من و دلنوشته هام

اندراحوالات این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

1-این روزها خیلی سرم شلوغ بوده توی تعطیلات چند روزه مشغول تولد بازی بودیم ، بعد از تعطیلات یه سفر سه روزه سه نفره به شمال داشتیم که واقعا برای تمدد اعصاب و تجدید قوا فوق العاده بود و از ته دل من رو مدیون آقای همسر کرد . یه آپارتمان رو به دریا که شب ها تا صبح از صدای موج دریا مست می شدم و بعد از برگشتنمون هم درگیر کلاسها و تدارک تولد دخترک بودم .

2-ولی هیچ کدوم اینها باعث نشد که یادم بره تولد دوست خوبم شنونده عزیزه فقط ببخش که واقعا وقت و ذدسترسی به اینترنتم خیلی محدود بود عزیزم امیدوارم هرچه زودتر ببینمت تولد دخترک با دوستان بارها یادت کردیم

3-تولد هم خوب گدژذشت البته نسبت به سالهای قبل کمی خلوت تر بود اونم بخاطر نیومدن یه سری از دوستان بود فقط آخر مهمانی اتفاقی افتاد که خیلی حالم گرفته شد گوشی موبایل همسایه  مون گم شد و من واقعا ناراحت شدم چرا که اصلا و ابدا نمیتونم به کسی شک کنم ولی واقعیت امر این بود که بالاخره یکی گوشی رو برداشته بود .

4-جای خیلی از دوستانم خالی بود ولی به دلیل کمبود جا معذور بودم .

5-جمعه اولین امتحان جامعم رو دارم و شدیدا درگیرم کاملا هم ناامیدم و به احتمال قوی امتحان اصلی ام رو هم خراب خواهم کرد .

6-دلم یه عالمه وقت اضافه میخواد .

7-خسته نیستم،خوابم هم نمیاد ولی دلشوره دارم.

8-برام دعا کنین .

٩-وقت کنم به همه تون سر میزنم ولی اگه میبینین کم پیدا هستم بخاطر گرفتاری امتحاناته .

 


 
 
تولدت مبارک یه دونه من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
 

دخترکم

سه سال وقتی یه همچین روزی برای اولین بار صورت گرم و ملتهبت رو به صورت سرد و یخ کرده من چسبوندن تمام دردهایی که داشتم میکشیدم یادم رفت و همون لحظه مطمئن شدم که دیگه هرگز بدون تو نمیتونم زندگی کنم اون لحظه از زور درد و عمل سزارین نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم و فقط تونستم چشمامو ببندم و بدون کوچکترین خجالتی اشک بریزم و از تماس صورت فرشته ای ات لذت ببرم اون لحظه احساس میکردم تمام خستگیم از بین رفت وقتی بعد از چند ثانیه شروع کردی چونه من رو مک بزنی بزرگترین لذت دنیا رو داشتم میبردم

 

پرنسس من

با ورودت به زندگی من و پدرت خوشبختی مون رو کامل کردی و هرروز که میگذره بیشتر بهت افتخار میکنیم.

 

زیبا روی من

امیدوارم ما دو تا توانائی خوشبخت کردنت رو داشته باشیم و امیدوارم اینقدر لیاقت داشته باشیم که موفقیت و خوشبختی ات رو ببینیم

 

عشق من

هروقت که توی چشمهای زیبات نگاه میکنم تو دلم میگم من حتما یک کار خیلی خوبی انجام داده ام که خداوند با دادن تو به من یه همچین لطفی در حقم کرده . توی این سه سال حتی یک صدم ثانیه از داشتنت پشیمون نبودم تو همیشه  خیلی خوب بودی و هستی . شاید قضیه ، قضیه پاهای بلوری بچه سوسکه باشه ولی تا جائیکه دقت کرده ام همه اطرافیان در مورد تو همین نظر رو دارن (( تو فوق العاده ای ))

 

نفس من

تمام این سه سال هرشب که سرم رو  روی  بالشم گذاشته ام از خدای خودم خواسته ام به من اینقدر توان بده که بهترین مادر برات باشم میدونم نبودم ولی تلاشم رو کرده ام و میکنم

 

شیرین زبونم

ازت ممنونم که به زندگیم معنای خاصی بخشیدی

 

تولدت مبارک جیگرم


 
 
