من و دلنوشته هام

روزانه های این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

1-     دوروز پشت سرهم مهمون داشتم اونم مهمونهایی که برام عزیز بودن و همین باعث شد اصلا احساس خستگی نکنم

2-     پویا جان جات سرِ سری اول مهمونهام خالی بود نمیدونی چقدر یادت کردیم .امیدوارم یه برنامه ای بچینی بیائی ایران که دوباره دور هم جمع بشیم

3-     جمعه خونه مادر شوهر جان بودیم که طی یک عملیات استراتژیک مامور شدم که خبر اومدن خواهر شوهر عزیزم رو که میشه گفت صمیمی ترین دوستم بوده و هست رو بعد از 8 سال برای اولین بار اونم با دو تا جوجه هاش به خانواده اعلام کنم میدونستم همه ذوق میکنند ولی اینقدر از خوشحالی تنم میلرزید که نمیتونستم حرف بزنم

4-     حالا از دیروز انواع اقسام برنامه ریزی ها رو انجام میدهم خوبه حالا قراره سه ماه دیگه بیاد وگرنه من یکی که از خوشحالی دق میکردم

5-     قیافه مادر شوهر جانم موقعی که من و خواهر شوهر کوچیکه عنوان کردیم تمام سه چهار ماهی که مهمونها ایرانند ما هم خونه شون می مونیم دیدنی بود.

6-      کسی میدونه نتایج کنکور پیا*م نور رو کی میدهند مردیم از بس منتظر و بلاتکلیف موندیم بابا

7-     وقتی دوروز مهمون داری بکنی اونم از نوع خوبش  و روز سوم خبر به اون خوبی رو هم بشنوی و خونه ات هم مثل دسته گل تمیز باشه معلومه که خیلی باید آرامش داشته باشی نه ؟ فقط کاش به همه این موارد یه جیب پر از پول هم اضافه می شد چقدر عالی بودا

8-     این چندروز اخیر کتابی رو که  دوست عزیزم شیلا ترجمه کرده بود رو هم خوندم خیلی هم بهم مزه داد حالا از امروز یه کتاب دیگه باید دستم بگیرم کتابی که مدتهاست داره چشمک میزنه

9-     یکی دو تا فیلم هم دیدم فقط برای اینکه ببینمشون و خودم رو راحت کنم تا برسم به سریال جنجالی لاست فکر کنم اون رو هم امشب شروع کنیم

10- امروز اینقدر احساسات مختلفی داشتم که این موضوع به وبلاگ خونی ام هم سرایت کرد وبلاگ همه دوستهایم رو خوندم در حالیکه از همون اولش پیش خودم عهد کرده بودم فقط بخونمشون و اصلا کامنت نذارم یه حالی بودم که انگار دنبالم کرده بودند و من فقط باید تند تند مطالبشون رو میخوندم .


 
 
کاش ....
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
 

کاش می شد وقتی شب  خوابت رو میدیدم صبح بیدار میشدم و بهت زنگ میزدم و حالت رو می پرسیدم


 
 
شلوار جین
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥
 

میدونی امروز یاد چی افتاده بودم؟

 

یاد این که تا جائیکه یادم میاد خاطرات جوونی کردنهام با تو عجین شده

 

یاد اینکه هرچی برمی گردم به عقب قبل از وجود تو، توی زندگیم جوونی نکرده بودم نمیخوام جانماز آب بکشم و بگم ال بودم و بل بودم ولی میشه گفت آزادی هایی که مامان برام قائل شد از بعد از ورود تو به زندگی من بود.

 

میدونی یاد چه روزی افتادم ؟

 

 همون اوایل دوستیمون که باهات رفتیم که تو شلوار جین بخری .هنوز یادم میفته خنده ام میگیره . تو اصرار داشتی حتما یه جین blue black  بخری و من گفتم کمکت میکنم یه دونه خوبش رو پیدا کنی و تو نمیدونستی با تائید حرف من به چه دردسری میفتی . توی مغازه رفتن همانا و 17 تا دونه شلوار پرو کردن همانا.

