من و دلنوشته هام

بارون بارونه زمينها تر ميشه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠
 

 ديشب چه بارون خوبي بود نه؟ 
مخصوصا كه ما مجبور شديم توي اون بارون از شرق تهران بريم غرب تهران و اتوبان همت و نيايش رو رد كنيم و جالب اينجاست كه من بجاي اينكه عصبي  بشم و عصباني از دست ترافيك بشم داشتم كيف ميكردم به چند دليل:

1-
تقريبا اولين بارون پائيزي بود
2-
داشتيم تو ماشين آهنگهاي سبك country  كه محبوب منه رو گوش ميكرديم
3-
داشتيم خونه يكي كه خيلي دوسش داشتم ميرفتيم
4-
با اينكه همسر اين دوستم و همسر بنده اولين بار بود كه همديگرو قرار بود ببينن از روي اسم همديگه فهميده بودن كه تقريبا 20 سال پيش توي يه كلاس درس خونده بودن
-------------------------------------------
راستي خيلي از خانمهايي كه پست چند روز پيش در مورد كتابه رو خونده بودن مشتاق شده بودن ادامه اش بدم البته فكر نكنين همه مطالبش بر عليه آقايونه ها به اين دليل كه هم نويسنده هاش يه خانم و يه آقا است هم مترجمينش و به نظر من حسن اين كتاب در اينه :

 

مرد ديد ((تونلي)) دارد.به اين علت است كه وقتي ميخواهد به زني نگاهي بيندازد بايد سر خود را برگرداند.

چشمان مرد درشت تر از چشمان زن است و مغز او براي ديد با طول بيشتري را طراحي كرده است تا مسافت هاي دورتري را با وضوح و دقت ببيند.

او مانند دوربين مسافت هاي دورتر با عرض كمتر را مي تواند خوب ببيند.

 

مرد امروزي بدون كمترين اشكال راه خود به رستوراني دور را بلد است اما نميتواند چيزهاي توي يخچال يا كمد را پيدا كند.

تحقيقات جديد نشان مي دهد كه مرد در يخچال دنبال كلمه ( ك ر ه ) است.اگر اين كلمه در آن طرف قالب كره چاپ شده باشد آن را پيدا نخواهد كرد.

به علت ديد تونلي مرد است كه وقتي دنبال چيزي ميگردد سرش را اين ور و آن ور يا بالا و پائين مي برد.

ديد چشمان مرد براي مسافت هاي دور تنظيم شده اين است كه براي او پيدا كردن كليد، جوراب و غيره نزديك دشوار است.

وقتي زني به مردي مي گويد:

 

توي كمد است-بهتر است مرد حرف او را باور كند و با اعصابي آرامتر به جستجوي خود ادامه دهد .



پ.ن:ما ديشب بهمون خيلي خوش گذشت دست كسي كه باعث و باني اش بود درد نكنه منتظر قرار بعدي در منزل ما هستيم


 
 
13تايي ( مگه چيه تقليد كار ميمونه خب )
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧
 
1- اين روزها يه كلاسي توي محل كار ما گذاشتند كه حسابي درگيرم كرده و نميتونم بيام آپ كنم انشالله سه شنبه تمام ميشه

2-شماها هم صبحها اينقدر سردتون ميشه يا من فقط بيد بيد ميلرزم ؟

3-دلم ميخواد يه كار شخصي دست و پا كنم حالا اگه در آمدش هم كم بود خانوم خودم هستم كه نه؟ پيشنهادات را ميپذيريم.

4-راستي ميدونين كه توي تهران 52 %‌خانومها و 44 %‌آقايون چاق تشريف دارند؟ منم نميدونستم همين امروز اخبار راديو اعلام كرد .

5-فيلم MY LIFE رو ديدم چقدر متاثر شدم واقعا اميد خيلي تو زندگي مهمه و مهمتر از اون اينه كه كم نياري و مبارزه كني . خلاصه كه لذتي برديم

6-آخ آخ ولي در عوض كتاب خاطرات يك گيشا آي حرصم ميدهههههههههههههههه نه اينكه كتاب بدي باشه ها در نوع خودش كتاب خوبيه ولي نميدونم چرا از اينكه زنان ژاپني به هر دري ميزدند كه مورد لطف آقايان قرار بگيرن اون خون فمنيستيم به جوش ميامد فكر كن تمام عمرشون رو دارند تلاش ميكنند و آموزشهاي عجيب و غريب ميبينند و هترهاي نختلف رو ياد ميگيرند كه آقايان محترمشون رو فقط سرگرم كنند . ساروي كيجا جان قول ميدم هفته ديگه كتاب رو بهت برسونم تا تو هم مستفيض بشي .

7-ديشب اينقدر دلم ميخواست تو اين هواي پائيزي ميرفتم كلاردشت و سوار تله كابين ميشدم و اون جنگلهاي پائيزي رو زير پام ميديدم ( خيلي پررو هستم نه؟ از يه طرف ميگم سردمه از يه طرف كلاردشت و تله كابين ميخوام شما منو به خردادي بودنم ببخشيد)

8-اساسي يه مهموني با رقص و قرريختن فراوان دلم ميخواد .

9-يه دختر دارم شاه نداره

10-صورتي داره ماه نداره

11- به كس كسونش نميدم

12- به همه كسونش نميدم

13-به تقليد از ساروي كيجا جان سيزده تايي مينويسيم

 
 
زنان و مردان با هم برابرند ؟ اصلا چنين نيست
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢
 

حس زنانه:

 

مهارتهاي حسي زنان بسيار ظريف تر و دقيق تر از مردان است.زن به عنوان بچه زا و لانه دار به توانائي تشخيص تغيير حالو رفتار در كودكان و ديگران نيازمند بود تا بتواند به نشانه هاي درد،گرسنگي،صدمه،خشم يا ناراحتي آن ها پي ببرد.

 

اين توانائي را عموما (( حس زنانه)) ميگويند.

 

حس زنانه چيزي است كه مرداني كه بازيگوشي ميكنند و بالاخره گير مي افتند را به وحشت مي اندازد.

 

 

 

زن من يك تار موي بولند را از ده متري روي شانه من مي بيند اما وقتي مي خواهد ماشين را پارك كند در بزرگ گاراژ را نمي بيند.

 

و مرد:

 

مرد اشك روي گونه ها را ، كج خلقي را مي بيند يا سيلي روي صورتش را احساس مي كند اما هرگز نمي داند ماجرا از چه قرار است.

 

مرد نان آورهرگز مدت زيادي را در غار نمي گذراند تا نشانه هاي فرازباني يا ارتباطات بين افراد را ياد بگيرد.

