من و دلنوشته هام

محکمه الهی (1)
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
 

 

یه شب که من حسابی خسته بودم                              

همینجوری چشامو بسته بودم

 

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

 

تو خواب دیدم محشر کبرا شده

محکمه الهی برپا شده

 

خدا نشسته ، مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

 

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش عتاب خطاب میکنه

 

میگه چرا اینهمه لج میکنین

راهتونو بیخودی کج میکنین

 

آیه فرستادم که آدم بشین

با دلخوشی کنار هم جمع بشین

 

دلهای غم گرفته رو شاد کنین

با فکرتون دنیا رو آباد کنین

 

عقل دادم برین تدبر کنین

نه اینکه جای عقل رو کاه پرکنین

 

من بهتون چقدر ماشالله گفتم

نیافریده بارک الله گفتم

 

منکه هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم

 

اما شما بازی نکرده باختین

نشستید و خدای جعلی ساختین

 

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

 

یه جو زمین و اینهمه شلوغی!

اینهمه آدم و دین مذهب دروغی!

 

حقیقتا شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمیپرستین

 

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

 

از اون قیافه های حق به جانب!

هم از خودی شاکی هم از اجانب!

 

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟

 

چرا زنها اینجوری بد لباسن؟

مردهای غیرتی کجا پلاسن ؟

 

 

خدا بهش گفت بتمرک حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

 

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

 

چشاش میچرخه نمیدونم چشه

آهان میخواد یواشکی جیم بشه

 

دید یک کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

 

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پائین انداخت و رفت

 

قراولها چند تا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش واستادن

 

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرین وصول کنین خوش باشین

 

دلم برا حوریها لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

 

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

 

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی هم اون نشد نرم

 

گوشهای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و اونو یه جائی بستش

 

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

تو جهنم اونو بیمه کردن

 

حاجیه داشت بلند بلند غر میزد

داشت روی اعصابها تلنگر میزد

 

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

 

انهمه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین اینقده کل کل نکن

 

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

 

نامه تو پراز کارهای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته؟

 

بهشت جای آدمهای باحاله

ولت کنم بری بهشت؟محاله

 

یادته که چقدر ریا میکردی؟

بنده های مارو سیاه میکردی؟

 

تا یه نفر دوروبرت میدیدی

چه والاضالین رو میکشیدی؟

 

اینهمه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

 

خیال میکردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکی است؟

 

هرکاری کردی بچه ها نوشتن

میخوای برو ببین تو زونکن

 

خلاصه

وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمیتونست بشینه

 

کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت

تا فرصتی گیر میاورد در میرفت

 

قیامته اینجا عجب جائیه

جون شما خیلی تماشائیه

 

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش اوردن

 

 

 

ادامه دارد.......

 

   

 


 
 
روحیه متغیر من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
 
این روزها یه روز حالم خیلی خوبه یه روز حالم خیلی بده ،یه روز افسرده ام ،یه روز سرحالم نمیدونم مربوط به هوای بهاریه یا مربوط به تغییرات هورمونهای زنانه لعنتیه هرچی هست کمی از این وضعیت کلافه ام و شرمنده از آقای همسر چون دیواری کوتاهتر از دیوار آقای همسر پیدا نمیشه هرچند یه موقعهایی وقتی حالم خرابه فکر میکنم تقصیر اونم هست و وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم پربیراه هم نمیگم فکر میکنم آقایون زیاد از این تغییرات هورمونی زنانه درک خوبی ندارند آقای همسر بنده هم که توی این زمینه ماشالله داره 
 
 
مینی بوس
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
 

حال و هوای بهاری و بارونی من رو همیشه دچار نوستالوژی میکنه حالا حتی اگه اون خاطره زمانهای دور مربوط به بهار هم نباشه یادش میفتم

 

میدونی امروز خاطره چی برام زنده شد؟خاطره اولین روزی که با هم رفتیم بیرون

 

یادته؟

 

من اونروز اومده بودم خونتون با عسل اومدم خونتون یادم نیست دقیقا به چه دلیلی البته دلیل هم نمی خواست من دوست صمیمی عسل بودم اونم خواهر تو بود از این دلیل بالاتر؟ ولی خب حدودا یه ماه پیشش ما با هم صحبتهایی کرده بودیم و تا اونروز دو سه دفعه ای تلفنی باهم حرف زده بودیم

 

