من و دلنوشته هام

پراکنده های روزانه
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
 

درست دوروز بعد از برگشتن از مسافرت کلاسهام شروع شد دوروز در هفته دوشنبه ها و چهار شنبه ها جلسات اول هر پنج تا درسم رو رفتم اونم باچه لذتی حتما باید در مورد تک تک شون بنویسم فردا باید همه استاندارد ها رو تحویل بدم سه روزه که نشستم پاشون و هنوز یک چهارم کارم مونده که هرجوری شده باید امشب تمومشون کنم صبح از ساعت 9 تا 12 که دخترک خواب بود تونستم بخش عمده ایش رو جمع و جور کنم وسطهای کار هم پا میشم و تدارک ناهار سه نفره مون رو فراهم میکنم می نویسم و هر نیم ساعت یه بار پا میشم اول به غذام سر میزنم بعد به دخترک و بعد به همسر که خوب میدونم بخاطر اینکه مزاحم من نباشه به زور خودش رو به خواب زده اینو هردفعه که بالای سرش میرم از چشمهای بی خوابش میفهمم .فردا دخترک رو باید ببرم مهدکودک بذارم و خودم برم دنبال هزاران هزار کار عقب افتاده باید این استاندارد های طلسم شده رو ببرم سازمان بعد از اونجا برم میدان انقلاب باید یکی دو تا کتاب درسی بخرم .مینویسم و فکرم میره به سمت تکالیف کلاسم که هنوز انجامشون ندادم و باید انجامشون بدم از فردا تا چهارشنبه فرصت دارم که تمومشون کنم .غذا میخوریم و آقای همسر میره سرکار و من امیدوارم که دخترک اجازه بده بقیه کارهامو انجام بدم تا در رو میبندم پست سرم یه کپه موی فرفری با دو تاچشم منتظرند که سه تا کتاب دستشه و میگه بیا همه کتابها رو برام بخون ازش اجازه میگیرم که حداقل ظرفها رو بچینم توی ماشین ظرفشوئی که دوسه روز پیش آقای همسر برای سورپرایز کردنم بعنوان عیدی خریده و کلی هم ذوق کردم و بیام براش کتابهاشون بخونم . وسط هر جمله میپره و یه سوال میپرسه سعی میکنم هم بهش جواب بدم هم ترغیبش کنم خواب بعد از ظهرش رو بکنه baby tv هم که حواسمون رو هر از چند گاهی پرت میکنه میام توی اتاقم و یه خط دیگه مینویسم باز دخترک نمیذاره بی خیالش میشم و جمعش میکنم شاید شب بعد از خوابش ادامه بدم . یعنی میتونم؟باید بتونم چند روز پیش برای اینکه خودم رو وادار به تموم کردنش کنم یه حساب سر انگشتی کردم و زنگ زدم به آقای ح و گفتم یکشنبه تحویلش میدم یه جورایی خودم رو توی منگنه گذاشتم ایندفعه باید تمومش کنم. این استاد زبان هم که کلی تکلیف داده که اگه تحویل ندم از اون کلاسهای تست زنی اش محروم میشم فردا باید تکالیفش رو شروع کنم.دخترک که انگشت به دهن میشه یعنی اینکه داره کم کم خوابش میگیره اگه یه ربع باهاش حرف نزنم میتونم امیدوارم باشم .یعنی میتونم فردا یه ساعتی رو با م قرار بذارم که بعد از مهد دخترک با هم یه قدمی بزنیم؟ پنجشنبه باید دخترک رو ببرم پارک .باید وسایل نقاشی اش رو هم ببرم . یعنی الان میخوابه که بقیه کارم رو تموم کنم و تا بیدار شد باهم بازی کنیم؟من چرا خاله بازی بلد نیستم؟سریع حوصله ام سر میره و برعکس دخملکم خیلی دختره خیلی دوست داره این بازی روباید تمرین کنم باید باهاش بازی هایی رو که دوست داره انجام بدم. نه مثل اینکه خواب نداره باید شب که خوابید تمومشون کنم .


 
 
ثروت بهتر است یا اختیار 2
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٧
 

و اما بقیه ماجرا:

 

از اون روزها گذشت این خانم س مربوطه سه سال متوالی با وجود یه عالمه معلم خوژصوصی و عمومی هیچ جا قبول نشد و بالاخره خانمی که پائین تر از دندون پزشکی راضی نبود به رشته مدیریت بازرگانی اونم دانشگاه غیر انتفاعی رضایت داد و بعدشم دندونهاشو ارتودنسی کرد اونم چه جوری؟ ماهی یه بار میامد تهران و برمیگشت و سه سال طول کشید تا دندونهاش که یکی به شرق بود و یکی به غرب درست بشه ولی...ولی لثه هاش در اثر مراقبت نکردنها دفرمه و عفونی شد که مجبور شد دو بار هو اونها رو جراحی کنه

 

دماغش هم با اجازه تون دوبار عمل شد و بار دوم بحدی وحشتناک شد که اصلا دیگه اون قیافه خوشگل رو نداشت

 

تا اینکه

 

من با آقای همسر دوست شدم و ازدواج کردم و این خانم همه اش میگفت ولی من دنبال یه آدم پولدارممممممممم و نمیتونم بی پولی رو تحمل کنم ، تازه باید تخحصیلکرده هم باشه که پوز داداشم رو که اینهمه برای من تعیین تکلیف میکنه و فکر میکنه چون کارخونه داره و فوق لیسانس داره خیلی خداست رو بخال بمالمو من در جوابش فقط لبخند میزدم و میگفتم عزیزم س جان زندگی کردن تعریف دیگه ای داره جونم من راضیم امیدوارم تو هم با کسی که راضی ات کنه آشنا بشی و این حرفها