 

آزمايشات اسكن مغزي نشان مي دهد كه حداقل 70 درصد از فعاليت هاي الكتريكي مغز مرد در زمان استراحت خاموش است.اما همين آزمايشات مشخص مي كنند كه 90 درصد از فعاليت هاي مغزي زن هنگام استراحت برقرار است و به طور مرتب سيگنال هاي اطلاعاتي را از پيرامون دريافت كرده و تحليل مي كند . زن دوستان  بچه هايش را مي شناسد ، از آرزوها ،روياها و ماجراي عاشقانه ، ترس هاي پنهاني، آنچه در مغزشان مي گذرد ، آنچه حس ميكنند و شيطنت هايي كه در سر دارند آگاه است. مرد به ندرت متوجه موجودات كوچكي كه با او زير يك سقف زندگي ميكنند ، مي شود .

 

 

 

پ.ن:متن بالا بدون هيچ كم و كاستي از كتاب كوچكي كه ديروز خريدم نوشتم به نظرم كتاب جالبي اومد . متون كوچيكي كه در مورد تفاوتهاي مرد ها و زن ها وجود داره و آدم رو دچار سوءتفاهم ميكنه .

 

اسم كتاب زنان و مردان با هم برابرند؟اصلا چنين نيست . نوشته آلن و بارابارا پيزه . يه كتاب كوچولوي آميخته با طنزه اگه جالب بود بگين همه كتاب رو قدم به قدم هر از چند گاهي بنويسم كه با هم بخونيمش و اگر به نظرتون  لوس و بي مزه بود بازم بگين كه فقط براي خودم بخونمش


 
 
نوستالوژي مدرسه
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
 

طبق معمول امروز صبح توي راه كه ميومدم سركار داتشم راديو جوان گوش ميكرديم

 

متوجه شدم كه امروز تولد حضرت معصومه است و چند ساليه كه به نام روز دختر اعلامش كردند

 

اولا كه كلي سر اين قضيه با اقاي همسر خنديديدم ولي بعدش كه خانم خبرنگار رفته بود يكي از دبيرستانهاي دخترونه و اولش با معلم پرورشي مدرسه صحبت كرد دوباره اون نوستالوژي قديمي مدارس اون موقع اومد سراغم:

 

اونهايي كه حدودا همسن و سال من هستند شايد بيشتر درك كنند چي ميگم

 

يادم افتاد كه چقدر دلم ميخواست يه نارنجك قوي بندازم زير پاي معلم پرورشيمون هميشه اين معلم ها يه مشت آدمهاي عقده اي بودند كه چونه مقنعه شون تا دماغشون بالا ميومد و دهنشون هم بوي بدي ميداد تازه مانتوهاشون هم هميشه خدا چروك و خاكي بود . كفشاشون هم هيچوقت واكس نداشت . تازه هميشه خدا توي سالن مدرسه ولو بودند و تذكر به ماها ميدادند .

 

يادم افتاد كه چقدر بهمون سخت ميگرفتند . يه بار سر اينكه رنگ زيپ كوله پشتي ام قرمز بود ( خود كوله پشتي ام سرمه اي بود ) منو خواستند دفتر مدرسه و كيفم رو ازم گرفتند و يه كيسه دادند دستم گفتن وسايلت رو بريز تو اين و فردا والدينت بيان كيفت رو بگيرن. يا يه بار سر اينكه جورابم سفيد رنگ بود نذاشتند رم توي كلاس و زنگ زدند كه مامانم از خونه جوراب مشكي بياره. اصلا انگار هيچ رنگي توي دنيا غير از مشكي و سرمه اي و بعضي وقتها طوسي متانت نداشت.

 

يادم افتاد كه يه بار ديگه هم چون زمستون بود و من معمولا جمعه ها اسكي ميرفتم سر اينكه جاي عينك اسكي روي صورتم مونده بود و بقيه صورتم برنزه شده بود پدرم رو خواستند مدرسه و گفتند شما ميدونين دخترتون چه كار زشتي انجام داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

يادم افتاد كه دوران دبستان يه مقنعه هايي سرمون ميكرديم كه جنسشون تريكو بود و مسلما سورمه اي رنگ ، و يه كلاه از همون جنس و همون رنگ زيرش بايد سرمون ميكرديم كه مثل اين كلاه هاي پيرمردهايي كه كربلا ميرفتند بود. اون چونه هاي لعنتي مقنعه ها يادم افتاد . آي بدم ميومد . تازه مقنعه هامون تا زير باسن بود تا ميخواستيم روي نيمكتهاي كذايي سه نفره بشينيم ميموند زيرمون و از بالا كشيده ميشد و خفه مون ميكرد.

 

يه چيز وحشتناكي هم كه يادمه زماني بود كه من فقط 6 سالم بود و يه آمادگي خوب ميرفتم : من اصولا پيشوني كوتاه پرموئي داشتم و هركاري ميكردم موهام ميزد بيرون و اين مسئله خيلي برام مشكل ساز بود اون موقع مايه مديري داشتيم به نام خانم جمشيدي ، تعجب نكنين كه اسمش يادمه چون خيلي خاطره بدي داشتم توي صف اول صبح داشتيم ورزش ميكرديم كه از صف من 6 ساله رو كشيد بيرون و چنان گوشم رو كشيد كه فرياد زدم و گت چرا حجابت رو رعايت نميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شب كه مامانم منو برد حموم تا اومد صورتم رو بشوره دستش خورد به گوشم و من فرياد زدم و مامانم با تعجب نگاه كرد و گفت واي چرا گوشت خون اومده؟ بله اين خانم گوش يه دختر 6 ساله رو جوري كشيده بود كه لاله گوشم پاره شده بود و خون ميومد فرداش مامانم با عصبانيت اومد آمادگي و تا اومد سر مديرم داد بزنه چشماش شيش تا شد ميدونين چرا؟ چون اون خانوم قبل از انقلاب توي شهر مامانم اينا تو كاباره رقاصه بوده. باورتون ميشه و مامانم با عصبانيت اين موضوع رو توي دفتر مدرسه بلند عنوان كرد و گفت تقصير منه كه بخاطر معروفيت اين مدرسه دخترم رو آوردم اينجا نميدونستم بيارمش اينجا ممكنه دخترم زير نظر يه رقاصه بار بياد و دستم رو گرفت و از اون مدرسه آوردتتم بيرون.

 

يادم افتاد كه چه جوري هر از چند گاهي ميو مدن توي كلاس و همه كيفهامون رو برميگردوندن روي ميزهامون و اگه آينه اي چيزي توي كيف بود ميبردند . واي از روزي كه مثلا عكس هنرپيشه اي چيزي توي كيفش بود .اگه ميزد و از كل كلاس يه نفر هم استثنا بود و دوست پسر داشت و عكسش توي كيفش بود كه حلق آويز بود.

 

اگه احيانا كسي پررو بازي در مياورد و پشت لبش رو كه مثل سبيلهاي ناصرالدين شاه پر مو بود بند مينداخت كه سه روز از مدرسه اخراج شدن رو شاخش بود.

