من و دلنوشته هام

لباسهای کثیف
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:


«

لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد

 

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

 

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:


«

یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده

 

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم

 

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

÷.ن: آوازه خان های شهر قصه

 

AvazeKhanhaye_Shahre_Ghese.wma

http://rapidshare.com/files/188536746/AvazeKhanhaye_Shahre_Ghese.wma

 

 

 

 


 
 
سرمایه های دوست داشتنی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
 

دراز کشیدم توی تخت و نگاهم به سقف اتاق دوخته شده ولی فکرم مشغوله

 

دارم به این فکر میکنم که یه موقعهایی چقدر یادم میره من کی هستم و چی دارم و اصلا چه چیزهایی اولویتهای اصلی زندگیم رو تشکیل میده فقط این رو میدونم که همیشه معنویات برام مهم تر از مادیات بوده اند و هستند

 

هیچوقت به داشته های مالی ام به عنوان سرمایه های زندگیم نگاه نکرده ام مادیات رو فقط برای این خواستم که رفاه داشته باشم نه اینکه رکن اصلی زندگیم رو تشکیل بده برای همین از دست دادن و یا بدست آوردن مادیات خیلی دگرگونم نمی کنه مثلا اگه یه ظرف گرونم بیفته و بشکنه در حد چند ثانیه ناراحت میشم و بعد فراموشش میکنم تازه بعید میدونم همون چند ثانیه هم فکرم مشغولش باشه

 

دارم به این فکر میکنم که پس سرمایه اصلی زندگی من چی میتونه باشه؟

 

جوابش برام خیلی ساده است و البته خیلی شیرین :

 

من همسری دارم که به معنای واقعی دوستش دارم و هرگز و هرگز حتی یک لحظه از زندگیم را به این فکر نکرده ام که کاش با این آدم ازدواج نمی کردم و این بزرگترین سرمایه هرکسی میتواند باشد هر زندگیی بالا پائین دارد ولی اینکه تحت هر شرایطی تو احساس پشیمانی از انتخابت نداشته باشی ارزش دارد

 

زمانی که خواستیم خوشبختیمان را کامل کنیم بدون هیچ دردسری بچه دار شدیم و دخترکی که مثل قرص ماه زیبا بود را در آغوش گرفتیم حتی در مورد دخترکمان هم هیچوقت احساس پشیمانی یا ناراحتی نداشتیم و وقتی کسی از شب بیداریها یا بد قلقی های بچه اش تعریف میکند ما تعجب میکنیم این هم سرمایه بزرگی برای من محسوب می شود دخترکی که هنوز هم وقتی برایم شیرین زبانی میکند دلم برایش میلرزد

 

پدری دارم که همتایش را هرگز ندیده ام ، مهربانترین پدری که تصورش را بکنین ، پدری که تمام زندگیش خلاصه شده در دودختر و همسرش ، پدری که مایه افتخار هر بچه ای میتواند باشد ،‌چه سرمایه ای بالاتر از این میتواند برای من وجود داشته باشد

 

مادری که دلسوزترین مادر دنیا حساب می شود ،‌مادری که همه فکر و ذکرش آسایش بچه ها و همسرش است ، مادری که به معنای واقعی از خودش و خواسته هایش بخاطر آرزوهای رنگیی که برای دخترانش دارد میگذرد

 

خواهری که میتوان لقب بهترین خواهر دنیا را بهش داد ،‌خواهری که از جانم برایم عزیز تر است ،‌مهربانی هایش برایم بی همتاست ،شاید این روزها بزرگترین آرزویم خوشبختی اوست ، خواهری که دلم میخواهد ساعتها از عشقم نسبت به او بنویسم و بگویم ، خواهری که شاید مواقعی نمیتوانم میزان عشقم را در موردش بسنجم

 

مادر شوهری که کوچکترین دخالتی توی زندگیم نداشته و توی این سالها چیزی جز احترام و محبت ازش ندیده ام مادر شوهری که خیلی از مواقع از اینکه به راحتی من را مثل دخترش راهنمائی میکند تعجب میکنم ،مادرشوهری که اگر یک هفته نبینمش دلم برایش تنگ می شود