 

تا اینکه

 

این خانم هم با یه پسر با مشخصاتی که مد نظرش بود دوست شد و یه سال بعدش با نخالفت مامانش وبرادرش مواجه شد ولی بالاخره راضیشون کرد و ازدواج کرد من دلیل مخالفت مادرش رو شنیدم اون میگفت دختر من حتما باید با دکترررررررررررر عروسی کنه ولی برادرش رو نمیدونستم چرا مخالفه ظاهر امر که خیلی خوب بود

 

عروسیشون ما عزادار بودیم و نرفتیم ولی یه سال بعد از عروسیشون که من رفته بودم تبریز کل خانواده خوشحال بودند البته من خودش رو ندیدمک چون با خانواده شوهرش رفته بود دبی ، با خواهر کوچیکه رفته بودم بیرون سه چهار تا برج خیلی گنده رو نشونم داد و گفت همه این برجه و ساختمونها مال پدر شوهر خواهرمه ، منم گفتم خب خدارو شکر س به آرزوش رسید خواهرش ادامه داد تازه پدر شوهره دکترای ادبیات هم داره و کتاب هم نوشته من گفتم ا چه خوب چه عالی پس با فرهنگ هم هستند ، خواهرش ادامه داد تازهههههههههه این برجها یک دهم ثروت باباهه هم نمیشه چند تا برج هم در حال ساخت و ساز داره ، یه نمایندگی خودرو هم داره یه کارخونه هم داره تازه همین یه پسر رو داره من پرسیدم خب ببخشید خود پسره چی؟ چی داره؟ خواهرش با یه نازی گفت اوووووووه هرچی باباهه داره مال اینه دیگه خودش هم فوق لیسانس عمران داره باباش براش یه خونه 250 متری هم از خونه های خودش داده که بشینن توش البته به نامش نکرده ولی چه فرقی میکنه آهان یه ماگزیما هم انداخته زیر پای پسرش ، تازه ببین الان رفتند دبی پدره سالی دوبار دو تا خواهرا رو با شوهرهاشون و س رو با شوهرش و بهمراه زنش میبره خارج از کشور البته خب حتما باید همه شون با هم برونذد اوایل س کمی ناراحت بود آخه ماه عسل هم همینجوری رفتنذد ترکیه ولی خب الان دیگه عادت کرده

 من لبخندی زدم و گفتم مبارک باشه س لیاقتش رو داشت این دفعه که ندیدمش ولی بهش سلام برسون البته ته دلم گفتم وا؟ ماه عسل هم با هم رفتند ؟‌چه عجیب یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست

پارسال برای عروسی داداشش رفتیم تبریز ، آقای همسر کار داشت و نتونست بیاد منم با مامان اینها رفتم کلی هم خوش گذشت یه لباس خوشگل دکولته تنم بود و با خواهم و خواهر س و پسر عموهاش که دوستهای دوران کودکیم بودند کلی زدیم و رقصیدیم تنها کسی که توی اون جمع لباس فوق العاده پوشیده داشت و از کنار شوهرش و فک و فامیل شوهرش تکون نخورد س بود من خیلی تعجب کردم چون سبک فکری خانواده ضدری س مثل ما بود ولی چرا یهو بعد ازدواجش اینقدر آروم شده بود ؟ یه بار هم دیدم که نیست و وقتی برگشت احساس کردم چشماش خیسه ولی باز گفتم آخی نازی حتما یاد پدرش افتاده ها آخه این عروسی تنها پسرشه خب

 

آهان یادم رفت بگم که شنیده بودم که س خیلی دلش میخواد زودتر بچه دار بشه ولی بدلیل کیستی که داشت در حال معالجه بود و ماهی سه چهذ بار میاد تهران و برمیگرده  حالا این چه صیغه ایه که برای یه همچین چیزی چرا باید ماهی دوبار با هواپیما بیائی تهران و برگردی بعدا برام مشخص شد

 

امسال که عیدیه رفتم تبریز یه ساعتی رفتم خونه برادرش عید دیدنی دخترک و مامانم هم بودند کلی دخترک براشون شیرین کاری کرد و خندیدیم اولین باری بود که میرفتم اونجا راستش با اینکه میدونستم پسر دوستمون وضعش خیلی خوب شده و کارخونه دار شده از دیدن خونه زندگی آنچنانیش یه ذره معذب بودم همه اش میترسیدم دخترک چیزی رو خراب کنه

 

خلاصه همونجا فهمیدم معالجاتش نتیجه داده و حامله است نیم ساعت بعدش که فهمیده بود ما اونجائیم اومد اونم تنها و گفت شوهرم مسموم شده!!!! بهش تبریک گفتم و نشست پیشم احساس کردم بدش نمیاد باهام حرف بزنه ولی گذاشتم خودش شروع کنه :

