من و دلنوشته هام

چشم و همچشمی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

هیچوقت توی زندگیم حسود نبودم یا میشه گفت زندگیم بر مبنای چشم و همچشمی استوار نبوده

یه موقعهایی مامان بهم میگه فکر نکن که حسود نبودن یا حس رقابت نداشتن همیشه هم خصلت مثبتیه همین روحیه باعث میشه که تو زندگیت پیشرفتی نداشته باشی ولی من مثل همیشه مخالف این حالت بودم .

 آخه میدونی همیشه از اینکه حرص زندگی یکی دیگه رو بخورم بدم میاد . اگه چیزی رو دوست داشته باشم سعی میکنم بهش برسم ولی هیچوقت بخاطر اینکه مثلا یکی تلویزیون ال سی دی فلان اینچ داره و ما هنوز تلویزیون 21 اینچ قدیمی نقره ای داریم که سه ماهه خراب هم هست و ما مجبوریم از ویدئو کانالهای تلویزیون رو ببینیم ناراحت نشدم چون میدونم منم توی زندگیم یه چیزی ممکنه داشته باشم که تو نداری اصلا مگه مهمه؟ من وسایلم رو دوست دارم چون دونه دونه شون رو با یه خاطره ای توی ذهنم همراهی میکنم و اگه چیزی به زندگیم اضافه کنم و یا کاری انجام بدهم فقط بخاطر اینه که احساس کردم لازمه که فلان کار رو انجام بدهم .

نمیدونم چرا خیلیها این حس من رو ندارن حتی مادر خودم هروقت بهش میگم میگه اگه دخترم نبودی و نمیشناختمت فکر میکردم شعار میدی .

خیلی وقت بود که میدونستم نسبت به زندگی من چشم و هم چشمی داری ولی برام عجیب بود خیلی وقت بود که دیگران بهم تذکر میدادن که اسرار زندگیت رو پیشش نگو ولی من اصلا توی زندگیم سری ندارم همه میدونن چیکار دارم میکنم .

از بچگی همین جور بودم از پنهانکاری بدم میاد چه ایرادی داره اطرافیان ایده های ذهنی من رو بدونن . همیشه برام عجیب بوده که مثلا یکی 6 ماه پنهان کنه کنکور شرکت کرده و الان که قبول شده اعلام میکنه که بله ایهالناس من 6 ماهه دارم درس میخونم که کنکور شرکت کنم  وحالا قبول شدم .

نه من نمیتونم نه که دهن لق باشم نه ولی دلیلی نمیبینم که مسائل زندگیم رو موذیانه پنهان کنم که چی بشه .

وقتی بهت گفتم میخوام دخترک رو سه روز در هفته صبحها بذارم مهد کودک چون دیگه سه سالش شده و لازمه که توی محیط اجتماعی قرار بگیره و با بچه های همسن و سالش باشه یادته چه عکس العملی نشون دادی؟داد زدی نههههههههههههه نکنی این کاررو ها آخه مریض میشه فکر کردی توی مهد کودکها چی یاد میدن؟مگه بچه سه ساله چه آموزشی میبینه ؟ مگه دختر من که همسن دخترک توئه چی کم داره؟توی دلم گفتم هیچی کم نداره ماشالله ولی بچه سه ساله وقتی تو میری دستشوئی فریاد میزنه و گریه میکنه که من تنهام ولی دخترک من تصمیم میگیره امشب رو پیش مادربزرگش بمونه و تفریح کنه .دختر تو همه چیز رو با گریه کردن ازت میخواد ولی دخترک من با منطق و صحبت خواسته اش رو میخواد . وووو خیلی تفاوتهای شخصیتی دیگه

فقط بهت گفتم قرار نیست توی مهدکودک فرمول اتمی یاد بچه بدن که عزیزم بچه با مهدکودک اون بعد شخصیتی اجتماعی اش شکل میگیره و ادامه ندادم

وقتی فرداش صبح اول وقت زنگ زدی و بدون مقدمه راجع به مهد دخترک سوال کردی تعجب کردم ولی طولی نکشید که منظورت رو متوجه شدم :

تا بهت گفتم دخترک رفته مهد کودک گفتی منم از شنبه دخترکم رو میذارم مهد!!!!!!!!!!!!!

اونم دقیقا با شرایطی که من دخترکم رو گذاشتم مهد : سه روز در هفته روزهای زوج

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بهت گفتم واااااااا مگه دیروز سر من داد نزدی که صحیح نیست و بچه توی این سن باید تا لنگ ظهر بخوابه و منکه اعتراض کردم که بدم میاد بچه تا ظهر تو رختخواب باشه گفتی چقدر به بچه ات فشار میاری ؟ مِن مِن کردی و گفتی هنوزم همین عقیده رو داری ولی خب شوهرت گفته شما کار صحیحی میکنین منم گذاشتمش دیگه . موضوع رو کش ندادم اصلا به من چه هرکسی صلاح زندگی خودش رو میدونه حتما فکرهاتو کردی دیگه ( البته معلوم بود عجولانه تصمیم گرفتی چون یه کمتر از 24 ساعت پیش اون عکس العمل کذایی رو داشتی )

سه چهار روزی گذشت تو دوباره زنگ زدی و گفتی مهدکودک قبول نمیکنه سه روز در هفته ببریش و کل شهریه رو میخواد  من بهت گفتم نکن این کار رو ( دوستانه گفتم چون برام دوستهام خارج از هر نوع غرضی مهم هستند ) دلیلی هم که آوردم این بود که بچه ای که حتی تو نمیتونی تا دستشوئی بری و تنهاش بذاری سخت میتونه تحمل کنه هفته ای شش روز بره مهد کودک اونم بچه ای که عادت داره تا 12 ظهر بخوابه و تو میخوای هرروز 8 صبح ببریش ضمنا وقتی گفتی مهد کودکش برای نصف روز میخواد 170 تومن ازتون بگیره با توجه به اینکه میدونم شوهرت یه کارمند بانک معمولیه بهت گفتم شهریه این مهد خیلی برات سنگین نیست ؟آخه میگی اینقدر قسط دارم که بیشتر از 50 تومن در ماه نمیتونم شهریه بدم . من برای مهد دخترک نصف این مبلغ رو هم نمیدم . گفتی محل ما خیلی بالاتر از محل شماست برای همین اصلا شهریه پائین نداریم!!!!!!!!!!!!

