من و دلنوشته هام

دولتي برتر است يا خصوصي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بعد از چند روز مرخصي ميائي سركار :
دم در يه آقاي تقريبا 50 ساله رو ميبيني كه خيلي هم ترو تميزه و كنار دستگاه كارت زني واستاده و تو ميفهمي كه منتظره تو كارت بزني تا ياد بگيره كارت بزنه يه لبخند ميزني و يه جوري كارت ميزني كه كاملا متوجه بشه. يه لبخند تحويلت ميده و از پله هاي اضطراري بغل دستگاه ميره بالا و تو با تعجب ميگي ببخشيد كجا ميخواين برين؟ و اون ميگه (ر) چطور مگه؟ و تو در حاليكه از تعجب شاخ در مياري ميگي؟ ببخشيد يعني تمام ده طبقه رو ميخواين با پله هاي اضطراري برين؟ ميگه مگه راه ديگه اي هم داره؟ و تو ميگي خب معلومه آسانسور داريم و تعجب ميكني كه اين ديگه كيه اگه كارگره پس چقدر ترو تميزه اصلا اين كيه چرا نميشناسيش؟
از همكارها سوال ميكني ميگن مگه نميدوني زماني كه نبودي دو تا مدير براي بخش غ آورده اند اين يكيشون بود و تو با تعجب ميگي وا مگه آقاي ا كه مدير اون بخشه ميخواد بره همه با هم ميخندن و ميگن نه بابا هست ميگم يعني چي ؟ مگه يه بخش با 60 نفر كارمند چند تا مدير ميخواد ؟ ميگن كه چه ميدونيم مثل اينكه هيچكدومشون هم تخصصي ندارند حالا چي زير سرشونه نميدونيم
ميبينيشون دو تا آدم مثل پت و مت كه هيچي راجع به كارشون تخصص ندارند كه هيچي تجربه كار هم ندارند
چند روز بعد
صبح كه ميايي سركار ميبيني همه همكارها نيش تا بنا گوش باز بهت ميخندن ميگي دوباره چيه چي شده؟
ميگن مدير عامل عوض شد ميگي؟ چي ؟ پس بيخود نبود يه هفته نيومده بود من چقدر بهتون گفتم كاسه اي زير نيم كاسه است و شماها گفتين نه بابا ميگن مريضه ديدين پس يه چيزي بوده؟
به همين سادگي مدير عاملتون هم بركنار شد و جاش كي اومد؟
همين ديگه گروهي جايگزين شدن كه ديگه تصميم تو توي رفتن جدي تر شد
القصه مدير عامل قبلي با هيئت مديره اش را برداشتند چون زياد به ما در مورد حجاب و رفتار و اينا سخت نميگرفت و سپري در مقابل رسيدن به اهدافشون بود
عصر ميري خونه و فردا كه ميايي در فاصله كمتر از 24 ساعت مدير امل بركنار شده و نفر جديد با يهئت مديره جديد جايگزين شده
اين گروه چه جورين؟
والله تو كه تو اين 48 ساعت چشت به جمالت آشنا نشده ولي طبق اخبار واصله ميگن كه ريشش كمتره ولي ولي اين ولي خيلي مهمه ها چون كه ميگن اون مبرش مدير اسبق رو نداره و البته سرهنگ و.ز.ا.ر.ت.د.ف.ا.ع و اعضاي هيئت مدير شان هم همگي در همان سازمان هستند و يكي دو تاشون هم بگي نگي از اعضاي محترم ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت و اومدن اينجا كه امر به معروف و نهي از منكر كنند و از آنجائيكه مدير قبلي با آن ابهت مانع رسيدن آقايان به اهدافشان بوده اند نفر جديد انتخاب شده كسي است كه منعطف تر تشريف دارند كه آقايان مشكلي نداشته باشند
و اين قضيه باعث شده كه در عرض 72 ساعت يه چيزي دوروبر 6 نفر ازهمكاران استعفا دهند .
ضمنا از طرف آن سازماني كه رزومه ات را دادي و به يه سري توافقاتي هم رسيدي بعنوان بازرس محل كارت اومدند و كلي مديران اينجا را توي منگنه ميگذارند اينجوري كه بوش مياد در امد محل كارت از اول دي ماه با اين قوانيني كه دارند ميذارند دقيقا به نصف خواهد رسيد و اين يعني اينكه يه سري از همكارها را از اول سال بيرون خواهد كرد و بقيه هم ديگه حق سرويس سه ماهه نخواهند داشت البته اين فقط صورت مسئله است در باطن خدا داند كه چه اتفاقي قراره بيفته
حالا تو حق داري جدي تر به محل كار جديد فكر كني يا نه؟احتمال زياد اينجا هم از نظر كلاس و تيپ و اين حرفها مثل همون جاي دولتي خواهد شد با اين تفاوت كه حقوقت هم كمتر از اونجاست


 
 
داستانك 9
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 
و اما ادامه داستانك:
نيوشا هميشه بيم داشت بيم از آينده بيم از اينكه اگر روزي پدرو مادرش از جريان اين ارتباط خبردار شوند چه ميشود بيم خيلي چيزها:
يك روز بعد از ظهر كه از مدرسه برگسته بود تا وارد اتاق خودش شد تا لباسهايش را عوض كند متوجه چيزي غيرعادي در اتاقش شد چيزي كه باعث شد احساس خطر كند . چيزي كه باعث شد تنش بلرزد :
قفل در كشوي ميز تحريرش كه نامه ها و عكسهاي نيما را داخلش پنهان ميكرد باز شده بود در وهله اول فكر كرد اشتباه ميكند ولي وقتي نزديكتر شد ديد كه قفلش شكسته است براي اينكه مطمئن شود همه چيز داخل كشو هست يا نه به آرامي كشو را باز كرد هيچي نبود .
يك لحظه احساس كرد كه روي سرش آب جوش ريختند و تپش قلبش بالا رفت.
از لاي در نگاهي به سالن نشيمن  انداخت مادرش نبود از ترسش در اتاقش را بست و به سرعت در تختش خزيد . هميشه همينطور بود براي فرار از مسائلي كه نميدانست چكار كند به تختش پناه مي برد.
عصر با صداي تلوزيون از خواب بيدار شد پدرش برگشته بود و اين قوت قلبي براي نيوشا بود .
به آرامي از اتاقش بيرون آمد و به آشپزخانه رفت و خيلي آرام به مادرش سلام كرد . مادرش در حال ظرف شدن بود نگاهش نكرد و سلام كوتاه و عصبي تحويلش داد.نيوشا مطمئن شد كه آنچه كه نبايد اتفاق ميافتاد افتاده است.
الان چه خواهد شد؟ واي داشتن دوست پسر يك طرف و دوست بودن با نيما يك طرف. اگه مامانم بره سراغش چي؟ يعني ميره؟ چه جوري به نيما خبر بدم؟ الان كه ديگه نميتونم تلفن كنم . مامان چهارچشمي مواظبمه . معلومه . واي حالم بده چيكار كنم . اينها تمام افكار آن زمان نيوشاي بخت برگشته بود.
---------
پ.ن1: ميتونستم بقيه داستانك رو بنويسم ولي يك حس شيطاني وادارم كرد كمي دلشوره بگيريد . ببخشيد
پ.ن2: اتفاقات جديدي در حال رخ دادن در محل كارم هست كه باعث شده موضوع سازمان دولتي را جدي تر بگيرم.شنونده عزيز فعلا توي خماري بمون تا يه پست هيجان انگيز در موردش بنويسم . ضمنا ما بسي دلمان براي جنابعالي تنگيده اساسي
پ.ن:مخاطب گل گلاب من خواهر نازنازي من يه چيزايي از مادرشوشو جان در موردت شنيدم كمي نگرانتم لطفت خبري از خودت به ما بده كه تا صبح خوابت رو ميديدم . ليندا خوشمله منو هم ببوس

 
 
اندراحوالات شغلهاي دولتي و غير دولتي3
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
 