 

پدرشوهری که به معنای واقعی عشق را در چشمانش نسبت به خودم احساس میکنم ،‌پدرشوهر مهربانی که همیشه دلم میخواهد ببینمش ، از ناراحتی اش ناراحت می شوم و از خوشحالی اش خوشحال

 

خواهر شوهری که قبل از داشتن چنین لقبی دوستم بوده و هست ،خواهر شوهری که شاید هیچ عروسی پیدا نشود که مثل من کل اسرار زندگیش را برایش بازگو کند بدون کوچکترین ترسی از سوءبرداشتهای خواهرشوهرانه ، خواهر شوهری که برایم حکم خواهر را دارد  

 

خواهر شوهر کوچکم که برایم حکم خواهر کوچکتری را دارد که خوشبختی اش خوشحالم میکند ،‌خواهر شوهری که بدون هیچ نوع تعصبی پای درددلهایم مینشیند و من هم گوش شنوایی برایش هستم ، خواهر شوهری که این سالها جای خالی خواهر بزرگترش را هم برایم پر کرده است ،‌خواهری که برایم خواهر است و زندگیش برایم مهم است

 

تلفن زنگ میخورد و من از افکارم خارج می شوم و ناخودآگاه لبخندی از سر خوشبختی روی لبهایم می نشیند و از اینکه امشب که شب ولنتاین است خوشحالم از اینکه اینهمه عشق دوروبرم دارم

خدای من ممنونتم بابت همه داشته های زیبایم

پ.ن : این هم یه قصه دیگه طبق قولم

 گربه های اشرافی

01_-_Gorbehayeh_Ashrafi.mp3

http://rapidshare.com/files/187703337/01_-_Gorbehayeh_Ashrafi.mp3

 

 

 


 
 
خدا بهت رحم کنه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
 

وقتی بهم خبر مرگت رو دادند اصلا شوکه نشدم راستش یه چند ماهی بود که منتظر بودم بدون اینکه به کسی بگم همه میگفتند آدم بی غم به این زودی ها نمی میره ولی من که حدود 4 سالی میشد ازت هیچ خبری نداشتم بهم الهام شده بود

 

اگه راستش رو بخوای شاید جزو معدود مرگهایی بود که وقتی شنیدم اصلا ناراحت نشدم من بی رحم نیستم ولی اون زندگی بود که داشتی؟

به معنای واقعی زندگی سگی بود نه؟

 فکر کن یه مرد تنها که حداقل 40 سال بود که ناراحتی روانی داشت تازه معتاد به مواد مخدر هم بود هرچند میدونستم حداقل ده سال بود که مواد نمی کشیدی ولی این بخاطر عدم اعتیادت نبود بلکه قرصهایی که مصرف داشتی از صد تا هروئین بدتر بود

 

حداقل 40 سالی میشد که زن و بچه ات ولت کرده بودند و تو بعد از اینکه همه اموال و دارائیهای خاندانت رو به باد فنا دادی و رفتی آمریکا و دست از پا دراز تر از اونجا هم دیپورت شدی تک تنها زندگی میکردی زندگی که نه مثل یه انگل فقط ادای نفس کشیدن در میاوردی

 

اولها که دیدمت توی خودم این قدرت رو میدیدم که سالی ماهی یه بار بهت سربزنم ولی بعدش دیدم که خب که چی ؟

 کسی که به بچه خودش وفا نکرده رسیدگی من چه فایده ای برای من و خودش خواهد داشت ؟

 

شاید صحیح نباشه حالا که زندگیت تموم شده بیام و اینا رو بنویسم ولی میخوام بدونی تو خیلی فرصتها داشتی برای جبران گندهایی که توی زندگیت زدی ولی از این فرصتها استفاده نکردی ، میدونم تنها بچه ات نمیبخشتت و این بدترین سرگذشتیه که هرکسی میتونه داشته باشه