 

البته از سال دوم دبيرستان كه مدارش غير انتفاعي باز شد كمي راحت تر بوديم ولي بازم نه مثل الان . يامه يه جفت كفش مارك HIPPO ساق دار مشكي و بنفش داشتم كه اون موقع خداي كفش بود و من 8000 تومن 15 سال پيش خريده بودمش خيلي باهاش كيف ميكردم باهاش رفتم مدرسه تازه اون موقع مدرسه غير انتفاعي بودم ولي تا وارد شدم معلم پرورشي مون گفت تو چرا به فكر مستضعفين نيستي؟؟؟؟؟؟؟ ديگه اينو نپوش بچه ها ناراحت ميشن . حالا مدرسه ما جزو مدرسه هاي آنچناني بود و همه بچه ها از خانواده هاي مرفه.

 

يادم افتاده كه صبح به صبح اگه احساس ميكردند كه پاچه شلوارامون رو تنگ كرديم با يه سانتيمتر اندازه ميزدند و اگه تنگ شده بود راهمون نميدادند. كاكولهامون يادتونه؟ با چه بدبختي سر كوچه ميرسيديم ميذاشتيم بيرون و يه نخش رو هم روي پيشونيهامون مينداختيم . از همون موقع دروغ و پنهانكاري رو يادمون دادند.

 

الان كه يادم مي افته ميبينم با اون همه محدوديت كه براي ماها ساختند مثلا ميخواستند چيكار كنند؟ همش فكر ميكنم چقدر توي تضعيف شخصيت يه دختر نوجوون و از بين رفتن اعتماد به نفسش و بالابردن استرسش تاثير بدي داشتند . الان اصلا اينجوري نيست . حداقل اون دو تا دختري كه هرروز صبح دم خونه ما منتظر سرويس هستند اينجوري نيستند.


 
 
فيلمنامه امروز من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠
 

سكانس اول:

 

ديشب وقتي رفتم كه براي دوستانم كادوي تولدهاشون رو بگيرم در كمال خوشحالي ميدونستم كه براشون چي ميخوام بخرم. ميرم سراغ دستگاه ATM سر پاساژ كه پول بگيرم و خريدم رو بكنم تا كارتم رو گذاشتم توي دستگاه ، با چنان سرعتي كارت رو كشيد توي خودش و نوشت كه دستور شما ابطال شد كه چشام داشت شيش تا ميشد . ديدم يه آقايي خيلي مستاصل بغل دستم گفت : كارت شما رو هم كشيد تو؟ منم با حرص گفتم مگه مال شما رو خورد؟ پس چرا به من نگفتين ؟
تنها شانسي كه اوردم خواهرم مثل فرشته نجات پيشم بود و گفت ناراحت نباش من پول همراهم هست . تا تو باشي اينقدر تكنولوژي مند رفتار نكني و دوزار پول بذاري تو جيبت كه الان غمبرك نگيري . اون لحظه نفس راحتي كشيدم چون واقعا وقت ديگه اي نداشتم ولي كلي غر زدم .

 

من نميدونم اگه اين دستگاهها براي راحتي ملت ساخته شده اين چه بساطيه. يه روز پول نداره . يه روز به شبكه وصل نيست. يه روز كارتت رو الكي الكي قورت ميده . پنجشنبه ها و جمعه ها كه كلا تعطيله . بعدش هم كه ميخواي مثل آدمهاي متمدن از فروشگاهها و مغازه ها با كارتت خريد كني كه ديگه واويلا . به شبكه وصل نميشه و مصيبتهاي ديگه . تازه اگه بدشانسي بياري و كارتت رو هم بسوزونن كه ديگه نور علي نوره.

 

هردفعه به خودم ميگم نميخواداداي متشخصهارو در بياري اول برج كه حقوقت رو ميزين توي كارتت برو همه رو بگير و مثل قديمي ها بذار سر تاقچه هروقت پول لازم داشتي از روش بردار ولي بازم ميگم بابا عصر اينترنت و اين حرفهاست مثل اينكه ها .

 

سكانس دوم:

 

صبح با كلي غرولند كه اه حالا بايد تنهايي برم دم بانك چون توي طرحه و نميتونم با همسر جان برم بيدار شدم و با كلي آه و ناله رفتم بانك و ديدم يه صف طولاني اونجاست كه همه اومدن كارتهايي رو كه ديشب دستگاه نوش جان كرده بود رو بگيرن . كلي هم اونجا غر زدم كه اي بابا ديرمون شد و بايد بريم سركار و تاخيري خوردم .

 

سكانس سوم:

 

از بانك با موفقيت اومدم بيرون و پياده رفتم تا دم پل سيدخندان كه سوار ماشينهاي ونك بشم ديدم واي واي يه صف 5 كيلومتري وايستادن براي تاكسي و بازم غر غر

 

سكانس چهارم:

 

ميدون ونك داشتم پياده و با عجله ميرفتم اونور خيابون كه دوباره سوار تاكسي بشم تا محل كارم و از اينكه ميديدم تاخير كردم حالم خراب بود ديدم يه پير مردي جلوم داره راه ميره كه خيلي لرزونه و پاركينسون شديد داره . شيرين 80 سال رو داشت ولي فوق العاده مرتب و تروتميز بود همينجور كه داشتم با عجله و تند تند از بغلش رد ميشدم برگشت و نگاهم كرد و گفت دخترم دست من رو ميگيري منو ببري اون طرف خيابون ؟ من كمي اين پا و آون پا كردم بعد با خودم گفتم منكه ديرم شده بذار اول صبحي با اين كمكم حالم حداقل جابياد و گفتم بله پدر جان چرا كه نه . پرسيد وقت داري آخه ديدم عجله داري . گفتم معلومه كه وقت دارم هيچ اشكالي هم نداره . دستش رو گرفتم و بردم تا اونطرف خيابون و تمام راه رو دعام كرد: دختر جان ميدوني چه لطفي در حقم كردي؟ ميدوني من يه معلم بازنشسته ام؟ و تو داري به معلمت چه لطفي ميكني؟ منم كلي قربون صدقه اش رفتم و دستش رو نوازش كردم و احساس ميكردم كه دارم كم كم آروم ميشم و اين منم كه بايد بابت اين حسم ازش تشكر كنم .

 

سكانس پنجم:

 

با آرامش هرچه تمامتر و با 35 دقيقه تاخير كارت زدم و با لبخند پشت ميزم نشستم

 

مرسي آقا معلم مهربون


 
 
من غر نميزنم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

كاش ميشد هميشه آدم مثبت فكر كنه نه ؟

 

كاش ميشد فقط به غصه هاي زندگي فكر نكرد نه؟

 

ميدونم سخته . خيلي هم سخته . ولي دارم با خودم اين موضوع رو تمرين ميكنم . فكر كنم خيلي هم موفق بودم.

 

هر جا ميري يا دارند راجع به سهميه بندي بنزين حرف ميزنن يا دارن راجع به قيمت نجومي مسكن و گوشت و هزار تا كوفت ديگه حرف ميزنن . يا اينكه دارن به دولت و رؤساش فحش ميدن و نفرين ميكنن. يا دارن كانالهاي اون ور آبي رو نگاه ميكنن و قاطي ميكنن .