یادته؟

 عصر که خواستم برگردم خونه و داشتم خداحافظی میکردم دیدم تو آماده شدی و میگی من تا یه مسیری میرسونمت تا عکس العمل نشون بدم دیدم با اشاره مامانت عسل هم آماده شده و دم دره

یادته؟

 

اونروز یه شلوار جین مشکی با یه تی شرت راه راه سرمه ای قرمز تنت بود تا مدتها تی شرته رو داشتی و من چقدر دوسش داشتم راستی الان کجاست؟ تا قبل از این که بیام این خونه داشتیش ها ، یه عینک rain ban  هم به چشمت بود اون موقعها هنوز مثل الان کاملا عینکی نشده بودی و یادمه خیلی عینک آفتابی اصلت رو دوست داشتی فکر کنم چند وقت پیش که خونه تکونی میکردیم لاشه اش رو از توی کارتون توی انباری پیدا کردی نه؟

یادم نمیاد اونروز من چی تنم بود تو یادت میاد؟

یادته؟

 

از اون کوچه بغل خونتون که شماها بهش میگفتین کوچه باغی رد شدیم ؟ اولش عسل بین من و تو راه میرفت بعد تو کم کم اومدی وسط ما دوتا

 

یادته سرکوچه که رسیدیم من انتظار داشتم تاکسی بگیری ولی تا یه مینی بود اومد وایستاد درش رو باز کردی؟هیچوقت هیچوقت هیچوقت اون صحنه رو فراموش نخواهم کرد چقدر تعجب کرده بودم آخه من توی عمرم سوار مینی بوس نشده بودم و از اینکه یه همچین برخوردی شده بود متعجب بودم ، میفهمی متعجب بو.دما نه اینکه بهم برخورده باشه ، قطعا اگه سن و سال الانم رو داشتم بهم برمیخورد .سوار شدیم ولی مینی بوس جا نداشت و سرپا وایستادیم ،عسل سعی داشت این عملت رو توجیه کنه هی میگفت آخه میدونی خونه ما یه جائیه که کم ماشین گیر میاد البته واقعا راست میگفت اون روزها زیاد مسیر خونه شما پررفت و آمد نبود ولی تو اصلا سعی در توجیه کارت نداشتی و این برام جالب بود . من فقط گفتم طوری نیست اتفاقا برام جالبه چون تا حالا سوار نشده بودم

 

یادته ؟

 

مینی بوس ترمز کرد و من داشتم میفتادم ؟ تو منو گرفتی و فکر کنم این اولین تماس بدنهای ما با هم بود خیلی خجالت کشیدم و تو فقط از پشت عینک آفتابی اصلت من رو نگاه کردی و لبخند زدی

 

یادته؟

 

اونروز تا رسیدیم تجریش ازت خواستم که برگردین و خودم برم ولی گفتی نه باید تا دم خونه برسونی تا خیالت راحت بشه و چه حس خوبی داشتم وقتی این حرف رو زدی از اونجا تا خونه ما حداقل یک ساعت راه بودی ولی من رو رسوندین

 

یادته؟

 

تقریبا اولین سال ازدواجمون و حدودا 6 سال بعد از این قضیه به خودم اجازه دادم بپرسم که چرا اون روز من رو با مینی بوس بردی

 

یادته؟

 

 گفتی میخواستم امتحانت کنم ببینم قیافه ات چه شکلی میشه من دوست دختر نمیخواستم من همسر میخواستم میخواست مببینم آدمی هستی که با شرایط سخت همدمم باشی یا نه ، آخه نازنازی بار اومده بودی

 

یادته؟

 

ازت پرسیدم خب؟ نتیجه امتحانت چی بود

 

یادته ؟

 

من رو بوسیدی و گفتی نتیجه اینه که الان تو همسر منی

 

اون موقع کمی ناراحت شدم چون به نظرم امتحانی که شده بودم  برخورنده بود ولی الان بهت حق میدم شاید منم بودم همینکار رو میکردم

 

اون روز نمیدونستم اینقدر عاشقت خواهم شد که سخت ترین روزها برام شیرین ترین خاطره ها رو میسازه

 
 