 من که کینه ازت ندارم یعنی در مقامی نبودم و نیستم که کینه ای دشاته باشم ولی حیف ،حیف از همه فرصتهای 40 ساله ات که به جای اینکه جبران اشتباهاتت رو بکنی تا آخرین لحظه زندگیت توی توهم سیر کردی ،‌ حیف که هرروز بدتر از روز قبل توی لجنزار زندگی سگی ات طی شد ، 40 سالی که میتونستی از این ووضعیت خودت رو نجات بدی، میتونستی باعث سربلندی تنها بچه ات بشی و باعث کلی گرفتاری و سرافکندگی و کلی عقده های بزرگ و کوچیکش شدی ،‌پسری که الان خودش صاحب زن و فرزنده ولی هنوز کمبود یه پدر واقعی که دستی به موهای سرش بکشه رو تا ابد خواهد داشت ، چه کسی قراره این کمبود رو براش جبران کنه؟ اصلا میدونی این کمبود یعنی چی؟ میفهمی ؟ نه اگه میفهمیدی که گند نمیزدی

میدونی کثافت تو گریبان بچه ات و زن و بچه اش رو گرفته ؟ میدونی  اون زن جوون هرکاری بکنه هرمحبتی بکنه جای خالی یه پدر خوب رو نمیتونه برای شوهرش پر کنه؟

زنده ات که به دردش نخورد خدا کنه با مردنت آرامش نداشته این پسر رو بهش برگردونی

زنده ات که به دردش نخورد آرزو میکنم حداقل اون چندغاز باقی مونده ات یه کمک مالی هرچند کوچیکی به این پسر بکنه که کمی این پسر که حالا خودش یه مرد 40 ساله است به آسایش مالی نسبی برسه

از ته دلم آرزو دارم این پسر 40 ساله ببخشدت وگرنه خدا به دادت برسه   


 
 
مریض به پرروئی من دیدین؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
 

شب اول

سه شنبه ساعت 11 شب :

 

در حال دیدن یکی از قسمتهای سریال لاست هستیم و شدیدا از اینکه دخترک زود خوابیده و اجازه داده سریالی رو که همه دارند اپیزودهای جدیدش رو دنبال میکنند ولی ما هنوز روی دی وی دی 15 امیش گیر کردیم رو میبینیم همون اوایل فیلم یادم افتاد که من باید طبق عادت وقتی دارم تلوزیون تماشا میکنم یا کتابی میخونم حتما یه چیزی هم بخورم، پامیشم و میرم سراغ کابینت خوراکیهامون ، یه پاکت پر آلوچه جنگلی رو که همین دیروز از آجیل فروشی خریدیم بدجوری چشمک میزنه منم در کمال پرروئی کل پاکت رو میارم و برای اینکه دچار غر آقای همسر نشم بهش تعارف میکنم هرچند مطمئنم که اصلا اینجور هله هوله ها رو لب نمیزنه

در حال دیدن دو تا از اپیزودهای فیلم نمی دونم 5 تا یا 6 تا شایدم بیشتراز آلوچه های ترش و خوشمزه  رو خوردم و از ترس آقای همسر که الانه که غر بزنه نخور، هسته هاش رو توی مشتم قایم کردم

 

سه شنبه ساعت 1 شب  :

 

ته اپیزود دوم رو هم دیدیم که احساس میکنم گلویم بدجوری باد کرده و راه تنفسم سنگینه ولی اصلا به روی خودم نمیارم و تازه توی دلم تعجب هم میکنم ! آخه من عادت به این چیزها دارم

میریم که بخوابیم ولی به یه ساعت نکشیده میبینم نمیتونم اصلا نفس بکشم پامیشم راه میرم ولی هرلحظه درد گلویم بدتر میشه طوری که دیگه گریه ام گرفته اونم منی که با درد گریه ام نمیگیره تا صبح خودم رو با آب گرم و استامینوفن میکشونم

