من و دلنوشته هام

كمبود وقت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸
 
خيلي حرف داشتم كه بنويسم ولي از صبح اينترنت قطع بوده و منم كلي كاردارم . فقط اينكه شايد چند روزي نباشم برگشت يه عالمه مينويسم

 
 
خواب
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٦
 

1-خيلي سخته كه آدم تعبير خوابهاش رو ندونه
اصلا خيلي سخته كه آدم ندونه كه تعبير خواب واقعيته يا خرافاته .
اصلا خيلي سخته شب رو با كلي سرخوشي و شادي بري تو رختخواب و كلي قبلش بگي و بخندي و خوشحال باشي و صبح با يه خواب عجيبي كه برات مفهموي نداره ولي ميدوني پيغامي برات داره بيدار بشي . درست مثل آدمي كه شب قبلش كلي مشروب خورده و مست كرده و صبح از سردرد اون مشروبه حالش بده :

ديشب خواب ديدم تو خونه دوران بچگيم هستم و مامانم داره تمام ظرفهاي توي بوفه رو گردگيري ميكنه و منم با يه عالمه طلاهايي كه توي يه جعبه گذاشتم دارم بازي ميكنم كه چند تا تيكه از طلاهاي دخملك هم توش هست . ( مادربزرگ من اون موقعها يه گوشواره خيلي قديمي داشت كه هميشه توي گوشش بود و خودش ميگفت شايد 50 ساله كه اينا رو از گوشم در نياوردم ) همون گوشواره ها توي گوشش بود و من بين طلاهام يه جفت گوشواره كه خيلي شبيه همون گوشواره ها بود ولي كوچيكتر بود پيدا كردم كه يه لنگه اش نگين الماس داشت و يه لنگه اش نگين عقيق و مادر بزرگم كلي ذوق كرد و گفت واي چه قشنگن اينارو ميديشون به من و منم با خوشحالي گفتم آره چرا ندم بهت بيا مال تو و لنگه اي رو كه نگين الماس داشت تو گوشش كردم ولي هنوز اون يكي رو گوشش نكرده بودم كه مامانم شاكي شد كه چرا گوشواره دخترم و گرفتي كه منم با بداخلاقي گفتم خودم خواستم بهش بدم و دلم خواست و يهو از خواب بيدار شدم.

 

حالا با اينكه اصلا اعتقادي به اين چيزا ندارم خيلي فكرم رو مشغول كرده . نميدونم منظور اين خواب چي بوده و ميترسم. احساس ميكنم مادربزرگم پيغامي برام داشته ولي نميدونم چي بوده .

 

ماماني جونم تو هميشه هواي منو داشتي من هيچوقت يادم نميره چي ميشد پيغامت رو رك تر بهم ميگفتي عزيز دلم.

2-ديشب بعد از مدتها يه تجريش گردي حسابي كردم من موندم اين تجريش چي داره كه منو سرحال مياره مخصوصا كه با مقاديري خريد همراه باشه : خريد يه مانتوي پائيزه و يه كفش و يه روسري و چند تا خرده ريز ديگه كافيه حال آدم رو جابياره .

3-آي خوشم مياد كه مدير منابع انساني محل كارت متوجه اشتباهش بشه و پيرو اون نامه هاي توبيخي كه داده يه نامه تشكر و قدرداني هم بهت بده و يه مبلغي هم به عنوان تشويقي توش بزاره كه يعني خانوم جان من غلط كردم از خر شيطون بيا پائين بابا . آي مزه ميده آي مزه ميده


4-وقتي ميبيني دخملي كوچولوت بعد از يه هفته سرما خوردگي ناجور بازم شيطوني ميكنه و تمام ديشب رو تو پاساژ قائم و تجريش بدو بدو ميكنه و جيغ ميزنه كلي كيف ميكني

5- خدايا شكرت


 
 
يه آدم بي برنامه و تنبل و غرغرو
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٥
 