 
شرمنده
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
 

وقتی از صبح توی خیابونهای پرترافیک تهران بالاپائین میری و از بانک فلان میائی بیرون و میری موسسه فلان و از اون تو میائی بیرون و میری بانک بعدی تا قسط بعدی رو بدی و از اونجا بدو بدو میری تا به سرقرارتا برسی و ..... و داری پیش خودت غر غر نمیکنی که چقدر خسته ام و یه پیکان درب داغون سبز رنگ جلوی پات ترمز میزنه و بوق میزنه تو اولش بخاطر درب داغونی اش محلش نمیذاری ولی وقتی میبینی راننده اش یه خانمه حس فمنیستی ات گل میکنه و در جلو رو باز میکنی و سوار میشی

 

چند دقیقه که میگذره میبینی که ماشین لگنش دنده اتوماتیکه ، توی دلت میگی چه خوب راحت کرده خودش رو یواشکی از سر فضولی به چهره اش نگاه میکنی یه خانم تقریبا خوش چهره میبینی که کمی مایه لاتی هم داره یه نگاهی بازم از سر فضولی به زیر پای خانمه میندازی میبینی وای .....

 خانمه از زانو هر دوپا ش رو از دست داده و دلیل دنده اتوماتیک بودن ماشینش از سر سیری نیست هزر دوپاش قطع شده بود و با دست چپش داشت گاز و ترمز میکرد

یه لحظه دوباره به چهره دلنشینش نگاه میکنی و میبینی برمیگرده بهت یه لبخندی تحویل میده از خودت و غرغر کردنهات و ناشکریهات شرمنده میشی شرمنده به معنای واقعی

پ.ن۱ :کسی میتونه به من بگه من چرا نمیتونم لینک جدیدی رو به لیستم اضافه کنم ؟

پ.ن۲:ضمنا حتی نمیتونم عکسی رو هم توی وبلاگم بذارم چرا؟


 
 
من خوبم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
 
روزها به سرعت برق و باد میگذره ،نمیدونم باید خوشحال باشم که اصلا دلم هوای کار رو نکرده و در واقع هیچ وقتی برای فکر کردن بهش رو ندارم یا از اینکه روزها از پی هم میگذرند ناراحت باشم ولی وقتی به دلم رجوع میکنم خوشحالم هرچند هنوز به نصف نصف برنامه هایی که برای روزهای بیکاری ام در نظر داشتم نرسیدم ولی راضیم وقتی میرم توی خیابون و از دود و دم و ترافیک خیابونها عصبی نمیشم میفهمم که دارم به اون آرامشی که میخواستم دارم میرسم .این روزها به نظرم خیابونها خلوت تر میان شاید هم بخاطر آرامشمه درسته که هنوز آیتک چندین سال پیش نشدم ولی این دوماه خونه نشینی کلی به دادم رسیده .وقتی دیروز بعد از دوماه رفتم محل کار قبلی ام و دیدم کوچکترین ناراحتی از تکش ندارم و تازه وقتی وارد اونجا شدم همه از نگهبان دم در تاهمکارهای نزدیکترم با دیدنم تعجب کردند و گفتند وای چقدر رنگ و روت باز شده خوشحال شدم .  وقتی دیدم هنوز اوضاعش اونجا بهم ریخته است و بعد از استعفای من پنج شش نفر از مدیران و سرپرستان هم همین کاررو کردند بیشتر از تصمیمم راضی  میشم.فقط خدا به من یه نیروئی بده که بتونم برای خودم و اطرافیانم همون آی تک ایده آل سابق بشم
 
