من و دلنوشته هام

اندراحوالات این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
 

1-اووووووووووووف راحت شدم نمیدونم قبول میشم یا نه ولی این رو میدونم که الان نفس راحت میکشم از مدرسه ای که کنکور رو دادم اومدم بیرون با یه حس سبکی فکر نمیکنم اون سالی که اولین بار کنکور دادم و صد البته اولین رشته انتخابی ام رو قبول شدم اینقدر احساس سنگینی داشتم اون سال خیلی بیشتر از اینها خودم رو درگیر کنکور و تست و ... کرده بودم ولی امسال  فقط یه ماه آخر رو جدی گرفتم ولی واقعا با بچه داری و شوهر داری و کار خونه و انتظارات خانواده ها خیلی سخت بود  اگه قبول شدم فبها اگه نشدم دیگه سراغش نمیرم هرچند امسال یه خرده به نظر سوالها سخت تر بود یعنی درواقع استاندارد سوالها با سالهای قبل فرق میکرد نمیدونم هرکی ازم میپرسه چه جوری بود جوابی ندارم بدهم.

2-این چند روزه هم اینقدر کار عقب افتاده داشتم که هیچ استراحتی نداشتم حتی فرصت نمیشد بیام وبلاگم رو آپ دیت کنم .هروقت هم مینشستم ÷ای اینترنت فقط دلم میخواست به این و اتون سر بزنم حتی دلم نمی خواست برای کسی کامنت بذارم یه جور خاصی بودم .

3-دوسه ساعت دیگه داریم میریم همدان نامزدی بچه دختر عموم فکر کنم نامزدی خوبی بشه برای من که اینقدر خسته شدم با یه تیر دو نشونه هم مهمونی و رقص و خوشگذرونیه هم مسافرته فکر میکنم چهار پنج روزی نباشیم

4-کسی میدونه من چرا نمیتونم لینک جدیدی به وبلاگم اضافه کنم ؟ هرکاری میکنم چند تا لینک از دوستان رو اضافه کنم نمیشه در واقعا همه مراحل رو میپذیره ولی در نهایت هیچی دیده نمیشه و اضافه نمیکنه چرا؟

5-به این وبلاگ تازه تاسیس هم سر بزنین یه وبلاگ با کارتونها و آهنگهای جالبی که به درد کوچولوهامون میخوره منکه خیلی خوشم اومد هم کارتونهای جالبی رو میشه دانلود کرد هم شعرهای شادی رو

www.kocholohamon.persianblog.ir

6- ا راستی یه چیزی یادم رفت بگم میدونین اولین کاری که بعد از کنکور اومدم خونه که کردم چی بود؟خب معلومه هرچی کتاب درسی بود ریختم توی یه کیف و ته کمد گم و گورش کردم و پریدم توی تخت و کتاب کافه پیانو رو که چند روز پیش خریده بودم و شروع به خوندن کردم نمیدونین چه لذتی داشت .


 
 
تفکرات دخترها و پسرها در مورد پدرانشان
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
 

 


HOW A SON/DAUGHTER THINKS OF HIS/HER DAD AT DIFFERENT AGES:


نحوه طرز تفکر دختر/پسر نسبت به پدرش در سنین مختلف

At 4 Years
My daddy is great.
4
سالگی: پدرم فوق العاده است.

At 6 Years
My daddy knows everybody.
پدرم همه چیزو رو می دونه

At 10 Years
My daddy is good but is short tempered
پدرم خوبه ولی زود از کوره در میره

At 12 Years
My daddy was very nice to me when I was young.
وقتی که نو جوان بودم پدرم با من خیلی خوب بود

At 14 Years
My daddy is getting fastidious.
پدرم داره سخت گیر می شه

At 16 Years
My daddy is not in line with the current times.
این مواقع پدرم با من سازگار نیست

At 18 Years
My daddy is becoming increasingly cranky.
پدرم به شدت بد اخلاق شده

At 20 Years
Oh! Its becoming difficult to tolerate daddy. Wonder how Mother puts
up with him.
وای خیلی سخته که پدر رو تحمل کرد. تعجب می کنم که مامان چه جوری تحملش می کنه!