 س:نمیدونی چقدر حالم بده همه اش ویار دارم

من:آخی نازی خب این چند ماهه اول باید مواظب خودت باشی

س:میدونی بیشتر از ویار خانواده آ حرصم میدنمن:چرا؟اونها که بد نبودند

س:اه نه بابا دیوونه اند هنوز هیچی نشده برای بچه من اسم انتخاب کردند

من:خب اونها هم ذوق دارن اگه اسم خوبی انتخاب کردند بد نیست که تازه الان دوماهته معلومه نیست بچه پسره یا دخترس:نه خیرم منم به شوهرم گفتم مگه ننه تو میزاد که میخواد اسمش رو بذاره من یکی که اسم انتخاب کردم هم برای پس هم برای دختر تازه اونها که میگن حتما بچه پسره

من:وا؟تو این دوره زمونه اونم آدمهای تحصیلکرده ازشون بعیده

س:نه بابا هرچقدر هم تحصیلکرده باشند دهاتی اند که دهاتی اند تازه یه کار خنده دار هم کردم من:چیکار کردی؟

س :هیچی مامانش میگفت من از اسم آروین خوشم میاد که به اسم پسرم هم میاد منم یه سگ خریدم و اسمش رو گذاشتم آروین کلی مامانش عصبی شد

من:وای چه جوری جرات کردی اینجوری کل ننداز بابا برای خودت بد میشه ها

س:بسه دیگه هرچی تحمل کردم اون از مسافرت رفتن هامون که باید پدرش تصمیم بگیره کجا بریم باورت میشه تا حالا بدون اونها هیچ جا نرفتیم؟ اونم از مهمونی رفتن هامون چند وقت پیش خونه دختر خاله اش رفته بودیم یهو دیدم مامانش به شوهرم اشاره ای کرد و اونم با بی شرمی اومد سمتم و گفت لباست بازه برو کتت رو ببوش منم کلی بهم برخورد و رفتم توی اتاق شروع کردم به گریه اومد و گفت خب چیکار کنم مامانم اینها اینجورین باید مواظب رفتارت باشی

من:رفتارت؟توکه همیشه از همه ماها خانمتر بودی نمیدونم خب کمی رعایت کن که اونم اذیت نشه

س::از همین حرصم میگیره که من اصلا اهل لجبازی نبودم و اینها باعث میشن  رفتاری داشته باشم که خوشم نمیاد    تازه اینها چیزی نیست که سر عمل سوم دماغم پدرم در اومد

 من:ا اصلا متوجه نشده بودم عمل کردی مبارکه(واقعا من در این موارد خیلی خنگم با اینکه خیلی خیلی تغییر کرده بود اصلا متوجه نشده بودم و واقعا هم عالی شده بود) حالا چرا پدرت رو در آوردند

س:هیچی بابا تا شنیدن دلم میخواد دماغم رو عمل کنم کلی غر غر کردند و هی گفتند خطرناکه و این حرفها یه سال خون به جیگرم کردند آخرش هم من زرنگ تر بودم

من:حالا چه جوری رضایت دادن؟

س:رضایت ندادن که من نقشه کشیدم شروع کردم باهاشون یکی شدم منم همه اش گفتم اه اه آره بابا خطرناکه مگه مغز خر خوردم و یه چند ماهی همصدا شدم باهاشون بعدش که آبها از آسیاب افتاد به شوهرم گفتم حق نداری بگی من میخوام عمل کنم یالله پاشو بریم تهران به کسی هم نگو برای چی رفتیم یه هفته میمونیم تهران بعد برمیگردیم

من:ای کلک ، نترسیدی باهات چپ بیفتند؟

 س:بیفتند چیکارشون کنم بدبختها بخاطر من نمیگفتند که دلشون برای شش میلیونشون سوخته بود منم حالشون رو جا آوردم

من:شش میلیون؟تو شش میلیون خرج عملت شد؟

س:آره خب میبینی که کارش معرکه است

من:خب البته ولی به اونها چه که تو شش میلیون خرج کنی یا شصت میلیون؟

س:خب راستش اممممممم خی ببین خودت رو مقایسه نکن تو همه زندگیت رو خودت و شوهرت ساختین ولی همه زندگی ما رو اونها تامین میکنن

من:حتی پول عمل دماغت؟

س:خب شوهر من برای باباش کار میکنه

من:من فکر کنم همه مشکلاتت از همینجا نشات میگیره حالا ولش کن برگشتی چه عکس العملی نشون دادن

دس:هه هه هه هیچی اولش شوکه شدند بعدش مادرشوهرم به اصطلاح حرفی زد که منو بچزونه ، زنیکه برگشته به من میگه وای مبارکه خیالم راحت شد فکر کردم رفتی آی وی اف کنی

من:هه هه هه اونم خوب از پس تو برمیادا

 س:آره تازه وقتی فهمید حامله ام برگشته میگه خب خداروشکر معالجاتت اثر کرد منم برگشتم گفتم شرمنده تونم من تا همین امروز معالجه ای نکردم ما نمیخواستیم بچه دار شیم همون شبی که تصمیم گرفتیم بچه دار شدیم راهش رو بلد بودیم