دلم ميخواد مثل اون موقعها بتونم يه برنامه ريزي طولاني مدت براي زندگيم بكنم و بعد دو سه ماه بشينم گذشته امو چك كنم و ببينم كه بيشتر برنامه ريزيهام رو درست و درمون پيش رفتم و كلي كيف كنم . نميدونم من اينجوري شدم يا همه مشكل دار شدن . آخه قبلا خيلي راحت ميتونستم برنامه ريزي كنم و اجراشون كنم . خيلي مرتب و منظم برنامه ريزي روزانه و هفتگي و ماهانه و ساليانه مي كردم و قدم به قدم پيش ميرفتم و آخر سر ميديدم حداقل 80 درصد برنامه ام اجرا شده.
ولي الان چي؟‌يه برنامه ريزي دوساعته هم نميتوني انجام بدي. يعني واقعا همه اين بي برنامه گي به بچه دار شدن مربوط ميشه؟ نه فكر نكنم اين ديگه نهايت بي انصاقيه . خودم تنبل شدم . درسته كه دخملك خودش يه برنامه تمام وقت شده برامون و زماني هم كه كاري به كار من نداره خستگي ناشي از سر و كله زدن باهاش و كار بيرون و كار خونه و ... نميذاره به كارهام برسم ولي تمامي اينا دست به دست هم دادن و منو به يه آدم بي برنامه تنبل تبديل كرده و لجم رو در اورده .
هرروز تصميم ميگيرم كه شروع كنم از امروز دوباره دختر خوبي باشم و زندگيم رو روي روال بندازم ولي نميشه كه نميشه
هرروز ميگم از امروز سر كار با جديت كار ميكنم ولي نميشه كه نميشه
هرروز ميگم از امروز تاليف كتابم رو شروع كنم ولي نميشه كه نميشه
يكي به داد من برسه مردم از تنبلي و بي برنامگي

 
 
نوستالوژي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳
 

 ميري تو شهر كتاب كه براي دخملك چند تا كتاب دوست داشتني بخري كه هردوتاتون از خوندنش لذت ببرين
هرچي ميگردي كتاب بدرد بخوري كه براي اين سن خوب باشه پيدا نميكني
اسم كتابها رو سرسري ميخوني به دلت نميچسبه
چرا خبري از كتابهاي دوست داشتني اون موقع نيست :
پري دريايي - سفيد برفي و هفت كوتوله- زيباي خفته-گربه هاي اشرافي- گرگ بد گنده- كلاه قرمزي و .....
ته كتابفروشي بالاخره يه كتاب پيدا ميكني كه روش نوشته پري دريايي ولي به حدي بد رنگ و بي روحه كه دلت نمياد براي دخملك بخريش ولي بازم كتابه رو باز ميكني ميبيني چقدر سنگين و با كلمات قلنبه و سلنبه نوشته كه بچه ها متوجهش نميشن يا حداقل تو اين سن نميفهمنش پشت كتاب رو نگاه ميكني ميبيني ننوشته براي چه گروه سنيه
يادت ميفته چقدر كتابهات قشنگ و رنگي بودن و چقدر روان و شيرين نوشته بودنش
يادت ميفته كه اون موقعها بزرگترين تفريحت اين بود كه هر از چند گاهي كه ميومديد تهران پدرت دستت رو ميگرفت و ميبرد خيابون انقلاب و برات كتابهاي قشنگ قشنگ ميخريد و هميشه ته كتابها نوشته بود مخصوص چه گروه سنيه و واقعا براي همون گروه نوشته شده بود واي كه چقدر بهت مزه ميداد تازه از 8 سالگي عاشق اين بودي كه خودت بشيني و كتاب بخوني و كيف كني
كتابهاي صمد بهرنگي رو حفظ بودي- كتابهاي 48 داستان رو همه رو داشتي و با تك تك نقاشيهاي توش لذت ميبردي . و حيفت مياد كه هيچ كدوم رو براي دخملك نگه نداشتي.
منصرف ميشي و ميري سمت فيلمهاي بچگونه . فقط و فقط سي دي چرا و چند تا چيز اينجوري دارند كه همه رو دخملك داره.
يادش بخير همه 48 داستان رو داشتي و با دقت گوش ميدادي و نگاهشون ميكردي چقدر شعراشون قشنگ و پرمعنا بود. ياد نوار( بيداري) ميفتي كه هرچي فكر ميكني يادت نميفته آهنگهاش مال كدوم خانوم بود و فكر ميكني مال مرضيه برومند بايد باشه و تو هرروز صبح با آهنگهاي اون نوار صبحت رو شروع ميكردي و هنوزم شيريني اون لحظات تو ذهنته .

 

و چيزي براي دخمل تو اون مايه ها گير نمياري. به نظرت همه فيلمها و همه سي دي ها و همه كتابها خشن شدن اون موقعها همه چيز لطيف بود . همه داستانها ظريف و عاشقانه بود . همه چيز دوست داشتني بود . حتي كارتونهاي تلوزيون هم قشنگتر بود حتي آرم شروع برنامه كودك هم لطيفتر و قشنگتر بود.