At 25 Years
Daddy is objecting to everything.
پدرم به همه چیز ایراد می گیره

At 30 Years
It's becoming difficult to manage my son. I was so scared of my father
when I was young.
کنترل پسرم داره برام مشکل می شه. من وقتی همسن پسرم بودم از پدرم حساب می بردم


At 40 Years
Daddy brought me up with so much discipline. Even I should do the same.
پدرم به من انضباط رو آموخت حتی که الان باید من همون کارو بکنم


At 45 Years
I am baffled as to how my daddy brought us up.
گیج شدم که پدرم چه طوری مارو تربیت می کرد

At 50 Years
My daddy faced so many hardships to bring us up. I am unable to manage
a single son.
پدرم واسه ما با مشکلات زیادی رو برو شد ولی من از پس یه بچه هم بر نمیام

At 55 Years
My daddy was so far sighted and planned so many things for us. He is
one of his kind and unique.
پدرم خیلی دور اندیش و برنامه ریز بود. او در نوع خودش بی نظیر بود.

At 60 Years
My daddy is great.
Thus, it took 56 years to complete the cycle and come back to the 1st stage.
Realise the true value of your parents before its too late]
پدرم عالیه.
بدین گونه چرخه 56 سالگی پدرم برگشت به سر جای اولش.
ارزش واقعی والدین رو قبل از اینکه خیلی دیر بشه رو قدرش رو بدونید

 


 
 
چقدر خوبه ...............
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

چقدر خوبه همیشه اون چیزی که توی ذهنته به راحتی بتونی به زبون بیاری

چقدر خوبه همه نیازهای جسمی ،روحی،حسی،مالی و ... که توی ذهنته به زیون بیاری

چقدر خوبه که همه آرزوهای ریز و درشتت رو بدون اینکه بترسی دیگران مسخره ات میکنند به زبون بیاری

چقدر خوبه که بتونی وقتی کسی لطفی در حقت میکنه به راحتی و بدون هیچ خجالتی با تمام وجودت ازش تشکر کنی

چقدر خوبه که وقتی از دست کسی ناراحتی بدون هیچ نوع رودروایستیی بتونی  بهش بگی

چقدر خوبه وقتی احتیاج داری خودت رو برای همسرت لوس کنی بتونی به راحتی بهش بگی

چقدر خوبه که وقتی واقعا دلت میخواد یه نفر فقط گوش شنوا باشه برای حرفهای بی سرو ته ات اون ادم این رو بفهمه و فقط فقط گوش بده بدون هیچ نوع اظهار نظری


 
 
یک هفته لعنتی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

دلم میخواد این یه هفته لعنتی هم هر چه زودتر و البته هرچه مفید تر بگذره تا من برنامه های بعدی ام رو اجرا کنم

به معنای واقعی بعد از استعفا از کارم هنوز از این دوران استفاده نکرده ام یعنی دائما درگیر کلاس و درسی بوده ام که الان که یه هفته مونده به امتحاناتم فکر میکنم کاملا وقتم تلف شده چرا که هیچ امیدی به قبولی ندارم حالا بماند که این احساسم  دلایل مختلفی میتونه داشته باشه یکیش این میتونه باشه که واقعا درسها سخت بوده و حجیم ، یا اینکه با یه بچه کوچولو که دائما دلش میخواد که باهاش بازی کنی نمیشه ، یا اینکه من تنبل بازی در آوردم و درسها رو سرسری گرفتم و یه هفته مونده به امتحانات بهونه میارم یا اینکه خنگ شدم هرچی که هست زیاد امیدی به قبولی ندارم .

دلم میخواد زود این یه هفته بگذره تا یک کمی کارهایی که دوست داشتم رو انجام بدهم .

 یه عالمه کتاب نخونده ردیف کردم روی پاتختی کنار تختم که باید بخونمشون اونم به شیوه ای که عاشقشم یه کاسه چیپس و پاپ کورن و هله هوله های دیگه رو ردیف کنم و بخزم توی تخت و بالش رو عمودی تکیه بدم به پشت تخت و شروع کنم به خوندن و خوردن .

دلم میخواد یه روز صبح زود برم باغ گلی جائی یه چند تا گل آپارتمانی بخرم و بیارم توی خونه و ازشون مراقبت کنم.

دلم میخواد روزهایی که دخترک رو صبحها میذارم مهد بعدش برم پیاده روی و خرید اونم یه خرید مخصوص خانمهای تو خونه ،سبزی و میوه و .... وای که چقدر دلم میخواد یه مدتی با آرامش مثل خانمهایی که زمانیکه شاغل بودم توی خیابون میدیدم که نونی توی دستشونه و یه عالمه سبزی خریدن و دارن میرن خونه باشم.