بهت گفتم خب چه کاریه تو که میگی من فقط این ماه رو میتونم پرداخت کنم و ماه بعد دیگه پول ندارم بچه نامنظم بار میاد یه ماه میره یه ماه نمیره . چیزی نداشتی بگی چون من داشتم حرف حق میزدم.

خلاصه که دیروز بهم زنگ زدی با عصبانیت جلوی دخترت میگی  لیاقت نداره و کلی دم مهدکودک کولی باز ی در آورده که من مهدکودک دوست ندارم و میترسم و تازه از پریشب سرما خورده و تب داره با شوهرت هم سر این قضیه دعوات شده چون اون میگه به چه دلیلی بچه توی سن رو آواره مهدکودک کردی !!!!!1بهت گفتم مگه نمیگی شوهرت اصرار کرده بذاریش مهد؟ سکوت کردی و گفتی نه اون میگه بذارش کلاسهای متفرقه نه مهد !!!!!!( فهمیدم چرا این حرف رو زدی چون من دخترک رو کلاس موسیقی اسم نوشتم)

 غرغرکردی و گفتی دیگه نمیذاریش مهد و خدا من رو چیکار نکنه که دخترکم رو گذاشتم مهد!!!!!!!!!!!!

یعنی در واقع علنا گفتی که روی چشم و همچشمی من میخواستی این کاررو  بکنی و وقتی در جواب سوالت که پرسیدی دخترک کجاست و من گفتم رفته مهد ، گفتی ولی من هنوز هم اعتقاد دارم بچه باید تا لنگ ظهر بخوابه!!!!!!!

نمیدونم آخه واقعا یه همچین چیزی رو میشه گفت حسادت یا نه ولی هرچی هست خیلی بده . بچه ات رو آزار دادی با شوهرت دعوات شد اعصاب خودت خورد شد که چی بشه؟

خدا رو شکر که من از این خصلتها ندارم تصمیم گرفت برای حفظ سلامت روحی دوستانم هم که شده زیاد راجع به اهداف زندگیم با کسی صحبت نکنم .


 
 
امیر حسین خوشگل من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

نیروانا و برادرش امیر حسین - زمستان ٨۶

 

 

امیر حسین

 

از همه دوستانی که دلشون خواست و کمکهایی کردند ممنونم

میخواستم فردا ببرم همه رو بهش برسونم بعلاوه کادوهایی که براش تهیه کرده بودم ولی دیدم هنوز دوستهای مهربونی دارم که میخوان کمک کنن گفتم  یکی دوروز دیگه صبر کنم

خیلی از شماها گفته بودیم چرا شماره حساب رو عمومی اعلام نکردم راستش چون میخواستم همه پولها یکپارچه بشه و ببرم بریزم به حسابش مبور بودم شماره خودم رو بدهم گفتم شاید صحیح نباشه ولی با اینحال اگه مایل هستین باز هم مبلغی رو به دستش برسونین من شماره حسابم رو علنی میکنم فقط خواهش میکنم هرکسی واریز کرد حتما به من مبلغ و زمان واریز رو اعلام کنه که پولها باهم قاطی نشه

باز هم ممنونم البته میدونم همه تون میدونین که برای چی اینکاررو دارین میکنین از اینکه من مسببش شدم خیلی خوشحالم

خدایا ازت ممنونم که من رو واسطه قرار دادی

خدایا ممنونم از اینکه من رو ایرانی آفریدی به وجود ایرانیم افتخار میکنم

 

اینم شماره حساب بنده: بانک سپه شعبه پارک ساعی کد ۱۲۳۵ شماره حساب:۱۰۰۶۰۱۲۰۹

بنام خودم

 

فقط لطفا اگه میخواهین کمکی بکنین زودتر تا دیر نشده من میخوام این هفته به دستش برسونم

 

 


 
 
امیرحسین پسرک کوچک من
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

چهار سال پیش حدودهای آبانماه بود که طبق چند سال گذشته که ماه رمضونها جشن رمضان رو دوتائی میرفتیم و با مخالفتهای خیلیها و انتقادات زیادی مواجه میشدیم باز هم رفتیم

اون موقع من تازه دوماهه حامله بودم و حس خوبی داشتم

مثل هر سال مستقیم رفتم سراغ آلبوم مشخصات بچه های محروم و شروع کردم به خوندن اطلاعاتشون

مثل هر سال چشمهام پرو خالی میشد

 

ولی اون سال فرق میکرد روزیکه فهمیده بودیم من حامله ام نا خودآگاه آقای همسر گفت بیا  به نیت سلامت بچه توی راهمون سال دیگه  ماه رمضون که بچه مون سالم بدنیا اومد بیائیم اینجا و یه بچه انتخاب کنیم و حامی اش باشیم  اگه بچه مون دختر بود یه پسر انتخاب کنیم و اگه پسر بود یه دختر

 

اونسال با انگیزه و ذوق خاصی به عکسها نگاه میکردم و منتظر سال بعد و تولد دخملم موندم که هنوز اون موقع نمیدونستم جنسیتش چیه

 

سال بعد به قولمون عمل کردیم و یه پسر خوشگل ناز نازی که ٣ سال بزرگتر از دخملی مون بود انتخاب کردیم

الان از اون روزها دوسال میگذره سعی کردیم هر ماه حتما مبلغی رو به حسابش بریزیم هر ماهی که نتونستم به وعده ام عمل کنم کلی فکرم مشغولش بوده

 

دو بار دیدمش خیلی خوشگله واقعا دوستش دارم

 

حالا دو ماهه نتونستم پولی براش بریزم تا اینکه از کمیته بهم زنگ زدند و گفتند که به مشکل مالی خوردند و با اینکه این قضیه به ما ربطی نداره و ما فقط حامی اون پسرک زیبا هستیم ولی چون میدونند که خیلی دوستش داریم خواستند اطلاع بدهند .

 

بله مادر امیر حسین عزیز من نتونسته پول پیش خونه شون رو جور کنه و صاحبخونه داره بیرونشون میکنه خود کمیته یک سومش رو جور کرده ولی بقیه رو هنوز نتونسته

 

نمیخوام بیائین بگین کمیته ا.م.د.ا.د کلاهبرداره و .... من توی این دوسال حس خوبی داشتم مادرش هم بهم گفته پولی رو که ما به حسابشون واریز میکنیم به دستشون میرسونند .

 

من میخوام به قولی که 4 سال پیش دادم عمل کنم ولی دلم هم میخواست اگه کاری از دستم بر میاد براش انجام بدهم ولی به حدی خودم توی بحران بدی قرار دارم که واقعا  کاری از دستم بر نمیاد .