تولدم مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
 

یکسال دیگر هم بزرگتر شدم واقعیت اینه که اصلا احساس پیری نمیکنم و وقتی میگم بزرگتر شدم منظورم واقعا بزرگ تر شدنه شاید برای خیلی ها خنه دار باشه ولی من هنوز احساس نمیکنم توی یه سنی هستم که اسمش دهه سی زندگیه من هنوز احساس یه دختر 18 ساله ای رو دارم که یه موقعهایی با یه نسیم بهم میریزم و یه موقعهایی هم یه طوفان نمیتونه تکونم بده هنوز یه موقعهایی به دخترک که من رو مامی صدا میکنه با تعجب نگاه میکنم یعنی واقعا من مادر این موجود کوچولو هستم؟ هنوز هم بعد از 7 سال متاهلی یه موقعهایی به درودیوار حونه ام که نگاه میکنم با تعجب توی دلم میگم یعنی من خانم این خونه ام ؟

این حسم ر دوست دارم با وجودیکه یه وقتهایی به ضررم تموم شده یه جاهایی که باید بعنوان یه خانم 30 ساله روی حرفهام حساب باز کنند و بخاطر رفتارهای 18 ساله ها تحویلم نمیگیرند حرص میخورم بعد دوباره یادم میره چون حتی خودم یه موقعهایی نمیتونم ذدرک از سی سالگی ام داشته باشم

وقتی به ده سال گذشته ام فکر میکنم میبینم من مشکلاتی رو زیر پام گذاشتم و تحمل کردم که هیچوقت یه مرد 40 ساله اش هم نمیتونسته اینجوری با مشکلاتش مبارزه کنه . نمیدونم شاید این ضدونقیض بودن روحیه ام برمیگرده به اینکه من یه خردادیم اونم از نوع نیمه خردادش

سی سالگی به نوعی نقطه عطف زندگی من بشما ر اومد تصمیم برای خونه نشستن ، اولین تدریس جدی زندگیم، تصمیم برای ادامه تحصیل و باز کردن وبلاگم و نوشتن حرفهای دلم ودر همین راستا پیدا کردن دوستهایی که شاید الان جزو عزیزترین دارائیهای من حساب میشن و ..... مسائلی بود که تا 29 سالگی فقط یه هوس بود ولی توی سی سالگی پیگیرش شدم . البته توی همین راستا از نظر روحی خیلی اذیت شدم فشارهایی رو که ناخواسته تحمل میکردم خیلی اذیتم کرد ولی وقتی برآیندش رو در نظر میگیرم در کل سال خوبی برام بود . بحران سی سالگی رو که خیلی ها متذکر شده بودند رو از نزدیک لمس کردم و حس کردم ولی وقتی به سال گذشته نگاه میکنم دوستش دارم خیلی خیلی دوستش دارم سال پیش یه همچین روزی خیلی افسرده بودم چرا که از عدد سی میترسیدم ولی الان سی و یک سالگیم رو دوست دارم چرا که تا حدودی سی سالگی و تصمیماتی که توش گرفتم راهم رو هموار تر و مشخص تر کرده . هرچند واقعا نمیتونم نقش مثبت آقای همسر رو نادیده بگیرم . تو واقعا فوق العاده ای ازت ممنونم . توی سی سالگی ام خیلی بهم کمک کردی . من اگه تورو نداشتم شاید نمیتونستم هدفهای سی سالگیم رو از نزدیک لمس کنم ازت ممنونم که توی این راه مثل همیشه همراهم بودی

سی و یک سالگی ام  دوستت دارم تو هم قول بده مثل سی سالگی همراه خوبی باشی تازه از تو به اندازه یکسال انتظار بیشتری دارم.


 
 
من خوبم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
 

وقتی کل هفته پیش رو سرم گرم کارهای مختلف بوده چه جورسی میتونستم بیام و وبلاگم رو آپ کنم؟

وقتی توی هفته گذشته یه روز بعد از 7 سال با دخترک رفتم استخر و دوروزش رو کلاس داشتم و یه روزش هم تدریس داشتم و دوروزش هم مهمونداری کردم چه جوری به دوستام سر میزدم؟

وقتی توی هفته پیش اینقدر سرعت اینترنت خونه لاک پشتی بود که من رو به مرز جنون رسوند چه جوری پای اینترنت مینشستم؟