دلم میخواد با دخترکم یه عالمه بازی و خنده داشته باشم بهش قول دادم بعد از امتحاناتم کلی بگردونمش .

دلم میخواد غذاهای متنوع جدید درست کنم . دلم میخواد کیکهای مختلف رو درست کنم .

وای یه هفته لعنتی زودتر بگذر دیگه

 


 
 
آش نخورده دهن سوخته
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

خیلی برام عجیبه

چرا من باید جوابگوی برخورد بد یا عمل اشتباه دیگران باشم؟

چرا حتی نزدیکترین آدم هم انتظار داره که من جوابگوی عمل زشت  یا رفتار ناپسند یکی دیگه باشم ؟

تصمیم گرفتم برای رسیدن به آرامشی که چند وقتیه دیگران از من گرفتند با یه عده یه مدتی کج دار مریض رفت و آمد کنم شاید هم یه مدت قطع ارتباط !!!!!!

میدونم نه تنها متوجه اعتراضم نمیشن محکومتر هم میشم ولی لازمه

کسی که من رو میخواد با همین رفتارهام ( که میدونم رفتار اشتباهی نداشتم ) و با همین همسر و با همین بچه میخواد

هر لحظه احساس کنم کسی به همسرم توهین میکنه یا به خودم یا کسی رفتارهای منطقی همسرم رو زیر سوال  میبره میتونم یه مدت بذارش کنار حتی اون آدم مادرم باشه


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

لباس مناسب زنان و مردان
با اندام های مختلف

زنان قد بلند
1- از کمر بند پهن استفاده کنید.
2-
از دامن خیلی کوتاه و خیلی بلند پرهیز کنید.
3-
بهتر است پیراهن خود را داخل شلوار و دامن تو بگزارید تا خط عمودی کمرتان نمایانتر گردد.
4-
لباس نقش دار و طرح خطوط افقی بپوشید.
5-
دامن بلند و یا دمپا گشاد بپوشید.
6-
لباسهای سر تا پا یکرنگ نپوشید.
7-
از گردنبند و گوشواره کوچک استفاده نکنید.
8-
کیف دستی کوچک حمل نکنید.
9-
شلوار راسته بپوشید.
10-
تاپ نپوشید.
11-
کفش پاشنه بلند نپوشید و از کفش اندکی لژ دار استفاده کنید.

زنان قد کوتاه و ریز نقش
1- لباس با طرح راه راه افقی نپوشید.
2-
از لباس های رنگارنگ، ملزومات بزرگ و شلوار دمپا گشاد و یا پاچه های تا شده استفاده کنید.
3-
دامن کوتاه با نقش و نگار بزرگ نپوشید.
4-
لباس های یکرنگ و شلوار راسته و لباس تنگ و ملزومات کوچک استفاده کنید.
5-
خطوط عمودی و لباسهای یقه هفت بدن را کشیده تر میکنند.
6-
کفش کمی نوک تیز بپوشید.
7-
کفش پاشنه بلند بپوشید.
8-
از کمر بند باریک استفاده کنید.

زنان چاق
1- لباسهای یکدست یکرنگ بپوشید.
2-
از کت و ژاکت بلند با دکمه های باز استفاده کنید.
3-
از روسری شالی استفاده کنید.
4-
گردنبند دراز شما را لاغر تر میکند.
5-
کفش پاشنه بلند بپوشید.
6-
لباس یقه هفت و قلبی شکل، گردن را کشیده تر میکند.
7-
ژاکت بلند بدون اپل بپوشید.
8-
لباسهای تیره رنگ بپوشید.


مردان قد بلند
1- لباسهای یکدست یکرنگ نپوشید.
2-
لباسها و شلوارهای زیپدار نپوشید.
3-
کت و شلوار با خطوط راه راه با خطوط عمودی و کراوات باریک و ژاکت که طولش تا روی کمر است نپوشید.

مردان قد کوتاه
1-
کفش بوت و ساق بلند نپوشید آنها شما را قد بلندتر نمیکنند.
2-
شلوار پاچه کوتاه و یا پاچه تا شده نپوشید.
3-
لباس آستین دار به تن کنید.
4-
از نقش و نگار عمودی راه راه عمودی و شلوار راسته استفاده کنید.