  

 

پ.ن1: میخواستم عکس پسرکم رو اینجا بذارم ولی نشد اگه دوست داشتین دفعه دیگه میذارم


 
 
کمک
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

به نظر شما من چه جوری میتونم به یه زن بیوه که یه پسر بچه پیش دبستانی داره و فوق العاده از نظر مالی توی تنگنا قرار دارن و صاحبخونه شون حکم تخلیه خونه رو گرفته کمک کنم ؟

صاحبخونه شون پول پیش خونه رو از 500 تومن کرده 1.5 میلیون و فقط یه هفته فرصت دارن که این مبلغ رو جور کنن و من از پریروز که قضیه رو فهمیدم شب و روز ندارم  


 
 
رفیق بد قسمت آخر
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

یادته چه جوری جوابم رو گرفتم؟همیشه به این اعتقاد داشته و دارم که اگه کسی بدی در حق کسی بکنه جوابش رو میگیره . ممکنه دیر و زود داشته باشه ولی سوخت و سوز نداره .همیشه تا جائیکه تونستم و حواسم بوده در حق کسی بدی نکردم چون میدونستم عواقب بدی خواهد داشت ولی تو این رو نمیدونستی .تمام جوونیمون رو حداقل به عناوین مختلف بدی کردی و من همیشه منتظر بودم ببینم کی جوابش رو میگیری . برای اولین بار توی عمرم از ریختن آبروی کسی لبخندی روی لبم نشست هرچند باز هم به خودم اجازه خوشحالی ندادم:

خرداد ماه سال 84 بود من دیگه روزهای آخر بارداریم رو طی میکردم و دیگه سر کار نمیامدم یه روز یکی از همکارام بهم زنگ زد فکر کردم مثل همه روزهای استراحتم که دونه دونه همکارهام زنگ میزدن و جویای احوالم بودن این یکی هم برای همین منظور زنگ زده ولی نه اینطور نبود اون زنگ زده بود که به من خبر رسوائی تورو بده

وقتی بهم گفت که تو از محل کارمون با کلاه برداریی که توی صورتحسابهای مشتریها کرده بودی پول به جیب زدی باز هم باورم نمیشد آخه تو همون دفتری که من کار میکردم کار میکردی درسته قسمتمون فرق میکرد ولی هردو با پول و قرارداد سروکار داشتیم تو چطوری اینکار رو کردی ضمنا تو که ادعای پولداری و با کلاسیت همه عالم رو پرکرده بود یعنی اینقدر بدبخت بودی؟

من آخرش نفهمیدم و نخواستم بفهمم که مبلغ کلاهبرداریت بود یکی میگفت 4 میلیون یکی میگفت 14 میلیون یکی میگفت 40 میلیون اینها مهم نبود نفس عملت مهم بود

از یه طرف تمام زرنگیهات میامد جلوی چشمم و مطمئن بودم اینها تقاص کارهاته از یه طرف ناراحت بودم چون من معرفت بودم و به نوعی آبروی من هم رفته بود

وقتی دیگران هم بهم زنگ زدند و گفتند باورم شد مدیر عامل فقط به این بسنده کرده بود که اخراجت کنه ولی معادل پولی که برداشته بودی ازت چک گرفته بود که پرداخت کنی!!!! هرکسی بود حتما تورو به دادگاه و شکایت میرسوند همه میگفتند اینقدر تو زرنگ بودی توی رفتارت که هرکسی رو با چشم و ابرو خر میکردی ولی من هیچوقت این حرف رو نزدم چون تو یه زن متاهل بودی و من تهمت اینجوری رو قبول نداشتم

چیزی که به من ثابت شد این بود که همه همکارهامون با وجودی  که فقط دو سال کارمند اونجا بودی اخلاق و روحیاتت رو شناخته بودن ولی من که یه چیزی نزدیک13 سال دوستت بودم باز هم باورم نمیشد.!!!!

هرچی بود دیگه نیومدی سرکار ،هرچی بود دیگه به من هم زنگ نزدی شاید از من خجالت میکشیدی فقط یک بار توی تمام این مدت همون اوایل باهات حرف زدم که نه تو به روی من آوردی و نه من همه بهم گفتند بخاطر نامردیهایی که در حقت کرده حقش بود یه چیزی در مورد اون دزدیه بهش میگفتی ولی من به حرمت 13 سال رفاقت نامردانه به روت نیاوردم هیچی

ولی ته دلم راضی بودم شاید از این رضایت قلبی عذاب وجدان هم داشتم ولی سبک شده بودم سبک سبک

الان از اون روزها سه سال میگذره و من و تو هیچ ارتباطی با هم نداریم دورادور شنیدم که جای دیگه ای مشغول به کار شدی ولی سه ماه بیشتر دوام نیاوردی و خونه نشین شدی باز شنیدم که خیلی دلت میخواد بچه دار بشی تا جای پات رو خونه شوهرت سفت کنی و شاید کمی شوهرت دست از هرزگی هاش برداره ولی مثل اینکه بچه دار هم نمیشی

هرچی هست امیدوارم فهمیده باشی که چرا آبروت رفت امیدوارم همه اونهایی که یه همچین خصلتهایی دارن بدونن که چوب خدا صدا نداره


 
 
رفیق بد قسمت چهارم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

تو از روز اول متوجه شدی که نه من نه آقای همسر از شوهرت خوشمون نیومده بود .اون یه آدم از خود راضی خودخواهه و فکر میکنه  چون شغل مهمی داره و دکترا داره همه ازش کوچیکترن و همه باید ستایشش کنن ولی نمیدونه اون چیزی که من توی چشمهاش دیدم برای من کافیه که ازش خوشم نیاد تو چشماش فقط یه مرد پررو و هیزه که فکر میکنه چون مدیر یه شرکت خیلی مهمه پس همه خرند و اون آدمه

با اینحال به یه ارتباط دورادور و اونم فقط توی محیط کارمون بسنده کردم

یادته اولین باری که من سوار ماشینتون شدم شوهرت چیکار کرد؟شماها صدقه سر شرکت شوهره یه پرشیا زیر پاتون بود و فکر میکردین که دیگه مهمترین ماشین دنیا زیر پاتونه ( آخی چقدر دنیاتون کوچیکه) یادته تا من نشستم توی ماشین دو کلمه با شوهرت خوش و بش کردم چه جوری زد زیر خنده؟یادته چرا اون لهجه من رو مسخره کرد و نیم ساعت ترک بودن من رو مسخره کرد ( حالا هم تو ترکی هم پدر و مادر خودش) تازه لهجه تو تا اونموقع خیلی خیلی غلیظ تر از من بود البته اینش مهم نیست چون من همه جا با افتخار میگم آذری هستم ولی همونجا توی دلم گفتم به تازه به دوران رسیدگیش ببخشش

یادته همون روز دوباره سر ریزه میزگی ام مسخره ام کرد گفت به همسرت بگو تورو توی گلدون بکاره بهت آب بده شاید بزرگ بشی کوچولو!!!!