 

قیافه ات دیدنی بود : عرق کرده ،کلافه،خجالت زده از پسر مغازه دار و رودروایستی از اعتراض به من

هنوز هم مزه اولین خرید رفتن با هم زیر دندونامه

 

یادته همون روز منم یه شلوار دمپا گشاد جین کرم رنگ که اون روز ها خیلی مد بود خریدم ؟ و تو متعجب بودی که چقدر راحت برای خودم خرید کردم یادته اولین حرفت بعد از بیرون اومدن از مغازه همین بود؟ که تعجب کردی اینقدر راحت انتخاب کردم و انتظار داشتی منم 17 تا شلوار پرو کنم؟هنوزم نمیدونم چطور برای خودم راحت انتخاب کردم!!!!!!!!

 

و الان از این خنده ام میگیره که چه جوری یه شلوار جین میتونه برات نوستالوژی ایجاد کنه و خودت هم توی این همه سال متوجه نشده باشی

 


 
 
همینجوری
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
 

1- نه اینجوری نمیشه

یه سری کار دارم که باید انجامشون بدم و هرچی فکر میکنم که چرا اقدام نمیکنم به جائی نمیرسم فکرکنم اول باید همه کارهام رو توی یه کاغذ لیست کنم و بعد بشینم اون لیست رو به ترتیب اولویت و اهمیت لیست کنم و شروع به انجامشون کنم

یه سری کارها مربوط به کارهای شخصیمه ، یه سری به خونه ام برمیگرده و طبعا کاملا شخصی نیست ، یه سری به وبلاگم برمیگرده ،یه سری به کارهای مدارکم و یه سری اداریه ، یه سری .....

وای یعنی من چقدر باید بدوم تا دونه به دونه اش انجام بشه

2- برای فنچ کوچولومون رفتیم یه جفت با یه قفس بزرگتر و خوشگل تر خریدیم از پریشب خونه مون با صدای خوشحالی این دو تا پرنده روح گرفته .

خیلی جالبه من تا الان نمیدونستم چقدر دوست داشتم پرنده داشته باشم و ازش لذت ببرم  از پریشب با آقای همسر چشم دوختیم به این دو تا موجود که بقولی دارند با هم آشنا میشن و دعا میکنیم زودتر تخم بذارند .

3- با بوی پائیز یه نوستالوژی عجیبی گریبانم رو گرفته میدونم این روزها همه همین حس ها رو دارند ولی امسال بجای اینکه دلم هوای مدرسه و کیف و کتاب رو داشته باشه ،هوای دوستان دوران مدرسه رو که دیگه از هیچکدوم خبر خاصی ندارم رو کرده دو شبه تا صبح دوستان دوران دبستانم رو خواب میبینم باید به لیست بند یک این رو هم اضافه کنم شاید باید بگردم پیداشون کنم .

4- با ید یک لیست هم از کتابهای داشته نخوانده ام و کتابهایی هم که باید تهیه شون کنم و بخونمشون هم تهیه کنم .

5- شدیدا به یه کافی نت دو ساعته برای سروسامون دادن به وبلاگم و ایمیلم احتیاج دارم ولی اصلا وقتش رو نمیتونم فراهم کنم .

 


 
 
وای به حالمون
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

قدیمها اگه یکی از آشناهات اختلافی با همسرش داشت خیلی عجیب به نظر میامد و همه به هم نشونش میدادن :

 

فلانی رو ببین بیچاره با شوهرش اختلاف داره

 

وا؟چرا ؟چه عجیب !

 

ولی این یکی دوسال گذشته خیلی اختلافات زن و شوهری می بینی

 

اوایل برات عجیبه ولی کم کم عادی شده و الان اگه کسی بگه با  همسرش تفاهم داره برات عجیبه و فکر میکنی که کاسه ای زیر نیم کاسه است چون دیگه اختلافات همه گیر شده

 

اوایل فکر میکردی همه این اختلافات منشا مادی داره ولی وقتی دقت میکنی میبینی نه خیلی از موردهایی که میشناسی اصلا مشکل مالی ندارن پس مال چیه ؟

 

هنوز نمیدونی

 

یکی از خیانت شوهرش نالانه،یکی از اعتیاد شوهرش گریزونه،یکی از بیکاری شوهرش ناراحته ُیکی از زیاده خواهی های زنش فراریه،یکی شوهرش سیاسیه، یکی زنش شلخته است ،یکی با وجود تحصیلات آنچنانی بیماری روحی داره،یکی دستش کجه ،یکی ... یکی ....