مردان لاغر
1-
کراوات باریک و پیراهن و یا تیشرت یقه هفت نپوشید.
2-
لباسهای براق و با خطوط عمودی و چسبان نپوشید.
3-
کت و شلوار اپل دار بپوشید.
4-
شلوار بگی بپوشید.
5-
پلوور حجیم و یقه اسکی بپوشید.

مردان چاق
1-
ژاکت اپل دار نپوشید.
2-
کراوات زرق و برق دار نزنید.
3-
دکمه پیراهن را تا انتها و بالا نبندید.
4-
ساعت باریک به دست نکنید.
5-
پلوور حجیم و یقه اسکی نپوشید.
6-
بلوز و پیراهن یقه هفت نپوشید.
7-
شلوار تنگ نپوشید.
8-
لباس با خطوط عمودی استفاده کنید.
9-
از لباسهای تیره رنگ استفاده کنید.

مردان شکم بزرگ
1-
جلیقه و یا هر چیزی که روی شکم بیافتد و به آن فشار بیاورد را نپوشید.
2-
شلوار را روی شکم خود نیاورید.
3-
لباسهای براق و یا روشن نپوشید.
4-
لباسهای گشاد و تیره رنگ بپوشید.
5-
ژاکت و شلوار یکرنگ بپوشید
 

 


 
 
اتاقی مخصوص روزهای دلتنگی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢
 

من هروقت دلم از چیزی میگیره یا ناراحتم اولین چیزی که دلم میخواد اینه که کاش یه خونه ای داشتیم که یه پنجره قدی رو به دار و درخت داشت که از پای درختها جوب آبی رد میشد و من پنجره اش رو باز میکردم و به صدای آب و خش خش برگهای درختها که باد توشون میپیچید گوش میکردم البته این پنجره یه خصوصیت دیگه ای هم دوست داشتم داشته باشه اونم این که اتاق خود خودم بود در واقع یه اتاق کار که یه دیوارش تا سقف کنابخونه داشت یه دیوارش کامپیوترم و تشکیلاتش بود و یه دیوارش هم به یاد قدیمها بوم و سه پایه نقاشی ام .

چند ساله نقاشی نکردم؟8 سال  !!! ولی هنوز مزه آرامش بعدش زیر دندونامه کاش میشد دوباره موقعیتی پیش میامد که دوباره میرفتم کلاس  

تازه دوست داشتم پائین پنجره یه عالمه گلدان پر از گل و گیاه داشتم که هرروز بهشون میرسیدم و دونه دونه برگهاشون رو تمیز می کردم و باهاشون حرف میزدم

وای که اگه اون خونه هه و اون اتاقه با اون پنجره و اون تشکیلات رو داشتم و میتونستم فقط روزی یک ساعت بدور از همه و بدون دغدغه اینکه بقیه باهات کار دارند میرفتم توش چی میشد

خواسته بزرگیه؟خیلی خودخواهیه ؟

÷.ن:از همه دوستهایی که این چند روزه هوای من رو داشتند   (چه با اس ام اس ،چه تلفنی ،چه با کامنت ،چه حضوری )خیلی ممونم واقعا احتیاج داشتم که بیادم باشید  


 
 
حالم بده خیلی بدتر از اونی که فکرش رو بکنی
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

حالم اصلا خوب نیست

نمیدونم چرا اینقدر قضیه موبایله کش میاد و این وسط به من توهین میشه نمیدونم شاید هم چون شوک سختی دیدم عکس العمل هرکسی برام سنگین تموم میشه

برای اولین بار توی زندگیم تا یه مدتی دوست ندارم هیچ کسی رو ببینم !!!! احساس میکنم این وسط هر دو طرف به خواسته شون رسیدن و این منم که دارم له میشم در واقع شخصیتم از بین رفته .

 حتی مامان چیزهایی که هیچ وقت نشنیده بودم رو بارم کرده تا یه مدت دلم نمیخواد مامانم رو هم ببینم .