من:وای بچه پررو چه جوری روت شد بگی هه هه

خلاصه که اون یه ساعتی که پیش هم بودیم پته پوته زندگیش رو ریخت رو آب البته خیلی آهسته حرف میزد که عروسشون نشنوه ولی باعث شد همون تصوراتی رو که در مورد زندگیش میکردم بهم ثابت بشهحالا از اون روز دو هفته ای میگذره و من حسابی درگیری فکری دارمما خودمون زندگیمون رو ساختیم البته کم و بیش پدر خودم یه کمکهایی میکرد البته در حد یه کادوی نقدی خوب به مناسبت تولدی عیدی چیزی ولی در کل همین خونه 70 متری و یه زندگی فوق العاده معمولی پر از قسط و قرض رو خودمون ساختیم خیلی هم راضی هستیم درسته خیلی کمبود داریم ولی هرکاری بخواهیم بکنیم نیازی نداریم از کسی اجازه بگیریم برای مسافرت و عمل دماغ یا شخصی ترین مسائل هیچ نیازی به اجازه گرفتن از کسی رو نداریم ولی س چی؟خونه 250 متری البته بنام پدرشوهر در بهترین منطقه شهر،ماکزیما البته اونم بنام پدرشوهر ، تفریح و مسافرت ولی با اجازه پدرشوهر و مادرشوهرووووو به چه دردی میخوره هرکی ظاهرش رو ببینه میگه به به چه زندگی توپی ولی وقتی نتونی خودت تصمیم بگیری کاری رو بکنی چه فایده ای داره هیچی استقلال نمیشه میشه ؟ ولی من خدارو شکر میکنم اگه  هیچ کسی از خانواده شوهرم حمایتم نکرد و نمیکنه حداقل خودم میدونم با زندگیم چیکار کنم و چی کار نکنم از این زندگی ها دورو برم کم نیستند و خیلی دیدم ولی این یکی نوبرش بود دیگه


 
 