و ادامه :
از دفتر آقاي ف كه ميائي بيرون از دم دفتر بسيج سازمان كه رد ميشي يكي صدات ميكنه و برميگردي ميبيني آقاي گ.ل است هموني كه سالها قبل همكلاسيت بوده و تو ي امتحانها كمكش ميكردي و اصطلاحا خودش رو هميشه مديونت ميدونسته .
ميگه به به اومدي ؟ ميگي نه بابا فقط اومدم صحبت كنم ميگه : بيا نامه اي كه روي نامه هات ( منظورش رزومه است ) گذاتيم رو بهت بدم و توي فكري كه اصلا چه ربطي به اين آقا داشته ولي فقط يه لبخند ميزني و زير لب ميگي مرسي و به اين فكر ميكني كه اين چه جوري با اينهمه ريشش صورتش رو ميشوره؟ و بازم به اين فكر ميكني كه تو مسلك اينا كه بايد وضو بگيرن و نماز بخونن نرسيدن آب به صورت اشكال نداره؟ بعد چه جوري لاك زدن بخاطر اينكه آب به ناخن نميرسه اشكال داره و پيش خودت ميگي اي بابا ول كن تو هم تو اين هير و ويري
تو اين مدت همش داره كاغذهاي روي ميزش رو جابجا ميكنه و ميگه اي بابا چرا پيدا نميكنم؟
و تو چون عجله داري ميگي اشكال نداره بعدا ميگيرم ازتون
ميگه نه بابا بايد پيدا كنم صبر كن خب ديگه چه خبر؟
و تو ميگي: سلامتي هيچي مشغوليم
و اون ميگه : انشالله ميائي اينجا به نظر من هتلي جماعت پدر سوخته اند بدرد نميخورن (تو دلت ميگي يه دور از جون هم نميگه ) ولي فقط ميگي:‌نميدونم والله چي بگم
بالاخره نامه پيدا ميشه:
با امضاي آقاي ف خطاب به آقاي دكتر م
بدينوسيله خواهشمند است با همكاري سركار خانم آي تك ن كه حدودا 9 سال سابقه كار در زمينه هاي ه و ه دارند و همچنين عضو گروه مديريت استانداردهاي سازمان ف هستند و داراي مدارك و . و . و هستند و مداركشان به پيوست مي باشد را صادر فرمائيد
((نامه اي بسيار همكارانه و مثبت ))اينو آقاي گ.ل ميگه و تو تشكر كوتاهي ميكني و به اين فكر ميكني كه حالا جرا اين آقا منتشو سر تو ميذاره اين نامه رو كه يكي ديگه براي يكي ديگه نوشته و ميگي ولش كن بذار خوش باشه بابا و ميائي بيرون
از در سازمان كه ميائي بيرون حس دوگانه اي داري :
وقتي تيپپ ها و قيافه هاي درب داغون كارمندها رو ميبيني كمي پاهات شل ميشه و به همسرت هم كه در كمال خونسردي يك ساعت دم در منتظرته از احوالات اونجا تعريف ميكني و با سكوتش مواجه ميشي شل تر ه ميشي چرا كه ميدوني همسرت زياد موافق اين جو نيست ولي مثل هميشه نميخواهد كه اعمال نظر كند
از طرفي وقتي فكر ميكني كه منشي اونجا كه هيچ كاري نميكنه و بيكار الدوله است حقوقش بيشتر از تويي كه سرپرست قسمتتوني و كوله باري از مسئوليت مالي و غير ماليه تازه كلي امكانات جانبي اعم از سرويس رفت و برگشت و مهد كودك و بن هاي مختلف و حق كوفت و حق زهرمار و ايناست بازم پاهات شل ميشه
القصه سه روز ديگه طبق قرارت زنگ ميزني به آقاي ذ و ميگن كه آقاي دكتر م هم موافقت كردند كه شما بعنوان كارمند قرارداد سازماني استخدام بشين و تو ميگي خب من بايد چيكار كنم ميگه هيچي ديگه حالا نامه تون رد شده دفتر آقاي م ( كه مثل اينكه ديگه مدير اصليه است )
بازم ميگي خب من بايد چيكار كنم بازم ميگه هيچي ديگه بايد صبر كنين شايد تا آخر ماه جواب بدن شايد تا دوسه ماه طول بكشه تازه معلوم نيست كه موافقت بشه در هرصورت مدير كل آقاي ف و معاونت سازمان آقاي دكتر م موافقت مردند بقيه اش ميره توي سلسله مراتب
و تو نميدوني بالاخره بايد چيكار كني
----------------
پ.ن 1: خب من هنوز منتظرم ببينم بايد چيكار كنم و اينقدر دودلم كه ترجيح ميدم فعلا اقدامي نكنم اگه خودشون صلاح دونستن بهم زنگ بزنن . البته چون همه اين مديرهايي كه اسم بردم يه زماني زيردستهاي پدرم بودند اميدوارم كه موقعيتم بهتر از اون آدمهاي دفترشون باشه خدا رو چه ديدي نه؟
پ.ن2: حتما يادم باشه از تجربه تدريسم هم اينجا بنويسم كه هميشه يادم باشه
پ.ن3:من كمي تا قسمتي از دختركم سرماخوردگي دريافت كرده ام و به زور قرص جوشان ويتامين c , سرماخوردگي و اينا خودم رو نگه داشتم ولي سرم خيلي سنگينه و ميدونم بالاخره اين سرماخوردگي بر من غالب خواهد شد

 
 
داستانك 8
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤
 
ادامه داستانك:
نيوشا تا صبح هيجان خاصي داشت اولين بار بود كه با نيما قرار گذاشته بود . هميشه از دور و در راه مدرسه همديگر را ديده بودند و به يك سر تمان دادن قانع بودند.
صبح زودتر از هميشه ازخواب بيدار شد و آماده رفتن شد . تپش قبل بدي گرفته بود . بدون اينكه صبحانه اي بخورد حركت كرد. همانطور كه قرار گذاشته بودند سمت كوچه بغلي رفت و از دور جيپ نقره اي را ديد و داخلش نيما را تشخيص داد و با قدمهاي لرزان به سمت ماشين حركت كرد . خوشبختانه آن موقع صبح كسي در كوچه نبود
نيما در را باز كرد و پياده شد و نيوشا از ترس اينكه كسي آنها را ببيند به سرعت قدمهايش اضافه كرد و سريع در سمت راست ماشين را باز كرد و نشست و نيما كه اين حالت ترس نيوشا راديد سريعا پشت فرمان جا گرفت و سلام كوتاهي كرد
نيما: سلام خانم صبح بخير
نيوشا: سلام سلام زود حركت كن تا كسي مارو نديده
نيما: باشه باشه اينقدر هولم نكن حالا كجا بريم؟
نيوشا:خب مدرسه ديگه مگه قرار نشد منو برسوني مدرسه
نيما: اهان باشه يعني نميخواي با هم صبحونه اي چيزي بخوريم؟
نيوشا: آخه ديرم ميشه
نيما: اگه من قول بدم سر موقع برسونمت مدرسه چي؟
نيوشا:خب اگه به موقع برسم حرفي ندارم
نيما:آره عزيزم بهت قول ميدم برسونمت حالا بريم يه جائي كه صبحونه هاش خوردن داره
و پاشو گذاشت رو گاز
-------
توي رستوران نيوشا خجالت ميكشيد مستقيما نيما را نگاه كند و دلشوره بدي هم داشت و نيما هم حالي بهتر از نيوشا نداشت :
نيما:من من ازت ممنونم كه قبول كردي بهام بيائي اينجا و خوشحالم كه به من اعتماد داشتي نيوشا: خواهش ميكنم راستش فكر ميكنم بعد سه ماه اينقدر اعتماد داشتن طبيعي باشه نه
نيما: راستي يه چيزي يادم رفت بهت بدم حواس نذاشتي برام كه
و از كيفش كاستي را كه قاب صورتي رنگ خوشگلي داشت را درآورد و به طرف نيوشا گرفت
نيما: اين اين يه هديه كوچيك از طرف منه . يه سري از آهنگهاي گوگوشه كه من خيلي دوسشون دارم و توي اين سه ماه دوستيمون تقريبا هر شب به يادت گوش كردم
نيوشا : واي مرسي منم خيلي گوگوش دوست دارم ممنون و ته دلش از اينكه چيزي براي نيما تهيه نكرده بود خجالت كشيد ولي به روي خودش نياورد
نيما: خواهش ميكنم حالا پاشو كه من بقول نشم
نيوشا:آخ آخ راست ميگي و سريه پاشد
-------
اين ارتباط تا يك سال بدون هيچ تنشي ادامه داشت و در اين مدت زمان ديدارهايشان نزذيكتر به هم ميشد.
در اين مدت هيچگاه نيما درخواست ناجوري از نيوشا نداشت و همين باعث شده بود كه نيوشا روزبروز علاقه مندتر بشود.
نيما به حدي نجيب و با شخصيت بود كه به خودش اجازه زياده روي كردن در اين رابطه را نميداد.
فقط مسئله اي كه اين ميان هردو را آزار ميداد اختلاف شديد طبقاتي خانواده هايشان بود
------

پ.ن1:جهت اطلاع دوستاني كه خيلي دوست داشتند بدونن من براي خواهركم چي كادو خريدم عرض كنم كه مامان بنده يه گردنبد ظريف مرواريد كه بين مرواريدها زنجير طلاي نازك سفيدرنگ داشت خريده بود و من در يك اقدام محيرالعقول دستنبندش رو كه فوق العاده قيمت مناسبي داشت يافتم و كلي ذوقيدم
پ.ن2: هنوز خبري از كار دولتيه نشده كه البته هنوز داستانش رو اينجا تكميل نكردم پست بعدي قسمت سومش خواهد بود .
پ.ن3:ديوونه تون كردم نه؟ نميدونم چرا جديدا پستهام اينقدر طولاني و دنباله دار ميشه ببخشيد
پ.ن4: ميگما خودتون رو كشتينا با اين اظهار نظرهاتون در مورد قالب جديد وبلاگم

 
 
اندراحوالات شغلهاي دولتي و غير دولتي2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

