمئن بشم دخترک خوبه ،تصمیم داشتم تا عصر خونه بمونم و با اقای همسر برم اونجا ولی وقتی صدای خوشحالی دخترک رو که با رنگهای انگشتی داره با مامان بازی میکنه رو میشنوم دلتنگتر از اونم که بتونم تا عصر صبر کنم به مامان میگم من خونه رو کمی جمع و جور میکنم و وقت ناهار خودم رو میرسونم اونجا.

اتاق دخترک مرتبه دیروز باهم جمعش کردیم و عصر که نشست پای نقاشی در کمال تعجب دیدم خودش مداد شمعی هایش رو توی جعبه اش گذاشته و با دفترش جمع کرده و جای خودش گذاشته ازش تشکر کردم که بدونه برام مرتب بودنش باارزشه.

اتاق خودمون هم مرتبه و خونه فقط احتیاج به گردگیری و جارو داره پس وقت دارم کمی وبلاگ بازی کنم .

 یه نسکافه روبروی مونیتور و با پنجره باز اتاق خواب خیلی میچسبه مخصوصا وقتی تبریکات دوستهایت رو بابت قبولی میبینی .

 

گلها را آب میدهم ، یک سری لباس توی ماشین لباسشوئی میریزم ،ملافه ها را عوض میکنم ، قفس پرنده ها را تمیز میکنم ، دگمه ماشین ظرفشوئی را که پر از ظرفهای کثیف شده رو میزنم ،یک سی دی آهنگهای هایده را هم میچپانم توی دستگاه دی وی دی تا تنهائی ام را صدادار کند .

 

این وسط هی از جام پامیشم و یه تیکه از خونه رو گردگیری هم میکنم وای که چقدر من از اینکه وسط وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی پاشم خونه رو هم مرتب کنم خوشم میاد .

 الان همه خونه گردگیری شده فقط باید خونه رو جارو کنم و پر بزنم خونه مامان اینا تا دخترکم رو بغل کنم .


 
 
قبولی
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

من قبول شدم

خیلی خوشحالم خواستم بگم که شماها هم بدونین

من نمیدونم چرا ولی جدیدا هر اتفاقی حالا چه خوب یا چه بد برام میفته میشینم مسائل مربوط به اون اتفاق رو حلاجی می کنم گاهی این حلاجی کردن ها و بالا÷ائین کردن ها حالم رو بهتر میکنه گاهی برعکس حالم رو میگیره گاهی هم مثل دیشب هم حالم رو خوب میکنه هم حالم رو میگیره

آره من دیشب هم خوشحال بودم هم بخاطر بعضی مسائل دلم رفت

نمیخوام دوباره دلیل دلگیری هام رو بنویسم که شاید یادم بره و فقط خوشحالی اش برام بمونه

داشتم به ÷سر دختر عموم که خیلی دوستش دارم وزنگ زده بود بهم تبریک بگه میگفتم : میدونی یکی از دلایل شرکت دوباره من توی کنکور اونم بعد از ١٠ سال چی بود ؟ میخواستم خودم رو محک بزنم میخواستم به خود خودم ثابت کنم که هنوز هم میتونم میخواستم به خودم ثابت کنم هنوز هم از ÷سش برمیام و این برام مهم بود در واقع اگه تو کنکور قبول نمی شدم بزرگترین ناراحتی ام قبل از اینکه نمیتونستم ادامه تحصیل بدهم این بود که توانائی اش رو دیگه ندارم خیلی وقت بود احساس میکردم سر یه سری از مسائل دارم ÷یر میشم قبولی این کمک رو بهم کرد که به خودم بیام و بدونم نه خیر هنوز دیر نشده

÷سر دختر عموم خندید و گفت میدونی وقتی ÷درت هم چند سال ÷یش دوباره برای آخرین دکتراش کنکور داد و من زنگ زدم تبریک بگم دقیقا همین حرفها رو زد؟

درهرصورت من قبول شدم و خوشحالم بهم ثابت شد اینقدرها هم تو این سالها فکرم فرسوده نشده بود . حالا ÷یش میریم تا ببینیم قراره بعدش چی بشه. 

 


 
 
ماه مهر
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

وقتی میشینم به روز اول مهر کلاس اول دبستان سال 62 ی خودم فکر میکنم چیز خاصی یادم نمیاد جز اینکه برخلاف اکثر بچه های همسن و سالم که با گریه میرفتن مدرسه من شعف خاصی داشتم شاید بخاطر یکی یه دونه بودنم بود که همیشه تنها بودم شاید چون خانواده تصویر خوبی از مدرسه برام ساخته بودن و یا شایدم بخاطر دفتر و کیف و کتابی بود که میدونستم قطعا از مال همه بهتره

خانواده پولداری نبودیم و نیستیم ولی من به شخصه همیشه توی یه رفاه خوبی بودم چرا که من بعد از 7 سال از زندگی عاشقانه مامان و بابا که تنها غصه شون نداشتن بچه بود به دنیا اومده بودم و دقیقا تا همون 7 سالگی که رفتم مدرسه یکی یه دونه بودم .