 
click
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥
 
هیچوقت آدم زبون بازی نبودم و هر چیزی رو با چاپلوسی همراه نکردی شاید این ریشه توی اتفاقهایی که این چند ساله برای زندگیم پیش اومده داشته باشه ولی در هرصورت هرچیزی باعثش شده باشه از این خصوصیتم خوشم میاد شاید یه موقعهایی واقعا از سکوتم در مقابل اتفاقی که نیاز به زبون بازی داشته ضرر کرده باشم ولی در نهایت راضی بوده ام . این مسئله نقطه مقابلی هم داره: در واقع زمانی هم که نیاز بوده ار حق و حقوقم هم دفاع کنم مخصوصا توی مسائل خانوادگی نه کاری ( توی کار این وضعیتم کمی متعادل تره) سکوت کرده ام و این موضوع برام رضایت بخش نبوده و نیست . همیشه بعد از اینکه زمان رو از دست دادم و تنها شدم و به تحلیل سکوتم پرداختم از خودم لجم گرفته  : ا ا ا خب چرا واستادی نگاهش کردی؟ خب اینو میگفتی نه خب اونو میگفتی لی چه سود که زمان به عقب بر نمیگردهدیشب مهمون داشتیم و با هم داشتیم فیلم click  رو میدیدیم  هیچی از فیلم نفهمیدم اونم نه بخاطر اینکه فیلم عجیبی بود چون با همون نگاه اول رفتم توی رویاهام:چه خوب میشد منم یه کنترل همه کهاره داشتم اون موقع مثل این آقا دگمه سرعت و جلو رفتم رو نمیزدم ، دگمه عقبگرد رو میزدم و برمیگشتم به عقب و اشتباهاتم رو جبران میکردم اولین اشتباهی رو هم که سعی میکردم درست کنم همین سکوت در مقابل  حق و حقوق طبیعیم بوده که بیخود و بی جهت بخاطر سکوت و نجابتم توسط یه سری آدمها از بین رفته آره من از نجابت زیادیم در مقابل بعضی آدمها ناراحتم اصولا هم میگن آبی رو که ریخته نمیشه جمع کرد برای همین هم دلم میخواست یه کنترل با دگمه برگشت داشتم حیف که فقط یه رویاست اصلا کاش میشد با عقل الانم برمیگشتم مثلا به 10-12 سال پیش وای که چه کارها که نمیکردم نه بابا هیچ غلطی نمیکردم مگه الان هم همون ناردیها تکرار میشه من میتونم از حقم دفاع کنم که با دگه برگشت بتونم درستش کنم تو اگه میتونی از این به بعدت رو درست کن نه که وقتی با همون قصه همیشگی مواجه میشی مثل بز واستی و سکوت کنی و تماشا کنیچرا من مثل بعضی ها نمیتونم کمی قاطع تر برخورد کنم و وقتی کسی جلوی چشمم داره حقم رو زیر پا میذاره جلوش واستم و بگم اوهوی خانم بسه دیگه فکر کردی با خر طرفی بس کن دیگه یا بگم ببین آقای محترم بسه دیگه چطور تو انتظار داری من برات همیشه خوب باشم ولی فکر نمیکنی که هر عملی عکس العملی داره ؟ نه بابا من اینکاره نیستم چقدر از این اخلاقم حرصم میگیره و از اینکه نمیتونم یهو رویه ام رو عوض کنم بدم میاد و هنوز که هنوزه وقتی فکر میکنم در نهایت میگم نه آی تک جون تو خوب باش ولش کن تو اینقدر شخصیتت بالاست و غنی هستی که نیاز نداری با آدمها مثل خودشون رفتار کنی به این موضوع اعتقاد دارم ولی نمیتونم احساس کنم که دیگران من رو خر فرض کنن و همین باعث میشه که دائما با خودم در جدال باشموای که چقدر خوب میشد یه کنترل با دگمه برگشت داشتم  
 
 
پست توالتی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 

مثل هرروز که عادت داری کف دستشویی رو بشوری کفپوش و دمپائی ها و لگن دخترک رو میذاری بیرون که دخترکت با جیغ و داد سر میرسه که من بشورم امروز من بشورم و تو که شعف و درخواست رو از چشماش عمیقا احساس میکنی توی دلت میگی هوا که گرمعه بذار بچه یه آب بازی بکنه بعدش میرم خودم دوباره تمیزش میکنم

 

دامن دخترک رو در میاری و دمپائی های دستشوئیش رو پاش میکنی و شیر آب رو باز میکنی و میائی بیرون ، میری سراغ لباسهای تیره ای که باید بندازیشون توی لباسشوئی

 

یه ساعتی دخترک درگیر شستن دستشوئیه فقط یه بار با عجله با پاهای خیسش بدو بدو میره آشپزخونه و تو که داری کشوهای بیرون ریخته شده اتاق دخترک رو مرتب میکنی فقط یه نیم نگاهی بهش میکنی ،میبینی که میخنده و بدو بدو برمیگرده دستشوئی رو بشوره دلت نمیاد بهش بگی با دمپائیهای خیسش خونه رو خیس کرده توی دلت میگی عیب نداره بعدش تی میکشی

 

نیم ساعت دیگه کار دخترک تموم شده و صدات میکنه میبینی با همون آبی که کف دستشوئی رو گرفته همه جای دستشوئی تمیز شده  آخه این کار هرروزه توئه و زیاد کثیف نیوده

 