و ادامه داستان كار:
القصه يادت ميفته كه برات چائي آوردن و در قندون رو به آرومي برميداري تا چائي كمرنگ آب زيپوئي رو بخوري كه خانم ح بهش برنخوره چي ميبيني؟ چهار تا قند زرد با خاكه قندي كه توش ذرات سياه سياه هم هست با اكراه اوني رو كه به نظرت تميز ترو درشت تره برميداري ميذاري تو دهنت با اولين هورتي كه ميكشي حالت به هم ميخوره چون دقيقا مزه آب زيپو ميده اه اه
همون موقع در دفتر آقاي ف باز ميشه و صداي فرياد مي ياد: آقاي گ چند بار گفتم نامه ارباب رجوع رو نده دستشون مگه تو ساخت و پاختي باهاشون داريييييييييييييي
آقاي گ همچنان با خونسردي پاميشه و تخمه شكان ميگه نه آقا چه ساخت و پاختي خب من گفتم دارن ميان دفترتون خودشون هم نامه رو ميارند ديگه ياد محل كار قبليت ميفتي چقدر با احترام با مهمونها و ارباب رجوع برخورد ميشه خود مدير پاميشه تا دم در مهمون رو همراهي ميكنه و .... بعدش تصميم ميگيري مثبت انديشي رو ادامه بدي:
چقدر عالي كه كارمنداي اينجا اينقدر آرامش دارند و مثل محل كارتو كه همش دست و پاشون رو گم نميكنن كه مبادا به تير قباي يارو برنخوره بره شكايت كنه كه وارد دفترشون شدم به پام پانشدن دست و پا شون رو گم نميكنن كه يه قدم جلوتر از ارباب رجوه از در رفتن بيرون و آقا بهش برخورده با آرامش و بدون استرس تخمه شون رو ميشكونن و حرف ميزنن مجبور نيستن مثل تو اونيفرم مندرس با اون كلاههاي مسخره رو تحمل كنن و پاي بدون كفش خرخر كنان از اين دفتر به اون دفتر ميرن تازه از همه جالبتر ميدوني چيه ؟ اينكه هرچي بپوشي خوش تيپ ترين آدم به نظر ميائي و مجبور نيستي صبح كه بيدار ميشي عزا بگيري كه واي امروز ديگه چي بپوشي؟
هميجور داري مثبت انديشي ميكني و توي دت ميگي واي چقدر مديرشون بداخلاقه من يكي تحمل اين رفتار رو ندارما به من بگه پاميشم ميام بيرون و يهو نميدوني چه جوري اين جمله از دهنت به بلندي مياد بيرون و ميبيني همه با يه لبخند نگاهت ميكنن . خانم ح ميگه نه بابا هميشه كه اينجوري نيست مخصوصا با تو كه اصلا اينجوري حرف نميزنه و تو نميدوني چرا با تو اينجوري حرف نخواهد زد .
تلفن خانم ح براي اولين بار زنگ ميخوره و تو پيش خودت ميگي چه خوب اگه الان محل كار تو بود دست كم 50 تا تلفن جواب داده بودي و بين اين 50 تا حداقل 10 تاش مدعي و مشكل دار بودن.
خانم ح چشمي ميگه و گوشي رو ميذاره ميگه آي تك جان آقاي ف گفت بيا تو
پاميشي و ميري جلوي در و تقي به در ميزني صدايي نمياد به خانم ح نگاه ميكني بهت ميگه برو تو در زدن نميخواد كه . در رو باز ميكني يه اتاق سه برابر اتاقي كه سه تا ميز به سه تا كارمند توش بود . يادت ميفته كه مدير شما يه اتاق 3در3 داره كه تو لباسهات رو هم روي چوب لباسي اتاقش ميذاري و اگه وسيله اضافي هم داشته باشين اونجا حكم انباري رو داره . يه ميز كنفرانس سمت راست اتاقه كه احتما 12 تا صندلي دورشه و روبروت يه ميز بزرگ مديريتي كه بالاش عكس آقايون رو زدند . يه ذره فكر ميكني ببيني آيا از اين عكسها جائي از محل كارت هست؟ آره فقط توي اتاق مدير عامل يه دونه روميزيشو ديدي يه كتابخونه بسيار بزرگ كه توش يه عالمه فرهنگ لغات و شاهنامه و ايناست ولي از يكرنگ بودن جلد كتابها و مرتب بودنشون تو دلت شرط ميبندي كه تا حالا لاشون هم باز نشده.
آقاي ف پاميشه يه آقاي كمي تپل حدودا 05س اله با موهاي كوتاه و كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد و ته مايه مومني با يه نيش باز: سلام خانم ن تركي كه بلدي و تو با تعجب از استقبال دم در ايشون ميگي البته كه بلدم و تازه قضيه مياد دستت ( يادت ميفته كه پدرت گفته اين آقا سالها پيش كه پدرت مدير كل سازمان... توي استان ... بوده اين آقا از مديرهاي پائين دستش بود و اردبيلي تشريف دارند ) . ميفهمي كه با يه آدم ناسيوناليست طرفي و اين به نفعته سريع در مقابل اشاره آقاي ف به صندلي نزديك ميزش ميري جلو و همزمان با لبخند ميگي البته كه مي تونم حرف بزنم انگار تركيما و از چهره آقاي ف ميفهمي كه زدي به هدف تا ميشيني ميگه : پدر خوبه الحمدالله بله مرسي سلام رسوندن ميگه : خب گوگولي مگوليت چطوره ؟ و تو ابروهات رو ميدي بالا كه يعني متوجه نميشي و سريع ميخنده ميگه مگه بچه نداري و تو ميگي اهان مرسي خوبه . خب تا اينجا كه خوب بوده و تو كمي راحت تر ميشيني و آقاي ف شروع ميكنه: خب خانم ن كاغذهاتون رو خوندم و تو ميفهمي كه ميگه منظورش رزومه است و هيچي نميگي ميگه خب اميدوارم كه بتونم بيارمتون اينجا از تجربياتتون استفاده كنيم و تو ميگي خواهش ميكنم و ادامه ميده شما با دفتر اداري صحبت كردين؟ ميگي بله ديروز زنگ زدند والله من زياد متوجه نشدم چي ميگن ( ولي متوجه شده بودي ميخواستي نظر آقاي ف رو بدوني)آقاي ف ميگي مگه چي گفتن؟ گفتن من رو پروژه اي خواستن آقاي ف ميگه: پروژه اي ؟ نه بابا من نامه زدم درخواست كردم شما بيائيد اينجا با ما همكاري داشته باشين نه كه سه ماه پروژه اي بيائين و بعد خداحافظ شما و تو ميگي؟ بله خب شما ميدونين كه من جاي ديگه كارميكنم و اون ميگه بله بله ميدونم اصلا قرص و محكم برو همين الان دفتر اداري همين حرف منو بزن بگو آقاي ف گفته قرارداد من رو بدين آقاي ف ببينن
ميري طبقه بالا و با پرس و جو دفتر رو پيدا ميكني و همه حرفها رو منتقل ميكني اونجا هم يه دفتره دقيقا مثل دفتر پائين سه تا ميز و سه نفر كارمند با اين تفاوت كه دو تا كامپيوتر دارن و تو اميدوارتر ميشي .آقاي ذ كه كارمند اونجاست ميگه والله من نميدونم اگه اقاي ف گفته بهشون بگين كه با دكتر م حرف بزنه شايد بتونن كاري بكنن البته اميدوار نباشين چون تو اين سازمان دوساله كسي رو استخدام نكردن هركي هم وارد شده از همين طريق پروژه اي بود و تو ميگي نه اصلا مهم نيست من كار دارم اگه درست شد كه در خدمتتون هستيم اگه نه كه ديگه حالا نشده خب و ميائي بيرون . ميري تو دفتر آقاي ف و ايندفعه براحتي ميري تو و قضيه رو ميگي و آقاي ف ميگه پس صبر كن من فردا با اقاي دكتر م جلسه دارم شما پس فردا خبرش رو بگير و تو خداحافظي ميكني و ميايي بيرون .

 

پ.ن:1 اين داستان ادامه دارد

 

پ.ن2:براي خواهركم همون چيزي رو كه دوست داشتم در كمال ناباوري با پول كمم گير اوردم . امشب تولد بازي داريم هوراااااااااااااااااااااا

پ.ن3:روح خردادي ام چند وقته بدجوري بازي در مياره . اين از وضعيت تداخل داستانك با قصه كار دولتي اينم از تغيير قالب وبلاگم اميدوارم به بزرگي روح غير خردادي تون ببخشيد


 
 