واقعا با اینکه هفته گذشته هفته پربار و خوبی بود کمبود اینجا عصبی ام کرده بود

وقتی میامدم و کامنتهامو چک میکردم (تنها فرصتی که پیدا کردم همین بود) و میدیدم چند تا دوست نازنین جدیدم توی این فرصت کل آرشیوم رو خوندن کلی کیف کردم ولی وقتی میدیدم دوستای قدیمی ام نگرانم شدن شرمنده میشدم

خلاصه که بابا در سلامت و خوشی کامل به سر میبریم فقط سرمان شلوغ بود

توی این یه هفته اینقدر نوشته های ذهنم ردیف شده بودند و من حتیب وقت نمیکردم توی یه تکه کاغذ نت بردارم که پاک قاطی کرده بودم ولی چند تا سوژه جدید دارم که حتما توی فرصت باید بنویسمشون حداقل برای خودم یادآوریشون شیرینه

 

امیدوارم بتونم هرچه سریعتر بیام سراغ دلخوشی شیرینم  


 
 
من گم شده ام
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
 

روزها از پی هم میگذرند و من در پس روزها مینگرم

 مینگرم به روزهای از دست رفته و کاری از پیش نمیبرم دلم میخواهد بالای یک کوه بلند بایستم و به پشت سرم نگاه کنم به روزهایی که گذشته اند و برنمیگردند ،بالای یک کوه بلند بیاستم و جلوی رویم را ببینم روزهایی که مانده ،آینده ، کجا بودم ،کجا هستم ،کجا خواهم بود؟آیا کسی جوابم را نمیداند؟

 گذشته ام را میدانم چه اشتباهاتی کرده ام ،چه بردهایی داشته ام،آیا واقعا برد داشته ام؟نمیدانم گیجم گیج هرچه بوده گذشته هرچه بوده گذشته؟مگر نه اینکه گذشته آینده را می سازد؟

اگر چنین است وای بر من نمیدانم گیج گیجم

15 سال پیش چه بودم؟دخترکی در اوایل سن بلوغ شکننده و حساس و مضطرب تنها فکرم نمره خوب آوردن بود آن هم نه برای نمره برای فرار از داد و بیدادهای مادر

10 سال پیش چه بودم ؟دختری در اوایل جوانی چقدر دلهره داشتم دلهره رضایت مادر در مورد انتخابم وای که چقدر زود قدم در این راه گذاشته بودم

5 سال پیش چه بودم؟زنی شاغل که هرچه درآمد داشتم خرج زندگیم میشد دریغ از پس اندازی اندک هنوز هم آن دلهره ناخوشایند را داشتم این بار ترس از آینده نامعلوم هم اضافه شده بود

 و حالا زنی با یک فرزند که شاغل نیست ولی دلهره اش صد چندان است مادر دیگر نگرانم نمیکند چرا که خودش میگوید : تو سرخانه و زندگیت هستی من نگران پدرت و سلامتیش و انتخاب نادرست خواهرت هستم ولی خودم سرشار از نگرانی هستم ترس از آینده دخترکم ترس از سلامتی همسرم ترس از احساس پوچی خودم ترس از بی پولی ترس از ...... مادر دیگر نگران من نیست؟آیا باید خوشحال باشم یا نگران؟یعنی دیگر به فکر من نیست؟مگر می شود؟

نمیدانم نمیدانم فقط میدانم که جنس نگرانیهایش را حالا میفهمم مادر یعنی نگرانم نیستی؟یعنی آرزوهایت برایم رنگ باخته اند

 آرزو؟واقعا آرزو چه معنائی دارد من معنایش را گم کرده ام.آیا آرزو با خواسته فرقی میکند ؟ خیلی آرزوها داشته ام که وقتی بهشان رسیده ام لذتی را که فکر می کردم به من نداده شاید به این دلیل که برای دستیابی به آنها تمام توانم گرفته شده و وقتی رسیده ام چیزی از من باقی نمانده

5 سال بعد چه خواهد شد؟نمیدانم آیا از این بالای کوه نمیتوانم به هیچ طریقی آینده ام را ببینم

آی مردم کمکم کنید من زنی هستم در قله کوهی که احساس قله بودن به من نمیدهد زنی هستم که بالای قله بودن مغرورم نمیکند فقط یک نگرانی به باقی نگرانی هایم اضافه میکند نگرانی مبهم بودن آینده آیا اصلا بالای قله هستم یا خیال میکنم؟