 

چهارشنبه :

حالم بدتر میشه دیگه هیچ نوع بلعی ندارم سوپ درست میکنم و با بدبختی میخورم ولی خوب نمیشم هرکی هم بهم میگه بریم دکتر یا قرص سرماخوردگی بخور میگم من که سرما نخوردم ولی میترسم بگم منشا گلو دردم از چیه با اینحال تا شب  چند تا قرص استامینوفن و سرماخوردگی رو میخورم تا نیم ساعت بهتر میشم ولی بعد دوباره همون آش و همون کاسه است

 

 

پنجشنبه  :

رسما افتادم توی رختخواب و با دکتر رفتن مبارزه میکنم ساعت 12 از توی تخت اومدم پائین و اصلا هم نمیتونم چیزی بخورم کاملا راه حلقم کیپ شده

 

جمعه :

شدیدا بدتر شدم جوری که حتی دیگه نای این رو ندارم که از رختخواب بیام بیرون هرچی آقای همسر میگه بابا حالا دوروز نسکافه نخور میگم نه من میدونم بی حالی ام مال نخوردن نسکافه است!!

 

شنبه :

شب برای دخترک آیس پک درخواستی اش رو خریدیم و من با اعتماد به نفس گفتم نمی خورم چون گلویم درد میکنه ولی چه کنم که مجبور شدم! دوقلپ از بستنی دخترک بخورم

 

یکشنبه :

صبح هرچی خواستم حرف بزنم دیدم تصویر دارم ولی صدا ندارم کاملا کیپ کیپ کیپ اگه هم تلاش میکردم یک صدایی شبیه گاو ازم در میامد

 

دوشنبه:

صدای گاو تبدیل به غول  شد و دیگه از رو رفتم ( چه زود!!!) رفتم دکتر

دکتر بدلیل اینکه صدا نداشتم کلی گوشش رو آورد نزدیکتر تا شرح ماوقع رو بشنوه ولی هرلحظه چشمانش گرد تر و لبخندش بزرگتر می شد گفت : یعنی خانم شما الان با این گلو زنده این؟ فکر نمیکنین کمی دیر کردین ؟ و من بهش گفتم که الو خوردم و اعتراف کردم خنده اش پهنای بیشتری پیدا کرد گفت خب خانم همون آلوها هم میتونستن آلوده به ویروس سرما خوردگی باشه

وای من کلی پریشب از همون آلو ها به خواهرک بی نوایم هم خوراندم آخه خیلی خوشمزه بود و خواهرکم در این مواقع تنها کسی است که با من همراهی می کند دیدم خودم نمیتونم بخورم اونو مستفیضش کردم!!!

ببخشید عزیزکم البته خودت میدونی که اون آلوها چقدر برام عزیزند و منتظرم خوب شم تا دوتائی دخلشون رو دراریم!!!

نتیجه این شد که آقای دکتر نیش باز گفت تو دیگه با قرص خوب بشو نمیشی باید همین الان دوتا آمپول نوش جان کنی تازه فردا شب هم دوتای دیگه منم مثل بچه آدم رفتم آمپولها رو زدم و با لبخند پرروآنه! اومدم بیرون

 

سه شنبه

 

خلاصه که امروز صدای گاوی و غولی من تبدیل شده به صدای یه پسر بچه 15 ساله که تازه داره بالغ میشه ولی خب یه لقمه گنده هم توی دهنشه خب این خودش خیلی پیشرفته نسکافه ام هم جلومه !!! شب هم میرم دو تا دیگه آمپولم رو بزنم

 

ولی خودمون خیلی سخت بود هفته خیلی سختی داشتم و جالب این بود که هیچکدوم از علائم سرماخوردگی رو نداشتم غیر از درد کشنده گلو و خفه شدن صدام!!!! بخصو سختی قضیه این بود که توی این یه هفته موقع کتاب خوندن و تلوزیون دیدن از خوردن هر نوع هله هوله ای محروم بودم و هیچکدومشون بهم نچسبید