 

ميدونم اينا درد بزرگيه. ميدونم هممون داريم زجر ميكشيم ولي آيا با غصه خوردن و چه كنم چه كنم رفع ميشه؟

 

هنوز راه مبارزه رو پيدا نكردم شايدم كامل پيداش نكردم فقط و فقط اينو ميدونم كه بايد اميد داشته باشيم . چيزهاي خوب زندگي رو هم ببينيم .

 

خيلي حرص ميخورم وقتي ميبينم كه مردم تو بدبختي زندگي ميكنن ولي بيشتر از اين حرص ميخورم كه اوقات خودشون رو هم تلخ ميكنن .

 

ميدونم الان خيلي هاتون ميگين اين ديگه چه دل خجسته اي داره يا اينكه چقدر نفست از جاي گرم بلند ميشه . نه والله منم خيلي سختي ها ميكشم منم سختمه وقتي ميخوام يه خريد كوچولو براي خونه ام بكنم يا اينكه قسطم رو پرداخت كنم كلي بايد به خودم سختي بهم تا بتونم اين كاررو بكنم ولي يه موقعهايي لازمه به چيزهاي خوب زندگيم هم نگاه كنم .

 

به اين نگاه كنم كه يه زندگي آروم ، يه بچه سالم ، يه همسر خوب ، يه سقف بالاي سر ، يه پدر و مادر خوب ، يه شغل مقبول و و و و

 

من نه سياسي ام نه ميخوام سياسي حرف بزنم نه از سياست خوشم مياد ولي از اينكه هميشه ناله كنيم و غر بزنيم بد مياد . قبول دارم كه خيلي داره بهمون سخت ميگذره . ميدونم كه تحت فشاريم . ميدونم كه جوونهاي ايراني خيلي در حقشون اجحاف ميشه . ميدونم كه نميتونم هر كلاسي كه دلم بخواد دخترم رو ثبت نام كنم چون يا پول ندارم يا امكان بردنش رو بخاطر ترافيك ندارم يا اون كلاسي كه ميخوام ندارن يا يا يا يا

 

اين موضوع در مورد خودم و اطرافيانم هم هست ولي آيا چون نميشه بايد زانوي غم بغل كرد ؟ ميدونم هرروز داره بدتر ميشه ولي فعلا اينه ديگه من كه اصلا نميتونم تصور كنم كه با اين قضيه مبارزه كنم شايد اين ضعف من باشه ولي در اين جور مواقع سعي ميكنم كه به جنبه هاي خوب فكر كنم يعني در واقع دارم سعي ميكنم .

 

اصلا اصلا هم نميتونم به اين فكر كنم كه براي فرار از اين مشكلات برم يه كشور ديگه ( البته هر كسي يه اعتقادي داره من توهين به كسي نميكنم ) من ايراني ام شايد نتونم مشكلاتم رو توي اين مملكت حل كنم ولي ميدونم كه اگه برم دلم براي كوچه خيابونهاي اينجا ، براي خانواده ام ، براي دوستام ، براي بقال سر كوچه و و و تنگ ميشه من آدمش نيستم ميدونم .

 

كاش ميتونستم اين حس رو توي خودم تقويت كنم .

 

كاش ميتونستم اين حس رو توي خودم حفظ كنم .

 

كاش يه روزي همه مشكلاتمون حل بشه.

 

 يعني ميشه؟


 
 
كاركردن و كار نكردن مسئله اين است
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

نميدونم شايد اثرات سي سالگي باشه شايد هم اثرات مادر شدنم باشه يا چه ميدونم هر چيز ديگه اي ولي جديدا خيلي به كار نكردن فكر ميكنم مني كه هميشه شعارم اين بود كه كار كردن بيرون از خونه باعث ميشه خانمها اجتماعي تر باشند و به روز تر باشند و ضمنا هميشه از اينكه فقط زن خونه باشم و بساب بساب و آشپزي كنم بدم ميامده ( با عرض معذرت از خانمهاي خانه دار ) ولي هميشه اين شعارم بود از اينكه فقط يه خانمي باشم كه راجع به ترشي و مربا درست كردن حرف بزنم يا اينكه بشينم سبزي پاك كنم و چه ميدونم خيلي آدم مفيدي باشم يه چهار تا كتاب بخونم خوشم نميامده ولي يه چند وقتيه كه ديگه خيلي خسته ام . خسته روحي و خسته جسمي . يعني در واقع بيشتر از خستگي يه چيزهاي ديگه اي دلم ميخواد . يه جورايي اون حس زنونه ام قوي تر شده يا شايدم پير شدم. نه نه پير نشدم آخه اصلا احساس پيري ندارم . ولي خيلي دلم زن بودن ميخواد . منظورم از زن بودن اينه كه دلم ميخواد خونه ام هميشه تميز باشه . غذام هميشه آماده باشه و بدون عجله و سرهم بندي درستش كنم. بتونم بافتني ببافم. بتونم گلدوزي كنم. واي نقاشي نگو كه دلم لك زده. از همه مهمتر تا ساعت 10 صبح بخوابم و با ارامش دخملك رو بيدار كنم و صبحانه اش رو با ارامش بهش بدم و موهاشو شونه كنم و دستش رو بگيرم و دوتا ئي بريم پياده روي و خريد خونه و پارك و .... بعد بيائيم خونه با هم غذا درست كنيم . بهش قصه بگم باهاش بازي كنم . كارتون ببينم و ... و عصر هم با چائي آماده منتظر همسر جان باشم تازه نه با قيافه خسته و ژولي پولي بلكه با آرايش و تروتميز .

 

ولي ولي ولي :

 

اگه منيكه عادت به كار كردن داشتم تو خونه بشينم و حوصله ام سر بره و ديگه كار خوب پيدا نكنم چي؟

 

اگه از نظر مالي به همسر فشار بياد چي؟ هميشه يادم بايد باشه كه اول آشنائيمون بهش قول دادم كه همراهش هستم تو هر زمينه اي درسته كه اون ميگه عزيزم من يه همسر شاد ميخوام ممكنه بهمون كمي فشار بياد ولي كمي تغيير تو برنامه ريزي مالي خونه شايد بهمون يه مدتي فشار بياره ولي بالاخره راهش رو پيدا ميكنه تو نگران نباش ولي كاملا ميدونم و اينو از چشماش ميخونم كه نگرانه . من نميتونم رفيق نيمه راه باشم ميتونم؟ تو دوراهي بدي گير كردم . اطرافيان هركدوم يه چيزي بهم ميگن كه بيشتر گمراهم ميكنه . يكي ميگه كارت رو ول نكنيا تو اين دوره زمونه خيلي سخته منو ببين چقدر پشيمونم؟ و من توي دلم ميگم تو راهي از دور زندگي منو ميبيني . اينكه سعي كردم هميشه حفظ ظاهر كنم . بابا بخدا منم آدمم خسته ميشم همه چيز كه پول نيست و ميدونم كه داري منفعت همسرمن رو فقط در نظر ميگيري و شايد برات اصلا مهم نباشه من چه احساسي دارم و در مقابل حرفت فقط سكوت ميكنم .