داستانك7
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
 
سه ماه بعد:
نيوشا نسبت به نيما شديدا احساس علاقه ميكرد بطوريكه از خواب و خوراك افتاده بود درسش افت كرده بود و از همه مهمتر هميشه استرس داشت كه مادرش متوجه نشود هرچند مادرش تيز تر از اين حرفها بود ولي از آنجائيكه نيوشا سايقه بدي نداشت فكر اين قضيه را نميكرد .
و اما نيما عاشق نيوشا بود بعد از ارتباط با نيوشا عاشقت بود چرا كه بعد از اين دوستي شيرين متوجه شد كه نه تنها ظاهر نيوشا متين و دوست داشتني است باطنش هم يك دختر با شخصيت و محجوب و در عين حال شيرين است .
تقريبا با هر بدبختي بود نيوشا موقعيت را جور ميكرد تا نيم ساعتي را در روز تلفني با هم صحبت كنند ولي چون نيوشا كاملا تحت كنترل خانواده بود در اين مدت فقط دو يا سه بار از دور زمان رفتن به مدرسه نيما را ميديد.
تا اينكه به طور اتفاقي يكي از اقوام مادري نيوشا فوت كرد و مادرش مجبور شد چند روزي را به شهر خودشان برود :
نيوشا: سلام نيما خوبي؟
نيما :آره مرسي تو چطوري؟ درسهاتو خوندي؟
نيوشا: خوندم ولي همش منتظر بودم مامانم بره بهت زنگ بزنم
نيما: مامانت؟كجا رفت؟
نيوشا: يكي از فاميلاشون فوت كرد دوسه روزي نيست
نيما: ا خدا بيامرزدش پس.پس...
نيوشا: پس چي؟
نيما : ميتونم ازت خواهش كنم حالا كه مامانت نيست و دبگه ترسي نيست فردا صبح بيام دنبالت برسونمت مدرسه؟
نيوشا : واي اگه بابا ببينه منو چي؟
نيما: خب بعد از اينكه بابات رفت سركار ميام دنبالت زياد هم معطلت نميكنم فقط تا مدرسه برسونمت بخدا 10 دقيقه بيشتر وقتت رو نميگيرم دلم برات تنگ شده ميدوني من و تو تا حالا فاصله مون كمتر از 3 متر نبوده ؟ خب دلم ميخواد ببينمت . زياد مزاحمت نميشم باشه؟
نيوشا : خب .. خب.. باشه ولي من ميترسم كسي ببينه ها
نيما: بابا كي اون موقع صبح مارو ميبينه آخه بابا مثلا ما با هم دوستيم نه ؟ البته اصلا دلم نميخواد اذيتت كنم اگه راحت نيستي ولش كن براي من از همه چيز مهمتر راحتيه توئه
نيوشا: مرسي ميدونم باش پس نيا كوچه خودمون كوچه بالائيمون دم اون خونه اي كه نماي شيشه ايه سبز داره وايسا خب؟
نيما :باشه مرسي مرسي واي نميدوني چقدر خوشحالم كه قبول كردي مرسي
نيوشا: خواهش ميكنم پس من برم درسم رو بخونم
نيما: باشه رو عزيزم آهان داشت يادم ميرفت من با ماشينم مياما
نيوشا: ماشينت؟
نيما: آره بابا برام يه جيپ نقره اي فكسني خريده
نيوشا: راست ميگي؟ پس چرا نگفته بودي
نيما: اولا كه نميدونستم يهو ديشب برام خريده و آورده ميشناسيش كه چقدر منو تحويل ميگيره ؟ دهاتي اند ديگه پسر دوست اند و زد زير و بعد گفت ضمنا اگه ببينيش شايد حاضر نشي سوارش بشي اينقدر داغونه
نيوشا: ا نيما چرا در مورد خانواده ات اينجوري قضاوت ميكني حالا اگه بيچاره برات كاري نميكرد ميگفتي اينا به من اهميت نميدن ضمنا بببينم يعني تو در مورد من اين فكر رو ميكني؟
نيما: بابا شوخي كردم تند نرو آخه ميدوني تو به معناي واقعي لاي پرقو بزرگ شدي در هرصورت فردا چه ساعتي بيام دنبالت؟
نيوشا: باشه پس فردا ساعت 7 ميبينمت
--------------------------------------------
پ.ن 1 : من خوبم
پ.ن2: اگه شما يه خواهري داشتين كه خيلي خيلي دوسش داشتين و خيلي هم هميشه هواتو داشته و خيلي مديون مهربوني و لطفشي و فردا شب تولدش بود و تو زيادم پول تو دست و بالت نبود چيكار ميكردين؟


 
 
اندراحوالات شغلهاي دولتي و غير دولتي1
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
 
صبح كه از خواب بيدار ميشي نميدوني چي بايد بپوشي از يه طرف ميگي خب خودت باش بذار همينجوري ببيننت . عقل و دلت با هم درگيرند
 عقلت ميگه : نه بابا جاي دولتيه دقت كن مگه تو نميخواستي اونجا استخدام بشي؟
دلت ميگه : آره ميخواستم ولي نه به بهاي اسيري
 عقلت ميگه : خب جاي دولتي همينه ديگه
 دلت ميگه : اصلا نميخوام برم
 عقلت ميگه : اي بابا اينهمه به دروديوار زدي كه درست بشه حالا ميگي نميرم؟
خلاصه اينكه پاميشي و همون باروني هرروزت رو ميپوشي و همون تيپ هرروزت رو ميزني فقط كمي آرايشت رو كمتر ميكني نه اينكه اصلا آرايش نكني و فقط تنها تفاوتت با هرروز اينه كه به جاي شلوار جين شلوار پارچه اي مشكي ميپوشي و ميبيني كه اتفاقا خيلي هم خوش تيپ تر شدي و راه ميفتي البته آقاي همسر كه خونه است ميگه من ميرسونمت و دم در منتظرت ميمونم و تو براي بار هزارم و هزارم تو دلت ازش تشكر ميكني كه هيچوقت توي مواقع حساس تنهات نميذاره و آروز از گونه اش يه بوس كوچولو ميكني و ميگي مرسي
و راه مي افتيد اولين چيزي كه قبل از رسيدن به محل مورد نظر به نظرت مياد دور بودن محل سازمانه نسبت به جائيكه الان كار ميكني و اين رو به زبون مياري و آقاي همسر ميگه خب آره و تو بلافاصله قبل از اينكه افكار منفي بياد سراغت ميگي البته خوشبختانه سرويس داره و آقاي همسر لبخند ميزنه و تائيد ميكنه
از در ورودي بانوان كه ميري تو دو تا خانم چادري اونجا نشتستند و تو نا خودآگاه دستت ميره به مقنعه ات ولي در كمال ناباوري ميبيني فقط يه لبخند تحويلت ميدن
و ميري تو ازاطلاعات محل دفتر آقاي ف رو ميپرسي و ميبيني در كمال آرامش راهنمائيت كردند: تشريف ميبرين طبقه سوم هفتمين در از سمت راست ضمنا روي در دفترشون تابلوي معاونت امور.... نوشته شده و تو با يه لبخند تشكر ميكني و يه لبخند تحويل ميگيري
با آسانسور ميري طبقه سوم و همينجور كه توي دلت تعداد درها رو ميشمري يه آقايي از پشت سرت ميگه همون دره است كه بازه و تو با تعجب نگاهش ميكني و تشكر ميكني و تو دلت ميگي اين از كجا فهميد من با كي كار دارم و ميري تو و سلام ميكني
و ميبيني خانمي كه پشت ميز روبرويي نشسته با خوشحالي و روي گشاده با هيجان بلند ميشه و ميگه: سلااااااام چطور آي تك جون عزيزم خوبي؟ و تو با تعجب نگاهش ميكي چون اصلا نميشناسيش . مياد جلو و بغلت ميكنه تو يواشكي و زير چشمي دوروبر رو ميپائي و پيش خودت ميگي چقدر بده كه نميشناسيش و ميگي بهتره تظاهر كنم ميشناسمش خيلي زشته و ميگي سلام عزيزم تو چطوري ؟ خوبي؟ چقدر عوض شدي؟ و اون خانم ميگه آره راست ميگي؟ چاق شدم تو ميگي: نه بابا چاق نشدي فقط تغيير كردي و اون ميگه آره يادش بخير ميگون چقدر خوش ميگذشت و تو توي دلت ميگي: آهان از بچه هاي دانشكده بوده زمانيكه ترم اولتون توي ميگون برگذار ميشده و سريع متوجه ميشي احتمالا از اونهايي بوده كه ترم اول بعد از ميگون توي كنكور ورودي نمره نياورده و ديگه دانشگاه نيومده و احتمالا سهميه شاغلين داشته و كمي راحت تر برخورد ميكني و ميگي ميشه آقاي ف رو ببينم و سريع ميشنوي كه ميگه آره حتما اتفاقا نامه ات رو ديدم خيلي خوشحال شدم كه قراره بيائي اينجا و تو با تعجب ميگي : بيام اينجا؟ هنوز كه خبري نيست ميگه  : آره البته اينجا ستخدام سخته ولي نذر كن ايشالله درست ميشه و تو هم خنده ات ميگيره و هم لجت ميگيره . اي خدا چرا اسم اين دختره يادت نمياد . ميشيني منتظر كه آقاي ف كي اجازه رخصت ميدن .
تو اين فاصله دفتر كوچيك و فكسني رو زير نظر ميگيري بغل ميز خانوم همكلاسي اسبق كه بعد از ورود يه ارباب رجوع متوجه ميشي اسمش ح هست و بازم يادت نميفته كيه يه ميز ديگه بصورت عمودي بود كه يه آقايي با دمپائي پشتش نشسته بود و تند تند تخمه كدو ميشكوند و ميخورد و با يه فاصله كمي بصورت موازي با ميز اون اقا يه ميز ديگه بود كه كسي پشتش نبود.همه ميزها لق لق ميزد و دورشون زدگي داشت و روي ميزها پر بود از كاغذ و مهر و استامپ و ... روي هر كدوم از ميزها يه تلفن نارنجي از همون تلفنهايي كه با انگشت بايد ميچرخونديش بود و فقط بغل اون ميزي كه كسي پشتش نبود يه ميز كوچولو بود كه بصورت عمودي به ميز بزرگه چسبونده بودند و يه كامپيوتر هندلي روش بود . تو دلت ميگي يعني سه تا ميز به يه كامپيوتر؟ يعني اينترنت بي اينترنت ؟ يعني اينا اصلا با كامپيوتر كار نميكنن رشته افكارت رو حرفهاي ريز ريز و تند تند خانم ح قطع ميكنه و نميذاره محيط دفتر رو بازرسي كني. دخترت خوب؟ وا اين حتي ميدونه من دختر دارم و من اصلا نميدونم اين كيه؟ خوبه مرسي . راستي تو هم كوچولو داشتي نه؟ وا؟ آي تك جون يادت رفته پسرم 7 سالشه و كلاس اوله اسمش هم عرفانه . اسم دخترت چي بود؟ خدارو شكر ين يكي رو نميدونه . نيروانا . چي؟ ميروانا؟ نه بابا نيروانا؟ چه اسم عجيبي؟عجيب؟‌ نه يعني اينكه نشنيده بودم و تو لبخند ميزني چون اصلا حوصله توضيح دادن به اين آدم رو نداري و يه اس ام اس يه همسر بيچاره ات ميزني كه تو ديرت ميشه من فعلا گيرم تو برو و سريع جواب مياد كه نه منتظرت ميمونم و تو بازم تو دلت ازش تشكر ميكني چون اگه از در اين سازمان بري بيرون اصلا نميدوني كجا بايد بري و دوباره به بازرسي ات ادامه ميدي يه چوب لباسي پايه دار اون وسطه كه بطرز خيلي شلخته واري چهار تا كت مردونه ازش آويزونه برميگردي به تنها خانوم اون مجموعه نيگاه ميكني كه ببيني پس لباس بيرونش رو چيكار كرده و ميبيني كه پشت صندليش آويزون كرده پيش خودت فكر ميكني حتما چندشش شده پيش اين كتهاي كرو كثيف آويزونشون كنه . زير ميزها رو ميبيني كه يكي يه دونه جاپائي چوبي داره و يكي يه جفت كفش مردونه يعني اون آقايي كه پشت ميزش نيست با دمپائي توي سازمان راه ميره و ته دلت ميگي اه اه و سريع جورابهاي طوسي سياه شده آقاي ميز روبرو رو ميبيني و يادت ميفته چقدر هميشه به جوراباي آقاي همسر و تميزيشون دقت ميكني و باز لبخند ميزني . چند دقيقه بعد خانوم ح آبدارچي رو صدا ميزنه و ميگه مهمون داريم چائي بيار و اونم با دمپائي خر خر كشان توي يه سيني فلزي يه فنجون كدر بدون نعلبكي كه چائي كمرنگي توش ميرقصه رو ميزاره جلوت و يه قندون فلزي رو از ميز خانوم ح ميزاره جلوت رو درش رو برميداره زير چشمي نگاه ميكني چه پشت موي فرفري داره اين يارو و تشكر ميكني جوابت رو نميده تو اين فاصله كه خانوم ح تعارف ميكنه چائيت رو بخوري دو تا آقاي تروتميز با باروني هاي بلند وارد ميشن و سراغ آقاي ر رو ميگيرند و آقايي كه دار تخمه ميشكنه و تو فهميدي كه اسمش گ هست به ميز خالي اشاره ميكنه و ميگه نيستند و اون اقاي متشخص ميشينه كنار تو روي صندلي و ميگه پس آقاي ف هستند و ميشنوه كه بله تو دفترشونن و سر درد دل آقاي متشخص باز ميشه آقا ما دفتر نمايندگي يه موسسه توريستي توي دبي هستيم و آگهي داديم توي روزنامه برا يتبليغات اين آقاي همكار شما آقاي ر همون آگهي اول اومدن دفتر ما و گفتند كارتون غير قانونيه ما هم گفتيم  چشم و جلوي چاپ دوم اگهي رو گرفتيم ولي ايشون اومدند دفتر مارو پلمپ كردند . چرا اينقدر صداي اين آقا اوج ميگيره ؟ عصبانيه بيچاره. و جالب اينجا بود كه آقاي گ همچنان داشت تخمه ميشكوند