فکر کنم متوجه نشدی من چقدر عصبی بودم چون تو هم همراه شوهرت هر هر میخندیدی . وسط میدون ونک در ماشین رو باز کردم و یه خداحافظی خشک و خالی کردم و پیاده شدم.

 

شماها صدقه سری محل کار شوهرت یک کیلو گوشت نمیخریدین چون بن داشتین یک کیلو میوه نمیخریدین چون بن داشتین اینها که چیزی نیست یه دونه مسواک یه دونه دستمال کاغذی یه دونه .... البته اینها چیزی نیست متوجه شده بودم همه مهمونهات رو باشگاه محل کارش دعوت میکردین که پول ندین باز اینها مهم نیست چون ممکنه هرکسی یه همچین امکاناتی داشته باشه و استفاده کنه و راحت باشه ماهم خوشحال میشیم ولی اینکه پز بدی و بگی ما همیشه همه مواد غذائیمون رو از فلان جا میخریم و .... خیلی زور داشت .

هیچوقت دوست نداشتی با کسی رفت و آمد کنی چونکه فرشهای تبریزت و مبلمان استیلت خراب میشد و من که فقط یه بار خونه تون دعوت شدم شوکه شدم چون دقیقا سبک خونه ات و وسایلت عین خونه های مامانهامون بود مبلمان استیل طلائی با فرشهای 12 متری مسی رنگ اونم تو خونه 110 متری !!!

یادته اون شب بهمون شام چی دادی؟درسته که میدونستی ما درویشی زندگی میکنیم و تعارفی نیستیم ولی خب اولین بار بود میامدیم خونه تون و با توجه به پز دادنهای مکررت توقعمون رو برده بودی بالا 8 نفر بودیم البته با خودتون و تو یه سوپ جو درست کرده بودی و 8 سیخ کوبیده فوق العاده بدمزه از بیرون سفارش دادی (که بعدا فهمیدم همون 8 سیخ هم از باشگاه مربوطه اومده بود) یادمه شبش که برگشتیم خونه من و آقای همسر یورش بردیم به یخچال خونه مون و خودمون رو سیر کردیم. حالا بماند که من تا اونموقع سه بار دعوتتون کرده بودم و چه جوری ازت پذیرائی کرده بودم.

از اونجائیکه من همیشه ساده اندیش بودم کم کم قبول کرده بودم که شوهرت کارش درسته و یه موقعهایی به شانسی که توی زندگیت آورده بودی فکر میکردم وقتی از مسافرتهای سه ماه یه بار به خارجت حرف میزدی توی دلم میگفتم الحق که درست تصمیم گرفتی!!!!

 

یادته من 7 ماهه حامله بودم؟

 سرمای زمستون خیلی اذیتم کرده بود و چون ماشین نداشتیم خیلی در عذاب بودم باهات دردل کردم .اونموقع شوهرت برای کادوی تولدت یه 206 ثبت نام کرده بود(البته مجانی ) و برای اینکه راننندگی ات خوب بشه تا زمان تحویل ماشینت یه رنو برات خریده بود و تو که دیگه ماشینت رو تحویل گرفته بودی حاضر شدی اون رو به ما بفروشی ما اون موقع اصلا پول نداشتیم یعنی خودمون رو میکشتیم 1.5 میلیون داشتیم .

هیچوقت اونروزیکه برای صحبت و خرید ماشین اومدیم خونه تون یادم نمیره  :مسیر خونه تون اصلا تاکسی خور نبود و ما هم دسترسی به آژانس نداشتیم (یادم نیست دلیلش چی بود)مجبور شدیم سوار مینی بوسهای تجریش به سمت خونه شما بشیم جا برای نشستن نبود و من با اون شکم گنده ام با امید به اینکه ماشین دار میشیم جلوی جلو سرپا وایساده بودم مینی بوس تازه توی سراشیبی شریعتی نیفتاده بود  که  راننده فریاد زد یا ابوالفضلللللللللل تا به خودم بیام ببینم چه خبره دیدم مینی بوس به جدول کنار خیابون و درخت و چند تا آدم کوبید و افتاد توی جوب من تازه فهمیدم ترمز بریده هنورم یادم میفته تنم میلرزه یه زن حامله توی مینی بوس ترمز بریده!!!!!!!!!!

با هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم خونه تون ،ماشین توی پارکینگ بود نشونمون دادین ولی ما که سررشته ای نداشتیم آقای همسر صادقانه بهتون گفت من از ماشین سر در نمیارم شماها که بیگانه نیستین اگه هرچیز خاصی باید بدونیم بهمون بگین

یادته شوهرت چی گفت؟والله راستش من بخاطر اینکه قرار بود این ماشین زیر پای زنم باشه کارمندم رو فرستادم بالاسر تعمیرش وایسته که خیالم راحت باشه همه چیزش رو هم نو کردم خیالت راحت باشه باز آقای همسر صادقانه گفت : خوبه مرسی آخه خب بالاخره خانم منم بارداره هم اینکه شاید پولی که داریم میپردازیم ناچیز باشه ولی تهیه اش برای ما سخت بوده و شماها اطمینان دادین حتی تو پاشدی گفتی اصلا بذار فاکتور همه تعمیراتش رو بهتون بدم و رفتی توی اتاقت ولی چند دقیقه بعد برگشتی و گفتی نمیدونم کجا گذاشتمش فردا میارم سرکار بهت میدم اون فردا هنوز نرسیده ما که فاکتوری ندیدیم

موقعی که نصف پول رو همون شب دادیم یه چک برای مابقی پول ازمون گرقتین و بعد کلید رو دادین بهمون وما خوشحال از خرید اولین ماشین زندگیمون اومدیم بیرون همونجا دم در شوهرت گفت البته یادتون باشه از رنو به اندازه رنو انتظار داشته باشینا فردا اگه ماشین طوریش شد نیان سراغم و ما چون ذوق زده بودیم به حرفت توجه نکردیم