 

اصلا همه چيز بهتر و آرام بخش تر بود.


 
 
خونه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
 

شبها كه ميري تو تختت كه بخوابي از لاي در خونه رو يه نگاه ميكني و توي دلت لذت ميبري . اصلا عمدا خواستي سمت چپ تخت مال تو باشه كه بتوني شبها يه ديدي داشته باشي و بتوني خونه ات رو زير نظر داشته باشي . خونه؟ آره خونه اي كه 6 سال پيش اصلا وقتي بهش فكر ميكردي خريدنش برات جزو محالات بود . 6 سال پيشي كه حتي توي خرج عروسيت مونده بودي . الان اون خونه رو داشتي درسته كه با اون ايده آلت خيلي فاصله داره ولي در حال حاضر اينقدر داشتنش برات دوست داشتني و شيرينه كه به هيچي ديگه فكر نميكني . خونه اي كه با هزهر زحمت تهيه اش كردي درسته كه بابتش خيلي زير قرض و قوله رفتي و بخش اعظم قرضت رو ميدوني حالا حالا ها نميتوني برگردوني ولي همين كه الان يه چهارديواري از خودت داري برات خيلي دلنشينه . خيلي سعي كردي خونه ات رو جوري بچيني كه هم برات راحت باشه و هم لذت بخش . دوسش داري و وقتي ياد زحمات اين چند ساله ات مي افتي برات دوست داشتني تر ميشه . وقتي آقاي همسر به هر دليلي از ايرادهاي خونه ميگه يا اينكه مثلا از محل زندگيتون ايراد گرفته خيلي ناراحت شدي . البته وقتي در برابر عكس العملت لبخند آقاي همسر رو ديدي متوجه شدي كه دوباره سربه سرت گذاشته و ميدونه كه چقدر اين خونه برات عزيزه.

 

هميشه به اين فكر كردي كه اين خونه كه با هزار جون كندن تهيه شده شايد براي خيلي ها جاي مسخره و بيخودي باشه ولي تو ميدوني و همسرت كه چقدر اين مكان برات دلچسبه. آره دوسش داريم چون زحمتش رو كشيديم . دوسش داريم چون خونه عشقمونه . دوسش داريم چون ديگه مجبور نيستيم حقوق يه ماه كارمون رو بديم به صاحبخونه و حرصش رو بخوريم درسته بخاطرش كلي قسط داريم ميديم ولي قسطش برامون دلچسبه .

 

هنوز كه هنوزه صبحها كه چشمات رو باز ميكني و خونه رو ميبيني يه لبخند كمرنگ مياد رو لبات وهرشب قبل از اينكه تو تختت خواب چشاتو بگيره يه نگاه كوچولو به خونه ات ميندازي  و دوباره يه لبخند كمرنگ مياد رو لبم. و خوشحال ميشي از اينهمه آسايشي كه تو خونه خودت داري.


 
 
اعتياد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸
 

آقا جون من گرفتار شدم
گرفتار چي؟
اعتياد
آره خوب شنيدين ا ع ت ي ا د
باورتون نميشه؟ حق دارين . هركسي منو ميشناسه ميدونه كه من تو عمرم نه يه نخ سيگار كشيدم و نه مشروب خوردم هيچوقت نه دوست داشتم و نه تمايلي داشتم . تمام خلاف عمر من نهايتا به دوسه ماهي يه دفعه همراهي كردن با دوستان توي كشيدن قليون خلاصه ميشه .

 

يه چند وقتيه كه بدجوري براي خلاصي از خستگي روزانه معتاد به خوردن نوشابه هاي انرژي زا شدم . الانم گرفتار نوشابه هاي انرژي هاي گلديس شدم يعني تا زمانيكه عصرها نخوردمشون خيلي خمود و خواب آلو و خسته ام ولي به فاصله يه ساعت كلي شارژ ميشم و شنگول و به همه كارام ميرسم. چند روزي براي اينكه بوتن اين عادت بد رو ترك كنم جلوي خودم رو گرفتم و نخوردم ولي همه روزم رو خسته بودم و سردرد داشتم تا اينكه ديروز عين يه معتاد واقعاي بدون اينكه بخوام كشيده شدم به سوپر ماركت سر كوچه مون و دوتا خريدم كه براي فردا هم داشته باشم و بعد از خوردنش كلي سرحال و شارژ بودم ولي فوق العاده عذاب وجدان داشتم . نميدونم ميزار كافئين و مخدري كه داره واقعا چقدر مضره ولي از حسي كه بهم دست داده از خودم خجالت ميكشم  و مستاصلم . نميدونم كارم چقدر بده ولي ميدونم عادت كردن به چيزهاي اينجوري زياد هم خوب نيست .