ثروت بهتر است یا اختیار 1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
 
امسال که تبریز رفتم دوستی رو دیدم که باعث شد خاطرات 15 سال پیش برام زنده بشه و من رو توی فکر بندازه باعث شد بازم به این فکر کنم که ثروت داشتن خوبه یا آزاد و رها زندگی کردن؟15 سال پیش رو یادم آورد که این دوست خانوادگی که پدرش مرد فوق العاده با سواد و شریفی بود و حدودا 10 سال پیش فوت کرد و ما رو خیلی ناراحت کرد یه پسر و دو تا دختر داشت که دختر بزرگش که سوژه اصلی پست امروزمه دو سال از من کوچکترهاون موقع ها هر دومون دو تا دختر نوجوون بودیم با کلی افکار خاص اون دوران ولی از اونجائیکه من هیچ زمانی از زندگیم اهل چشم و همچشمی و حسادت و این حرفها نبودم و نیستم ( اینو دارم به معنای واقعی میگما ) خیلی از حرکاتش رو متوجه نمیشدم اصولا همینجوریم متوجه نمیشم کسی حسودی من و زندگیم رو میکنه ، یه مدت از قضیه که میگذره متوجه میشم که ای بابا پس اون حرکت طرف از روی چشم و همچشمی و حسادت منشا میگرفته بگذریم داشتم میگفتم یادمه اون موقعها خیلی این دو تا خواهر خصوصا بزرگه خودشون رو به من میچسبوندن یه شب خوب یادمه اومده بودند شب نشینی خونه ما توی اتاقم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم چایی ریخت روی لباسم منم رفتم کمدم رو باز کردم که یه لباس تمیز بردارم این دختر خانم که  اسمش س بود با یه حالت هیجانی گفت وای میذاری لباسهاتو ببینم ؟ و از روی صندلی پرید پائین منم با تعجب گفتم آره بیا ببین فقط ببخشید که من همیشه کمدم نامرتبه و با همون هیجان شنیدم که گفت کاری به اون ندارم فقط میخوام ببینم چه لباسهایی داری بعد از کمی بازرسی داد زد ماماننننننننننننننننن یه دقیقه بیا اینجاااااااااااااااااااااااا منکه چشمام شیش تا شده بود گفتم وای آبروم میره کمدم نامرتبه مگه چی دیدی تو؟ من حرفم تموم نشده بود که مامانش سرو کله اش پیدا شد پشت سرش هم مامان من و باباش هم که ترسیده بودند اومدند توی اتاقمس: مامان ببین چند تا شلوار جین داره؟شمردمشون درست بیست و نه تاست از همه رنگها یکی یه دونه داره ،اشاره ای به پائین کمدم کرد و گفت  ببین چند جفت کفش داره؟حداقل 10 جفت کتونی نوی رنگ وارنگ داره همشونم مارک دارند تازه یه عالمه کفش مهمونی و پوتین هم این طرف داره ، ایندفعه چشمام گرد تر شده بود آخه کی فرصت کرده بود اون طرف کمدم رو ببینه؟ دیدم داره با هیجان ادامه میده : تازه مامان خانوم ببین چقدر تی شرت و بلوز داره؟ تا 5 سال هم لباس نخره بازم لباس داره اونم همه آخرین مدل و مارکدار به وضوح میدیدم که پدر و مادرش رنگ عوض میکردند دیدم اوضاع ناجوره گفتم اوووووووووووو س جان چقدر بزرگش میکنی تا 5 سال دیگه همشون دمده میشن و خندیدم و آروم درکمدم رو بستم و گفتم خوبه من با شماها رو دروایستی ندارم وگرنه آبروم با این ریخت و پاش کمدم میرفت و با خنده همه موضوع فیصله پیدا کرد. چند وقت بعدش دندونهامو ارتودنسی کردم ( اون موقع توی تبریز هر کسی این کار رو نمیکرد و هنوز اینقدر عادی نبود) یه روز رفتیم خونشون تا منو دید دوباره همون داد معروف رو زد:ماماننننننننننننننن ببین آی تک دندونشا ارتودنسی کرده؟منکه هرچی به اینها میگم دندونهای منم احتیاج داره کسی گوش به حرفم نمیده و دیدم مامانش دستپاچه گفت ای بابا آی تک جون تو بگو این دندوناش چشه تازه من که میگم این سیم کشی ها خیلی هم مسخره است منم که تعجب کرده بودم گفتم والله چی بگم اگه دندونهای آدم احتیاج داشته باشه و باعث بشه مرتب تر بشه و نتیجتا زیباترت کنه چه اشکالی داره که مامانش گفت: اولا که س ذاتا خوشگله دخترم ثانیا این سیم کشی ها خیلی مسخره است منم که معنی مسخره رو خوب نفهمیده بودم برای اینکه موضوع ختم پیدا کنه سکوت کردم  همون موقعها اولین غیر انتفاعی شهرمون افتتاح شد و من جزو اولین نفرها وارد بهترین مدرسه شهر شدم ( سال دوم دبیرستان بودم و طبیعتا س سوم راهنمائی بود ) سال بعدش یه روز رفتیم خونشون دیدم چشماش خیسه گفتم چته ؟ گفت هرچی به مامانم اینا میگم منو ببرین مدرسه آی تک کوتاه نمیان؟ نشستم باهاشون صحبت کردم و از مزایای مدرسه مون گفتم تا توی مدرسه ما ثبت نامش کردند . من یه شاگرد کاملا معمولی بودم یعنی دوران دبیرستان معدلم از 17 بالاتر نرفت ولی همیشه خانواده س همه جا می گفتند معدل س همیشه روی 19 بوده و جوری برخورد میکردند که خودمون میخواستیم این مدرسه ثبت نام کنیم حتی یه بار یه دوست مشترکمون بهم گفت مامان س گفته این مدرسه رو من به آی تک معرفی کردم ولی با درس نخوندهاش داره آبرومو میبره ولی من حتی عقلم نرسید که از یکی از همکلاسی هاش بپرسم وضعیت درس این چه جوریه یعنی در واقع برام مهم نبود . اوج قضیه زمانی بود که یکی از دوست پسرهای س بهش گفته بود اگه دماغت رو عمل کنی خیلی خوشگلتر میشی ( انصافا دختر قشنگی بود ولی یه ذره اونم فقط یه ذره دماغش گوشتی و بزرگ بود) وقتی این قضیه رو با گریه برای من تعریف کرد گفتم خب س جون فلانی شاید از روی صداقتش بهت گفته تو دختر خوشگلی هستی هر کسی یه ایرادی بالاخره توی صورتش داره البته دماغت خیلی ضایع نیست ولی اگه عملش کنی عین فرشته ها میشی . اونم بی انصافی کرده بود و چون جرات نکرده بود به مامانش بگه دوست پسرم یه همچین حرفی رو زده گفته بود آی تک گفته مامان محترمش هم توی یه جمعی که پدر و برادر و دائی س هم حضور داشتند گفته بود خوبه والله آی تک خودش که پر از عیبه اگه دماغ تو کمی بزرگه آی تک چی که س.ی.ن.ه.هاش قدر یه نخوده اونو میخواد چیکار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی این حرف به گوش من رسید خیلی ناراحت شدم اولا که چرا س برای رسیدن به هدفش اسم من رو آورده بود ثانیا چرا مامانش پیش اونهمه آقا راجع به س.ی.ن.ه های من نظر داده بود ولی باز هم طبق معمول سکوت کردم گذشت و وقت کنکور من شد پدر من خیلی دلش میخواست من یه دانشگاه خوب قبول بشم علاوه بر مدرسه غیر انتفاعی، سال آخر یه عالمه معلم خصوصی هم برام گرفت که من بتونم رشته مورد علاقه ام رو بخونم انصافا هم اولین رشته انتخابی ام قبول شدم ولی خب بعدش خوشم نیومد و تغییر رشته دادم البته سه ترم رو گذروندم . سر کنکور س فهمیدم که هرچی التماس کرده که برام معلم بگیرین براش نگرفتن و گفتند آی تک داره پول باباشو به باد میده !!!!!!!!!!!!! که ایندفعه بابا بدادم رسید و گفت به کسی چه ربطی داره؟ دلم خواسته براش معلم بگیرم دخترم هم اولین رشته انتخابی اش رو قبول شده و من راضیم و قائله اینجوری ختم پیدا کرد.بگذریم که این دختر خانم هم معلم خصوصی گرفتم اونم دقیقا معمهای من رو ولی هیچی قبول نشد اونم دوسال متوالی !!!!!!!!1 اینها رو گفتم که بهتون از موقعیت امسال س بگم ولی خیلی طولانی شد پست بعدی ادامه جریان رو تعریف میکنم که بعد از اینکه ما اومدیم تهران و به واقع فصل تازه ای از زندگی من شروع شد س چیکار کرد و الان من چه موقعیتی دارم و اون توی چی موقعیتیه   
 