یادته سر قیمت حتی حاضر نشدین یه قرون بخاطر دوستیمون تخفیف بدین؟روزیکه رفتیم محضر بعد از اینکه دو میلیون و سیصد بهت دادم توی برگه خرید و فروش ماشین دیدم تو 9 ماه قبلش از یکی دیگه یک میلیون و 400 هزار تومن خریده بودیش

اون ماشین فقط 3 ماه برامون کار کرد یه روز توی خیابون فرمونش پاره شد یه روز دیگه صندلیش شکست یه روز دیگه نمیدونم کجاش کج شد وووو تا اینکه آقای همسر عصبانی شد و انداختش گوشه حیاط و گفت دیگه سوارش نمیشیم دنده مون نرم که فکر کردیم دوست آدم کلاه سر آدم نمیذاره اون ماشین دو سال گوشه حیاط موند و پوسید و فقط یک میلیون ازمون خریدنش

اون موقع من حامله بودم یه روز که وسط خیابون دوباره خراب شد من گریه کردم خیلی خسته بودم از سر کار میامدم و دقیقا همون روز قسط وامی رو که از محل کارم گرفته بودم بابت ماشین رو پرداخت کرده بودم حرصم گرفت گفتم آخه من بخاطر این ماشین لگن مجبور شدم وام بگیرم و یک سال پرداخش کنم ولی سه ماه هم درست کار نکرد  فقط همون روز از ته دل آه کشیدم و گفتم خدا لعنتت کنه اولین بار بود که خیلی از دستت دلم شکسته بود

به یه ماه نکشید که جوابم رو گرفتم

.

.

.

.

یک قسمت از این داستان مانده است

 


 
 
رفیق بد قسمت سوم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

هرچی سعی میکنم این داستان رو کوتاهش کنم میبینم اینقدر نامردیهای تو وسعت داره که کمتر از این نمیشه در موردش نوشت . هرچی بزرگتر میشدی نامردیهات هم بزرگتر می شد

یادمه کمتر از یه ماه بود که اومده بودی سرکار ولی یهو به خودم اومدم دیدم مدیرمون که یه آقای با شخصیت و متین بود و همه ماها خیلی دوستش داشتیم و به مردونگی اش اطمینان داشتیم یک دل نه صد دل عاشقت شده !!!!

من واقعا حیفم میامد که این مرد با خصوصیات اخلاقی فوق العاده حروم تو بشه ولی نمیتونستم کاری کنم اون به من اطمینان کرده بود و حرف دلش رو پیش من بازگو کرده بود و ازم خواسته بود با تو صحبت کنم . وای که چه ماموریت سختی بود .

وقتی به تو گفتم عکس العملت خیلی جالب بود . انتظار داشتم منطقی تر برخورد کنی ولی فقط سکوت کردی و یه لبخند شیطنت آمیز زدی نمیدونستم چه نقشه ای تو کله ته فقط بهم گفتی من زمان میخوام فکر کنم!!!!!

تو یه قیافه تقریبا خوشگل البته از نظر آقایون داشتی (سفید و تپل مپل یعنی شیک نبودی ولی جذابیت جنسی داشتی این رو بعد ها از چند نفر عینا شنیدم ) و لیسانس زبان انگلیسی گرفته بودی ولی دریغ از یه کلمه دانش انگلیسی !!

یه خانواده متوسط رو به پائین از نظر فرهنگی و مالی

یادته اون موقع چون تنهائی اومدی تهران زندگی کنی و مامانم دلش برای تو سوخت یه خونه زیر زمینی خیلی کهنه و درب داغون نزدیک خونه مون برات گیر آورد چون پولت در همین حد بود ولی چون نزدیک ما بودی مامانم میخواست بازم بهت برسه؟

خلاصه من سکوت کردم ببینم تو نقشه ات چیه ؟ یادته چی شد؟من حدود دو سال سابقه کار داشتم اون موقع مثل خر هم کار میکردم ولی یه کارمند ساده بودم و یه روز که تازه تو دو ماه بود اومده بودی سر کار و هنوز من یواشکی گندهای کاریت رو بدون اینکه مدیرمون که همون آقا پسر عاشق بود بفهمه درست میکرد یه جلسه داخلی برگذار کرد و اعلام کرد تو از امروز سرپرست قسمت ما هستی!!!!!!!!!!!!!!!!! برای اولین بار میخواستم داد بزنم آخه این مرد احساساتی برخورد کرده بود و میخواست با اینکار توی دل این خانم جا بشه  و با اینکه میدونست من این آدم رو آوردم و رشته درسی ام هم مرتبطه و .... اون رو سرپرست اعلام کرد و منی که 6 ماه بود درخواست ارتقای شغلی ام رو داده  بودم رو دیوونه کرد البته تنها چیزی که باعث شد خودم رو کنترل کنم این بود که خود من بصورن مستقل کار میکردم و سرپرستی اون به من کاری نداشت ولی خیلی دلم سوخت .

لعنتی میدونی کی بیشتر داغون شدم ؟ روزیکه اومدی گفتی اون پسره احمق که توی یه سمیناری که توی محل کار ما برگذار میشد بهت پیشنهاد دوستی داده و تو جواب مثبت دادی!!!!!!!!آخه من فکر میکردم با این اتفاقاتی که افتاده دیگه تو حتما زن مدیرمون میشی هرچند که میدونستم تو براش خیلی کمی خیلی کم درسته اون مرد زشتی به حساب میامد پولدار هم نبود ولی فوق لیسنانس داشت و یه خانواده خوب و از همه مهمتر انسان بود انسان میفهمی؟ نه نمیفهمی اگه میفهمیدی اون بلا رو سرش نمیاوردی البته اون چیزی رو از دست نداد چون اینقدر از نظر شخصیتی آدم خوبی بود که خدا همیشه پشتش بود و شانس آورد .