پ.ن1:اين داستان ادامه دارد
پ.ن2:روحيه خرداديه ديگه هنوز داستانك نازنينم رو تموم نكرده دلم خواست جريان اداره كذايي رو بنويسم حالا نميدونم پست بعدي ام ادامه كدومشون باشه به بزرگي خودتون ببخير دوست خردادي داشتن اين چيزها رو هم داره

 
 
داستانك6
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
 

نيوشا تا سه روز بعد از آن مكالمه شديدا با خودش و افكارش درگير بود :

 

ميدانست كه تفاوت فرهنگي و خانوادگي زيادي دارند ولي اين را هم ميدانست كه اگر جوابش مثبت باشد فقط قرار است با هم دوست باشند مهم تر از آن ميدانست كه اهل اين كارها نبوده و برايش اين نوع دوستي ها سخت است و وقتي به اين موضوع كه اگر مادر و پدرش متوجه شوند چه فكري در موردش ميكنند خيلي آزارش ميداد . ولي يك نيروي خيلي چموشي قلقلكش ميداد و چون در همين چند مكالمه كوتاه متوجه ادب و متانت نيما شده بود و قيافه و ظاهر نيما بي نهايت جذاب بود نميتوانست فكر او را از سرش بيرون كند و در نتيجه بعد از سه روز در يك موقعيت مناسب به او زنگ زد:

 

نيوشا: الو؟ آقا نيما

 

نيما: واي سلام نيوشا خانوم خوبين؟ كجا بودين ؟ چرا اينقدر دير زنگ زدين؟ منكه مردم و زنده شدم

 

نيوشا: من فقط سه روز طولش دادم. مگه خودتون نگفتين فكرامو بكنم؟

 

نيما: واقعا سه روز شد فكر كردم يه هفته طول كشيده . بگذريم چه خبرا؟ چي شد فكراتون رو كردين؟

 

نيوشا: والله چي بگم . آخه منكه شما رو نميشناسم

 

نيما:من سعي كردم همه چيز رو داجع به خودم بگم

 

نيوشا:خب نميدونم شايد زمان ميخوام تا بهتر بشناسمتون

 

نيما: من درخدمتم اگه افتخار بدين البته سعي ميكنم كاري نكنم كه پشيمون بشين و يا اينكه احساس كنيد كه مزاحمتونم

 

نيوشا: مرسي ممنون اميدوارم

 

نيما: راستي ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميشه از اين به بعد كميراحت تر و دوستانه تر با هم حرف بزنيم ؟ اينجوري آدم معذبه درست نميگم؟

 

نيوشا: بله باشه سعي ميكنم

 

نيما: و اينكه من واقعا از اينكه منو قابل دونستي واقعا ازت ممنونم

 

نيوشا: خواهش ميكنم

 

نيما: نيوشا؟

 

نيوشا: بله

 

نيما: هيچي فقط يه لحظه دلم خواست اسمت رو بگم ببخشيد

 

نيوشا: آهان خواهش ميكنم

 

.

 

.

 

.

 

.

 

و اين آغاز يك رفاقت شيرين شد

 

 

 

----------------------------------

 

پ.ن1:جلسه اول تدريسم به خوبي و خوشي گذشت حتما سعي ميكنم پست بعدي رو در مورد احساس ئ تحربه جلسه اول تدريسم بنويسم خيلي لازم دارم اين حس رو اينجا ثبت كنم

 

پ.ن2:استانداردها رو با بدبختي بردم و تحويل دادم كه بدقولي نكرده باشم ولي از اونجائيه طرف حسابم يه ارگان دولتي بود در كمال خونسردي گفت چكتون آماده نيست و من چشمهام گرد شد ولي من هم در كمال تر خونسردي يه بهانه اي اوردم در مورد استانداردها كه طرف نفهمه از كجا خورده و استاندارد ها رو تحويل ندادم و گذاشتم توي كيفم . البته اصولا آدم پولكي نيستم ولي خورد توي ذوقم هفته ديگه اون اصلاحات من در آوردي رو انجام ميدم و ميفرستم براشون چون اين سازمان پارسال بهم ثابت كرده كه كارهاش دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره


 
 
داستانك 5
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥
 
و اما ادامه داستانكم :