 

 این روزها توی وبلاگستان هم که چرخ میزنی دلت میگیره

 

خدا به داد خودمون و بچه هامون در آینده برسه که با این روند رو به رشد اختلافات فکر کنم 5 سال دیگه هرکی مشکل خانوادگی و اختلاف زن و شوهری نداشته باشه باید توی تلویزیون بعنوان آدمهای عجیب و غریب نمایششون داد .

 


 
 
یاکریم
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
 

وقتی باد یه روز عصر آخرهای شهریور آدم رو یاد رسیدن پائیز میندازه  ، باعث میشه از پشت توری پنجره اتاقت بیرون رو نگاه کنی و آهی بکشی ، آخه پائیز رو هیچوقت دوست نداشتی و وقتی میبینی چهار پنج یاکریم مظلوم خودشون رو به دیوار روبرویی چسبودند تا شاید باد کمتر اذیتشون بکنه دلت میگیره .

دلت برای تک تک یاکریمها که با اومدن فصل باد و سرما دنبال پناهی برای خودشون میگردن میسوزه .

کاش میتونستی برای همه یاکریمهای دنیا سرپناهی درست کنی تا نگران نباشن .


 
 
یک تجربه شیرین
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

این پا و اون پا میکنی اونم نه یه روز و دوروز بلکه سه ماه ، بهش خیلی فکر میکنی آخه جزو معدود دوستهای این روزهات بود که میتونستی بگی سرش به تنش میارزه ولی یه سوءتفاهم ،یه سوءبرداشت باعث شد ازت دلگیر بشه با خودت کلنجار میری که بهش زنگ نزنی تا سه ماه هم دووم میاری آخه مطمئنی که اشتباهی مرتکب نشدی و اون اشتباه برداشت کرده ولی هرچی که هست این اشتباه برداشت کردن باعث شده سه ماه بی خبر باشی ازش ولی خب اون روحیه غدت اجازه نداده که زنگ بزنی حداقل بهش بگی که اشتباه میکنه .

یهو دیروز که داشتی دم گاز کتلت ها  رو یکی یکی مینداختی توی ماهیتابه خیلی بی دلیل دستت میره سمت تلفن و تا قبل از اینکه دوباره مثل دفعات قبل پشیمون بشی شماره اش رو تند تند میگیری چشمهات رو می بندی و یه نفس عمیق میکشی و با شنیدن الوی طرف مقابل چشمهات رو باز میکنی و با لبخند میگی سلام عزیزم.....

به همین راحتی ، اولش احساس میکنی که باهات سرسنگینه ولی بعد که بهش توضیح میدی و البته یه معذرت خواهی مصلحتی هم چاشنی اش میکنی میبینی باز همون دوست نازنین سه ماه پیشت شد طوری که وقتی ازش دعوت کردی هفته دیگه بیاد خونتون با روی گشاده پذیرفت .

این قضیه درس خوبی بهت میده ،اینکه یه موقعهایی آدم برای بدست آوردن چیزهایی که دوست داره باید غرورش رو بذاره زیر پاش اینکه از معذرت خواهی کردن ولو اگه بدونه مقصر نبوده چیزی ازش کم نمیکنه ،اینکه توی این دوره زمونه که دوست خوب کمه بخاطر حفظ یه دوستی با ارزش باید یادت بره ازت 4 سال کوچکتره ، اینکه وقتی احساس هم بکنی که سوءتفاهمی پیش اومده به راحتی گوشی رو برداری و بهش توضیح بودی که متوجه بشه عمدی درکار نبوده ،کاری که تو دیشب کردی و چیزی ازت کم نشد ،کاری که اگه سه ماه پیش انجامش داده بودی شاید بهتر بود .وقتی میبینی اون هم ازت معذرت خواست میفهمی کار خوبی کردی و یپبهش زنگ زدی چون با توضیحاتت فهمید که اشتباه برداشت کرده .

ولی دیر نشده ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است شایدم اگه اون موقع زنگ زده بودی نتیجه ای به این خوبی نمیگرفتی چرا که اون موقع شاید دوستت خیلی به حرفت گوش نمیکرد ولی دیشب تو بزرگی کردی و دوستت متوجه شد .