بهت گفتم تو چه شناختی از این پسر داری؟یه بار اشتباه کردی دوباره تکرار نکن یادته چه جوابی بهم دادی؟ من که خیلی خوب یادمه

گفتی یه بار احساسی برخورد کردی ضرر کردی اینبار میخوای با آینده ات معامله کنی یه معامله همه جانبه

گفتی مدیرمون فوق لیسانس داره این پسره دکترا داره

گفتی این یه خونه 60 متری داره اون یه خونه 100 متری

گفتی خونه این توی شهر آرا ست خونه اون قیطریه است

گفتی این 12 سال بزرگتر از منه اون 4 سال

گفت خب همه اینها که میگی درست ولی اخلاقا چی؟ تو میشناسیش؟ ما این رو میشناسیم میدونیم مرد زندگیه انسانه مهربونه شخصیت داره خانواده داره حروم و حلال سرش میشه دزد نیست زحمتکشه زن و بچه دوسته و ....

خندیدی و گفتی من یه بار احساسی رفتار کردم بسه تو هم چون الان خودت عاشقی یه همچین حرفهایی رو تحویل من میدی

گفتم خود دانی ولی این حرفها رفتی به احساسی بودن نداره به نظر من برای یه مرد این چیزها مهمتره تا پول ولی تو کاملا مادی برخورد کردی

 بگذریم از اینکه وقتی به مدیر بخت برگشته مون گفتی چه حالی شد چقدر گریه کرد مرد گنده افسردگی گرفت که اگه من و بقیه به دادش نرسیده بودیم قاطی کرده بود و تو که به دفت رسیده بودی و توی محیط کارت و سمتت جای پات رو محکم کرده بودی به دوست پسر جدیدت رسیدی و خوش گذروندی

در عرض کمتر از شش ماه همه چیز تغییر کرد روحیه تو، طرز حرف زدنت،طرز خرید کردنت، خونه ات ، تو حتی آرایشگاهی که میرفتی رو هم عوض کردی

 

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد


 
 
رفیق بد قسمت دوم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

اون روزها من خیلی ساده بودم

یادمه همون موقعها بود که ارتباط تو و م قوی تر شده بود جوری که به بهانه خونه ما میرفتی خونه اونها و من تا از خونه شون بیائی بیرون و بری خونه تون نصف عمر میشدم از ترس اینکه بابات بفهمه و بیاد در خونه مون صد دفعه می مردم و زنده میشدم در حالیکه اون لحظه ها تو در کنار دوست پسر محبوبت کیف میکردی

یادته یه روز دو تائی از کلاس برمیگشتیم و تو گفتی یه دقیقه بیا بریم دم خونه م یه چیزی باید ازش بگیرم ؟ من اولش قبول نکردم آخه اونها توی محله ما زندگی میکردند و اگه یه موقع در و همسایه من رو میدیدند و به مامانم میگفتند من چه جوابی داشتم بدهم؟ یا نه اگه مامانم از اون طرفها رد میشد چیکار میکردم؟ولی از اونجائیکه هیچوقت بلد نیستم نه بگم بالاخره قبول کردم . نمیدونستم تو میدونی م توی خونه تنهاست نمیدونستم قرار داشتی که بری خونه شون و حالا به چه دلیلی من رو هم میخواستی ببری الله اعلم .

یادمه رفتیم از باجه تلفن دم خونه شون زنگ زدیم و اون در خونه رو باز کرد یادته؟من گفتم چرا نمیاد بیرون و تو گفتی آخه جلوی در ضایع است همه میبینن بیا یه دقیقه توی حیاط زود میریم و من احمق قبول کردم.

یادته رفتیم توی حیاط داشتین با هم حرف میزدین و من برای اینکه مزاحم شما نباشم سر خودم رو با درخت پر از گیلاس حیاطشون گرم کردم یهو دیدم شما دو تا یه تکونی به خودتون دادین و در رفتین و رفتین توی توالت گوشه حیاط؟ من اولش هاج و واج موندم بعدش فهمیدم که پدر م کلید انداخته توی در و اومده تو و شما دو تا بی معرفت بدون در نظر گرفتن من رفتین قایم شدین؟ هنوز هم که هنوزه یادم میفته تنم میلرزه وقتی یادم میفته که پدرش چه جوری من رو نگاه میکرد خجالت میکشم یعنی در مورد من چی فکر کرد؟ درسته که هردوتون اومدین بیرون و ضایع شدین ولی قایم شدنتون نهایت نامردی بود .

یه بار دیگه هم همین بلا رو سر من آوردی یادته؟ امتحان فیزیک داشتیم و هردومون مشکل داشتیم گفتی م میتونه یادمون بده الحق هم این م مخ ریاضی و فیزیک بود گفتم خب چه جوری میخواهیم یاد بگیریم کجا؟ گفتی یه روز که نامادریش خونه نبود میریم باز هم اول قبول نکردم ولی بعد تسلیم شدم یادته؟داشتیم توی آشپزخونه درس میخوندیم در باز شد و نامادریه اومد تو . وای من چه حالی شدم مردم و زنده شدم یادته چیا بارمون کرد؟ اون شد که دیگه توی این زمینه گولت رو نخوردم .

یادته یه بار که مثل همیشه به بهانه خونه ما رفته بودی اونجا بابات فهمیده بود و با چاقو اومد در خونه ما ؟ نمیدونی چه چیزهایی به من گفت و من ا حمق برای اینکه به دوستم خیانت نکنم فقط گوش کردم و لرزیدم و حرفی نزدم تا پدرم اومد دم در همه چیز رو از پشت آیفون شنیده بود . خیلی محترمانه گفت  اقا به دختر من ربطی نداره دختر شما به شما دروغ گفته دیگه هم حق نداری با چاقو بیائی دم خونه ما . دختر من از گل نازکتر نشنیده بعد شما چاقو میکشی بچه من اینجوری تربیت نشده شاید اگه منم چاقو به دست بودم دخترم به من هم دروغ میگفت من باز هم به حرف پدرم گوش نکردم و اون با یه چشم غره تنبیهم کرد.

هی دختر من از دست تو چه ها که نکشیدم یادم میفته میخوام سرم رو بکوبم به دیوار

یادته اونروزها که منم حس میکردم سری توی سرها دارم و با ع دوست شدم و ع که نهایت نجابت یه پسر بود گفت م رو میشناسه و خیلی دختر باز و دغله و من از سر دوستی و دلسوزی و اینکه فکر میکردم ما باهم صمیمی هستیم بهت گفتم چی گفتی؟گفتی چون سطح خانواده ع از م پائین تره از حسودی این حرف رو میزنه من چقدر احمق بودم که سکوت کردم نباید اجازه میدادم یه همچین حرفی بزنی آخه م با داشتن یه پدر معتاد با دو تازن و یه نامادری معلوم الحال که توی شهر معروف بود چه حسودی داشت؟

همون سال ما اومدین تهران و ارتباطم باهات کم تر شد

یه روز با خوشحالی زنگ زدی و گفتی پدرت رضایت داده زن م بشی سکوت کردم درسته که م توی یه دانشگاه معتبر یه رشته خوب قبول شده بود ولی به نظرم ضعف شخصیتی داشت ولی اینبار سکوت  کردم تا محکوم به حسودی نشم.