 

يكي ديگه ميگه ول كن بابا مگه منكه كار نميكنم از نظر شعور اجتماعي و سواد چي از تو كم دارم اصلا تامين مالي خانواده وظيفه مرد خونه است و باز تو دلم ميگم نه بابا گذشت اون دوران وقتي من ادعام ميشه كه چيزي از يه مرد كم ندارم و حقوق زن و مرد بايد يكي باشه نميتونم به اين فكر كنم كه تامين مايحتاج زندگي فقط وظيفه مرد خونه است بابا زندگي ما اصلا اينجوري نبوده و نيست همه چيزمون برابر بوده . تا الان هيچوقت احساس نكردم كه اون مرد خونه است و من زن خونه . ما دوتا دوست بوديم و هستيم خارج از موضوع جنسيت . يكي ميگه كمي به خودت استراحت بده دوسه ماهي بشين خونه شايد دوباره هوس كردي بري سر كار حرف اين يكي منطقي تره ولي چه تضميني هست كه دوباره كار خوبي پيدا كني.

 

ووووووو

 

حالا تو اين هيرو ويري كه دچار سردرگمي هستم و آقاي همسر عزيزم طبق معمول من رو توي تصميم گيري آزاد گذاشته و ميگه من فقط دلم ميخواد تو خوشحال و راضي باشي پدرم زنگ زدند كه براي تكميل اون رزومه اي كه به سازمان داده بودي زنگ زدم منم كه كلا دلمشغولي هاي بالا رو فراموش كردم با خوشحالي گفتم راست ميگي؟ خب چيكار كنم كه گفت راستش مداركت رفته زير دست آقاي .... كه همكلاسيخودت توي دانشگاه بوده و اونم بلافاصله به من زنگ زده ( پدرم استاد خودمون بودند توي دانشگاه ) كه استاد من خيلي به شما و دخترتون مديون هستم ( من هميشه دلم براي اين آقا ميسوخت چون هم سنش خيلي بالاتر از ما بود و خيلي تلاش ميكرد و هم از شهرستان ميكوبيد و  ميومد و هميشه تو كلاس خواب بود و نتيجتا سر امتحانها خيلي شوت ميزد و من داوطلبانه سر امتحانها ورقه اش رو ميگرفتم و براش مينوشتم ) و اين آقا يادش بوده . خلاصه كه امروز تمام مداركي رو كه داشتم كپي گرفتم و براي پدرم فرستادم و شديدا از دست خودم عصبانيم آخه بابا منكه همش دارم غر ميزنم كه نميخوام كار كنم پس چرا اينكاررو ميكنم . البته از حق نگذريم اگه كارم درست بشه خيلي جاي خوبيه . يه سازمان دولتي با تمام مشكلات حجاب مجاب و اينا ولي از نظر كاري و مالي خيلي بهتر و نميدونم كارم درسته يا نه ؟


 
 
مهماني
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

يه مهموني كوچيك خوب ، يه دور هم بودن دوست داشتني،دوستهاي شاد و مهربون ، بچه كوچولوهاي شاد و پرسروصدا همه و همه باعث ميشن وقتي شب خونه ات خلوت شد اصلا احساس خستگي نداشته باشي و يه رضايت خاصي رو احساس كني .
خيلي خوب بود خيلي. مرسي بچه ها .
يه چيزي ته دلت تلنگر ميزنه كه براشون بيشتر وقت بذار. يعني ميشه؟ خيلي دلت ميخواد ولي واقعا با حجم كارهايي كه هميشه داري نميشه ميشه؟
يه چيز ديگه هم دلخوشت ميكنه اونم اينه كه همه دوستهات سليقه ات رو ميدونستن و دقيقا كادوهاي قشنگي كه برات آورده بودن مطابق خواسته ات بوده . همش فكر ميكني چرا؟ يعني از نوشته هاي اينجا سليقه ات دستشون اومده ؟ يا نه شانسي بوده؟ نميدوني ولي همه چيز عالي بود.
مخصوصا وقتي آقاي همسر دررو باز ميكنه و با ديدن اون سه شاخه بامبوي دوست داشتني چشاش گرد ميشه از خوشحالي و بدون اينكه لباسش رو عوض كنه ميره سراغشون و ميگه ميدونستي ابلق هستند؟ و اين يعني خيلي قشنگن
تا نصفه شب تعريف كردي و اون تائيد كرد
خوب بود خوش گذشت مرسي بازم بيائين


 
 
همينه كه هست
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢
 
 
 

 

 
 

 

 
 

 

 

1-چقدر كيف ميده كه توي يه جلسه مهم اداري كه فقط مديرها و سرپرستها حضور داشته باشند و همگي هم بدونن كه مديرعامل آدم اصلا اينكاره نيست و از بس آدم بي منطقيه كه همه بخاطر موقعيتشون صداشون هم در نياد و بله بله قربان بگن و زير لب فحشش بدن و تو كه تنها خانم اين جلسه هستي به خودت جرآت بدي با حرفهاش مخالفت كني و ببيني كه نفس همه تو سينه هاشون حبس شده .
(مردم از بس هي به خودم گفتم حرف نزنيا ولش كن آخرش هم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم)
2-موهامو رنگ كردم خسته شدم از رنگ شرابيش رفتم و طي يه عمليات استراتژيك رنگش رو تغيير دادم. زيتوني خيلي روشن . نميدونم بهم مياد يا نه ولي وقتي توي آينه به خودم نگاه ميكنم تعجب ميكنم .
3-من فردا يه سري مهمون دوست داشتني دارم ولي هيچكاري نكردم . البته تصميم دارم اصلا تشريفاتيش نكنم كه اين دوره هامون هميشگي و پايدار بمونه ولي خونمون وضعش افتضاحه.
4-خيلي زشته وقتي تصميم بگيري كمي لاغر بشي و در همين راستا  برنج نميخوري و بجاش بعد از شام يه هات چاكلت نوش جان كني و فرداش هم برنج نخوري و سه تا شيريني خامه اي بخوري و پس فرداش هم برنج نخوري و بجاش يه آيس پك مخصوص بخوري . تازه بعدش بري روي ترازو بگي اه اصلا سيستم بدن من اينجوريه ديگه من نه به اين راحتي ها چاق ميشم نه لاغر . خودمم بكشم 100 گرم كم نميكنم .