 


 
 
کارت ملی دار میشویم
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

وقتی امروز ساعت 3 بعد از ظهر در خونه رو زدند و من در کنار دخترک که سرش روی سینه ام بود خواب بودم پیش خودم گفتم ای بابا حتما مثل همیشه اشتباه در زدند ما که هیچ وقت مهمون ناخونده اونم سر ظهر نداشتیم ولش کن چشمهامو بستم ولی یه صدایی توی دلم بهم گفت پاشو حالا تنبل خانم

از آیفون تصویری قیافه درب داغون یه نفر رو دیدم و به این فکر رفتم که چرا این سازنده ای آیفونهای تصویری یه فکری به تصویر وحشتناک آدمها نمیکنن که آدم سر ظهر وحشت نکنه و به کل خوابش نپره

گوشی رو که برداشتم دیدم آقاهه به اسم من رو صدا کرد و گفت تشریف بیارید پائین کارت ملی تون رو بگیرین

وای باورم نمیشه آخه دو ماه پیش که اقدام کردم خانم مسئول پست  بهم گفت 4 ماه طول میکشه و من همچنان جزو شرمنده های بی کارت بودم. اینقدر ذوق کردم که پله ها رو دو تا یکی پریدم پائین توی دلم گفتم اگه الان یکی از همسایه ها من رو ببینه فکر میکنه من منتظر چه نامه حیاتیی بودم.

وقتی چهره خسته و خندان آقای پستچی رو دیدم باز توی دلم گفت کاش براش یه لیوان آب خنک میاوردم فکر نمیکنم با این شغل طاقت فرسا بتونه روزه بگیره ولی در عوض یه خسته نباشیدی گفتم و برگه اداره پست رو که خیلی هم تاکید کرده بودند درست نگهداری کنیم رو بهش دادم با همون چهره خندون گفت میتونین یادگاری نگه دارین و من با خنده گفتم آره خب فکر کنم آخرین نفری بودم که کارت تحویل گرفتم و باید برگه اش رو یادگاری نگه دارم

 خندید و گفت ای خانم نصف مردم این مملکت هنئوز کارت ندارن خیالت راحت باشه یکی اش خود من کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره من هنوز اقدام هم نکردم .

خندیدم و گفتم مرسی که من رو از شرمندگی خودم در آوردین یه هزارتومنی بهش دادم و تشکر کردم آخه نمیدونست چه بار سنگینی رو از دوشم برداشته بود .

حالا بنده صاحب کارت ملی شدم اونم کارتی که همه اطرافیان روزی دو بار تاکید میکردند که خیلی تنبلی کردم که اقدام نمیکنم

قدم  بعدی  اینه که برم داشنگاه و اقدام کنم برای گرفتن المثنی مدرک  دانشگاهم که یه سالی میشه نمیدونم چرا مفقود شده و هرچی خونه رو زیر و رو کردم پیداش نکردم ولی فکر کنم این یکی کمی سخت تر به سرانجام برسه  


 
 
غرقم در زندگی غرقم در سرخوشی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

مثل خیلی از روزها دخترک دامن چین داری را که مخصوص رقصش دوخته شده پوشیده و تور بلندی را با سنجاق روی سرش چسبانده و دارد با آهنگ شادی که از کانال ماهواره پخش می شود می رقصد تو هم نگاهش میکنی و ته دلت تحسینش می کنی از اینهمه شاد بودنش

 شاید یکی از عمده ترین تفاوتهایش با بچگی های تو در این است یادت نمی آید که در بچگی چنین دامنی پوشیده باشی و یا چنین توری به سرت  زده باشی شاید یکی دو بار که آن هم حتما به اصرار یک همبازی برای همراهی بوده است .

تا جائیکه یادت می آید دختر یکی یه دونه ای بودی که گوشه اتاقت یا در حال نقاشی کشیدن بودی یا در حال یک بازی فکری مثل پازل و خانه سازی و .... و یا چشمانت به در بود که پدر وارد شود و روی مبلهای مامان بالا بلندی بازی کنید کاری که همیشه جیغ مامان را در می آورد

در همین افکار غرقی که دخترک دستت را میگیرد و از تو میخواهد تا با رقصش همراهی کنی البته اول باید شلوار جینت را با یک دامن چین دار عوض کنی لبخندی میزنی و از دخترکت میخواهی چند لحظه صبوری کند تالباست را عوض کنی . کمدت را که باز میکنی یادت می افتد که تو اصلا دامن چین دار نداری و برای دخترکت غصه میخوری و به خودت قول میدهی حتما تهیه کنی و یک مانتوی چین دار قدیمی را میکشی بیرون تا دل دخترکت را راضی کنی .