دوباره امروز با یه دلخوری و داد و بیداد با آقای همسر سر این قضیه برخورد کردم و بعد از ظهر که رفت سرکار دخترک رو بغل کردم و خوابیدم خواب دیدم آقای همسر از دستم فرار کرده و من گمش کرده ام و عین مجنونها توی خیابونها پابرهنه دنبالش میگردم و گریه میکنم و هیچ کس نه از خانواده من نه از خانواده اون همراهیم نمیکنه وقتی از خواب پریدم پشت سرم دوباره مثل پریشب درد میکردو صورتم خیس اشک بود و نفسم درنمیامد

خدا باعث این آشفتگیهای من رو لعنت کنه

من الان دوهفته مونده به کنکورم و باید آرامش داشته باشم هنوز درسهام رو تموم نکرده ام این موضوع هم باعث شده مغزم هنگ کنه

امروز احساس میکردم از همه متنفرم همه دارند شخصیت من رو زیر سوال میبرند از خانمه که اونجوری باهام برخورد کرده تا مامانم که با توجه به چیزهایی که من شنیدم باز بخاطر منافع خودش داره باهاشون همکاری میکنه تا آقای همسر که با اونهمه حرفی که من و خودش شنیدیم بخاطر مامانم من رو زیر پا گذاشت و باهاشون وارد عمل شد تا دوستم که بجای اینکه بیاد و معرفتش رو ثابت کنه و من رو که بخاطر اون کلی حرف شنیدم و خودم رو دخالت دادم نجات بده.

نمیدونم فقط میدونم اگه باز هم کش بیاد یا من سکته میکنم یا روانه تیمارستان میشم

گور بابای هرچی رفاقت و دوستی  کردند


 
 
این نیز بگذرد
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧
 

میدونم میدونم برات همسر خوبی نبودم حداقل تو ی این چند ماه گذشته

میدونم باید پابه پای تو برای مشکلاتمون میجنگیدم فکر نکن که ولت کردم نه من هستم ولی یه دوره ای از زمان به این نتیجه رسیدم که باید راهم رو تغییر بدهم نه اینکه راهم رو ازت جدا کنم باید توی یه جبهه دیگه ای باهات همراهی کنم

 شاید موفق نبودم شاید هم بودم نمیدونم فقط این رو میدونم که تازگی ها توی چشمهای قشنگت غم میبینم

درست میشه باور کن درست میشه

میدونم خیلی ها توی دلشون فکر کردند که من دارم خودخواهی میکنم

میدونم خیلی ها توی دلشون گفتند نباید کارم رو ول میکردم تا تو به مشکل نخوری

ولی توی این یه ماه گذشته با تمام مشکلات مالی که توی این چند ماه گذروندیم یه چیزهایی توی زندگیمون تغییر کرده

احساس مسئولیت

نه که نداشتی داشتی همیشه داشتی ولی الان میشه بعنوان یه مرد یه مرد تمام عیار بهت نگاه کرد و تکیه کرد منم دارم تلاش میکنم بشم یه زن و مادر تمام عیار

میدونم داره بهت سخت میگذره ولی منم توی این مدت تلاش کردم که بهت فشار نیاد و به من هم کم فشار نیومد

خودت میدونی توی این مدت از خیلی از خواسته هام گذشتم بدون اینکه منتی بذارم راهی بوده که خودم انتخاب کردم و میدونستم چه عواقبی خواهد داشت

میدونم که این سختی ها میگذره میدونم که دوباره ارامش مالی زندگیمون برمیگرده ولی اون موقع دیگه میتونم از داشتن مردی که به تمام معنا میدونه چه جوری مدیریت مالی زندگیش رو دستش بگیره لذت ببرم

من تحمل میکنم و راضیم چون میدونم راهی رو انتخاب کرده ام درسته

راستی مرد من ، مرسی که اینقدر خوشبختم

من باز هم بلدم با این شیوه زندگی لذت ببرم

من هیچوقت حسرت زندگی دیگران رو نخوردم بنابراین حتی اگه کمبودی داشته باشم به داشته هام فکر میکنم

من اگه تورو نداشتم می مردم

 


 
 
روز های نحس من
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

چهار شنبه 8.5 صبح از بانک بهت زنگ میزنن که خانم شما 4 ماه قسطتون عقب افتاده . میدونستم و قرار بود توی همین هفته بریم و حداقل دو تا قسط رو بدیم ولی با اینحال حالم خیلی خراب شد

گوشی رو که قطع کردم  رفتم بالای سر دخترک به امید اینکه اون راحت خوابیده باشه و من از راحتی اش آرامش بگیرم دیدم توی تب داره میسوزه و نفس نفس میزنه باید تا عصر کنترلش میکردم که برسونمش دکتر

با تشنج اعصابی که تنهائی تا 4 بعد از ظهر که آقای همسر بیاد خونه دست و پنجه نرم میکردم که یه بنده خدائی بهم زنگ زد که دزد گوشی موبایل تولد دخترکت ما بودیم تا چند دقیقه گیج بودم از صبح با اون زنگ کذائی و تب دخترک حالم دگرگون بود این یکی دیگه آخرش بود