5-نيلوفر جون تولدت مبارك

 

 

 

 


 
 
عشقولانه هاي ما دو تا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
 
من:كاش آدمها به چيزهايي كه دوست دارند برسند نه؟
تو: عزيزم هميشه هرچيزي به موقعش به آدمها ميرسه
من: ولي من فكر ميكنم يه موقعهايي بعضي آدمها به چيزهايي ميرسن كه لياقتشو رو ندارن و يه موقعهايي يه كسائيكه خيلي هم لايق هستند به هيچ جا نميرسند
تو: خب تو فقط ظاهر رو ميبيني درسته؟ نميدوني واقعا پشت قضيه چه خبره؟ شايد اونيكه تو داري ميبيني خيلي هم چيز جالبي نباشه
من: نه بابا دارم ميبينم ديگه
تو: ببين عزيزم اگه مثلا تو الان يه خونه ويلايي 500 متري داشتي ولي چه ميدونم ميودنستي كه من پولش رو از يه راههاي ناجوري تهيه كردم خوشت ميومد؟
من : نه اصلا . من اصلا منظورم اين نيست كه ميگم چرا مثلا يكي كه آدم خوبيه و آدم پرتلاشي هم هست صاحب اون ويلائي نيست
تو: نميشه كاملا توضيح داد ولي از نظر من دو تا حالت داره يا يه ارث كلاني بهش رسيده يا دزدي كرده البته يه حالت سومي هم داره اونم اينه كه شانسش زده و كارش گرفته البته اين مورد آخر رو نميشه عموميت داد
من: نميدونم ولي خب فكر نكنم هيچوقت ما اينهمه پول داشته باشيم
تو: اگه موج منفي نفرستي و با من همراه و همفكر باشي يه روزي هم نوبت ماميشه
من":ههههههههههههي
تو : بجاي هي هي كردن بگو اميدوارم . هميشه اميد داشته باش . يادته روزي كه ما گفتيم تصميم داريم خونه بخريم همه اطرافيان با تعجن نگاهمون كردند؟
من : آره خوب يادمه
تو: ولي تو ديدي وقتي تصميم گرفتيم با هر بدبختي بود خونه خريديم.
من: درسته
تو: پس اگه بازم تو تصميمات اميدوارانه و قاطع باشي به همه چيز ميرسي .
من: شايد
تو: نه حتما . البته چون دزد نيستيم و باباي پولداري هم نداريم شايد دير برسيم به آرزوهامون ولي ميرسيم
من: اميدوارم
تو: آهان اين شد . البته يه چيزي بگم؟
من: چي ؟
تو: ما اگه همين خونه نقلي رو هم تهيه كنيم بخاطر اينه كه من يه زن خوب و مهربون و دوست داشتني مثل تو دارم كه عاشقشم و با همه سختي هاي من ساخته
من: عزيز دلم منم عاشقتم و ميدونم تمام تلاشت براي زنديگيمونه و ميدونم
دنيا رو هم ميگشتم مردي به مهربوني تو پيدا نميكردم و همين آرامشي كه زندگيمون داره برام يه دنياست
تو: نه من ميدونم كه از اول نتونستم تورو به خواسته ها و ايده آلهات برسونم

من: مگه يه زن از زندگيش چي ميخواد؟ همينكه همسرش دوسش داره و تلاش ميكنه و هيچ دعوا و مرافعه اي نداريم بسه ديگه
تو: نه ميدونم تو بخاطر من خواسته هات رو نميگي . بالاخره تو آدمي بودي كه توي ناز و نعمت بزرگ شدي منم قول ميدم بالاخره اون خونه اي رو كه دوست داري برات بخرم
من: نه تو قول بده هميشه دوستم داشته باشي
تو: قول نميخواد من عاشقتم و عاشقتم ميمونم
من: پس برم به فكر ديزاين ويلائي 500 متريم باشم
تو: باشه منم به فكر يه استخر تو باغمون باشم



 
 
مخاطب خاص دارد 2
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

 sedam larzun shode vali nemidunam in larzesh tu kalamatam ham malume ya na?

 

veblaget ghazamo suzund delamo atish zad mahde linda ke bayad beram donbalesh dir shod.......vali khubiye ghaziye miduni koja bud?????? shayad khandat begire vali sadeghane begam arameshe khasi gereftam.........ke yeki hanuz hast ke mano mishnase.......

 

tu veblag natunestam latin benevisam mordam ta chanta harfe farsiro peyda kardam....

 

delam barat tange beche zabuni begam?....deeelaammm baarat tangeee divuuneee.......

 

.....daram gerye mikonam vali dige fekr nemikonam chesham taghire rang bede

 

daram dad mizanam vali bazam fekr nemikonam kasi sedamo beshnave va bege sedat bolande

 

vali tanha kari ke mesle hamun mogheha mikonam zanumo baghal mikonam va puste labamo mikanam.....

 

daram az khodam miporsam donbale che chize gomshodehi budam ke ta inja umadam?

 

bad khandeye kamrangi ruye labam miyado migam....LINDA.

 

 

 

وقتي بعد از پست ديروزم ايميل  بالا رو ازت گرفتم ديگه نتونستم جلوي هق هقم رو بگيرم اونم كجا؟ تو محل كارم. و همه همكارها با تعجب نگاهم ميكردند .

 

نميدونم چي بهت بگم فقط اينكه دلم برات به اندازه يه نخود شده. ديوونه

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.1 :از ديروز يه وبلاگ برنامه ريزي رو بهم معرفي كردند همش تو ذهنم برنامه هاي خودم رو چك ميكنم و دارم ديوونه ميشم امروز حتمابايد برنامه هايم رو توش بنويسم

پ.ن .2: اينقدر غبطه دوستي ماهارو نخورين بابا اگه اين دوست گلم كه اينقدر ما باهم دل داديم و قلوه گرفتيم الان پيشم بود كه من اينقدر غصه نميخوردم و اشك نميريختم  شرايطمون جوري شده كه شايد ماهي دوبار تلفني با هم حرفهاي معمولي بزنيم ..


 
 
مخاطب خاص دارد1
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

ديشب بهت زنگ زدم

 

خيلي وقتها بهت زنگ ميزنم ولي ديشب اينقدر دلم براي صدات . خنده هات . نصيحتهايت و ... تنگ شده بود كه همش منتظر يه فرصت بودم كه بتونم بهت زنگ بزنم . ولي مثل تمام اين چند سال گذشته ديگه صدات اون صداي شاد و شنگول و بي خيال نبود . يعني راستش ديگه روحياتت روحيه اون موقعها نيست . ديگه خبري از خنده هاي بلند و قهقهه هاي مستانه ات نيست .

 

يادته هميشه همه ميگفتند كه چرا اينقدر بلند ميخندي؟ چرا اينقدر بلند حرف ميزني؟‌يادته چقدر با مزه با مامانت دعوات ميشد؟ داد و بيداد ميردي و با حرص ميرفتي پاهات رو تو شكمت جمع ميكردي و روي مبل منشستي و پوست لبت رو ميكندي و با همه اهل خونه قهر ميكردي و شب تا صبح گريه ميكردي و بعد از چند روز ميومدي مامانت رو بغل ميكردي و گريه ميكردي كه مامان خوشگلم دوستت دارم ؟

 

يادش بخير . دلم براي اون موقعها تنگ شده.