بعد از عقدتون ارتباطمون کم و کمتر شد و من امیدوار بودم که خوشی

تا اینکه یک سال بعد تقریبا بعد از اینکه 6 ماه ازت بی خبر بودم بهم زنگ زدی که با م به بن بست رسیدی چون اون دختر بازه و دست بزن داره و افسردگی شدید داره و اهل کار کردن نیست و ..... و من گفتم صبر داشته باش اون حالا دیگه دوست پسر تو نیست ولی فایده نداشت و تو طلاق گرفتی

یادته دوباره ارتباطت با من صمیمی تر شد دعوتت کردم تهران بدون تعارف اومدی و دو هفته خونه مون موندی اون موقعها تقریبا مصادف شده بود با آشنائی من با آقای همسر اینبار آقای همسر هم با پدرم هم رای بود و میگفت این دختر یه چیزیش میشه ولی من وظیفه خودم میدونستم که به دوست قدیمی ام که طلاق گرفته و ناراحته کمک کنم لاغر شده بودی اونم نه یه ذره و دوذره  و من غصه ات رو میخوردم

گفتی نمیخوای تبریز بمونی و هرروز م و پدر معتاد و نامادری هرجائیش رو ببینی و ازخانواده  خودت طعنه بشنوی التماسم کردی که برات کار پیدا کنم با هرجون کندنی بود همون جائی که خودم کار میکردم و دقیقا توی دفتری که خودم بودم برات کار گرفتم اینجوری میتونستم پیشت باشم و توئی که تجربه کار نداشتی رو راهنمائی کنم .

.

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد

 

 

 


 
 
رفیق بد قسمت اول
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

خیلی وقته که دلم میخواد از تو بنویسم از توئی که تقریبا از 15 سالگیم تا همین چند سال پیش میشد گفت به ظاهر دوستم بودی ولی حیفم میامد . چرا حیفم میامد؟ خب چون تو دوستم نبودی و من مثل همیشه َعمرم که ادمها رو دیر میشناسم تو رو هم دیر شناختم .و دلم نمیخواست چند تا پست از وبلاگم رو به تو اختصاص بدم ولی فکر کنم برای تنبیه خودمم هم شده باید بنویسمش . باید بنویسم تا یادآوری حماقتهام باعث بشه دیگه حواسم رو جمع کنم .

 

کاملا یادمه سال دوم دبیرستان بود که با هم دوست شدیم .همیشه معلمها از دستمون شاکی بودن چون که بغل دست هم مینشستیم و با هم حرف میزدیم یا اینکه گوشه کتابهامون چرت و پرت مینوشتیم و کرکر میخندیدیم . این چیزها به نظر همه عادیه ولی توی کلاس ما که فقط 18 نفر بودیم خیلی تابلو بازی بود وقتی مدیر مدرسه مون جلوی چشم من به بابا گفت که نذارین دخترتون با این دختره دوستی کنه خیلی حرصم گرفته بود مگه ما چیکار میکردیم وقتی بابا هم حرف خانم مدیر رو تائید کرد بیشتر ناراحت شدم.

چند ماهی که گذشت و تو با م دوست شدی خیلی تعجب کردم آخه تو مدعی بودی که اصلا از دوستی با پسرها خوشت نمیاد ولی خودت با یه الف بچه که همسن خودمون بود دوست شده بودی اونم کجا توی راه مدرسه!!!!!!

با اینحال توی دلم گفتم به من چه و به دوستیم با تو ادامه دادم . الان که به اون موقعها فکر میکنم میبینم ارتباطاتت با من از روز دوستیت با م عوض شد خونه ما میامدی فقط به خاطر اینکه م همسایه ما بود و با اینکارت میتونستی اون رو هم ببینی . با من تلفنی حرف میزدی که هر از چند گاهی به بهانه حرف زدن با من به م زنگ بزنی . با من معاشرت میکردی که گاهی اوقات به جای دیدن من بری دیدن م و همه اینها به این دلیل بود که پدر فوق العاده متعصب و بد اخلاقی داشتی.

وقتی به اون موقعها فکر میکنم میبینم من ِاحمق چه ریسکهایی رو بخاطر تو انجام دادم که هیچوقت برای خودم جرات انجامشون رو نداشتم .

 

سال سوم دبیرستان بخاطر جو سنگین درسیی که توی مدرسه ما بود تصمیم گرفتیم که با همدیگه معلم خصوصی کنکور بگیریم همون اولش با یه زرنگی خاصی گفتی که چون خونه ما یه طبقه مجزا برای درس خوندن داره و خونه شما کوچیکه بهتره برای بالا بردن راندمان کاریمون خونه ما درس بخونیم خانواده منم از خداشون بود چرا که من هیچوقت توی اون سن اینقدر آزادی عمل نداشتم که هفته ای سه روز به تنهائی از خونه برم بیرون و از اینکه خودشون بالاسر من بودن راضی تر بودن . هفته ای سه روز اونم به مدت دو سال مامان بیچاره من از معلمهامون و تو پذیرائی کرد اونم نه پذیرائی معمولی تورو که هر سه شب شام نگهت داشت . معلمهامون هم که همیشه با شیر کاکائو و قهوه و میوه و عصرونه و اسنک و .... پذیرائی شدند و این یعنی اینکه مامان من دو سال تمام هفته ای سه روز در خدمت بود .

 

یادمه آخرهای سال چهارم بودیم که عموی من فوت کرد و چون یه شهر دیگه زندگی میکردن و با توجه به اینکه من سال آخر و حساسی رو میگذروندم بهم اجازه ندادن برم مراسمشون و مامان من از تو خواهش کرد که فقط یه هفته  معلمهامون خونه شما بیان و مامانت ازشون پذیرائی کنه. یادته چه عکس العملی نشون دادی؟ گفتی شرمنده مامانم قبول نکرده میگه من شنبه که دوره زنونه دارم دوشنبه هم عرسی دعوتم چهار شنبه رو هم خودتون یه کاریش بکنین آخه مامانم حوصله پذیرائی کردن نداره!!!!!!!!!!!!!!!!