نيوشا دلشوره داشت نميدانست كه به چه صورتي از ريحانه پرس و جو كند كه او شك نكند چون اصلا دوست نداشت ريحانه در موردش فكر ناجوري بكند . نيوشا  هميشه وجهه خوبي بين دوستانش داشت .
نيوشا همانروز در مدرسه جلوي در كلاس ريحانه ايستاد تا وقتي كلاسشان تعطيل شد بتواند او را سريع ببيند چرا كه از زماني كه خانه شان را عوض كرده بودند و ديگر همسايه خانواده ريحانه نبودند تنها راه ارتباطي نيوشا و ريحانه همان مدرسه بود و از انجائيكه ريحانه دوسال كوچكتر بود كلاسش با نيوشا متفاوت بود :
نيوشا: ريحانه يادته اون موقعها در مورد اون پسره كه صبحها ميديديمش تو اطلاعاتي داشتي
ريحانه : كدوم پسره ؟
نيوشا : همون پسره كه اسمش نيما بود و چشمان سبزي داشت
ريحانه: اي كلك چي كارش داري؟
نيوشا : هيچي بابا يكي ازم سوال كرده بود گفتم تو ميتوني كمكش كني
ريحانه : نه خيرم من هيچ اطلاعاتي ندارم
نيوشا: حالا چرا عصباني ميشي تو كه اون موقعها همه زندگي اون آدم رو ميدونستي
ريحانه: حالا نميدونم اصلا به من چه به اون دوستت بگو خودش بره تحقيق كنه
نيوشا: باشه بابا زياد هم مهم نيست چرا اينقدر عصبي شدي به مامانت اينها سلام برسون خداحافظ
نيوشا يك حس بدي داشت : چرا ريحانه در اين مورد حساسيت نشان داد؟ چرا عصباني شد؟ چرا قبلا اين حس را نداشت؟ و چراهاي ديگر ولي ترجيح داد به اين موضوع اهميت ندهد
ساعت 4 بعد از ظهر بعد از برگشتن از مدرسه و خوردن ناهار و كمي استراحت تلفن زنگ خورد و همزمان با زنگ تلفن تپش قلب نيوشا هم شدت پيدا كرد . با گوشه چشم نگاهي به اتاق مادر كرد . مادر طبق معمول هرروز بعد از ظهر خواب بود.
به آرامي وارد سالن شد و گوشي را برداشت:
نيوشا: الو؟
نيما:سلام نيوشا خانوم
نيوشا: سلام
نيما: خوبين؟ببخشيد ميتونين صحبت كنين؟
نيوشا؟مرسي شما خوبين . بله تا زماني كه مامانم خوابه
نيما: خب چي بگم؟
نيوشا: هرچي دوست دارين
نيما : خب باشه امممم نميدونم چي بگم والله من از موقعي كه شما همسايه ما بودين ازتون خوشم ميومد ولي راستش هيچوقت جرات گفتنش رو نداشتم
نيوشا: چرا؟
نيما: چي چرا؟ اينكه چرا جرات نداشتم؟ آخه ميدونين هميشه از وقار شما ميترسيدم . ضمنا هميشه فكر ميكردم ، فكر ميكردم
نيوشا: فكر ميكردين چي؟
نيما : هيچي ولش كنين . راستش هميشه فكر ميكردم خيلي با شما فرق ميكنم . يعني ، يعني نيوشا : لطفا راحت صحبت كنيد
نيما: خب ميدونين من ميدونم شما توي چه جوي زندگي ميكنين. ميدونم كه دو تا بچه بيشتر نيستين و پدرتون هم يه آدم تحصيلكرده است و مدير عامل يه شركته
نيوشا: شما چقدر در مورد من و خانواده ام اطلاعات دارين
نيما: ببخشيد ولي خب شما تقريبا 10 سال همسايه ما بودين ولي ازبس خودتون سربزير بودين متوجه اطرافتون نبودين ولي خب من يه پسرم و طبيعتا بيشتر از شما تو كوچه و خيابون بودم درسته؟ ضمنا دلم هم ميخواست در مورد شما بيشتر بدونم
نيوشا: ولي ما الان نزديك دوساله از اون محل اومديم بيرون . چرا حالا به ياد من افتادين؟
نيما:نه نه اشتباه نكنيد من هميشه به فكر شما بودم ولي نميخواستم تو اون محل مزاحمتون بشم ضمنا اون موقع من خودمم سنم كمتر بود
نيوشا: خب حالا با من چيكار دارين
نيما: من قصد مزاحمت ندارم فقط ،فقط ميدونين ازتون خوشم مياد با اينكه متجوه تفاوتهامون هستم
نيوشا: شما فقط ميگين تفاوت ولي اصلا در مورد خودتون نميگيد كه من متوجه تفاوتهامون بشم ظاهرتون كه اصلا تفاوتي رو نشون نميده ( نيوشا بعد از اين حرف بلافاصله قيافه نيما را تجسم كرد و متوجه شد كه براي اولين بار احساس ميكند كه نيما بي نهايت خوش تيپ و در نوع خودش مرد زيبائي است)
نيما: راست ميگين ببخشيد خب من در يك خانواده پرجمعيت زندگي ميكنم يعني در واقع غير از خودم 6 خواهر و يك برادر دارم ضمنا پدرو مادرم هم اصلا مثل پدرو مادر شما تحصيلكرده نيستند . و پدرم پيمانكار جاده است . البته وضع مالي بدي نداريم ولي خب خيلي تفاوت با شما داريم
نيوشا: همه خانواده ها با هم تفاوت دارند مهم اينه كه خودتون چي هستين و كي هستين 
( خودش هم نميدانست چرا اين حرف را زده اصلا نميتوانست حس جديدش را توجيه كند )
نيما مكثي كرد و گفت: خوشحالم كه عقيده تون اينه
نيوشا: و خودتون ؟
نيما : اهان خودمم دانشجوي سال اول مهندسي كشاورزي هستم و متولد 1354 يعني دقيقا دوسال از شما بزرگتر .البته راستش رشته تحصيليم رو دوست ندارم ولي راستش حوصله درس خوندن نداشتم
نيوشا:شما حتي سن من رو ميدونين؟
نيما: شرمنده ولي حتي ميدونم چه ماهي بدنيا اومدين
نيوشا:چه جالب . مرسي از اينكه اينقدر اطلاعات در مورد خودتون در اختيارم گذاشتين
نيما: نه خواهش ميكنم گفتم خيلي نامرديه من همه چيز در مورد شما بدونم و شما منو اصلا نشناسيد . خب حالا به من اجازه ميديد هر از چند گاهي بهتون زنگ بزنم؟باور كنين نميخوام مزاحمتون باشم يا اينكه قصد بدي داشته باشم اگه اينجوري بود اون موقع كه همسايه مون بودين باهاتون دوست ميشدم
نيوشا: دوست ؟ راستش ،راستش،من تا حالا از اين كارها نكردم اجازه بدين من فكرامو بكنم
نيما :‌من خوشحال ميشم در مورد اين قضيه فكراتون رو بكنين ميدونم كه شما دختر با شخصيتي هستيد و اصلا قصد آزار ندارم بهتون هم قول ميدم در صورتيكه نظرتون روي من مثبت باشه روسفيدتون كنم . الانم تا قبل از اينكه مادرتون بيدار بشوند من قطع ميكنم فقط لطفا شماره منو يادداشت كنين هروقت به نتيجه رسيدين به من زنگ بزنين من ديگه بهتون زنگ نميزنم تا اذيت نشين و منتظر تماس شما هستم . اين شماره اتاق خودمه هروقت زنگ بزنين اگه خونه باشم خودم گوشي رو برميدارم وگرنه كسي جواب نميده :........
نيوشا: باشه مرسي خداحافظ
نيما: خداحافظ منو چشم انتظار نذارينا
و گوشي از هردوطرف قطع شد................
-----------------------------------------------
پ.ن1:برام دعا كنين خيلي دلشوره دارم امروز جلسه اول تدريسمه و نگرانم اونائي كه تجربه اش رو دارند ميدونن چي ميگم
پ.ن2:داستانكم رو چند روزي ننوشته بودم دلم براش تنگ شده بود واقعا


 
 
روزگار خوشی در مرخصی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 

وقتی تو خونه نشستی و همه کارهات داره خوب پیش میره دیگه چه غصه ای داری هان؟

وقتی روز اول مرخصی ات میری اون سازمانی که رزومه ات رو دادی و کلی تحویل میگیرن اصلا یادت میره که اینجا یه سازمان مذهبی خفنه که اصلا با روحیه ات سازگار نیست یادت میره که کسائیکه شت میز نشسته اند یکی یه جفت دمائی اشونه و وقتی ارباب رجوعشون که کلی هم عصبانیه باهاشون حرف میزنه اون آقا با آزامش خاصی داره تخمه اش رو میشکنه و خم به ابرو نمیاره

وقتی این صحنه رو میبینی بجای اینکه تو ذوقت بخوره جنبه مثبتش رو میبینی و توی دلت میگی : چه خوب اگه بیائی اینجا دیگه تکریم ارباب رجوع کشکه و نیازی نیست اینقده برای یه مشتری احمق الکی خم رو راست بشی 

وقتی مانتو های گشاد خانمها رو میبینی بازم جنبه مثبت رو در نظر میگیری و میگی چه بهتر هرروز صبح مجبور نیستی غصه چی ببوشی رو بخوری

وقتی آرامش کارمندها رو میبینی بلافاصله استرس همکارهای خودت یادت میفته که همیشه تنشون میلرزه که نکنه اشتباهی یش بیاد و مبلغ اشتباهشون بخوره به حستبشون یاد خودت میفتی که ازاین کارمندها حقوقت کمتره ولی مثلا سرپرست قسمی با کوله باری از مسئولیت و استرس

تنها چیزی که آزارت میده اینه که روی هیچکدوم از میزها کامیوتر نیست به غیر از یه دونه که اونم خیلی تو معرض دیده و این تورو توی فکر میندازه که مبادا اگه تورو استخدام کنند بی کامیوتر و بی وبلاگت بمونی که این نهایت بدبختیه برات

روز دوم مرخصی ات هم به خیر و خوشی میگذره چرا که دخملک شب قبل خونه مامان بزرگش مونده و خیالت راحته که صبح نباید با پدرش بره مهدکودک که تو مجبور بشی ساعت ۴ بری دنبالش و با خیالت راحت یه روز کاری رو توی خونه به تدوین استانداردها رداختی . هردفعه هم که سراغ دخملک رو گرفتی شنیدی که خوشحال و سرحال با مادر بزرگش در حال بازیه و ته دلت از اینکه دختر به این خوبی داری که مثل بعضی بچه ها لوس و مامانی نیست که دست و ات رو بگیره خوشحالی و میدونستی که عصر با یه جایزه کوچولو خوشحالترش خواهی کرد . قتی برق رضایت رو بعد از گرفتن اتوی اسباب بازی تو چشماش میبینی خوشی روزت تکمیل میشه

خوشی تعطیلاتت زمانی کامل میشه که بهت خبری میدن که مدتها منتظرش بودی: از پجشنبه همین هفته یه کلاس برای تدریس بهت واگذار کرده اند که مدتهاست آرزوش رو داشتی و یهو و بی مقدمه برات جور شد و تو با اینکه هنوز آمادگیش رو نداری اینو به فال نیک میگیری و سعی میکنی این چند روزه خودت رو آماده تدریس هم بکنی 

وقتی خونه ات با آرامش نشستی و بدون هیچ آقا بالاسری که هی راه بره و دستور بده روزی ۵ ساعت مفید فعالیت فرهنگی کنی و بازم انرزی برات باقی مونده باشه که با دخملیت بازی کنه خوشی ات تکمیل تکمیل هم میشه