دقیقا وقتی امتحانهای ثلث اول کلاس اول رو میدادم مامان برای زایمان خواهرم رفت بیمارستان ولی هیچوقت از دردونه بودن من کاسته نشد.

آره فکر کنم یکی ازدلایلی که عین 12 سال تحصیلی رو با لذت میرفتم مدرسه همین مورد بود .

تمام 12 سال رو از مانتو شلوار گرفته تا کیف و دفتر و پاک کن من نو میشد اونم توی سالهای محرومیت و جنگ و .... دختر لوسی بار نیومدم شاید  بخاطر تربیت مامان و بابا خصوصا بابامه و بهمین دلیل به شخصه شدیدا معتقدم این چیزها بچه رو بد بار نمیاره این تربیت و طرز فکره که باید درست باشه هیچوقت با وسایلم و سرو وضعم پز ندادم چون با کتابهای صمد بهرنگی بزرگ شدم

خلاصه که وقتی بعضی ها از محرومیت های اون زمان میگن برام غریبه

 چون خانواده ام با تمام مشکلاتی که داشتن این نگرانی ها و درگیری هاشون رو حداقل به من منتقل نکرده بودند .

شاید لذتی که هنوز با رسیدن اول مهر احساس میکنم رو باید مدیون مامان و بابا باشم که هر سال تصویر خوبی رو برام ساختن .

وقتی به زندگی گذشته ام  نگاه میکنم تعجب میکنم که منی که خودم هم معتقدم که نازنازی بار اومدم چطور در مقابل ناملایمات زندگی امروزه قوی برخورد میکنم و بعد به این نتیجه میرسم که من رو با تمام رفاهی که برام مهیا کرده بودن با داستانها با نوشته ها و درد اصلی مردم هم آشنا می کردند.

کدوم بچه مثل من تو سن 9 سالگی با پدرش رفته خانه جذامی ها رو دیده ؟

کی تو سن 8 سالگی تمام کتابهای صمد رو خونده ؟

کدوم بچه  تو سن 15 سالگی و درست بعد از جنگ رفته و خرمشهر رو دیده؟

کدوم بچه در عین مرفه بودن دوست صمیمی اش  نون نداشته بخوره و اون بچه تو سن 8 سالگی پول تو جیبی اش رو داده برا ش خوراکی خریده و به کسی هم نگفته ؟

 کی تو سن 9 سالگی یه کتابخونه با 300 تا کتاب که همه اش رو خونده بود داشت ؟

چند نفرتون تو سن 10 سالگی با پدرش هر چند ماه یک بار پا میشد از شهرستان میامد تهران که فقط از انقلاب کتابهای جدید بخره ؟

با این حرفها نمیخوام بگم من خوب بودم و خوبم لطفا جبهه نگیرین میخوام بگم خیلی دلم میخواد بچه ام رو جوری تربیت کنم که کمبود نداشته باشه ولی معنی کمبود رو بشناسه و انسان بار بیاد دوست دارم جوری بار بیارمش که اگه یه روزی توی سن 25 سالگی تصمیم گرفت با یه پسر خوب ولی بی پول ازدواج کنه قدرت داشته باشه با مشکلات مبارزه کنه و تازه اگه میتونه به دیگران هم کمک کنه. کاری که مادرش کرده و میکنه .

خوشحالم که پدر و مادر من باعث شده بودند که من از روز اول مهر هر سال حس خوبی بهم دست بده .

 یاد اون مدادها و جامدادی های دوسه طبقه و مدادرنگی های 24 رنگ و پاک کنهای بودار و ... به خیر

 


 
 
افکار بهم ریخته من
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

روزهای اول ماه مهر، یادآوری اون روزهای کودکی

سرماخوردی دسته جمعی مون

بی پولی و فکر هزاران هزار قسط و بدهی و ....

کار نکردن من

کار کردن من

نیمه وقت کار کردن من ....

سکوت

سکوت

سکوت

خستگی فکری خودم

خستگی فکری اون

دانشگاه...

عذاب وجدان

خودخواهی

پائیز

حساب و  کتاب کردن های بیهوده

سکوت

سکوت

سکوت

افکار بهم ریخته

اطرافیان

خودمون

...

کارهایی که میشه تو خونه انجام داد

خونه ام مرتبه

غذام آماده است

تنم دیگه خسته نیست

ولی

ولی

کاش یکی به داد این افکار درهم من برسه

کاش

کاش

کاش

قاطی پاطیم

برای همینه سکوت بهترین راهشه

برای همینه که چند روزه دلم نمیخواد چیزی بنویسم

سکوت

سکوت

ظاهر سازی خیلی سخته

وقتی دیگران وضعیتت رو درک نکنند و ازت انتظار خوشروئی دارن خیلی سخته

سکوت بهترین دوای منه

همینه که وقتی میبینی نوشته هات هم بی سرو ته میشن ترجیح میدی ننویسی

 ...

...

...

...