میبوسیش و با حوله میری سراغش و توی گوشش میگی دوسش داری و از اینکه اینقدر بزرگ شده و کمکت میکنه بهش افتخار میکنی اونم در مقابلیش با خنده بوست میکنه و از اینکه گذاشتی آب بازی کنه و توی کار خونه کمکت کنه محکم تر بغلش میکنی و قربون صدقه اش میری و میاریش بیرون

 

 میری سروقت ماشین لباسشوئی که کارش تموم شده و لباسها رو در میاری یعنی چه؟؟چرا اینا اینجوری شدند؟زاههای سفیذ بغل شلوار گرمکن دخترک که سرمه ای بود الان رنگ پس داده یعنی چه ؟ هیچوقت اینجوری نمیشد وای نوشته سفید روی سینه تی شرت یشمی آقای همسر هم سبز شده چرا؟من که از همون مایع همیشگی استفاده کردم نگاهی به درجه دمای ماشین میکنم وای کی اینو دست زده درجه اش روی نوده ؟ دخترک پشت سرته میگه مامی من کمکت کردم دیگه اینو چرخودم که بهتر بشوره !!!!!!!! چی داری بگی ؟ هیچی

 

میری در دستشوئی رو باز میکنی که وسایلس رو که گذاشتی بیرون بچینی یه صحنه ای میبینی که یه لحظه میخکوب میشی : دخترک کل رل دستمال توالت رو انداخته توی توالت فرنگی و همه دستمالهای آب شدند و سوراخ دستشوئی رو گرفتنتد ازش سوال میکنی چرا اینکار رو کردی فقط نگاهت میکنه میری با یه بدبختی همه رو میکشی بیرون و میندازیش دور

 فقط توی دلت میگی تا تو باشی حس برت نداره و فکر کنی دخترکت بزرگ شده خیلی مونده تا روی کمکهاش حساب باز کنی  
 
 
یک زن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢
 
کانال M-I TV  رو میاری میبینی یه گزارش از زنان بلوچ نشون میده یه گزارش که نشون میده همه زنان بلوچ از دوربین فرارین !! اونم نه بخاطر خجالت یا عدم علاقه فقط بخاطر اینکه شوهرانشون اجازه !!! نمیدن و جالبتر اینه که شوهرهاشون خودشون اصرار داشتند فیلم بازی کنند وقتی خانم گزارشگر بهشون توضیح میده که گزارش ما در مورد زنان هست همه شون میگن اگه میخواهین ما میائیم بازی کنیم ولی زنهامون نه!!! همگی آقایون یه جور با تعجب گزارشگره رو نگاه میکردند که یعنی مگه زنها هم حق این کارهارو دارند

گزارش رو نگاه میکنی و اولش ته دل نفس عمیقی میکشی و میگی چقدر زنان  بلوچ بدبختند بعد کمی که عمیقتر به قضیه فکر میکنی میبینی متاسفانه فرهنگ همه جاهای کشورمون کم و بیش همینه فقط شکل ظاهری اش فرق میکنه وقتی بیشتر فکرذ میکنی میبینی توی هفته گذشته نمونه های بارزش رو توی اطرافیان خودت که بظاهار روشنفکر هم هستند دیدی :

 

1-وقتی توی یه جمعی نشستی و مردان جمع از وبلاگ خونی و ارتباطات تلفنی و اس ام اس و ... شما ها با مسخره بازی یاد نمیکنند و میخندند و زنان جمع فقط به لبخندی کفایت میکنند یعنی شماها هم لنگه همون زنان منطقه محروم هستین که عرضه طرفداری از خودتون و حقوقتون  رو ندارین و نمیتونین چند تا از علایق آقایون و عنوان کنین و مسخره اش کنین

 

2-وقتی توی یه عروسی مسخره شرکت میکنی که توی سالن آقایون همه جور امکانت تفریحی فراهمه ولی توی سالن خانمها یه خانم مولودی خون رو آوردند که با در آوردن صدای قاشق چنگالهای روی میز مثلا موزیک پاپ میزنه و زنها اون وسط می رقصند یعنی شماها به شعور زنانگیتون توهین شده و یا حالیتون نیست یا کوتاه اومدین اگه اینکار توی پایتخت و بهترین منطقه شهر اتفاق بیفته فرقی با محرومیت زنان بلوچ نداره

 