پ.ن۱:هنوز خبری از استخدام نیست ولی مدیر کل اون قسمت خیلی تحویلم گرفت و گفت مدیر اصلی اونجا جلسه ای در مورد من خواهخد داشت و قراره که چهارشنبه بهش زنگ بزنم و نتیجه رو بگیرم . خیلی حسم در این مورد خاصه آخه من همیشه عادت داشتم تو جاهای با کلاس شیک وپیک کار کنم و اونجا یه اداره دولتی فوق العاده ازگله ولی وقتی به مزایاش فکر میکنم شل میشم خودم هم نمیدونم چرا؟

پ.ن۲: این روزها انگار درهای رحمت دارند به روی من باز میشن کار تدریس نهایت آروز من بوده همیشه و الان به طور کاملا ضربتی داره جور میشه . دلشوره دارم تا حالا تدریس به صورت جدی نداشته ام و نمیدونم ازپسش بر میام یا نه برام دعا کنین

پ.ن۳: فعلا اینقدر ذوق تو خونه موندن دارم که داستانک رو مذارم برای یه روز دیگه که رگشتم سرکار

پ.ن۴: اگه کار دولتیه جور بشه و اینترنت نداشته باشم چی؟؟؟؟؟؟؟همه مزایا و معایبش رو ول کردم و به این موضوع فکر میکنم خب اعتیاده دیگه چه میشه کرد. درکم میکنین نه؟


 
 
روزمرگي 6 گانه
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 
1-امروز دلم ميخواست از حس و خال داستانكم بيام بيرون دلم براي نوشته هاي روزمره ام تنگ شده بود
2-بابا من كي گفتم كه اين داستان آشنائي من و آقاي همسر هستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه حالا دوست دارين اون داستان رو هم براتون مينوسم ولي اين داستان من هيچ ربطي به آقاي همسر نداره
3-از فردا تا پنجشنبه مرخصي هستم . يه سري كار در مورد كتابم دارم كه بايد تا شنبه تحويل بدم بايد روشون حسابي كار كنم ولي سعي ميكنم اگه بشه از خونه اينجا رو آپ ديت كنم
4-يه خبرايي در مورد كار جديدم داره ميشه فقط اميدوارم هرچي صلاحمه بشه خودم كه خيلي دلهره دارم آخه هركي رو ميبينم كه مثل خودم ار كارش بريده و كلي نق نق كرده و اومده بيرون هنوز به يه ماه نرسيده پشيمون شده و نميخوام اين اتفاق براي من بيفته و خيلي دارم اين كار جديد رو جدي بگيرم احتمالا فردا به يه نتايجي برسم . دعام كنيد .
5-از فردا صبح به مدت چهار روز به خودم قول دادم كه مثل يه خانوم مرتب و منظم كار استاندارد كتابهام رو تموم كنم كه شنبه پولش رو قلمبه بگيرم و نوش جان كنم از همين الان چاه پوله رو كندم ولي هنوز كارش رو شروع نكردم
6-من يه عالمه وقت اضافي ميخوام كسي سراغ نداره؟

 
 
داستانك 4
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
 
دخترك با قدمهاي لرزان كوچه را طي كرد و از زير چشم با نگراني دنبال پسر جوان گشت
از دور ، آن ور كوچه ،دو پسر جوان را ديد كه يكي شان قد بلندتر بود و به نظر آشناتر مي آمد
كمي كه نزديكتر شد متوجه شد كه پسر قدبلند همان نيما ست كه قبلا كه در محله قديمي شان زندگي ميكردند همسايه شان بود و كمي گيج شد چرا كه يادش افتاد ديروز آن پسر جوان اول خودش را نيما معرفي كرده بود و بعدا گفت پيمان هستم و فكر كرد شايد پسر دوم همان پيمان باشد ولي هرچه به مغزش فشار آورد متوجه نشد كدام يكي از پسرها ديروز با او صحبت كرده بود و با قدمهاي كوتاه از كنار آن دو رد شد و نيم نگاهي به هردوتا انداخت و دلهره اش بيشتر شد چرا كه همسايه سابقشان او را ياد خاطرات خانه قبلي شان ميانداخت .


تمام روز در كلاس به ياد خاطرات گذشته بود و يك دلشوره عجيبي حواسش را پرت ميكرد:
دو سال پيش در محله قديمي شان در يك خانه بزرگ دوطبقه اي زندگي ميكردند كه چهار طرفش باز بود و نيوشا با خانواده اش در طبقه دوم زندگي ميكردند .
از پنجره اتاق خواب نيوشا كوچه پشتي و خانه هايش كاملا معلوم بود . خانه شان در آن محل خيلي مشخص و مجلل تر از بقيه منازل بود.
دختر همسايه پائيني كه اسمش ريحانه بود دوسال از نيوشا كوچكتر بود و در يك خانواده كاملا متفاوت با نيوشا زندگي ميكرد : يك خانواده فوق العاده مومن با افكار فوق العاده بسته و بي سواد و از يك روستاي عقب افتاده كه دري به تخته خورده بود و كارخانه دارو پولدار شده بودند در مقابل خانواده نيوشا كه يك خانواده اصيل تحصيلكرده فوق العاده روشنفكر
اين دو دختر ارتباط خيلي دوستانه اي با هم برقرار كرده بودند چرا كه نيوشا اصلا در دوستي هايش به اين چيزها اعتقاد نداشت .
روزي از روزها ريحانه به نيوشا گفت تو تا حالا نيما رو ديدي؟
نيوشا:نيما؟ نه .كي هست؟
ريحانه :نميشناسي؟ نصف عمرت بر باد . همون پسره كه خونشون از پنجره اتاقت معلومه ديگه . همون پسره كه صبحها كه براي سرويس مدرسه وايميستيم مياد رد ميشه قد بلندي داره چشاش سبزه موهاش لخته خرمائيه
نيوشا چمانش از تعجب گرد شد و گفت : نه والله يادم نمياد حالا فردا نشونش بده ببينم
و فردا نيما را ديده بود . چه پسر با شعور و باحيايي به نظر ميامد و الحق زيبا و خوش تيپ ،اين شد كه دو سال تمام هرروز صبح بدون هيچ دليلي و يا حركت اضافيي همديگر را ميديدند و رد مي شدند تا اينكه خانواده نيوشا خواستند كه از آن محله به جاي بهتر نقل مكان كنند و ديگر خبري از آن محله و نيما نداشت.البته چون هنوز با ريحانه يك مدرسه مي رفتند ميدانست كه ريحانه هنوز به فكر نيماست
تمام اين افكار باعث شد كه نيوشا آن روز اصلا از كلاس درس چيزي نفهمد چون هنوز دچار دودلي بود كه بالاخره نيما با او كار داشت يا دوستش يا اصلا چه كاري داشت . نميدانست و ناراحت و پريشان بود.
بعداز ظهر از مدرسه كه برگشت بعد از سلام كوتاهي سريعا به اتاق خودش رفت و روي تختش دراز كشيد .
مادرش تعجب كرد : نيوشا چيزي شده؟
نيوشا: نه مامان خوابم مياد
مادر: آخه هيچ وقت اينجوري نميامدي. نمره كم آوردي؟
نيوشا: اه نه مامان فقط سرم درد ميكنه و لحاف را روي سرش كشيد
آن شب خبري نشد و كمي دلهره نيوشا كمتر شد.
ولي فردا صبح در راه مدرسه نيما را ديد نيما بعد از ديدن نيوشا به آرامي سري تكان داد و سلام داد .
نيوشا: سلام واي نيائيد جلو
نيما: چشم چشم فقط خواستم بگم كه اون پسر من بودما فقط فقط...
نيوشا: فقط چي؟ زود بگو و برو
نيما: خواستم معذرت بخوام كه اسمم رو اشتباه گفتم آخه فكر كردم اگه راستش رو بگم جوابم رو نديد الكي اسم دوستم رو گفتم
نيوشا :‌باشه باشه خب بريد ديگه
نيما: چشم ولي عصر بهتون زنگ ميزنم
نيوشا : اگه ديديد مامانم برداشت ديگه زنگ نزنينا
نيما : چشم
و رفت
نيوشا تپش قلب گرفته بود ولي وقتي ياد دوسال پيش مي افتاد خنده اش ميگرفت . حس دو گانه اي داشت هنوز هم نميدانست نيما با او چكار دارد از اينكه اسمش را دروغ گفته بود لجش گرفته بود . تصميم گرفته بود از ريحانه بصورت غير مستقيم تحقيقاتي د رمورد نيما بكند .