 

خلاصه شما الان دارين با يه فرد معتاد مراوده ميكنين كه هنوزم پشيمون نيست.

 

من( آي تك (هستم يك مسافر


 
 
مرد يخ فروش
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
 


از آدمهايي كه بدون هيچ نوع چشمداشتي صادقانه بهت لطف ميكنن خوشم مياد
مربي مهد كودك دخملك جزو اين دسته آدمهاست يه خانوم جوون دوست داشتني كه واقعا از ته دلش داره خدمت ميكنه و واقعا با 95 هزار تومن حقوقي كه ميگيره من نميدونم چه جوري داره عاشقانه با بچه ها سرو كله ميزنه و اينقدر مهربونه كه با اينكه دلم ميخواست مهدكودك دخملي رو عوض كنم اينقدر محبت ميكنه و دوست داشتنيه كه بخاطر وجودش اصلا دلم نمياد اينكاررو بكنم يه موقعهايي فكر ميكنم با اينكه دخملي 4 ماه بيشتر نيست ميره مهدكودك عاشق مربي شه . اين احساسم ديروز به اوج خودش رسيده ديشب ساعت 10 بهم اس ام اس زده كه لطفا فردا ساعت 10 صبح با اس ام اس بهم يادآوري كنين دخملي بايد داروشو بخوره منم در جواب ازش بابت اينكه اينقدر براش مهم بوده كه اين موقع شب بهم اس ام اس بزنه تشكر كردم و گفتم اميدوارم جبران كنم نوشته كه :
 زندگي حكايت مرد يخ فروشي است كه وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟ گفت :
نخريدند ! تمام شد ....! عمر ما اونقدر مثل باد ميگذره كه شايد فقط ثواب خدمت به اين فرشته ها توشه راهم باشه . وظيفه منه كه نگران گلم باشم .

هنوز هم با يادآوري اين نوشته اش اشك تو چشمم جمع ميشه . خيلي نازنينه .

 
 
اندر احوالات صبحگاهي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦
 
صبح با هزار زور و زحمت از رختخواب گرم و نرمت يه پاتو ميذاري رو زمين و مورمورت ميشه و به اين فكر ميكني كه اون موقع كه همسر عزيزت بهت گفت بيا اتاق خوابها رو موكت كنيم گفتي اه اه بدم مياد هم زشته و هم مو جمع ميشه بايد فكر زمستونت رو هم ميكردي و دوباره مچاله ميشي زير لحافت و مثل تمام اين 6 سال گذشته منتظر ميموني كه همسر عزيزت بياد و پشتت رو بماله و بيدارت كنه واي كه چقدر اين قسمت زندگيت مزه ميده و يه لحظه به اين فكر ميكني كه يعني خيلي توقع بيجائيه كه ازش داري بعدش پيش خودت ميگي نه خيرم منتظر ميمونم تا بياد و بيدارم كنه و چشماتو ميبندي
كلي با نق نقهاي دروني ميائي سركار و هنوزم در مورد سركار اومدن با خودت كلنجار ميري و كلافه اي كه بعد از ورود به محل كارت يكي از همكارها همونجا دم در بهت ميگه باكس نامه هات رو باز كردي؟ و ميگي نه بابا من زياد نميرم سراغش چون هركي كار واجبي داشته باشه نامه رو مستقيم برام مياره
و ميشنوي كه نه برو حتما امروز ببينش تا برسي به باكست كلي فكرها مياد تو ذهنت
بازش كه ميكني ميبيني يكي يه نامه توبيخي الكي براي اون مدير منابع انساني تون كه آشوبهاي اخير رو ايجاد كرده نوشته و توي باكس همه مديرها و سرپرستها انداخته و جالبيش اينه كه دقيقا لحن نوشتاريش عين نوشته هاي خود اون آقاست و امضاي خود اون آقا رو هم جعل كردند . كلي مخندي و حالت جا مياد و ميايي با روحيه خيلي خوب پشت ميزت ميشيني و ميبيني كه همه همكارهاي هم رده ات اين نامه رو گرفته اند و كلي همه شارژند و به عينه ميبيني كه امروز يه روز شاده تو محل كارت با اينكه همه ميدونن اين نامه قلابيه و فقط براي خورد شدن اعصاب طرف توسط چند تا از همكارها نوشته شده ولي همينكه ميدوني حال طرف رو جا مياره خوشحالي ميشي و ميبيني كه ديگران هم خوشحالن .
و به اين فكر ميكني كه چقدر بده كه آدمها طوري رفتار كنند كه ديگران از خرد شدن اعصابش لذت ببرن