 

يادته محل كارت توي پارك وي بود و تا محل كار من كه توي جردن بود پياده ميومدي دنبالم؟ يادته كل جردن رو تا خيابون دولت كه اون موقع خونه ما اونجا بود پياده راه ميرفتيم؟ يادته اصلا خسته نميشديم؟ يادته يه موقعهايي يه بستني هم ميگرفتيم و ليس زنان و خوشحال پياده روي ميكرديم و چرت و پرت ميگفتيم و ميخنديديم.

 

يادش بخير.

 

يادته اون موقع كه دانشگاهمون توي توانير بود؟ با مانيس و ساناز و ناتاشا و ترگل پياده ميومديم تا ونك ؟ يادته ماه رمضونها از اون قنادي نزديك ونك يكي يه دونه گوش فيل ميگرفتيم و هرهر ميخنديديم و راه ميرفتيم؟ الان تو و ناتاشا و كه 7 سال ميشه نديدم مانيس رو هم هرازچند گاهي تلفني صحبت ميكنيم و شايد سالي يه بار تولد بچه هامون همديگرو ببينيم . ساناز رو هم همينطور.

ولي هيچكدوم اونها براي من تو نبودي و نيستي . تو بهترين دوست من بودي و هستي . تو تنها كسي بودي كه پابه پات شادي ميكردم . پابه پات غصه ميخوردم و گريه ميكردم . .....

يادته با رنوي قراضه ناتاشا استراحت بين دوتا كلاسمون پنج تائي ناتاشا دنبال دختر پسرايي كه اتو زده بودن راه ميافتاديم و اونها ميترسيدن و ما هر هر ميخنديديم؟ يادته به بار يه زنه از ماشين پياده شد و فحشمون داد؟ يادته يه بارم با همون ماشينه رفتيم دربند يه فالگيره جلومونو گرفت و چرت وپرت گفت و ما خنديديم؟

آهان يادته دوستت نيلوفر براي تولدت سورپرايز كرده بودو مهموني داده بود؟ يادته با چه دلشوره اي رفتيم؟ يادته اون فالگيره كه تو مهموني بود گفت من و تو بالاخره با هم فاميل ميشيم چقدر خوشحال شديم و بالا پائين پريديم؟ چقدر دنيامون شيرين و كوچيك بود نه ؟

 

يادش بخير.

 

يادته اون موقعي كه كلاسامون براي يه مدت كوتاهي توي خيابون فرشته برگذار ميشد؟

 

يادته يه روز با اكيپ بالا پياده توي خيابون آقا بزرگي راه ميرفتيم ؟ يهو تصميم گرفتيم زنگ يه خونه رو بزنيم و در بريم؟ يادته چقدر خنديديم ؟ يادته من و تو كه لاغر مردني بوديم در رفتيم ولي مانيس ولي اون سه تا كه تپلو بودن جا موندن؟ يادته اون آقاهه اومد بيرون دنبالمون كرد؟ يادت مانيس رو گرفت؟ يادته چقدر دعوامون كرد؟ يادته چقدر خنده امون گرفته بود؟

 

آهان يادته تو همون خيابون از يه سوپريه پفك دزديديم و خورديم و كيف كرديم؟

 

يادش بخير

 

يادته چقدر ( م ) و (خ) اذيتت ميكردن ؟ چقدر تو باهاشون صادقانه رفتار ميكردي و چوبش رو ميخوردي و من پايه پات گريه ميكردم؟احمقها قدر تو رو ندونستن . شايد اگه ميدونستن تو نميرفتي. حيفه تو بود . باور كن

 

احمق جان الان كه دارم اينا رو مينويسم گوله گوله اشك ميريزم .

 

يادته گريه ميكردي چشمات خوشرنگ ميشد؟ يادته تا اينو بهت ميگفتم وسط گريه خنده ات ميگرفت؟

 

يادش بخير

 

الان تو كجائي و من كجام؟

 

يه موقعهايي كه از دست زمونه شاكي بودم تو چنان آرومم ميكردي كه انگار نه انگار مشكل داشتم.برعكسش هم بودها هروقت تو حالت گرفته ميشد من بودم من هميشه برات بودم . يادته صداي وانان در ميومد هميشه؟

 

يه موقعهايي از بي توجهي هاي خانواده ات شاكي مي شدم به دادم ميرسيدي. يا سوتفاهم رو رفع ميكردي يا اينكه اونها رو متوجه ميكردي.

 

يادش بخير . چقدر جات خاليه.

 

ميدوني چيه ؟ فكر كنم بيشتر از همه ميشناسمت . ميدونم تو ديگه اون آدم سابق نيستي . ميدونم هم دليلش چيه. براي همينم غصه ات رو ميخورم . باور كن غصه ات رو ميخورم و دم نميزنم . ميدونم چاره اي جز تحمل نداري. ميدونم وضعيتت زياد درست نيست . از هيچ لحاظ . كاش ميتونستم برات كاري بكنم. كاش اينجا بودي . حداقل وقتي دلت ميگرفت من پيشت بودم نه؟ منم دلم ميگرفتم تورو داشتم .

 

راستش تلفن ديروز آرومم نكرد . يه چيزي دوروبر 1 ساعت باهات حرف زدم . اصلا رنگ و بوي حرف زدنهامون هم مثل قبل نيست. يك سره تو از پي پي بچه ات شاكي بوديو من از جيشش . تو سر بچه ات داد زدي و من الكي خنديدم . دلم ميخواست نه شوهر تو خونه بود و نه شوهر من و آي غيبت ميكرديم و حرف ميزديم.

 

چقدر دلم براي اون روزها تنگ شده.

 

 


 
 
افكار قاطي پاطي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 
1-شايد تو با ديگران فرق ميكني
شايد هم ديگران با تو فرق ميكنن
يه چيزايي رو درك نميكني نميفهمي چرا وقتي ميتوني يه پول زبون بسته رو بدي به يه آدم بدبختي كه كمك حالش باشه بري يه مهموني 180 نفره آنچناني بگيري و اسمش رو هم بذاري سفره ابوالفضل
و يه عالمه آدم فوق العاده پولدار بيان و پشت ميزهاي آنچناني بشينن و برق طلاهاشون چشمت رو كور كنه و چند تا آيه قرآني بخونن و پاشن برن .
نميفهمي . نميفهمي
--------------------------------------------------------
2-امروز ديگه تصميم ميگيري صبحها تو ماشين راديو گوش ندي. ولي نميشه كه دلت ميخواد از اخبار روز بي خبر بموني . ولي اين روزها از حرفهايي كه زده ميشه حرصت ميگيره.
امروز اخبار داشت ميگفت كه ساعات كار خانمها بايد كم بشه و نبايد فقط محدود به ماه رمضان باشه
البته اكثر خانمها شايد دعاشون هم بكنن ولي تو فكر مي كني بي دليل نيست كه ميخوان خانمها كمتر كار كنن . اينا ميخوان خانمها تو صحنه هاي اجتماعي كمتر حضور داشته باشن.ا معني نداره يه ضعيفه بره بيرون كار كنه و خونه اش مرتب و چايي اش آماده نباشه. ااا يعني چي؟
كم كم ميان و ميگن اصلا خانمها حق ندارن كار كنن فقط بايد آشپزي كنن و كهنه بچه بشورن.
اصلا اين كاررو هم نكنن ديگه كدوم كار فمايي حاضره به يه كارمند خانوم كار بده ؟ اصلا خود شما اين كارفرما باشين ترجيح ميدين به يه آقاي تمام وقت اتاق بدين يا يه خانوم نيمه وقت؟
ولي خب در كل توي ضعيفه حق نداري كار اجتماعي داشته باشي كه اون موقع همه چيز حاليته و ديگه آقايون نميتونن ازت سواري بگيرن . اون موقع به نظرت سنگ و سنگ بند مياد؟ نمياد كه.
شانس بياريم حق رانندگي و حق راي و حق .... رو هم ازمون ميگيرن و خلاص .