 

پ.ن :

اینم قصه این پستمون :

 

  Ghonch-e_Gol-e_Sorkh_www.BiDel.ir_.wma

http://rapidshare.com/files/187703335/Ghonch-e_Gol-e_Sorkh_www.BiDel.ir_.wma

 

 

 


 
 
ببار ای برف
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

شاید جزو معدود زمستونهایی باشه که از روز اولش چشمم به آسمون خیره موند که برف بیاد هرسال تا می دیدم دونه های سفید از آسمون سرازیرند غصه ام می گرفت ، وای کی میخواد تو این سرما بره سرکار؟، وای کی میخواد تو این برف بچه رو ببره مهد ؟ و و و سئوالهای غرآلود زیاد دیگه

 

امسال فرق میکرد ، دخترک از و سطهای تابستون شروع کرد غر زدن که چرا زمستون نمیشه که برف بیاد و آدم برفی بسازیم

 

امسال اولین سالی بود که مفهوم برف بازی و آدم برفی رو میفهمید و ذوقش رو داشت منم به طبع دلم برف می خواست

 

امسال دیگه خبری از نگرانی سرکار رفتن و بقیه چیزها نبود ولی انگار آسمون هم با ما لج کرده

 

دیشب وقتی بارون میومد توی دلم غر زدم که ای بابا تو هم فصلها رو اشتباه گرفتی ها الان که بهار نیست یه دو ریزه برف ببارون کمی بازی کنیم که دیدم یه صدای کوچولو از بغل دستم گفت : ای بابا چرا بارون میاد ؟‌برف بیاد دیگه من آدم برفی میخوام

 

خلاصه که ای آسمون یه لطفی بکن ،زمستون داره میره که تموم بشه ولی دریغ از یه آدم برفی نذار امسال حسرت به دلمون بمونه ،نذار پشیمون بشم ها ، ایدفعه مودبانه بهت گفتم دفعه دیگه میام غر میزنم دفعه دیگه ترش داد میزنم ها ، معلوم نیست این حس غریب من تا کی دووم داشته باشه ها ،معلوم نیست من تا کی برف بازی دلم بخوادها ،‌جواب یه بچه معصوم رو خودت باید بدی ها

پ.ن1: اینم طبق قرارمون : تیز چنگال ماهیچه دوست

 

 

01_-_Tizchangale_Mahichehdoost.mp3

http://rapidshare.com/files/187703328/01_-_Tizchangale_Mahichehdoost.mp3

 

 

 


 
 
مبانی اعتماد به نفس
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
 

1)به خودتان عشق بورزید

 

شرط اساسی اعتماد به نفس،خودشیفتگی است.و اساسی ترین مانع اعتماد به نفس،خودشکنی است.برای خود شیفتگی همین بس که بدانید اشرف مخلوقاتید،برترین موهبتهای الهی یعنی قدرت و اراده و اختیار و تواناییهای ذهنی فوق العاده،به شما داده شده است.شما جانشین خدایید.هر صفتی که در خدا هست در شما هم به شکل محدودتری قرار داده شده است.شما تنها زمانی احساس خوار بودن،و بدبودن می کنید که خود را درست نشناخته اید و به حقیقت انسان بودن خود پی نبرده باشید.


2)از خود به خوبی یاد کنید

 

شما باید با خود صادق باشید.جنبه های مثبت و جنبه های منفی را با هم در نظر بگیرید،اما توجه خود را به جنبه های مثبت خود معطوف کنید،تا با تکیه بر آنها،توان و انرژی بیشتری برای مقابله با جنبه های منفی پیدا کنید.این روش مفهوم اساسی«تفکر مثبت»را در خود دارد.و تفکر مثبت خود اساس هر موفقیت است


3)خودتان را تشویق و ستایش کنید

 

به خاطر کوچک ترین کار خوبی که انجام می دهید،خود را تشویق و ستایش کنید.شما عادت کرده اید برای کارهای بد و نادرست خود،هزاران بار خود را سرزنش کنید.اما یکبار هم خود را شایسته تشویق و ستایش ندانسته اید.انجام همین کارهای به ظاهر ساده که ممکن است در نظر شما بی معنی و بیهوده هم باشند،رشد اعتماد به نفس شما را تسریع می کند.هیج کدا از کارهای مثبت خود را کوچک و بی اهمیت،تلقی نکنید.