همون موقع بابای من برای بار چندم به من تذکر داد که این دوستی به درد نمیخوره و دوستیهای بدون کلک و ریای خودش با دوستهاش رو به من یادآوری کرد ولی من احمق باز هم جوونی کردم.

 

باز یادم میاد روزهای حساس درسی مون بود و امتحانات معرفی آخر سال بود [ خونه شما و خونه ما نهایتا اگه پیاده میخواستیم طی کنیم 10 دقیقه راه بود .] یادمه دوروز مونده به یه امتحان حساس همه جزوه های مربوطه به همون امتحان رو ازم گرفتی و گفتی دو ساعت دیگه کپی میگیری میدی یادته؟چقدر بابای بیچاره من حرص خورد تو تمام اون دوروز رو غیبت زد حتی بابای من اومد در خونه تون و بابات گفت خونه نیستی و من فقط از استرس اشک ریختم آخرش هم 11 شب رفتم در خونه یکی از بچه ها و جزوه اش رو گرفتم اون موقع شب دربه در دنبال جائی برای کپی گشتم و پیدا نکردم تا بابای بیچاره من اون موقع شب رفت در اداره شون رو باز کرد و برام کپی گرفت و من اون شب تا صبح در حالیکه مامان و بابام بیدار موندن که من خوابم نبره درس خوندم . یادته فرداش وقتی سر جلسه من رو دیدی چقدر شوکه شدی انتظار داشتی من نیام سر امتحان البته اون موقع این رو نفهمیدم ولی الان حالتت رو درک میکنم .

.

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد

پ.ن1: آدرس وبلاگ اون پیرمرد مهربون رو خواسته بودین :taxiran.blogfa.com

البته خودش گفت فقط پنجشنبه ها آپ میکنه ولی به خوندنش میارزه

 

پ.ن2:نسترن جون اگه ولاگش رو بخونی متوجه میشی که اکثر روزنامه ها و نشریه ها باهاش محاسبه داشته اند

 

 


 
 
مهربونترین راننده پایتخت
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
 

صبح یه روز از اواسط بهاره تو باید قاعدتا سرحال باشی ولی از لحظه ای که بیدار شدی یه حس مرموزی توی وجودت احساس میکنی یه حس سردرد مخفی،یه حس نا امیدی،یه حس عصبی....

یادت میفته که کلاس هم داری اصلا حوصله نداری اه عجب کاری کردی آخه چرا نخواستی کمی به خودت استراحت بدی با این فکر ادامه تخصیل تمام خوشی هایی رو که میتونستی توی این دوران بیکاری داشته باشی و تبدیل کردی به یه استرس ناجور

یه نسکافه میخوری و میری سراغ دخترک با هر مصیبتی هست بیدارش میکنی و آماده اش میکنی و دو تائی توی گرمای ظهرز میزنین بیرون وای چقدر گرمه کاش آژانس گرفته بودین

مرسین خونه مامان اینا و خنکی کولر خونه تنبلت میکنه ده بار توی دلت تصمیم میگیری کلاس رو بی خیال بشی و از خنکی کولر لذت ببری و به چرت بعد از ظهری ات برسی

ولی یه حس خاصی بهت نهیب میزنه پاشو پاشو برو سر کلاست اینقدر هم خودت رو لوس نکن

به سختی از خونه کنده می شی و دخترک و میبوسی و میزنی بیرون ، شیب تند سرپائینی خونه مامان اینا رو با قدمهای خسته و وارفته ات میری پائین کمی که سر خیابون اصلی می ایستی یه تاکسی سمند زرد رنگ خیلی تمیز وایمیسته جلوی پات میشینی روی صندلی عقب و در واقع لم میدی میبینی یه آقای کچل سمت چپت نشسته و یه دفر دستشه و یه چیزی مینویسه و راننده هم که یه پیرمرده داره باهاش حرف میزنه در نگاه اول فکر میکنی اون اقای کچل هنر پیشه ای چیزیه کمی که با بی حوصلگی به حرفهاشون گوش میکنی یهو یه انرژی خاصی میاد سراغت وای این آقای راننده همونیه که چند بار توی اینترنت و وبلاگ دوستان و روزنامه ها در موردش خوندی ((مهربانترین راننده پایتخت )) تا میاد باهات صحبت کنه صاف تر میشینی و پیشدستی میکنی و میگی میشناسیش و شروع به صحبت میکنی

برخورد مردم خیلی برات جالبه آدمهایی که پیاده و سوار میشن عکس العملهای متفتوتی دارن یه عده با دیدن اینکه یه راننده اینقدر خوش اخلاقه با تعجب نگاه میکنن خب حق دارن این موضوع واقعا توی تهران کیمیاست یه عده وقتی میبینن این آقا با انگلیسی دست و پاشکسته باهاشون هم کلام میشه فکر میکنن این اقای راننده مشکلی داره یه عده  در جواب سوالهای این پیرمرد مهربون فقط سکوت میکنن ولی هیچکدومشون مثل تو ذوق زده نشده اند

دفترش رو میگیری و نگاه میکنی خیلی ها براش متنهای زیبائی نوشتم برات خیلی خوندنش لذت بخشه

به جائی که باید پیاده بشی  و سوار یه تاکسی دیگه بشی رسیدی ولی دلت نمیخواد پیاده شی این رو پیرمرد مهربون فهمیده و میگه بشین میرسونمت و تو یه لبخند تحویلش میدی

دلت میخواد باهاش حرف بزنی ازش میپرسی واقعا چه جوری با وجود این شغل سخت و ترافیک میتونه خوش اخلاق باشه آخه از زمان سوار شدنت هنوز لبخند روی لبش محو نشده میگه دخترم آدمها اگه به کارهایی که دارن انجام میدن ایمان داشته باشن و سعی کنن همیشه به هدفشون فکر کنن و قشنگی های کارشون رو ببینن همیشه خوش اخلاق میمونن این جمله پیرمرد و با تمام وجودت میبلعیش و بالاخره تصمیم میگیری تو هم توی دفتر خاطراتش بنویسی:

مهربونترین راننده پایتخت امروزن رو بد شروع کرده بودم ولی تو با حرفهای زیبایت بقیه روزم رو خوب کردی و بهم انرژی دادی

موقع پیاده شدن آدرس وبلاگش رو میگیری و میری سر کلاس خیلی هم حالت خوبه و تمام 6 ساعت درس رو به حرفهای پیرمرد مهروبن و لبخندش فکر میکنی