3-بابا هي جلوي خودم رو ميگيرم كه نگم من بيسوادم و هيچي نوفهمم نميشه كه نميشه
نه كه نميشه ميشه ها ولي خب منم دلم ميخواد سواد وبلاگي داشته باشم خب
وقتي ميبينم ديگران حسابي به چم و خم پرشين وارد هستند و من هيچي نميدونم لجم ميگيره
بابا يكي به من اينا رو بگه:
1-چه جوري بفهمم كيا وبلاگشون رو آپ ديت كردند
2-چه جوري روزشمار بذارم بالاي وبلاگم
3-چه جوري ميتونم فايل صوتي بذارم روي وبلاگم
4-چه جوري ميتونم صداي ضبط شده و فيلم دخترك رو بذارم
.....
ببخشينا بالاخره دوست خنگ داشتن دردسر هم داره ديگه

 
 
ناسيوناليست
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 
صبح تو ماشين كه ميشيني طبق عادت هرروزت راديو رو روشن ميكني و موجش رو ميذاري روي راديو جوان و ميشنوي كه ميگه امروز در موزه نميدونم چي چيه انگليس مجسمه سر سرباز هخامنشي رو كه مربوط به تخت جمشيد ميشه رو به حراج گذاشتند و كلي چشمات گرد ميشه و بعدش در كمال خونسري ادامه ميده كه ما اينكارشون رو محكوم ميكنيم و نمي پسنديم و حتي سفارت ايران در انگليس نامه اي هم در اين مورد تنظيم كرده و براي دولت انگليس فرستاده و تو با عصبانيت ميگي: فقط همين كار رو كرده خب بابا سرمايه مملكتمونه و همينطور كه داري حرص ميخوري به ادامه اش گوش ميدي كه ميگه دولت ايران اعلام كرده اگه اين مجسمه توسط كسي خريداري بشه كه از انگليس خارجش كنند ما اجااااااااااااااااااااااا زه نميديم . خيلي خنده داره . باز هم نطقت باز شد كه بجاي اين مسخره بازيها خب برن بخرنش بابا سرمايه ملي ماست يعني اينهمه پول دور ريخته ميشه خريد يه همچين چيزي ارزش نداره كه دقيقا وسط حرفهات ميگه كه نميدونم فلان كسك گفته ما بابت چيزي كه مال ايران و ايراني هست پولي پرداخت نخواهيم كرد و خود دولت انگليس بايد اين رو پس بده .
شايد حرفش درست باشه ولي به نظرت تو اين شرايط كه به سرمايه ملي كشورت چوب حراج زدن بايد يه كاري بكني كه حتي به اونها ثابت كني اين سرمايه برات خيلي ارزش داره نه اينكه به يه نامه اكتفا كني و بشيني دست رو دست بذاري.
شايد هم تو عقلت به اين چيزها قد نميده .
 شايد هم اصلا بايد سرت رو مثل كبك زير برف كني. .
 شايد هم اي بابا در مقابل اتفاقهاي خيلي مهمتري كه ميفته اين كه عددي نباشه .

شايد هم اين فضوليها به تو نيومده

 
 
من برگشتم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢
 

1-من برگشتم : ببخشيد كه اينجوري يهو بدون اينكه اطلاع بدهم رفتم براي خودم هم خيلي غير منتظره بود .

 

خيلي هم بهم خوش گذشت . كجا بودم؟ هيچي بابا يه موقعيت خيلي خوبي برام پيش اومد و تونستم با مامان و بابا و خواهرم و دخملك برم كيش وخيلي خوب بود فقط متاسفانه چون آقاي همسر عزيز نبود كمي حال گيري بود ولي در كل عالي بود . جاي همگي خالي

 

2- من فكر كنم 7-8 دفع كيش رفتم ولي اين سفر تجربه هاي خوبي داشتم : تو اين سفر اولين تجربه موتور سواري رو هم داشتم . تعجب نكنيد با خواهرم دوتائي دو تا موتور اجاره كرديم و يه ساعتي كلي موتور سواري كرديم . تجربه فوق العاده بود تا حالا توي عمرم هيچ تفريحي لذت بخش تر از اين نبود . حالا به اقاي همسر گفتم براي سالگرد ازدواج امسالمون برام موتور بخره كلي كيف كردم .

 

دومين اتفاق بيادموندني كه برام افتاد اين بود كه رقص ماهي ها رو ديدم . فوق العاده بود ولي دردناك : جريان اين بود كه روي عرشه كشتي تفريحي آقاي خواننده گفتند كه ماهي هاي جزيره با موزيك بندري دور كشتي ميرقصند و ما هم اولش فكر كرديم كه سركاريم ولي بعد با چشم خودمون اين منظره بي نظير رو ديديم . با شروع آهنگ دوطرف كشتي پر از ماهي هاي خوشگل شدند كه بالا پائين ميپريدند. و دريا مه آلود و فوق العاده بود و خيلي زيبا بود اولش از بينظيربودن اين صحه كلي خوشحال بودم ولي بعد كه فكر كردم ديدم ماهي ها با صداي موتور كشتي و آهنگ بندري ترسيدند و بالا پائين ميپرند و به نظر ما آدمها يرقصند . بغضم گرفته بود . ما آدمها خيلي ظالميم.

 

3-اگه نزديك دوساعت پابرهنه اونم ساعت 4 صبح توي آب لب ساحل راه بري ميتونه حالت بد هم باشه؟؟؟؟؟؟

 

4-اگه به مورد بالا صحنه طلوع خورشيد رو هم اضافه كني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

5-اگه به مورد بالا خوردن فيله مينيون خوشمزه توي يه رستوران سنگي كه دقيقا شبيه غارهاي عصر حجر باشه و يكي پيانو هم برات بزنه چي؟

 

6-اگه به همه موارد بالا داشتن يه دختر فوق العاده كه اصلا اصلا اذيتت نكرد و پا به پات گردش كرد و به موقع خوابيده باشه و به موقع بيدار بشه وخوش اخلاق باشه چي؟

 

7-همه چيز عالي  و جاتون خالي بود