4)با جسم خود خوب رفتار کنید

 

اگر عاشق خود هستید و شیفته انسانیت خود گشته اید،باید به شکلی احساس خود را نسبت به خود نمایان سازید.چگونگی رفتار شما با جسم خودتان،بیش از هر چیز دیگری،میزان خودشیفتگی شما را نشان می دهد.


5)سلامت باشید

 

اعتماد به نفس شما تا حد فراوانی به میزان سلامت جسم و روح شما بستگی دارد.اگر اکنون تندرست هستید،از آنچه که موجب بیماریهای روحی و جسمی شما می شود،دوری کنید.خشم،رنجش،ترس،اضطراب،کینه،حسادت،و تمامی هیجانهای عصبی منفی،بیماریهای روحی و ذهنی شما را باعث می شوند.که تاثیر اینها در کاهش اعتماد به نفس شما به مراتب بیشتر است.شرط سلامتی رهایی است.باید هر آنچه را که به شکلی فکر و ذهن شما را مشغول داشته است و احساسات و عواطف شما را درگیر خود نموده،رها کنید.به جای اینکه مدام به مشکلات خود فکر کنید،یک لحظه به مشکل فکر کنید و بقیه وقت خود را صرف حل آن مشکل نمایید.


6)بیماری یعنی نیاز به جلب توجه دیگران

 

اعتماد به نفس در کسانی فوق العاده چشم گیر است که خودشان را خیلی خوب می پذیرند.یعنی در درون،خود را تایید می کنند.انسان بودن خود را پاس می دارند و از توانایی رشد و پیشرفت و خلاقیت و نواندیشی خود لذت می برند و از خود رضایت خاطر دارند.کسانی که اعتماد به نفس عالی دارند،در درون شیفته خود هستند و به خوبی به نیازها،احساسها و تندرستی خود توجه دارند.اما کسانی که خودشان نسبت به خود چنین محبت و توجهی ندارند نیاز پیدا می کنند که این خلا را از جانب شخص یا اشخاص دیگر پر کنند.بیماری(چه واقعی باشد چه ظاهر)،عدم تاییدخود و نیاز به تایید دیگران را ثابت می کند.شخصی که مورد تایید خود باشد و به نیازهای جسمی و روحی خود توجه دارد خیلی کم به بیماری مبتلا می شود.چنین شخصی،حتی فکر بیمار شدن یعنی نیاز به جلب توجه دیگران هم در ذهنش راه پیدا نمی کند.


7)فداکاری بیش از حد:عدم توجه به خود

 

یکی از مفاهیمی که برداشت بسیار بدی از آن شده است،مفهوم فداکاری است.بیشتر ما فداکاری را از جان مایه گذاشتن برای دیگران،تا حد نادیده گرفتن و یا حتی سرکوب کردن نیازهای خود معنی می کنیم.اما باید توجه داشت که ما زمانی می توانیم واقعا انسان فداکار و مثمر ثمری برای دیگران باشیم،که خود باشیم.
اگر شما می خواهید به دیگران روحیه بدهید و یا اعتماد به نفس آنها را افزایش دهید،باید خودتان روحیه عالی داشته باشید.و داشتن روحیه عالی به توجه به خود نیاز دارد.اگر می خواهید کسی را راهنمایی کنید باید خودتان با توجه به نیازها و انگیزه های خود،همانطور باشید. فداکاری با مفهوم نادرست آن،نه تنها شما را از توجه به خود و نیازهای خود باز می دارد،بلکه دیگران را هم به شما وابسته ساخته،خودباوری و خوداتکایی آنها را تا حد قابل ملاحظه ای کاهش می دهد.شما با فداکاری نادرست و بیش از حد خود،افرادی ضعیف النفس و ضربه پذیر تربیت می کنید که مسلمل در جامعه دچار مشکل خواهند شد .