خنده های دخترک نشان از رضایت دارد خودت را در آینه نگاه میکنی و خنده ات میگیرد .

شروع میکنی با دخترک رقصیدن و چرخیدن و بالا پائین پریدن .

دخترک ذوق میکند خوشحالی میکند و می پرد بغلت و با خوشحالی دستانت را می بوسد . تو هم خوشحالی از خوشحالیش . مگر غیر از این چه میخواهی از زندگیت .

در حالی که با هم جیغ میکشید و میخندید و می دوید به این فکر میکنی که چقدر همسایه ها از دست شما دونفر در عذابن آنهم در این خانه های جدیدی که دیوارهایش جنس کاغذی دارند .

در همان حال خوشی هستین که یک آن ساق پایت میگیرد نه میتوانی بنشینی نه میتوانی کاری بکنی که دخترک غصه بخورد به بهانه ای به آشپزخانه می روی و نگاه غمناک دخترک را که به دنبالت است را میبینی میخندی و با همان دردی که سعی در پنهان کردنش داری برمیگردی و ادامه میدهی .

شب وقت خواب تمام بدنت درد میکند ولی دردی لذت بخش قبل از خواب با خودت حرف میزنی: یادت باشد یک دامن چین دار بلند تهیه کنی و حتما کلاس ورزش ثبت نام کنی .

باید دخترک همیشه مثل امروز خوشحال باشد باید خوشحال باشد به هر قیمتی

 

 

÷.ن١ : راستی کسی کلاس آموزش عروسک بازی با کودکان نمیشناسه من اصلا بلد نیستم و دخترک شدیدا مشتاق به خاله بازی است گاهی اوقات بجای اینکه اون از دست من ناراحت بشود از اینکه بلد نیستم خودم شاکی میشم

 

÷.ن٢: میدونم دو تا÷ست آخرم دخترکانه شد ولی باور کنید این روزها غرقم در دخترک و زندگی دونفره مان البته تا زمانیکه ÷در بیاید و من غرق شوم در زندگی شیرین سه نفره مان


 
 
یه روز صبح
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 

صبح ساعت 8 چشمانت را باز میکنی و نگاهی به ساعت می اندازی هنوز نیم ساعتی وقت داری بهتره کمی توی جایت غلت بزنی کاری که همیشه عاشقش بودی و چندین ساله که بخاطر کمبود وقت نتونستی

چقدر لذت بخشه که بتونی نیم ساعت توی جایت اصطلاحا خان کیفی کنی ولی از اونجائیکه این قضیه به یک چشم بر هم زدنی تموم میشه تا چشمهات رو میبندی و باز میکنی میبینی ساعت 8.5 شده .

پامیشی و میری سراغ تلوزیون و پیدا کردن کانالی که آهنگ های شادی داشته باشه کاری که باعث میشه دخترک بدون نق و نوق از جاش بپره و بیاد وسط خونه به قر دادن ، کاری که این روزها تبدیل شده به یه جور لذت برای تو .

دخترک بر خلاف هرروز صبح نمیپره وسط خونه !!! میری بالای سرش یهو یادت میفته که دیشب مهمونی بودین و دخترک ساعت 1.5 شب خوابیده ولی باید پاشه چون کلاس داره تا میری کنار تختش میشینی و شروع میکنی به نوازش با چشمهای بسته میگه من پیراهن میپوشما و تو می خندی و میگی اول چشمات رو باز کن بعد باز با چشمهای بسته میگه نه دیگه حتما شلوار اوردی و تو با خنده به شلوار بالای تختش که دیشب برای امروز گذاشتی  نگاه میکنی و پامیشی از کمد براش پیراهن میاری باز با چشمهای بسته میگه دامنی باشه که تکون تکون بخوره ها دوباره لبخند میزنی و پیراهن راسته ای رو که د رآوردی برمیگردونی توی کمد و یه دامن چین چینی با بلوزش در میاری برمیگردی و میبینی دخترک با چشمهای باز و لبخند قشنگی داره ازت تشکر میکنه .