پ.ن: همين الان بهمون رسوندن كه اين آقا با اعصاب خرد شده رفته سمت دفتر مدير عامل و با عصبانيت داره دستاشو بالا پائين ميكنه

 
 
بي خوابي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥
 

آخر شب يه چند ساعتي تو تختت وول ميزني : رو دنده چپ ميخوابي خوابت نمياد رو دنده راستت ميخوابي نفست ميگيره .طاقباز ميخوابي پشتت درد ميگيره . دمر ميخوابي قلبت ميگيره . پاميشي ميشيني و هي فكر ميكني چرا نميتوني بخوابي ؟ آب ميخوري . نه بازم نميشه . تو خونه ميگردي نه بازم نميشه يهو ياد ناز بالش خوشگل دوران مجرديت ميفتي كه هروقت اينجوري بي خوابي ميزد به سرت تا بغلش ميكردي به سه سوت خوابت ميبرد آهي از ته دلت ميكشي و ميري تو فكر اون موقعها :
اون موقعها يه دختر بي خيال ولي در عين حال آروم بودي زياد اهل شيطنتهاي اون دوران نبودي يعني در واقعا خيلي نرمال بودي نه خيلي درسخون نه خيلي تنبل نه خيلي با سواد نه خيلي بي سواد ولي هميشه يه متاب داشتي دستت كه بخوني . اصلا نگراني مسائل زندگي رو نداشتي صبح ميرفتي مدرسه و بعداز ظهر مستقيم سرت رو مينداختي و ميومدي خونه و بعد از ناهار يه دوساعتي ميخوابيدي و پاميشدي به درس خوندن البته حواست هم پرت ميشدا به تلفن و تلويزيون و ....
يادت ميفته تو اتاقت روي تختت مينشستي و يه كتاب درسي ميگرفتي دستت و يه كتاب داستان ميذاشتي زيرش و با ولع ميخونديش كه اگه يهو بياد تو اتاقت فكركنه داري درس ميخوني
يادت ميفته يه دفعه كه اينكاررو كردي مامانت متوجا شد و چه آشوبي به پا كرد هنوز داغش تو دلت مونده داشتي يه كتاب در مورد يه سيرك ميخوندي كه مامانت كتابه رو از وسط دو نيم كرد
ميدونستي مامانت خيلي اهل كتاب خوندنه و برات قابل هضم نبود ولي چون هميشه از مامانت ميترسيدي جرات اعتراض هم نداشتي
يادت ميفته هروقت نمره كم مياوردي اصلا جرات گفتن به مامانت رو نداشتي و اينقدر با پدرت صميمي بودي كه بهش ميگفتي تا به مامانت بگه
يادت ميفته اينقدر باهاش غريبه بودي و ازش ميترسيدي كه وقتي دوست پسري هم داشتي از ترس اينكه بفهمه باهاش بهم ميزدي ميدونستي كه همه دوستات دوست پسر دارن ولي تو جرات نداشتي داشته باشي تازه يادت مياد اون موقعها كه مثل الان نبودكه دوست پسر داشتن يعني خيلي هنر ميكردي هفته اي يه دفعه تلفني باهاش حرف ميزدي اونم چه جوري بايد زاغ سياه پدر و مادرت و چوب بزني كه اگه حواسشون نيست يواشكي از ته كمدت تلفني رو كه جاسازي كردي و در بياري و به اندازه دو دقيقه با دوستت حرف بزني و همس استرس داشته باشي هنوزم يادت ميفته دلشوره ميگيري و تازه اگه خيلي شانس مياوردي ماهي يه دفعه دوست پسرت از جلوي مدرسه ات با ماشينش رد ميشد و تو از دور ميديديش و كلي هم كيف ميكردي و دلتنگي هات رفع ميشد . ناخودآگاه از اينهمه معصوميت و سادگي خودت بغضت ميگيره .