توضیح داد که چرا گوشی دستش بوده ولی من گیج بودم تلفن رو که قطع کردم یاد دخترک مریضم افتادم و با هول و ولا بغلش کردیم و بردیمش دکتر

توی راه کلی سر این قضیه و توجیهی که اون دوستم داشت با هم صحبت کردیم و بقولی اصل رو طبق معمول بر برائت گذاشتیم و تصمیم گرفتیم بریم با اون همسایه مامان اینا که گوشی شون دزدیده شده بود صحبت کنیم و ازشون بخواهیم که شکایتشون رو پس بگیرن و گوشیشون رو تحویل بگیرن چون به نظرمون یه اتفاق بود نه دزدی

دخترک مریضم رو گذاشتم خونه مامان اینها و رفتم طبقه بالا خونه همسایه دزد زده تنم میلرزید از خجالت آخه هرچی بود این دزدی توی مهمونی من و به گفته ایشون توسط دوست من اتفاق افتاده بود

خانمه خونه نبود به دخترکش توضیحاتی خیلی دوستانه دادم و گفتم اگه گوشیتون رو میخواهین دوستم میگه همین الان میارم میدم بهتون و من منتظر میمونم تا شما اگه صلاح میدونین دوستانه تمومش کنیم اگه نه که هر کاری دلتون میخواد بکنین و  خیلی خوش و خرم اومدم پائین به انتظار نشستم که به من خبر بدهند که چیکار کنم اونم در حالیکه دخترکم توی تب میسوخت و هر مادری درک میکنه من چه حالی داشتم ولی به احترام مال باخته و اثبات معرفتم به دوستم تا 1 شب اونجا موندم ولی دریغ از یک خبر .

پیش خودمون گفتیم خب اینها میخوان قضیه قانونی طی بشه ما هم تلاشمون رو کردیم بیشتر خودمون رو درگیر کنیم مسئله پیچیده تر میشه و بقولی اگه اون دوستان ما دلیل موجهی دارند میتونن خودشون رو تبرئه کنند .

تا شنبه خبری نبود و ما داشتیم زندگیمون رو میکردیم . من از اینکه دخترک خوب شده بود آرامش داشتم هرچند قسط خونه جور نشده بود و نگران بودم ولی نمیتونستم و نمیخواستم که این نگرانی رو به کسی منتقل کنم .

شنبه صبح با  آقای همسر رفتیم یک سری کارهای بانکی مون رو انجام بدیم که تلفنم زنگ خورد :

 افسر تجسس بود که خانم مالباخته پیشش بود و میخواست بدونه چرا دوست من نرفته کلانتری خودش رو معرفی کنه نمیدونستم چی بگم باز هم سعی کردم یه جورایی مراقب دوستم باشم ولی بعد از قطع کردن تلفنی که حداقل 10 دقیقه طول کشید و من آخرش نفهمیدم چرا از من سوال میکردند که چرا دوستم نرفته با دوستم و شوهرش حرف زدم اینها هم دلایلی برای خودشون داشتند نمیدونم درست بود یا نه ولی هرچی بود من این وسط هیچکاره بودم درگیر شده بودم با اینکه تنم میلرزید سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم این دوسه روزه خیلی بهم فشار اومده بود به هیچ وجه راضی نبودند که برن کلانتری .

شنبه عصر رفتم خونه مامان اینها آقای همسر سر کار بود داشتم ورقه های امتحانی شاگردهام رو تصحیح میکردم که دیدم در باز شد و خانم مال باخته با دخترش اومدن تو اونم چه اومدنی بداخلاق و اخمو و با اینکه ازشون خواسته بودم که پدرو مادر من رو درگیر نکنند بدون اینکه من رو نگاه کنند رو به اون دوتا شروع کردند توضیح دادن که کجا ها رفتند و چه ها دیدند و ... حالا دوست آی تک نیومده و این حرفها

خیلی خودم رو کنترل کردم چیزی نگم فقط گفتم ببخشید این وسط من چیکار باید بکنم؟ گوشی شما دزدیده شده شما هم که میگین پیداش کردین منم که میخواستم گوشیتون رو براتون بگیرم خودتون خواستین روال قانونی اش طی بشه حالا چرا دوباره دارین این مسئله رو مطرح میکنین ؟