 کاش میدانستم 5 سال دیگر ،10 سال دیگر،15 سال دیگر در چه پله ای قرار دارم چرا هرچه میگذره بجای کم شدن دلشوره ها ،با کوهی از نگرانی ها مواجهم؟ دخترکم چه خواهد شد؟همسرم چه؟پدرم؟خواهرم ؟مادرم؟و خودم ؟خودی که گاهی فراموشش میکنم خودی که چند روز دیگر 31 ساله میشود ولی به دنبال حس 15 سالگیش در کوچه پس کوچه ها گم شده است

کاش میشد جنس همه دلشوره ها از جنس دلشوره های 15 سالگی بود.


 
 
بهترینم تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥
 
39 سالگی ات مبارک یادته اولین سالی که تولدت رو تبریک گفتم کی بود؟5 خرداد 75!یعنی چند سال پیش؟12 سال پیش!!!!!چقدر زمان زود میگذره یادته کجا بهت تبریک گفتم؟توی ترمینال غرب برات یه افتر شیو خریده بودم و یه کارت تبریک کوچولو همونجا که از اتوبوسهای لاهیجان –تهران پیاده شدم تنها نبودیم یه عالمه ادم دورمون بودن یادش به خیر شهرزاد و مگی و ... هم بودن همونجا توی ترمینال طاقت نیاوردم و کادوت رو بهت دادم از چشمهات معلوم بود خیلی خوشحال شدی یادش به خیر الان هم میخوام بهت بگم که از اون روز تا حالا هیچ شب تولدی نبوده که توی دلم برات نلرزه هرچی میگذره بیشتر دوست دارم برات سنگ تموم بذارم اولین کادوت یه افتر شیو بود و شاید خیلی راحت تونستم برات انتخابش کنم حتی یادمه که رفتم توی بازار محلی لاهیجان هخمونجا که سرش بازار ماهی فرووشهاشونه و چقدر هم حالم از بوی گند ماهی ها بهم خورد و اونجا رو تا تهش طی کردم و از یه مغازه عطر فروشی برات خریدمش ولی هرچی عشقم به تو بیشتر شد انتخاب هم برام سخت تر و با وسواس شدیدتر امروز میخوام از اینهمه عشقی که نصیبم کردی تشکر کنم . بزرگترین آرزوی قلبی من سلامتی توئه و اینکه همیشه پیشم باشی عزیزکم با تمام وجودم دوستت دارم دلم میخواد تمام رزهای قرمز عالم رو برای تولدت بهت هدیه بدم مهربانترین مرد دنیا تولدت مبارک
 
 
خوابم میاد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

صبح که از خواب بیدار میشی ساعت 10 هم گذشته وای من با این خوابم چیکار کنم هرچی فکر میکنم میبینم که در مورد هرچیزی میتونستم انعطاف پذیر باشم با این یکی نه

هیشکی ندونه فکر میکنه عادت به صبح زود بیدارشدن ندارم آخه بابا حالا دوران مدرسه به کنار ولی حداقل 8 ساله که هرروز صبح ساعت 7 بیدار شدم ولی هر روز تعطیلی هم پیدا کردم تا 12 ظهر خوابیدم

بله این نقطه ضعف منه و بدبختیم اینه که همه عالم و ادم هم این نقظه ضعفم رو میدونن

 

وقتی با همسر میشینین به حرف زدن و گله و غر زدن میبینم که تنها نکته ای که بارها توی حرفهاش هست گله از این زیاد خوابیدنمه

هرپب ساعت موبایلم رو روی 8.45 صبح تنظیم میکنم و میگم از فردا صبح به این قضیه سروسامون میدم باز وقتی صبح میشه از ترس اینکه دخترک بیدار بشه و مزاحم خواب صبحگاهی ام بشه شیرجه میزنم و موبایل رو خاموش میکنم

 

این ترم وقتی از موسسه برای تدریس بهم زنگ زدن و گفتن چه ساعتی راحت تری عمدا گفتم کلاس 8.5 صبح که مجبور شم زود بیدار بشم

 