یاد او.ن جمله توی کافه ÷یانو میفتی که میگفت خانما یه چشم سوم هم دارن آخه تمام مدت چشم دخترک بسته بود .

چه میشه کرد دخترک امروز دوست داشته اینجوری از خواب بیدار بشه اینهم یه جورشه و تو خوشحالی از اینکه دخترکت هم مثل خودت خردادیه و تو این تفاوتها رو کاملا درک میکنی .


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
 

شکسپیر:

 

((( فراموش کن چیزی رو که نمیتونی به دست بیاری و به دست بیار اون چیزی رو که نمیتونی فراموشش کنی )))


 
 
من لاک پشت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
 

روزها یکی بعد از دیگری میگذرند و تو میمونی با کوله باری از کارهای نکرده که یا وقت نمیکنی انجامشون بدی یا وقت میکنی شرایطش جور نیست

تا کی باید منتظر لحظاتی باشی که بتونی وقت آزاد گیر بیاری کارهات رو سروسامون بدی و وقتی در کمال خوشحالی اون وقتها برات فراهم میشن دیگه شرایط انجامشون رو نداری

ولی من انجامشون میدم شاید یک کمی طول بکشه ولی بالاخره انجامشون میدم همونجوری که توی این مدت تونستم

شاید اونها سوار یه خرگوش گریزپا باشن و من سوار یه لاک پشت  فس فسو ولی بالاخره لاکپشته هم میتونه جلو بره مگه نه؟


 
 
مادر بزرگ مهربونم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
 

چند وقت پیش خونه مامان اینا بودم با خواهرم داشتیم توی آشپزخونه حرف میزدیم و نسکافه مون رو میخوردیم یهو هوس سیب زمینی سرخ کرده کردیم رفتم سراغ کابینتی که مامان قابلمه ها و ماهیتابه هاش رو توش میذاره یه ماهیتابه درب داغون پیدا کردم که از موقعی که یادمه داریمش

 

داشتیم همینجور غر میزدیم که این مامان ما هم با اینهمه ماهیتابه نونوار و درست و حسابی چرا این یکی رو نگه داشته و نمیندازه دور که مامان اومد تو و وقتی خواهرم گفت میخوام این ماهیتابه درب داغون رو بندازم دور

 

مامان جیغی کشید و گفت نه اون یادگاریه مال موقعیه که انگلیس زندگی میکردیم و من ازش خاطره دارم( مامان و بابا حدود 37 سال پیش بلافاصله بعد ازدواجشون برای تحصیل یه چیزی نزدیک 5 سال انگلیس زندگی کرده اند )

 

من و خواهرم نتونستیم جلوی انفجار خنده مون رو بگیریم و سر اینکه یه ماهیتابه داغون چه جوری میتونه یه یادگاری محسوب بشه مسخره بازی درآوردیم و اصلا توجه به نگاههای مامان که هم خنده اش گرفته بود و هم از اینکه درک نشده بود و حرص میخورد نکردیم.

 

این قضیه مال سه چهار ماه پیشه ولی یه ماهی میشه که خودمم دچار همین قضیه شده ام و حالا میفهمم که مامان چه حسی داشته و داره .

 

آره مادر بزرگ عزیزم هنوز که هنوزه نتونستم مرگت رو بپذیرم هنوز که هنوزه با داشتن چند سری قابلمه مارک دارو خوشگل و تروتازه فقط دلم میخواد توی همون سه چهار تا قابلمه و ماهیتابه ای که تو بهم هدیه داده بودی غذا بپزم آخه وقتی توی اونها غذا میپزم صدات توی گوشم پیچیده که میگی آی تک اول حسابی بذار پیازها سرخ بشه و قبل از ریختن گوشتها حتما نمک و زرد چوبه و ادویه ات رو با پیاز سرخ کن

 