3-وقتی شوهر دوستت بدون در نظر گرفتن نظر خانمش و بدون در نظر گرفتن مشکلات مالی خودشون به خانواده خودش کمک میکنه و وقتی خانمش میگه بابا ما هنوز اجاره خونه رو ندادیم چیکار داری میکنی بهش بگه اینقدر طبعت رو پائین نیار یعنی تو زن خونه ای و به تو ربطی نداره بگیر بشین سرجات و حتی اگه زن خونه هم پابه پای شوهرش بیرون از خونه کار کنه بازم بهش ربط نداره یعنی توهین به زنانگیت

 

4-وقتی توی یه جمعی دوستت از بیشعوری و نفهمی خانواده داماد ی که عروسیش رفتی تعریف میکنه و یکی دیگه بخواد توجیهشون کنه و تو بخاطر بعضی معذوریت ها نتونی از حق اون عروس و البته از حق خودت دفاع کنی این یعنی همون محدودیت زنان بلوچ و هیچ فرقی نمیکنه که تو توی تهران زندگی میکنی

 

5-وقتی 12 سال تمام نتونی خواسته های طبیعی ات رو بعنوان یه زن خونه و عروس یه خانواده عنوان کنی فقط و فقط بخاطر اینکه شوهرت ناراحت نشه اونم فقط بخاطر اینه مادر عزیزش غصه نخوره و تو وظیفه داری که سکوت کنی یعنی تو از هر زن بلوچ و .... هم محدودتری

 

6-وقتی مهندس مملکت که مثلا جزو قشر تحصیکرده است بدون نظر زنش تصمیم میگیره بچه دار بشه و این مسئله رو بعد از اینکه عملی اش میکنه با مسخره بازی به زنش میگه و اصلا توجه نمیکنه که چقدر زنش شوکه شده و ناراحته و گریه میکنه  یعنی اینکه توی ای زن تهرانی فرقی با اون بلوچ نداری

 

7- وقتی از دوستت راجه به دوست صمیمی اش و مشکلات زندگیش میپرسی و میفهمی که شوهر دوس دوستت سه ماهه زن گرفته و ازش میپرسی که دوستت چراطلاق نمیگیره و میشنوی که طلاق بگیره چیکار کنه؟کجا رو داره که بره و تو مکیگی خب ننه بابا که داره و باز میشنوی که اونها بهش گفتند اگه طلاق گرفتی حق نداری پاتنو. بذاری خونه ما و اون زن بدبخت از ترس بی کسی دم نزده و حتی اعتراض هم نکرده میفهمی که وای چه بلائی داره سرمون میاد؟

 

8-وقتی دوستت با هق هق بهت زنگ میزنه و میگه شوهرش 6 سال تمام سیگار میکشیده و حال اینکه دوستت از روز اول باهاش سر این موضوع که چقدر روی این قضیه حساسیت داره صحبت کرده و حالا وقتی اعتراض کرده شوهرش گفته اصلا من سیگار دوست دارم به تو چه !!!!!! و تو هم نمیتونی هیچ جوری دلداریش بدی میفهمی که اگه یه زن سیگار میکشید و شوهرش مخالف این قضیه بود آیا جرات داشت بگه دوست دارم ؟ و میفهمی که محدودیتهای همه زنان ایرانی حالا شاید شکلهای مختلفی داشته باشه ولی وجود داره

 

9-وقتی میبینی که دوستت و اکثر زنهای شاغل دوروبرت از حقوقی که از کار تمام وقت بیرونشون حتی یه قرون هم نمیتونن براش خودشون برنامه ریزی کنن چون مرد خونه روی حقوق اونها برای پرداخت اجاره خونه و قسط و ... حساب باز کرده دیگه میفهمی که زن ایرانی با یه چیز دیگه اشتباه گرفته شوده

 

10-وقتی میبینی که یه زن خونه دار ایرانی تا زمانیکه که به شوهره نگه که پول ندارم و پول بده شوهرش اصلا به فکر این قضیه نیست حال اینکه یه زن فکر تمام بدهی های شوهرش هم هست و حتی روش نمیشه به شوهرش بگه بابا زنی هم که توی خونه است شاید خرجی داشته باشه دیگه قاطی میکنی

 پ.ن:یه دوستی یه پیام خصوصی برام گذاشته بود و خودش هم فهمیده بود شاید نشناسمش آره عزیزم شناسنامه ارائه بدی من بهتر متوجه میشم من که نشناختمت
 