 دخترش که یه دختر تقریبا 37 ساله است گفت میدونی چیه تو چهارشنبه اومدی بالا شروع کردی به دفاع از دوستت و توجیه کردن اون و این خیلی بد بود ما هم تصمیم گرفتیم ادامه اش بدیم من با تمام قوایی که توی خودم سراغ داشتم جواب دادم اولا من توجیهشون نکردم چون واقعیت رو نمیدونم من فقط گفته های ایشون رو منتقل کردم تازه فکر میکردم که دارم خوشحالتون میکنم ثانیا الان بحث من اینه که چرا این مسئله رو دارین الان مطرح میکنین . دختره دوباره ادامه داد که میدونی چیه من امروز یه جلسه مهم اداری رو بخاطر دوست تو از دست دادم؟من باز باآرامش گفتم خب وقتی آدم شکایتی میکنه میدونه یه عواقبی هم داره

هردوشون آتیش گرفتن به من نگاهی کردن و گفتن میدونی چیه اون روز که گوشی ما اینجا گم شد همه ناراحت شدند و دنبال گوشی میگشتند ولی تو و شوهرت دست به سینه وایسادین و شوکه نشدین ما هم رفتیم شکایت کردیم و در ادامه اش دختره میگه این وسط همه ماها متضرر شدیم الا تو چون تو دوستهات رو شناختی و دیگه میدونی با کیا معاشرت کنی که اینجا پدرم گفت  شما نباید دختر من رو دخالت بدین مامان هم گفت مسئله معاشرت اینها با دوستهاشون به خودشون ربط داره و منم که مامانشم به خودم اجازه اظهار نظر نمیدم

کلی دری وری توهین آمیز شنیدم که توی عمرم نشنیده بودم هیچ چیزی من رو به اندازه اینکه کسی به شخصیتم توهین کنه عذاب نمیده

پاشدند و رفتند ولی در درون من یه آی‌تکی بیدار شده بود که خودم هم نمیشناختمش

برای اولین بار توی عمر 31 ساله ام داد زدم فریاد زدم و گریه کردم توی همون حالت هیستیریکم تعجب هم کردم چون من این موجود وحشی درونم رو تا امروز نمیشناختم .

همه ترسیده بودند یکی آب میاورد یکی شونه هام رو میمالید یکی دخترک مریضم رو از زیر دست و پا جمع میکرد

تمام پنج طبقه ساختمون صدای عربده های من و فحشهایی که به خودم و همسایه مامان اینها و بدشانسی خودم میدادم رو شنیده بودند

الان 24 ساعت از اون قضیه گذشته تارهای صوتی ام آسیب دیده چون عادت به این جیغها نداشته ، گردنم گرفته ،  سرم هنوز درد میکنه ، شرمنده ام از اینکه یه آدم دیگه از درونم به جای من داد زده ولی یه چیزهایی رو میدونم :

که هنوز نفهمیدم تقصیر من این وسط چیه ؟

چرا وقتی ازشون پرسیدم که یعنی من رو شریک جرم میدونین سکوت کردند؟

من هرچیزی رو تحمل میکنم غیر از تهمت

چرا روز اولی که شکایت کردند به من چیزی نگفتند و حالا دوست من نرفته کلانتری اینها اومدند سروقت من؟

چرا به حرمت پدر من نخواستند این قضیه رو به خونه اونها نکشونن و حداقل فقط به خودم بگن که شرمندگیش فقط برای من بمونه؟

 

چرا اینقدر من رو تحقیر کردند که وقتی داشتند راجع به این قضیه حرف میزدند توی روی من نگاه نکردند و روبه پدرم حرف میزدند  دقیقا مثل کسائیکه اومده بودند دزد بودن من رو به پدرم گزارش بدن

 

چرا توجهی به لرزش تن مادر من توجهی نکردند ؟

 

چرا با اینکه خانواده ما رو 3٠ سالی میشه که میشناسند و میدونن چه جور آدمهایی هستیم توجهی به آبروی خانواده من نکردند؟

 

چرا دوست من به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم و با توجه به اینکه خودش رو محق میدونه و دلایلی داره نخواست که بره موضوع رو تمومش کنه که حداقل من درگیر نشم منی که این وسط گناهم مهمونی دوستانه دادن بوده