همه فامیل هنوزم یاد غذاهای معرکه تو میفتند یاد آشها و خورشتهای خوشمزه ات

وقتی مامان خورشتها و پلوهای من رو میخوره و میگه چیکار کردی که اینقدر لوبیا پلوت خوشرنگه یا چیکار کردی قورمه سبزی ات خوش عطره و خوب جا افتاده نمیتونم جواب بدم چون بغض گلوم رو میگیره نمیتونم بگم بابا معلم آشپزی من کسی بود که همه فامیل پشت سرش قسم می خوردن

 

عجب آشپزی بودی و شاید تنها چیزی که در مورد تو حسرتش توی دلم نموند این بود که این یه مورد رو تا جائیکه تونستم ازت یاد گرفتم

 

خیلی حسرت ها توی دلم گذاشتی که هنوزم وقتی یادم میفته درست مثل الان مثل ابر بهار گریه میکنم وای که من چقدر شرمنده ات موندم .

اصلا میدونی چیه غذاهای من توی اون قابلمه ها خوشمزه میشه

 

دارند کم کم خراب میشن و من نگرانم آخه نه میتونم توشون آشپزی نکنم نه میتونم بذارمشون کنار که خراب نشن .

 

هرروز با اون قابلمه ها صدات میپیچه توی گوشم هرروز وقتی شروع به آشپزی میکنم احساس میکنم  پشت سرم وایسادی و راهنمائیم میکنی .

 وقتی آقای همسر بهم میگه غذام از غذای همه خوشمزه تره یه حسی بهم میگه بهش بگم این غذا رو من نپختم مادربزرگم اومده بود پیشم و کمکم کرده بود ولی بغض نمیذاره

این روزها خیلی دلم برات تنگه نه همیشه دلم برات تنگه چی میشد زمان 10 سال به عقب برمیگشت تا من جبران بی مهری هایی که در قبالت مرتکب شدم رو بکنم .

یاد اون روزها که از ما در مقابل دعواهای مامان که تمومی نداشت حمایت  میکردی میفتم و دلم آتیش میگیره

یاد تمام دوران دبستانم که هرروز صبح اون مسافت طولانی من رو میبردی مدرسه و ظهر میامدی دنبالم میفتم و گریه ام میگیره

یاد تمام تنهائی هات و گریه کردنهایت میفتم

یاد بی محبتی تنها برادرت میفتم

یاد بی مهری های مامان نسبت به تو

یاد بی اهمیتی های من و خواهرم به نیازهایت

یاد آرزوهایی  که داشتی

یاد اینکه چقدر دلت میخواست بچه من رو که اولین نوه ات بودم رو ببینی و ما بخاطر خواسته تو تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و در کمال ناباوری وقتی من 7 ماهه حامله بودم برای همیشه رفتی

یاد آخرین دیدارمون که توی بیمارستان لعنتی شریعتی ساعتهای آخر عمرت رو سپری میکردی ولی نمیتونستی حرف بزنی و با چشمهات من رو دعوا کردی که چرا با اون شکم بالا اومده ام رفتم بیمارستان حتی اون لحظات هم به فکر من و سلامتی ام بودی

یاد تمام دوران نوجوونی ام که مامان درکم نمیکرد و همیشه خدا دعوام میکرد و من خودم رو توی اتاقم حبس میکردم و تو یواشکی برام غذا میاوردی که گرسنه نباشم و خودت رو آماده دعواهای مامان که شاکی بود که تو دخالت توی روابط مادر و دختر کردی میکردی

یاد خیلی چیزها ، خیلی چیزها که وقتی یادم میفته میشینم تنهائی به تو و تنهائی هات گریه میکنم ولی دیگه فایده ای نداره دیگه تو نیستی ولی همه یادگاری هات رو میبینم و توی تنهائی بوشون میکنم

تو الان دیگه نیستی بیشتر از چهار ساله که نیستی ولی من خیلی چیزها ازت یادگاری دارم

اون گردنبد الماسی که سر عقدم بهم دادی هر جواهر فروشی که دید ترسید بهش دست بزنه از بس که با ارزش بود

اون گردنبند کارتیه ای که روز آخر به مامان گفته بودی کادوی زایمان منه

اون پولی که روزها ی آخر به مامان سپرده بودی که برای دخترک من سرویس خوابش رو بعنوان کادوی تولدش برام بخرن و من هروقت سرویس خواب دخترک رو میبینم و آقای همسر میگه دیگه برای باید عوضش کنیم غم عالم روی دلم میشینه