 
تاوان یک اشتباه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
 

وقتی یه اشتباهی رو دونفری انجام میدین  و مجبوری بخاطرش تو تک تنها سختی اش رو تحمل کنی ، به خودت و هرچی و هرکی دوروبرته فحش میدی و تازه با تحمل زجرش باید کلی هم دلشوره بکشی ببینی بالاخره نتیجه میگیری یا نه .
چقدر این تحمل در حالیکه ببینی اون اصلا از زجر کشیدن تو ناراحت نیست ، سخت تر هم میشه


 
 
چقدرهای پنجگانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٧
 
1-     چقدر این روزها خوبه هوای بهاری و صدای گنجشها یه جور حس خوبی رو ایجاد میکنه دوست داری همه اش گوش بدی و حس بگیری و با نفسهای عمیقت این هوا رو که فکر نمکینم حتی تا یه ماه دیگهخ دووم داشته باشه رو با حرص ببلعی  حیف که عمر بهار اینقدر کمه اصلا این روزها هم درس خوندن لذتش بیشتره هم بازی با دخترک هم لئوس کردن های آقای همسر که این روزها نمیدونی چرا اینقدر کسل و بی رمقه یعنی در واقع یه چیزهایی میدونی ولی چون خودت حس خوبی داری میتونی تلاش کنی که از این حالت بیرون بیاریش هرچند میدونی خیلی سخته2-     چقدر با flash card  کلمات انگلیسی راحت تر میره توی مخت قبلا در این مورد شنیده بودی ولی الان که خودت امکتحانش کردی میبینی معجره میکنه شماها هم امتحانش کنین عالیه3-     چقدر دلت میخواد هرچه زودتر رانندگیت رو تکمیل کنی و خودت بشینی پشت فرمون هم دوست داری هم میدونی آقای همسر هم دوست داره راستی کسی میدونه الان قیمت آموزش رانندگی تو چه مایه هایی یه چیزی حدود 10 سال پیش گواهینامه گرفتی ولی چون همون بار اول یه تصادف بد کردی دیگه جرات نکردی بشینی پشتش ولی الان میفهمی اشتباه کردی و اگه الان میتونستی بشینی چقدر کارهاتون راحت تر پیش میرفتم4-     چقدر مانتو خریدن سخته اصلا هیچکدوم از مانتوهای مغازه هارو نمیپسندم در واقع روراست بگم خودمم اصلا نمیدونم چی میخوام5-     چقدر دلم میخواد فردا آقای همسر حالش خوب باشه خودمم وقت کنم بالاخره بریم عیدی اش رو که تا الان نتونستم بخرم رو تهیه کنیم خب بابا نخندین جور نشده بریم اصلا فردا میریم ببینم دیگه چی دارین بگین
 