 
راز
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
 
از اول سال این حس که امسال سال متفاوتی خواهد بود توی وجودت وول وول میزنهدائما توی ذهنت اهداف امسالت شنا می کنند و هر دفعه به خودت نهیب میزنی که اون شنا گرها رو روی کاغذ بیاریشون که اینهمه توی ذهنت شیطنت نکنند و رام بشوند هنوز هم موفق نشدی رامشون کنیدیروز که برنامه کلاسهات مشخص شده کمی راحت تر شدی حداقل راهت تا حدودی معلوم شدهکتاب راز رو هم خریدی که شاید کمک حالت باشه ولی هنوز شروع نکردیبه کتابهای نخونده ای که چند روز پیش از خونده شده ها جدا کردی و روی پاتختی جلوی چشمات چیدی نگاهی بکن ، یکیشون کتاب رازه ولی باید همه اون کتابها بعلاوه کتابهای درسی ات رو بخونی از امروز شروع کن دختردیگه از امروز احساس میکنی زندگی روی رواله ،خوشگذزرونی های عید تموم شد ، تمیز کاری های خونه ات هم تموم شد ، برنامه کلاسهات هم مشخص شد ، دیگه بهانه ای نداری ،همین امشب برنامه هات رو روی کاغذ بیار و از فردا شروع کن .احساس میکنی دیگه امسال میتونی منظم تر باشی و به برنامه های ریخته ات عمل کنی فقط نیاز داری که این حرفها رو هر از چند گاهی برای خودت تکرار کنیهوای بهاری هم که همیشه شارژت میکنه و دیگه بهونه ای نداری که بگی آی هوا گرمه آی هوا سرده آی وقت نداری آی این ورم آی اون ورم پس بهار برات همیشه زمان خوبی برای شروع تصمیمات بزرگ و کوچیک بوده فقط تنها ملالی که داری اینه که سرعت اینترنتت توی خونه وحشتناکه و البته شاید همین باعث بشه کمی به کارهات هم برسی هان؟
 
 
تفاوت طبقاتی
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳
 

وقتی برای خرید میری توی یه پاساژ بزرگ و می بینی توش غلغله است و کیسه های پر از خرید مردم توشه و تو هم تا حدی که جیبت و شلوغی محیط و مغازه ها اجازه میده خریدت رو میکنی و میای بیرون یه احساس رضایت داری پیش خودت میگی چه خوب پس مردم هنوز پول و حوصله دارند که خرید کنن هنوز با همین حس خوشایند درگیری که اولین صحنه ضد حال رو میخوری :

دو تا جوون خیلی ترو تمیز و آراسته که نشسته اند گوشه خیابون و یکی شون سنتور میزنه و اون یکی دف میزنه و با صدای فوق العاده ای میخونه ، یکی شون یه ریش هنر مندی و موهای بلندی داره یه لباس اسپرت خیلی شیکی هم تنشه ، اون یکی موهاش کوتاهه و ریشش رو سه تیغه زده دخترک به زور دستش رو از دستت در میاره و بدو بدو میره جلوشون و محوشون میشه نمیتونی بغضت رو کنترل کنی مردم دسته دسته رد میشن و بعضی هاشون با تعجب نگاهشون میکنن ، یعضی ها هم پولی جلوی پاشون میندازن ،دخترک رو صدا میکنی و یه هزارتومنی میدی بهش و میگی ببر بده به عمو بلافاصله از کارت پشیمون میشی ولی کار از کار گذشته ،نمیخواهی از الان دخترک فکر کنه که هنرمند موزیسین یه آدم محتاجه دخترک رو به زور راضی میکنی که از اون حالت مسخ شده خارج بشه و صحنه رو تر ک کنه در حالیکه سعی میکنی قضیه رو فراموش کنی از پله های برقی پل عابر پیاده میری بالا،  آخر پله ها دومین ضد حال رو می خوری :

دخترکی که به زور پنج سالش میشد بساط دستفروشی داشت و به شدت از سرما می لرزید چشمانش را نگاه میکنی واقعا میلرزد چشمان سبز زیبایش دروغ نمیگفتند جلوتر میری و بساطش را نگاهی میکنی چند بسته آدامس موزی و چند بادکنک و فال حافظ یک بادکنک و یک بسته آدامس میخری ، خنده روی لبهایش از تو تشکر میکنند خیلی بهم میریزی یعنی جنسهایی که امروز از پاساژ خریدی تا فقط دست خالی نباشی و واقعا بهشان احتیاج نداشتی پول چند وعده غذای دخترک می شد ؟ چقدر لباسهایش نازک بودنداز پله های آن طرف پل عابر پیاده می شوی و به مغازه های نیمه بسته پاساژ این ور خیابان نگاهی می اندازی چرا باید وسایل زیبای پشت ویترین مغازه ها را که فقط جنبه تزئینی داشت را میخریدی و فقط روی میزهای خانه ات میچیدی؟ فقط برای زیبائی خانه ات؟ پس آن دو جوان هنرمند و چشمان سبز دخترک چه؟چیزی نمیخری و دوباره از پله های عابر پیاده بالا میروی به امید اینکه دوباره دخترک راشاید برای آخرین بار  ببینی بساطش همانجاست خودش کجاست؟میبینیش از پله های برقی بالا پائین میرود و با شادی می خندد تورا که میبیند نیم نگاهی و لبخندی تحویلت میدهد لبخندی میزنی و دستی تکانش میدهی دستان کوچکش را با شادی بالا پائین میکند و به بازیش ادامه میدهدشاید سهم زندگی کوچکش همین باشد ،سهم زندگی آن دو جوان هم همینطور کنار اتوبان اتومبیل بی ام و تیره ای که یک دختر و پسر جوان داخلش نشسته اند با سرعت رد می شوند و تو صدای موزیک تند غربی را می شنوی چقدر شادند ، به وضوح صدای قهقهه شادشان را که با صدای موزیک آمیخته میشنوی و قطره ای اشک از گوشه چشمانت قصه امشبت را پایان میدهد