دوستی که برای خودش بی احترامی میدونست که بره کلانتری ولی توهین هایی که من تحمل کردم و خیلی مسائل برام پیش آورده رو در نظر نگرفته چرا به حرمت من فکر نکرد

چرا فکر نکرد برا ی اینکه من رو توی دردسر نندازه بهتره موضوع رو فیصله بده

 

ازش دلگیر نیستم اصلا اصلا از خودم دلگیرم بنا به هزاران دلیل

 دیگه هم نمیخوام  از کسی راجع به این موضوع کوچکترین خبری بشنوم اگه دوست من کاری نکرده خب دلایلش رو میگه و بی گناهیش ثابت میشه اگه این خانم هم حکم جلب داره بره تا آخرین مرحله اش قانونی اقدامش رو بکنه من این وسط ناخواسته  وارد شدم ولی خواستم که به هردوطرف حسن نیتم رو ثابت کنم نتیجه اش این شد .

 

تصمیم گرفتم خودم رو همه جوره بکشم کنار و بایستم نتیجه رو ببینم هرچند خانم همسایه انتظار داره من پاشم برم در خونه دوستم و دستش رو بگیرم ببرم کلانتری

  بقولی من نه سر پیازم نه ته پیاز خیلی خیلی بیشتر از حقم هم شنیدم و مشکل پیدا کردم وقتی به عواقبی که برای خانواده ام داشت فکر میکنم میبینم نمیتونم هیچوقت خودم رو ببخشم من تا آخر عمرم شرمنده شون شدم من آی‌تک دریده رو که 31 سال پنهان بود رو دیشب کشف کردم و شرمنده خودم و پدرومادرم و همسرم و کل اون پنج طبقه ای که صدام رو شنیدند هستم .

 


 
 
دلخوشی های کوچک زندگی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
 

جدیدا خیلی فکرم مشغول است مشغول اینکه چرا به دنیا آمده ایم و چرا باید اینقدر سختی بکشیم؟

اصلا چرا باید سختی بکشیم  ؟ فقط یک جمله را درجوابش پیدا کردم :

 

 نه نباید سختی بکشیم مگر چند سال قرار است زندگی کنیم؟

زندگی می فهمی زندگی نه زنده بودن

قبل تر ها هم این جمله رو به عناوین مختلف تکرار کرده ام ولی فکر میکنم توی این چند شب بی خوابی معنایش را پیدا کرده ام

میدونی زندگی یعنی چی؟

یعنی وقتی ساعت 3 صبحه و تو خوابت نمیبره ،صدای خرخر همسرت به نظرت لذت بخش بیاد .تاحالا بهش فکر کردین؟ همیشه وقتی دیگران از اینکه همسرشون خرخر میکنند ناله میکردند توی فکر میرفتم که اگه این بلا سر من بیاد چی میشه؟ هردفعه به خودم دلداری میدادم که نه من خوابم خیلی سنگینه . هیچوقت هم توی این سالها متوجه نشده بودم که چقدر خرخرکردن تاثیر داره .

این سه روزه که بی خوابی زده به سرم خرخرکردنهایت خیلی بهم آرامش میده هم خنده ام میگیره هم احساس میکنم زندگی یعنی شنیدن خرخرهای تو که بخاطر آرامشیه که موقع خواب داری.

زندگی یعنی وقتی که دخترک از گردنم آویزون میشه و میگه عاشقتم مامی ،

زندگی وقتیه که تو متوجه میشی من به چی نیاز دارم

زندگی وقتیه که زیر کولر نشستم و فنجون نسکافه هرروزه ام جلومه و دارم وبلاگ میخونم

 زندگی وقتیه که با دخترکم در مورد تعداد کتابهایی که قبل از خواب ظهرش براش میخونم چک و چونه میزنم

زندگی وقتیه که غذای مورد علاقه شماها رو میپزم و هیچی ته دیس باقی نمی مونه

زندگی وقتیه که با آرامش نشستم لاک میزنم

زندگی وقتیه که موهای دخترک رو شونه میکنم

زندگی وقتیه که با دخترک می رقصیم و بپر بپر میکنیم

زندگی وقتیه که دارم بستنی قیفی میلیسم

زندگی وقتیه که سرم روی سینه توئه و صدای قلبت رو میشنوم

زندگی وقتیه که سردم شده و بازوهای مردونه تو دورم حلقه میزنه و گرمم میکنه

زندگی وقتیه که من دلخوش به خوشی های کوچک زندگیم

من زنده ام و زندگی رو میبلعم