 

يادت ميفته تنها جاي امنت اتاقت و اون ناز بالشت و لحاف كرم با گلهاي قهوه اي اش بود كه بهت ارامش ميداد

 

يادت ميفته ديگه اون ناز بالش بيضي با پارچه مخمل سرمه اي و اون لحاف نرم و لطيفت رو نداري كه اگه يه موقع بازم احتياج به ارامش و امنيت داشتي بهش پناه ببري و آهي از ته دلت ميكشي و ميري تو تختت و گوشه لحاف دونفره تون رو گردش ميكني و بغلش ميكني

 

شايد بهش عادت كني  و آرامش بگيري و خوابت ببره


 
 
افكار قاطي پاطي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤
 
1-امروز بايد دخملك رو ببرم چكاپ دكترش 10 روز پيش كه مريض بود و گوشش التهاب و چرك داشت آنتي بيوتيك داد و گفت سر 10 روز بيارش ولي خيلي دودلم كه بازم ببرمش دكتر خودش يا اينكه دكتر ناطقيان رو امتحان كنم . آقاي همسر مخالفه ميگه همون دكتر خودش ببرش كه سوابقش رو داره ولي خسته شدم از بس دارو ميده خوشم نمياد خلاصه كه خيلي دودلم
2-بازم يه هفته تا شب بايد تنها باشم و ترجيح ميدم وقتم رو يه جورايي با دوستام پر كنم هرچند روزايي هم كه تا شب تنهام اينقدر كارريخته سرم كه اصلا متوجه گذر زمان نميشم
3-از دست اين كار لعنتي حسابي شاكيم امروز قراره بابا با دوستش تو اون سازمان صحبت كنه خدا كنه درست بشه هرچند كه خيلي دلم ميخواد اگه درست هم نشد يه چند وقتي اصلا كار نكنم يعني ميشه؟
4-آلوچه جونم تولدت مبارك
5-ديروز كلي تو خونه به كارام رسيدم و خستگي در كردم ولي دوباره صبح كه اومدم اينجا قاطي كردم
6-فيلم اره ماهي جان تراولتا رو ديدم خوشم اومد جالب بود از فيلمهايي كه تا آخرين لحظه نميدوني قراره چي بشه خوشم مياد
7-يه اميدواري خاصي دارم به اينكه كار اون سازمان درست ميشه
8-خيلي حال ميده وقتي مستاصل نشستي و توي دلت داري حساب و كتاب ميكني كه چه جوري پول محضر براي خونه ات رو جور كني و داري ميز توالتت رو مرتب ميكني يهو از بين آت و اشغالها يه پاكت كوچولوي كارت تبريك بپره بيرون و اول فكر كني واقعا كارت تبريكه و بندازيش رو ميز و تقي صدا بده و مشكوك بشي و بازش كني ببيني به به يه سكه تمام ببيني واقعا چه حالي كردما


 
 