------------------------------------------
پ.ن1: امروز بصورت خيلي عجيبي از آن سازماني كه رزومه ام راداده بودم تماس گرفته اند و مثل نيوشاي داستان دچار حس دوگانه اي هستم چنكه گفتند بيا با ما همكاري كن ولي بصورت پروژه اي . با يكي از دوستام كه تو اون سازمان كار ميكنه صحبت كردم ميگه اكثر اوقات پروژه اي ها رو نگه ميدارند ولي تضميني نيست ضمنا تا پروژه اي هستي هيچ نوع مزايايي بهت تعلق نميگيره . حالا نميدونم چيكار كنم .
پ.ن2: تازه از اون سازماني هم كه استانداردهاي كتاباشون دست منه زنگ زند گفتند بايد تا 17 آذر استانداردها رو تحويل بدي و چك كامل پرداختي رو تحويل بگير. ميتونم توي يه هفته تمومش كنم ولي به شرطي كه واقعا يه هفته روش وقت بذارم . دعام كنين
پ.ن3: دوباره من امروز توي جلسه مديران و سرپرستان نتونستم جلوي دهنم رو بگيرم هوراااااااااا


 
 
داستانك 3
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
 
اول از همه از تشويق دوستهاي گلم براي ادامه داستان ممنونم واقعا بهم انرژي داديد اميدوارم نتيجه داستان اوني باشه كه شما ها رو راضي بكنه
و اما قسمت سوم داستان:
----------------------------------------------------
پسر جوان با مكثي كوتاه گفت : من پيمان هستم و شما هم من رو ميشناسيد يعني در واقع من رو ديديد
دخترك: پيمان؟؟؟؟ من همچين شخصي رو نميشناسم . مطمئنيد اشتباه نگرفتيد؟
پيمان: نه مطمئنم آخه خيلي سال هست كه شما رو ميشناسم شما مگه نيوشا نيستيد؟
نيوشا: چرا درسته ولي من اصلا پيمان نميشناسم
پيمان:خب موافقيد اول همديگرو ببينيم شايد من رو بجا بياريد ؟
نيوشا با كمي ترديد گفت واي نه من نميتونم بيرون با شما صحبت كنم
پيمان: يعني راه ديگه اي براي شناخت من داريد
نيوشا متوجه شد كه مادرش در حال خداحافظي با همسايه است و سريع گفت: الان مامانم مياد نميتونم صحبت كنم
پيمان : پس من زياد مزاحمتون نميشوم اگه شما اجازه بدهيد من فردا صبح سر كوچه تون منتظرتون هستم و براي اينكه ناراحتتون نكنم جلو نميام فقط ميخوام من رو ببينيد
نيوشا با عجله گفت باشه باشه خداحافظ و با عجله گوشي را گذاشت
تا آخر شب نه توانست درس بخواند و نه توانست غذا بخورد و مادرش كاملا متوجه بود چند بار سوالكرد: نيشوا تو خوبي؟ چيزيت شده و نيوشا با حالت عصبي ميگفت نه
كاملا افكارش بهم ريخته بود چرا كه برايش جالب بود بداند اين پسر كيست كه ميدانست ديروز چه لباسي تنش بوده . اين پسر كيست كه خانه شان را و حتي اسمش را ميدانست و ووووو
فردا صبح با سردرد خفيفي از خواب بيدار شد چرا كه تا صبح خوب نخوابيده بود و با اضطراب لباسهاي مدرسه اش را تنش كرد و عمدا كاپشني غير از آن كاپشن قرمز آن روز تنش كرد كه اگر آن پسر فقط از روي رنگ كاپشن او را شناسايي كرده است بداند
و با قدمهاي لرزان از خانه خارج شد .................
-----------------------------------------------
پ.ن: هركاري ميكنم كه وسط اين داستان پستهاي نامربوط هم بذارم يه نيرويي بهم ميگه داستانت رو ادامه بده ميترسم آخرش همتون بگين اين همون داستانت بود ؟ چقدر لوس و پيش پاافتاده بود .
لطفا نظرات واقعي تون رو برام بنويسين

 
 
داستانك 2
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
 
دخترك با دودلي گفت : بله بفرمائيد
پسر جوان پشت خط خيلي آرام و مودبانه گفت: ببخشيد مزاحمتون شدم مي تونم وقتتون رو چند لحظه بگيرم ؟
دخترك: با استرس و ترس بدون كوچكترين حرفي گوشي را سرجايش گذاشت؟
چند ساعت بعد پس از اينكه مادر به خانه برگشته بود و دخترك در اتاقش مشغول خواندن درسهاي فردا بود تلفن دوباره زنگ خورد
و دخترك از لاي در نيمه باز اتاقش صداي الو الو گفت مادر و قطع تلفن را شنيد و به فكر فرو رفت.
فردا صبح يك روز پائيزي تقريبا سرد بود و دخترك مثل هرروز آماده رفتن به مدرسه بود . آنروز صبح يك كاپشن قرمز رنگ نازك به تن داشت و يك كوله پشتي سرمه اي كه دوردوزي قرمز داشت به كولش بود و يك كفش ورزشي مارك آديداس كه خط قرمز داشت به پا داشت . هميشه همينجور بود "لباسهاي ساده ولي شيك كه با هم هماهنگي داشتند "
بي خيال و سرخوش راه خانه تا مدرسه را پياده طي ميكرد .
بعد از بازگشت از مدرسه مثل روز قبل و دقيقا همان ساعت روز پيش تلفن زنگ خورد
مادر دم در منزل با يكي از همسايه ها در حال صحبت بود و دخترك از پنجره مادر را ديد و بعد از اينكه مطمئن شد مادر حواسش نيست با ترس و لرز گوشي را برداشت . حدسش درست بود همان پسر جوان ديروزي بود :
الو ؟ لطفا قطع نكنيد من مزاحم نيستم بخدا فقط چند لحظه
ودخترك بدون اينكه بداد چرا گوشي را قطع نكرد ولي سكوت كرد
پسر جوان كه انگار مطمئن شده بود آهي از سر آسودگي كشيد و گفت : شما امروز كاپشن قرمز پوشيده بودي نه؟
دخترك با تعجب گفت : بله چطور مگه ؟ شما كي هستين؟
پسرك جوان كه انگار احساس كرده بود كه ممكن است دخترك تلفن را قطع كند با عجله گفت باشه باش قطع نكنين خوم رو معرفي ميكنم
من من .... و سكوت كرد
دخترك هم سكوت كرد و از پنجره نگاه به حياط انداخت مادر همچنان داشت حرف ميزد
پسر جوان گفت من نيما هستم
دخترك با كلافگي گفت لطفا كارتون رو بگين اخه مامانم خونه اس شما كي هستين صبح كجا منو ديدين ؟ چرا من شما رو نديدم؟
پسر جوان كه از اينهمه سادگي دخترك خنده اش گرفته بود گفت من هرروز صبح شما رو ميبينم ولي جرات ندارم خودم را معرفي كنم . من خيلي وقته دلم ميخواد بتونم با شما حرف بزنم ولي اينقدر سر به زير ميريد و ميائيد كه ميترسم برخورد بدي با من بكنيد
دخترك سكوت كرده بود ولي احساس ميكرد صداي پسر جوان مهربان و مودب است

پسر جوان گفت : من قصد مزاحمت ندارم اگه دوست داشتين خودم را كامل معرفي ميكنم
دخترك با حجب خاصي به آرامي گفت بفرمائيد ..................
------------------------------------------------------------------------

پ.ن: شايد به نظر بعضي ها اين داستان كمي كسل كننده بياد شايد هم نياد ولي من بايد اين داستان رو بنويسم حتي اگه طولاني باشه براي دل خودم لازمه . شايد پيش پا افتاده باشه ولي فكر كنين كه داستان واقعيه . البته دوست دارم نظراتتون رو بدونم و اينكه اصلا مخاطب نداشته باشه دلسردم ميكنه ولي تو اين برهه از زمان كه حالم خرابه نوشتنش بهم آرامش ميده . دركم ميكنين؟

 
 
داستانك 1
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 
دخترك فقط 17 سال داشت . 17 سال توي 15دوران  سال پيش اونم توي يه شهرستان ، كافي بود كه كه لفظ دخترك در موردش معنا دهد.
دخترك چيزي از ناملايمات زندگي نميدانست چرا كه در يك خانواده مرفه و كم جمعيت و مهربان بزرگ شده بود . تمام افكارش پي درس و نمره و مدرسه بود . از مادرش ميترسيد ، يك ترس موهوم،
و اين ترس باعث دوري از مادرش شده بود يك دوري غريب . مادرش زن مهرباني بود ولي زبان تندي داشت و همين باعث شده بود دخترك با پدرش احساس نزديكي بيشتري داشته باشد .
برايش عجيب بود كه با تمام اين ترسي كه از مادرش داشت و سخت گيري هايي كه از طرف مادر اعمال ميشد باز احساس امنيت را داشت و اين موضوع فقط بدليل خانواده يكپارچه و تحصيلكرده اش بود .
يك سالي ميشد كه اجازه پيدا كرده بود به تنهائي راه مدرسه تا خانه را طي كند .
روزي از روزها كه مثل هميشه از مدرسه به خانه آمد حس عجيبي داشت يك حس غريب سرخوشي :
دخترك ساعت 2  وارد خانه شد و طبق معمول هميشه بعد از سلامي كوتاه پشت ميز آشپزخانه با مادر نشست و همزمان با خوردن ناهار شروع به تعريف كردن كارهاي روزمره مدرسه كرد . و مادر گفت كه امروز جايي دعوت است و بايد برود و دخترك تا 5 بعد از ظهر تنها بود.
بعد از رفتن مادر تلفن زنگ خورد:
الو؟ الو؟ بفرمائي؟ الو؟
كسي جوابي نداد و ارتباط قطع شد.
بار ديگر به فاصله 2 دقيقه دوباره تلفن زنگ خورد و اينبار پسر جواني بود ......

--------------------------------------------

پ.ن: خيلي وقت بود كه دلم خواست اين داستان رو به نوعي مرتبش كنم و بنويسمش ولي پا نميداد الانم نميدونم مخاطب خواهد داشت يا نه . ولي براي دل خودم تصميم گرفتم تمامش متن . اميدوارم كسل كننده نباشه . شايد هم براي جلوگيري از اين موضوع پشت سر هم ننويسم و از هر يكي دو پست متفرقه بيام اينو بنويسم . شايد هم نه توي چند قسمت پشت سر هم تمومش كنم . بستگي به روحيه خردادي اينجانب داره.