 
من بانوئی از عصر حجر
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
 
قدم رو توی صندلی راست میکنم که شاید بتونم از بین موهای سیخ سیخ پسر ردیف جلوئی تخته وایت برد رو ببینم ، چند سانت میشه این موها؟10 سانت؟15سانت؟نمیدونم ولی اینو میدونم که اگه من دو ساعت هم جلوی آینه وایستم نمیتونم به این دقت و نظم موهامو 15 سانت بالای کله ام نگه دارم ، یعنی این ژل های امروزی چقدر قدرت دارند؟ شنیدم که یه چسب موهایی اومده که  خیلی محکمند حتی یه بار که پسرخاله همسر به موهاش زده بود دست زدم به موهاش ببینم چه شکلیه به نظر من که حماقت محضه با این آشغالها مو رو عین دلقک ها اون بالا سیخ کرد ،حتی به فکر خانم ردیف پشتی که میخواد توجهش رو به نوشته های روی تخته جمع کنه هم نیستن هیچوقت نمیتونم جوونهای الان رو درک کنم خدا به دادم برسه یعنی 15 سال دیگه که نوبت دخترک خودم میرسه چه مدلهای مد میشه؟هنوز استاد نیومده سر کلاسدر کلاس باز می شه و خانمی که مثلا مسئول آموزشی موسسه است میاد تو و چشمانش رو گرد میکنه و تقریبا بصورت داد میگه آقایون همه ردیف سمت راست خانمها ردیف سمت چپ ، یه نگاه توام با تشکر بهش میکنم و نفس راحتی  میکشم :آخیش پس بالاخره این پسره مو سیخ سیخی از جلوی من پامیشه که من بتونم تخته رو ببینم اینهمه راه بچه رو بردم خونه مامانم و اومدم سر کلاس که یه استفاده ای بکنم .در دوباره باز میشه به امید اینکه استاد اومده نیم خیز میشم ولی از دیدن صحنه جلوی چشمم دوباره سرجام میشینم :یه دختر خانم بسیار خوش هیکل که تقریبا مقنعه اش داره میفته ،همه موهاش فرفریه وزرد رنگه و  کل اش بازه و بیرون از مقنعه است و برای اینکه مقنعه هه نیفته با سه چهار تا کلیپس کوچولوی رنگ وارنگ  موهاش رو به مقنعه اش گیر داده! این چه مدلیه ؟تا حالا ندیده بودم ! خب کلافه نمیشه کل موهاش بیرونه ؟ وای من که اگه بخوام یه خط کتاب بخونم یا کار خونه بکنم همه موهامو از پشت میبندم که کلافه نشم ، میشینه روی همون صندلیه که قبلا اون آقا پسر موسیخ سیخی  نشسته بود ،وای من که دیگه هیچی هیچی نمیبینم حداقل از لای موهای پسره چیزی میشد دید این یکی که دیگه انگار یه قابلمه برگردوندن روی سرشنگاهی به پسره میکنم که حالا هم ردیف من ولی سمت راست نشسته ، اوه اوه اوه چه شلوار تنگی پاشه خفه نمیشه ؟ من که برای اینکه راحت باشم حتی دگمه های بالایی شلوار جینم رو هم باز کردم که تمرکزم بهم نریزه حالا این پسره چه جوری تحمل این شلوار تنگ رو داره ؟به خودم نهیب میزنم که بابا جون به تو چه پاشو برو ردیف اول بشین که حواست پرت نشه تو هیچوقت جوونهای این دوره زمونه رو نمیشناسیپامیشم و کوله پشتی مشکی ساده ای رو که یادگار همون سالهای اول دانشجوئیه رو برمیدارم و میرم ردیف اول میشینم زمان رد شدن از مقابل اون دختره کله قابلمه ای چشمم میفته به کیف طلائی و کفش طلائی پاشنه ده سانتی اش و یه نگاهی به کتونی های قرمز و سرمه ای و کوله پشتی مشکی خودم میکنم و پوزخند میزنم : یا من خیلی متحجرم یا اینا نمیدونن که اینجا عروسی نیست و کلاس درسه دوباره در باز میشه باز همون خیال باطل که استاد اومده سر کلاس بهم دست میده و میبینم یه دختر خانم خوش هیکل تر از قبلیه وارد میشه یه مانتوی بنفش چین والاچین تنشه با کیف و کفش نقره ای و یه عالمههههههههههههههه آرایش میشینه بغل دست من و بلافاصله سوهان ناخنش رو درمیاره به ساعتم نگاه میکنم و آرزو میکنم زودتر استاد بیاد آرزوم همون لحظه برآورده میشه و من غرق فرمولهای ریاضی و اقتصاد و ... میشم به خاطر ردیف جلو نشستنم کمی گردنم درد میکنه ولی من برای چیز دیگه ای اینجا اومدم برای همین این فرمولها برام لذت بخشه و اصلا برام مهم نیستبین دو کلاس میام بیرون که آب بخورم میبینم که سه چهار تا پسر دقیقا مثل پسرهایی که کلیپهای آهنگهای رپ رو اجرا میکنند ایستادند دم دستگاه آبخوری و حرف میزنن ولی دقیقا مثل همون خواننده ها خودشون رو تلو تلو میدن و انگشتاشون رو تکون میدن ( دیدین که توی کلیپهاشون چه فیگوری میگیرن؟)خدایا یا من خیلی از سنم گذشته یا اینکه معلوم نیست اینا چرا اینجورین؟ خدایا یعنی این جوونها میخوان فردا تو مملکت ما مدیر بشن؟ یعنی اینا میخوان چرخه مملکت رو بچرخونن؟اینا که غیر از ژل مو و لباس عجیب و غریب چیزی نمیشناسن؟من مخالف مد روز بودن نیستم ولی اعتقاد دارم هرچیزی جایی داره و حرمتی داره . وقتی سر کلاس بعدی استاد زبان که به نظر هم سن و سال خودم میامد گفت دکترای زبان شناسی از دانشگاه تهران دارم نفس راحتی کشیدم و به کت و شلوار تمیزش و کراواتی که واقعا به لباسش میامد نگاهی کردم و دقیقتر به حرفاش گوش کردم .