حقوق يك زن
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٢
 
تو يك فمنيست نيستي ولي از اينكه به جنسيتت به زنانگيت به انسان بودنت توهين بشه شديدا معترضي و از خودت هميشه دفاع كردي
هيچوقت ياد نگرفتي كه سرت رو بندازي پائين و بدون منطق به ديگران چشم بگي
هيچوقت يادت ندادن كه چون يك زني بايد مطيع باشي
مطيع؟! چه كلمه نامانوسي
هميشه حقوقت به عنوان دختر خانواده . به عنوان همسر يك مرد . به عنوان همكار يه آقا . به عنوان مادر يك بچه رعايت شده .هميشه احترامت رو داشتي چون اينو يادت دادن . تو خانواده اي بزرگ شدي كه انسانيت والاتر از جنسيت آدمها بوده .
يه روز صبح ميايي سركار ميبيني يكي از همكاراي امور اداري يه برگه رو مياره برات و ميگه خانوم لطفا بدين اينو همسرتون امضا كنن و بيارينش به همكار بغل دستي ات هم يه نسخه اش رو ميدن و ميگن خانوم شما هم بدين پدرتون امضا كنن . تعجب ميكني چون 6 سال كار كردي و تا حالا هر امضائي خواستن از خودت خواستن نه از پدر و همسرت
ميگي اين ديگه چيه؟ جواب ميده رضايت نامه و ميپرسي : رضايت نامه و باز جواب ميشنوي : بله ديگه همسرتون امضا كنن كه راضي هستن ازاينكه شما اينجا كار ميكني و خون يكباره ميره تا مغزت و صدات رو بلند ميكني كه اين چه مسخره بازيه ؟ به شما رو چه ربطي داره همسر من راضيه بيام سر كار يا نه ؟ اصلا بعد از 6 سال كار چه معني ميده ؟ من خودم تصميم ميگيرم چيكار كنم چيكار نكنم . همكارت ميگه خانوم عصباني نشو بخدا من بي تقصيرم گفتند همه خانومها بايد رضايت نامه بيارن و تو دوباره ميگي برو به مديرت هم همينو منتقل كن من نه رضايت نامه ميارم نه اجازه ميدم به جنسيتم كسي توهين كنه من يه زن عاقل و بالغم و ميدونم دارم چيكار ميكنم
و تو ميدوني كه هيچوقت اين نامه رو نميدي امضا كنه ميدوني كه اگه به اقاي همسر هم بگي خنده اش ميگيره و وقتي بهش ميگي ميخنده و سرش رو با افسوس تكون ميده البته كمي باهات شوخي ميكنه تا از اين حالت بيائي بيرون ميگه خب راست ميگه ديگه ضعيفه بايد بشينه خونه لباس بشوره و غذا بپزه و وقتي ميبينه چشم غره ميري ميگه بابا تسليم تسليم شوخي كردم خب بابا احمقن چيكار ميشه كرد و تو ميگي چيكار ميشه كرد من حاضر نيستم يه همچين امضائي روببرم و ميشنوي كه ميگه خب منم يه همچين چيزي رو امضا نميكنم مگر اينكه بذاري زيرش يه نامه بلندبالا و توهين آميز براشون بنويسم و تو ميگي نه اصلا اونموقع فكر ميكنن خيلي برامون مهم بوده من اصلا اهميتي نميدم تا حالشون جا بياد
و تو امضا نميكني

چند روز بعد ميايي سر كار دوباره يه نامه سربسته ميدن دستت با اين مضمون كه خانوم شما رعايت حجاب نكردي
تعجب ميكني چون تو اصلا اهل آرايش و قرتي وبازي و اينا نيستي يعني حداقل تو محل كار هميشه رعايت كردي چون اصلا دوست نداري بهيچ عنوان بهت توهين بشه
با عصبانيت هرچه تمامتر ميري سراغ اون احمقي كه بهت يه همچين نامه رو داده و ميگي شما متوجه شين چي به من ميگين و ميشنوي كه اي بابا خانوم چقدر سخت ميگيري هيچكدوم از خانومها اعتراض نكردن و تو تقريبا با صداي بلند ميگي شايد اون خانومها براي خودشون ارزش قائل نيستن شايد از حقوقشون خبر ندارن شايد ياد گرفتن هيچي ميشنون بگن چشم ولي من اجازه نميدم كسي جنسيت من رو ببره زير سوال و ميشنوي كه تو فقط بخاطر اينكه مانتوي طوسي پوشيدي تذكر گرفتي و اين در حاليه كه تو توي محيط كارت لباست رو عوض ميكني و اونيفرم ميپوشي و آقايون همكارت هم اونيفرم دارند و همون آقا يه پيراهن فسفري تنشه و يه پوزخند تحويلش ميدي و ميايي بيرون و ميدوني كه اين برخورد ممكنه عواقب بدي برات داشته باشه ولي سبك شدي
و ميايي تو راه پله ها ميبيني يكي از آقايون همكارت بخاطر روزهاي عزاداري امام علي يه پيراهن مشكي كه روش شونه هاش چين چينه و روي يكي از آستيناش پر از گل و بلبله پوشيده و موهاش هم رو هوا سيخ سيخ شده
ميايي تو دفتر كارت ميبيني يكي ديگه از همكاراي آقا يه شلوار جين تنگ پوشيده
موقع رفتن به خونه دم كارت زني محل كارت هم يكي ديگه شون رو ميبيني كه يه تي شرت آستين كوتاه قرمز گوچه اي تنشه

دلت از اينهمه تبعيض بدرد مياد ولي ميدوني كه تو آدمي نيستي كه مثل خيلي هاي ديگه تحمل كني اصلا چرا بايد تحمل كني؟ مگه پدرت بهت ياد نداده كه از حقوقت بعنوان يه انسان و بدور از هرنوع جنسيتي دفاع كني ؟ مگه همسرت هميشه نگفته من تورو چون يه انساني دوستت دارم نه بخاطر اينكه يك زني ؟ مگه خودت هميشه نميگي ما زنها خودمون باعث ميشيم بهمون توهين كنن خودمون باعث ميشيم با كوتاه اومدنامون در مقابل حقوقمون ازمون سواري بگيرن . هميشه خودت به اين معتقدي كه قوانين هرجائي رو بايد رعايت كرد ولي تو كه رعايت ميكني برات سنگينه وقتي يه همچين نامه اي رو دريافت كني