اون سمعکت

اون سرویس چایخوری ام که بار آخری که اومدی خونه ام برام آوردی

اون فنجون نعلبکی ها که آوردی برام و غر زدی که همه فنجونهایت کوچیکه اگه یکی بخواد توی فنجون بزرگ چائی بخوره میخوای چیکار کنی

اصلا چرا راه دور برم دخترکم رو هم از تو دارم تو بودی که ازمون خواستی بچه دار بشیم هروقت یه وری میشینه دقیقا شبیه تو میشه و داغ دل من رو تازه میکنه

ولی قابلمه ها یه چیز دیگه است فکر کنم منم مثل مامان هیچوقت حاضر نباشم بندازمشون دور

وای که وقتی یادم میفته چقدر دوست داشتی بشینم به خاطرات تکراری ات از گذشته ها گوش بدهم و من اکثر اوقات حوصله شنیدنشون رو نداشتم میفتم میخوام سرم رو بکوبم به دیوار کاش زنده بودی و ساعتها حرف میزدی و من گوش میکردم نوازشت میردم

 

کاش قدرت رو میدونستیم کاش

 

  


 
 
تهران بی تهران
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
 

وقتی یه چند روزی از تهران خارج میشم و میرم یه شهر دیگه (حالا هر جائی باشه :جنوب،شمال،غرب، یه روستا ، یه شهر بزرگ....) یه حس خوب آرامش دارم وقتی میبینم مردم شهرهای دیگه چقدر از نظر روانی و مالی آرامششون بیشتره یه حس خاصی پیدا میکنم .خصوصا وقتی برمیگردم همون اول ورودی شهر که با دود و ترافیک و قیافه عصبی و داغون مردم تهران مواجه میشم توی  دلم خالی میشه و پر از غم میشه .

نمیدونم شاید چون همیشه به دلیل تفریح و توی دوران بیکاری میری یه شهر دیگه این حس بهم دست میده ولی درکل وقتی مزایای تهران و معایبش رو میذارم روز کفه ترازو میبینم ما تهرانیها داریم ادای زندگی رو درمیاریم از صبح که بدو بدو میکنیم تا شب و آخرش هم با یه تن خسته و کوله باری از بدهکاریها و اعصاب خورد میریم توی رختخواب تا فردا صبح داغون تر و عصبی تر و پیر تر بشیم.

راستی چرا شهرستانیها اینهمه اصرار دارند بیان تهران زندگی کنن؟

مگه این شهر وامونده چی داره؟ امکانات؟ ای بابا چه امکاناتی وقتی پول نداشته باشی که نمیتونی از این امکانات استفاده کنی که تازه  همه این امکانات توی ابعاد کوچکتر توی همه شهرستانها هست البته بدون دود و ترافیک و بی پولی تهران شاید درآمد شهرستانیها کمتر از تهرانیها باشه ولی در مقابلش هزینه هاشون هم کمتره وقتی من نتونم با درآمدم حتی ماهی یه بار یه سینما و شام و یه شهر بازی ببرم بچه ام رو امکانات تهران به درد من نخواهد خورد .

ما توی تهران از صبح تا شب برای چندرغاز حقوق میدویم تا بتونیم مثلا قسط خونه و قسط ماشین و قسط فلان و شهریه مهدکودک و .... بدیم تازه وقتی اول برج حقوق رو میگیری میبینی بعد از پرداخت اقساط حتی پول خرید یک کیلو گوشت نمیمونه خب چه کاریه میتونی حقوق کمتر توی شهرستان بگیری ولی هزینه هات هم کمتره لااقل اعصابت که آرومتره هان؟

توی این چند روزه آقای همسر نه سرش درد میکرد نه قلبش تیر میکشید نه کمر دردش گرفت ولی به محض اینکه وارد میدون آزادی شدیم یه موتوریه پیچید جلومون که اگه ترمز نزده بود داغونش کرده بود و بلافاصله سردرد تهرانی اش شروع شد.

 

پ.ن:چرا یه نفر به من نمیگه چه جوری میتونم این لینک دوستانم رو درست کنم بابا هیچ لینک جدیدی رو نمیتونم اضافه کنم.