 
 
من برگشتم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

1-  بابا دعوام نکنین میگم میگم توضیح میدم خب نبودم دیگه کجا بودم؟ خب بابا جون من یک کمی عقده ای شده بودم از بس همیشه با هول و ولا رفته بودم مسافرت گفتم امسال از بیکاریم کمال استفاده رو بکنم از پریروز هم که برگشتم خط تلفنمون مشکل پیدا کرده بود و نمی تونستم بیام اینجا اگه تا فردا درست نمیشد خودم رو با تن درد الود میرسوندم کافی نت اعتیاد هم بد دردیه . آقای همسر که با تعجب نگاهم میرکرد این دوروزه روکجا بودم؟ رفتم ولایت. تبریز توی این 12-13 سالی که اومدیم تهران دو بار بیشتر نرفته بودم هردفعه هم دوسه روز و با عجله این دفعه با اینکه آقای همسر نتونست بیاد چون بلیط برگشت گیر نیومد یه هفته موندیم و بد هم نگذشت راستش تنها غصه ام تنها گذاشتن آقای همسر بود وگرنه از اینکه دلشوره کار نداشتم بهم خیلی چسبید بخصوص که دخترک هم خیلی سرحال بود و حسابی همکاری کرد. هوای تبریز هم همینطور خیلی همکاری کرد . چه سیزده بدر خوبی داشتیم . بعد از سالها وسطی بازی کردن و استپ هوایی خیلی مزه داد.

 2- امروز آقای همسر از مخابرات منطقه مون در مورد ای دی اس ال سئوال کرد مثل اینکه خط ما رو نمیشه مجهز به این سیستم نازنین کرد خیلی حیف شد ولی من هنوز نا امید نیستم ( فکر کنم آقای همسر از ترس اینکه خونه زندگی رو ول کنم آبونمان کافی نت محلمون بشم یه چاره ای پیدا میکنه )

 3- فردا برای اولین بار توی طول این 6-7 سال متاهلی ایم یکی از دوستام با دخترش که همسن دخترکمه از صبح میان خونمون . وقتی دیروز بهم گفت اصلا عصبی نشدم چون به اندازه کافی برای انجام کارهام دارم .

 4- دارم اسامی کسانی رو که باید عید دیدنی برم خونشون رو لیست میکنم تا آخر هفته هم که آقای همسر تا آخر شب سرکاره از جمعه باید شروع کنم ( خب چیه منکه نبودم به موقع برم عید دیدنی الان برم بهتر از اینه که اصلا نرم هان؟)

 5- تازه یه لیست دیگه هم دارم مینویسم : اونهایی که باید دعوتشون کنم بیان ( بابا مهروش جون باشه حتما وبلاگ برنامه ریزیم رو هم یه سروسامونی میدم چشم )

 6- تورو خدا یکی بهم بگه چه جوری باید عکس بذارم نمیدونم چرا نمیشه

  7- این دخترک ما اصلا نمیذاره ما یه دونه فیلم ببینیم همه اش میخواد خودش تلوزیون رو قبضه کنه نگران چشمهای خودش هم هستم از دیروز دارم زمان دیدم تلوزیونش رو کنترل میکنم ولی در هرصورت ما اجازه نداریم فیلم ببینیم

 8- بعد از سه سال بازی روپولی رو پیدا کردیم و هر دوتامون کلی خوشحال شدیم دیشب ساعت یک شب افتتاحش کردیم و بنده در کمال فضاحت کل دارائی و پولهامو باختم ولی از ذوقم تا دو ساعت بعدش خوابم نمیبرد  مرسی که  با اینکه سرت درد میکرد بخاطر من تا نصف شب بازی کردی . بردت نوش جونت

  9- شیلا جون از مهمان نوازی صمیمانه ات خیلی ممنون اونشب خیلی به هرسه مون خوش گذشت . باید بیائین خونمون که جبران کنم

 10-من هنوز وقت نکردم یه سری کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم دبروز فکر میکردم حداقل شش ماه وقت لازم دارم    


 
 
لذت زندگی
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
 

 

دارم پلیور راه راه صورتی بنفش دخترک را می شورم چند وقته توی سبد چرکهای اتاق دخترک مانده؟شکلاتهای خشک شده رویش به سختی پاک میشود.حیف،چقدر این پلیور را دوست دارم اگر وقت داشتم که به موقع بشورم اینجوری نمیشد

از پریروز مورچه وار دارم میشورم و میسابم ولی احساس خستگی ندارم چرا؟ شاید به این دلیل که میدانم وقت دارم

هرروز 3 الی 4 بار ماشین لباسشوئی را کار می اندازم

امروز چقدر لباسهای کوچولوی رنگی را با دستم شسته ام 10 تکه؟20 تکه ؟ولی با همراهی دخترکم در شسنشو که بجای اینکه لباسها را بشوید سرتاپایش را خیس کرده و ازر خوشحالی جیغ میزند خستگی معنایی ندارد