8)اعتماد به نفس،خودپرستی نیست

 

باید توجه داشت که خود شیفتگی با خودپرستی،خیلی متفاوت است.گرایش خودپرستی این است که خدایا،نه اراده تو که اراده خودم کرده شود!شخصی که روح عالی اعتماد به نفس در اوست،به خود و دیگران عشق می ورزد چون خود و دیگران را نشانه هایی از آفریدگار می داند.صاحبان اعتماد به نفس اگر خود شیفته هستند و به نیازها و عواطف و برنامه ها و هدفهای خود توجه دارند،تنها به خاطر آن است که می خواهند (باشند)تا برای خود و دیگران،موثرتر و مفیدتر باقی بمانند.برای خود و دیگران تواما ارزش قایل شوید.هم وقتی را برای رسیدن به خود و نیازهای خود در نظر بگیرید و هم وقتی را به دیگران اختصاص دهید و در هر زمان با عشق،به خود و دیگران،خدمت کنید.


9)به خود برسید

 

به خود رسیدن یعنی داشتن اعتماد به نفس و توجه به خود. شما همیشه و در هر شرایطی باید به خود برسید.چه در تنهایی ،چه در جمع،چه در منزل،چه در مسافرت،چه پیش آشنایان،چه در غربت،چه در منزل بیگانگان،و چه در جایی که هیچ کس به خود نمی رسد.به خود و نیازهای خود توجه کنید.


10)احساس شایستگی کنید


به تعریفی اعتماد به نفس،فقط احساس شایستگی نمودن است،این احساس،ممکن نیست در ما به وجود بیاید،مگر اینکه به موجودیت خود پی ببریم و توانایی های خود را بشناسیم. خیلی وقتها احساس شایستگی یا عدم شایستگی،با کارهای آگاهانه و ناآگاهانه شما در طول روز، در ناخودآگاهتان ثبت می شود. از نعمتهای الهی به شکل عالی استفاده کنید.

پ.ن1:برگرفته از کتاب اعتماد به نفس در 10 روز
اثر ارزشمند استاد حورایی

پ.ن2:اینم بخش دوم علی مردان خان

 

 

02_-_AliMardan_Khan.mp3

http://rapidshare.com/files/187703332/02_-_AliMardan_Khan.mp3

 



 
 
مسئول ارامش خانه
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

بوی خورشت کرفس کل فضای خانه را گرفته ومن که از صبح دلم میخواست امشب یک غذای غیر تکراری بپزم و به خاطر همین تصمیم کل تنها کتاب آشپزی موجود در خانه را بهم ریخته بودم و بعد از اینکه تصمیم گرفتم خورشت سماق بپزم یک بسته گوشت را داخل مایکروفر گذاشتم و مشغول جمع و جور کردن خانه را کردم فکر میکنم امروز یخچال یک تشکر حسابی به من بدهکار خواهد بود کلی هم وزنش کم شد هم خوشبو شد

تا سرم را برمیگردانم آقای همسر را می بینم که از سرکار برگشته و در یک لحظه دیدن چهره خسته اش یادم انداخت که اصولا آقای همسر مواقعی که خسته یا گرسنه است اصلا تمایلی به خوردن غذاهای غیر معمول ندارد و بخصوص که آن غذا کمی ترش هم باشد سریعا تصمیم به خورشت کرفس درست کردن گرفتم و بعد از صدای بوق مایکروفر غذا را تبدیل به خورشت کرفس کردم فقط برای دلخوشی خودم و برای اینکه بگویم کمی تغییر توی غذا داشته ام کمی رب ریختم کاری که معمولا انجامش نمی دهم

خانه ام را تمیز کرده ام و آقای همسر هم گوشت ها را خرد کرده و دخترک در اتاقش مشغول بازی است دارم فکر میکنم که من نباید باعث برهم خوردن این آرامش باشم یعنی در واقع حقش را ندارم این را هم میدانم که پایه اصلی این خانه کوچک هستم اگر آرام باشم این دو موجود زنده این خانه هم آرامند و اگر خسته یا عصبی باشم سردردهای آقای همسر شروع می شود و گریه های دخترک هم افزایش پیدا میکند

 پس مسئول ارامش این خانه من هستم و حق برهم زدنش را ندارم.