امروز که با دخترک رفتیم دور و بر خونه پیاده روی و خرید دیدم یه کلاس سفال و نقاشی و ... مهدکودم بغل خونه برای بچجه ها گذاشته ساعت 9 صبح روزهای زوج شاید اسمش رو بنویسم که مجبور بشم هم مشکل خودم رو حل کنم هم باعث نشم دخترک هم مثل هم دیر از خواب بیدار شدن براش عادت بشه

 

نمیدونم دلم میخواد این مشکل رو حل کنم حالا به هر زور و ضربی شده

چرا من اراده ندارم

کمکم کن

 


 
 
محکمه الهی (2)
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢
 

گفتم اینارو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

 

ماموره گفت میگم من بهت الان

مفسد فی الارض که میگن همینهان

 

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرها خدا رو جوشی کردن

 

بنام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدارو درآوردن اینها

 

بدجوری ژاندارک رو اینها چزوندن

زنده توی آتیش اون رو سوزوندن

 

توی زمبن خدائی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

 

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

 

همیشه درحال نظاره بودن

شما بگین اینا چیکاره بودن؟

 

خیام اومد یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

 

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت

این دیگه باید بره جهنم

 

خدابهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

 

بگو چرا به خون این هلاکی

اینکه نه مدعی داره نه شاکی

 

نه گرد و خاک کرده نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

 

نه مال این نه مال اون رو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

 

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

 

یهو شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

 

حضرت اسرافیل از اون در اومد

رفت روی چهارپایه و چند تا سور زد

 

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

 

مونده بودم که این کیه خدایا

توروز محشر این کارها چیه خدایا

 

فکر میکنین داخل اون تخت کی بود؟

الان میگم یه لحظه....اسمش چی بود؟

 

همون که کارش عالی بود

اونکه تو دنیا مثل توپ صداکرد

 

همون مرد که اون لامپها رو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود اون دیگه

بگین دیگه بابا توماس ادیسون دیگه

 

خدا بهش گفت دیگه پائین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

 

وقت رو تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

 

از روی پل نری یه وقت میفتی

میگم هوائی ببرن و مفتی

 

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

 

توماس ادیسون  که مسلمون نبود!

این بابا اهل دین و ایمون نبود!

نه روضه رفته بود نه پای منبر!

نه شمر میدونست چیه نه خنجر!

 

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میما شب رو به صبح رسونده

 

حرفهای یارو که به اینجا رسید

دید خدا یه آهی از ته دل کشید

 

حضرت حق خودش رو جابجا کرد

یک کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

 

ازاون نگاهای عاقل اندر

سفیهش رو باید بیارم اینور

 

بااینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خدا به بنده هاش دوباره فرمود

 

شما عجب کله خرهایی هستین

شما عجب جوونورهایی هستین

 

شمر اگه بود آدولف هیتلر هم بود

خیبر اگه بود روولور هم بود

 

حیفه که آدم خودش رو پیر کنه

 

میگید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

 

اولا از کجا میگید این حرف رو ؟

دربیارید کله زیر برف رو

 

اون منو بهتر از شما شناخته

دلیلش هم این چیزائی که ساخته

 

درسته گفته ام عبادت کنین

نگفتم به خلق خدمت کنین؟

 

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

 

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونها کار گذاشتم

 

توماس تو هراتاق چراغ روشن کرد

نمدونین چقدر کمک به من کرد

 

تو دنیا هیشکی بی چراغ نمونده

اگرم بوده تو باغ نبوده

 

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یک کم دلم براش سوخت

 

طفلی تو باورش چه قصرها ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

 

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

 

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانش رو آورد کنار گوشم

 

گفت تو که کله ات پر قورمه سبزی است

وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست

 

اون که نشسته یک مقام والاست

مترجمه رفیق حق تعالی است

 

خود خدا نیست نماینده شه

مورد اعتماد بنده شه

 

خدای لم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشها شنیدنی نیست

 

شما زمینی ها همه ش همینید

اون ور میزی رو خدا میبینید

 

همینجوری میخواست بلند شه نم نم

گفت که پاشو باید بری جهنم

 

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

 

 

 

 

 


 
 
خرداد نازنین
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 

اولین روز بهترین ماه سال سلام رسیدن به خیر

خودت میدونی که محبوبترین ماه سال برای من هستی

خودت میدونی برای چی

خودت هم میدونی امروز با تمام حس و حالهای متفاوت با اینکه حوصله نوشتن نداشتم اینقدر برام ارزشمند بودی که چند خط به احترامت بنویسم