یک کاسه کوچولوی رنگی را پر از پسته خام و فندق و بادام میکنم و دخترک را بغل میکنم جلوی تلوزیون میگذارم و کارتون محبوبش را برایش میگذارم وقتی اعتراض دخترک را که میگوید من کاسه زرد نمیخوام آبی میخوام را میشنوم با لبخندی میگویم چشم عزیزکم الان برات /ابی اش رو میارم با چشمهای شاد دخترک و لبهای خندان میبینم و جوابش را با لبخند میدهم ، لبخندش بزرگترین تشکر دنیا ست ،چند وقت بود اینجوری از من تشکر کنکرده بود؟چند وقت بود وقتی رنگ کاسه اش را تغییر میداد غر نزده بودم؟

پیراهنهای شسته آقای همسر را در کمدش جا میدهم چند وقت است برایش پیراهنی اتو نکرده ام؟ باید کم کم شروع کنم باید کم کم کارهایی را که وظیفه نمیدانم ولی دوست دارم برایش انجام دهم چقدر دوست دارد برایش پیراهنی اتو کنم چقدر دوست دارد برایش صبحانه آماده کنم چقدر دوست دارد همیشه برایش بخندم انجامش میدهم کم کم همه ماین کارها را سروسامان خواهم داد

دخترک را می بوسم  و میروم سراغ ادامه کارم صدایم میکند چیزی میشنوم که پاسخ اینهمه کلنجار رفتن برای گرفتن تصمیم سرکار نرفتنم را میدهد : مامی من دوست دارم تو نری سرکار پیشم باشی مثل الان که تعطیله

میبوسمش و اطمینان میدهم که تا اطلاع ثانوی تعطیله جیغی میکشه و میگه نمیشه پدر هم نره سرکار؟ و این یعنی رضایت از ماندن در خانه و در کنار من

خیلی کار دارم خیلی کار عقب افتاده که فقط بخاطر نداشتن وقت انجامشان نداده ام

خیلی کارها باید انجام دهم لیستشان مکرده ام فکر کنم دو سه ماهی حداقل برای انجام همه شان وقت لازم دارم

کارهای دخترک واجب ترند باید جبران نبودن هایم را بکنم

نبودن هایم را دوبرابر حس میکنم وقتی به اندازه دودقیقه پای کامپیوتر مینشینم و دخترک آویزانم میشود میفهمم که واهمه دارد که بارز تنهایش بکذارم برای نوشتن یک پست چند خطی ساعتها زمان میگذارم وقفه می افتد شاید همین باعث شود نوشته هایم یکنواخت نباشند ولی ارزشش را دارد


 
 
اولین پست 87
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
 
 

از دوسه روز مونده به عید میدونستم که سالی که پیش رومه سال متفاوتی خواهد بود این موضوع رو بخاطر ترک کارم و اینکه اصلا حس خونه تکونی نداشتم میفهمیدم و اتفاقهای بعدی هم این حسم رو تقویت کرد :

امسال اولین سالی بود که بعد از حدود 10 سال دلم میخواست برای یه مدت خونه نشین بشم و این تصمیم رو عملی اش کردم

امسال اولین سالی بود که توی این 6 سال متاهلی ام خونه تکونی ام رو نصفه نیمه ول کردم بدون اینکه اعصابم قاطی پاطی بشه و گفتم بعد از مسافرتم حسابی بهش میرسم

امسال اولین سال بعد از ازدواجم بود که روز اول عید  تهران نبودیم

امسال اولین سالی بود که مامان از دو ساعت قبل از لحظه تحویل هولمون نکرد که دیر شده

امسال اولین سالی بود که بخاطر اینکه ویلائی که گرفته بودیم آب نداشت بدون حمام آخر سال سر سفره هفت سین وایستادیم و فقط به یه دست و صورت شستن اونم با آب آفتابه راضی شدیم

امسال اولین سالی بود که سر سفره هفت سین گریه نکردیم

امسال بعد از سالها لحظه تحویل صدای توپ در کردن رو دوباره شنیدم

امسال اولین سالی بود که دخترک توی چیدن سفره هفت سین کمکم کرد

امسال برای اولین بار وبلاگم رو از خونه آپدیت میکنم

امساتل اولین سالیه که در آرامش نشستم پشت میز کامپوترم و پنجره اتاقم رو باز کردم و تنها خوشه یاس همسایه رو که خم شده جلوی پنجره میبینم و با تمام قوا نفسم رو پر از بوی مسحور کننده اش میکنم و صدای یاکریم ها رو میشنوم و تایپ میکنم

امسال برای اولین بار توی عید شمالی بودم که بارندگی نداشت و هوا بهاری بود

امسال اولین باری بود که دخترک قایق سواری رو تجربه کرد

امسال اولین سالی بود مکه دخترک به شن بازی لب ساحل رضایت داد و لذت برد بدون اینکه وسواسی بازی در بیاره

امسال اولین سالی بود که خودم سبزه سبز کردم هرچند اینقدر کچل و بی ریخت شد که مایبه خنده من وآقای همسر شد ولی خاطره خوبی رو به جا گذاشت

امسال اولین باری بود که روز هفتم که بخاطر سالگرد مادربزرگ عزیزم سرخاک رفتیم خیلی راحت اشک ریختم و درختچه های اطرافش رو آب دادم

 

نمیدونم شاید من خیلی روی این چیزها دقت میکنم ولی این تفاوتها برای من نشانه های خاصی داره

امیدوارم این تفاوتهای اول سال راهی باشه تا امسال زندگی متفاوتی رو تجربه کنم یه زندگی سراسر شکوفائی و پیشرفت

87 عزیزم برایم متفاوت باش یه تفاوت مثبت و خلاق