تا دیروز به فکر کار جدیدی بودم تا کمکی برای زندگیم شود ولی امروز .... نمی دانم

ولی فعلا برای حفظ آرامش این خانه لازم است من خوب باشم

کمدم را باز می کنم و از ته کمد میل بافتنی و کامواهایم را میکشم بیرون 

÷.ن : طبق قول دیروزم که هرروز قرار بر آدرس جدید قصه گذاشته ام امروز هم دومین ادرس را میگذارم:

 

01_-_AliMardan_Khan.mp3

http://rapidshare.com/files/187703330/01_-_AliMardan_Khan.mp3

 

برین با علی مردان خان حال دنیا رو ببرین به یاد بنده هم باشید

 


 
 
سلام من اومدم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

1-     چند روز شد که اینجا ننوشتم؟ تا الان پیش نیومده بود که اینقدر طولانی ننویسم و وبلاگ خونی هم نکنم

 

2-     دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی خب خیلی سرم شلوغ بود مشغول امتحانها و مهمونداری و مهمون بازی و ....

 

 

3- نه تنها تونستم امتحانهایم رو خوب بدهم  بلکه عالی هم شد همه امتحانهایم رو به طرز غیر قابل باوری خوب دادم

سه تا از پنج تا امتحانم نتایجش هم معلوم شد باورتون میشه کمترین نمره ام 16.67 شده؟ البته دو تا از نمراتم  هنوز معلوم نیست ولی میدونم که نمره  خوبی خواهم آورد

 

پس همچنان انرژی مثبتم رو ساطع خواهم کرد

 

3-     تا حالا شده از کسی خوشتون نیاد ولی در اثر چند روز معاشرت نزدیک ، نظرتون 180 درجه تغییر بکنه و یا برعکس ؟ من این قضیه رو هفته پیش تجربه کردم

 

4-     سر یه قضیه ای توی دوراهی بدی قرار گرفتم که نمیدونم چیکار کنم یک طرف قضیه پول و وسوسه پولداریه یه طرف قضیه آرامش و نظم و خوشی دخترکمه  کاش بتونم راه درست رو انتخاب کنم

 

5-     هنوز بعد از امتحانها به معنای واقعی وقت نکردم استراحت کنم من نمیدونم این چه صیغه ایه که همیشه مشغولم و کار دارم

 

6-     آهان راستی بعنوان جایزه نمرات خحوبم براتون یه هدیه دارم :

 

 

3_Bacheh_Khook.mp3

 

http://rapidshare.com/files/187703329/3_Bacheh_Khook.mp3

 

7-     از این به بعد سعی میکنم آخر هر پستم یه دونه از این لینکها رو برای کسائیکه مشتاق داشتن قصه های 48 داستان و هر قصه دوران بچگیمون هستیم میذارم تا اونهائیکه به عناوین مختلف من رو مستفیض از الفاظ خست و کنسی و .... کرده بودند بدونن که این نبوده !!!! فعلا قصه سه بچه خوک رو داشته باشین تا بعد

 

 

8-     توی تمام این مدت به یاد دو سه تا از دوستان شدیدا بودم  که گرفتاری خاصی براشون پیش اومده بود از ته دلم میخوام که مشکلاتشون حل بشه

 

9-دوستانی که توی این مدت یاد من بودند ،ممنونم ازتون و سعی خواهم کرد دیگه زود به زود بنویسم این گزارش کاری رو فقط جهت اعلام حضور از من داشته باشین