چرا ما آدمها به خودمون اجازه ميديم وقتي توهيني ميشه سرمون رو بندازيم پائين؟ فقط بخاطر اينكه به اون در آمد احتياج داريم؟ يعني درامد داستن ارزشش بالاتر از شخصيتمونه؟

چرا ما آدمها ياد نگرفتيم يك زن به دور از جنسيتش يه انسانه؟
چرا ما آدمها همديگرو با جنسيتشون نگاه ميكنيم؟

خيلي وقتي اين سوالها ذهنت رو آزار ميده ولي اتفاق بالا جرقه اي شده كه تو تصميم بگيري كه هرچه سريعتر به فكر جائي ديگه باشي كه تو رو يك انسان ببينن نه يك زن . وقتي تو جائي زندگي ميكني كه متاسفانه حقوقت بعنوان يك زن پايمال ميشه حداقل ميتوني تو محيط كارت اجازه ندي يه همچين توهيني بهت بشه نه؟


پ.ن: شنونده عزيز واقعا خوش بحالت كه رفتي هرچند تو هم يه مردي ولي شعور داري و به عينه بهم ثابت كردي آدمها رو بدور از جنسيتشون ميسنجي . ضمنا دلم برات خيلي تنگ شده و هرروز منتظر كامنتهات هستم عزيزم . تو جزو دوستاي خيلي خوب من بودي و هستي . آقاي همسر هم خيلي بهت سلام رسوند و منتظريم كه هرچه زودتر بيائي ايران و يه ديداري تازه كنيم . ياد اون روزها بخير .

 
 
غرغرهاي هفتگانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠
 
1-آي دلم خنك ميشه وقتي ميبينم كسي در حق من ناحقي ميكنه و سريع السير نتيجه اش رو ميبينه
خرافاتي نيستما اصلا و ابدا ولي اين اعتقاد قلبيمه چون خودم بهيچ عنوان راضي نميشم در حق كسي بدي كنم و بدجنس باشم يا بي عدالتي كنم وقتي يه همچين اتفاقي برام ميفته با تمام وجودم مطمئنم كه يه بلائي سرش مياد اصلا هم اهل ناله و نفرين و اين خاله زنك بازيا نيستم فقط طرف روزگارش جوري ميچرخه كه يه اتفاق ناخوشايند براش ميفته
اين دوسه هفته پيش هم درمورد يه آدمي منتظر يه همچين اتفاقي بودم و افتاد آي دلم خنك شد آي خنك شد فقط خيلي دلم ميسوزه كه طرف موجه نميشه از كجا خورده حيف
2- دلم ميخواد يه مشت بزنم زير چونه اين مدير امور اداريمون كه چند وقته رفته رو اعصاب همه هيچكدوم از بچه ها از دستش آرامش روحي ندارن
3-خيلي سخته با يه مشت آدم زبون نفهم درگير باشي نتوني هم حرفت رو به كرسي بشوني چون اونا مديرن
4-از آدمهايي كه چند چهره اند بيزارم و دلم ميخواد خفه شون كنم كه كم هم نيستن بابا صادق باش صادق ميفهمي صداقت يعني چي خب معلومه كه نميفهمي
5-يادم باشه زنگ بزنم به بابا ببينم چيكار كرد روزمه منو به دوستش داد يا نه قرار بود ديروز عصري با هم صحبت كنن كاش نتيجه بخش باشه
6-آقاجون نميخوام امروز اونجائيكه مامان اصرار داره بريم همش بهم ميگه زنگ بزن ببين اگه هستن بريم ولي من بنا بدلايلي نميخوام برم اصلا هم دلم نميخوام به مامان بگم دلم نميخواد برم و يا دليلش رو بگم فكر كنم از دستم دوباره ناراحت بشه گيج شدم
7- من از حق و حقوقم نميگذرم خيلي هم كله شقم نميخوام هم از طبيعي ترين حقوق خودم به هيچ قيمتي بگذرم به خاطر يه مشت آدم بيشعور هم خودم رو شكل ميمون درست نميكنم تازه اجازه هم نميخوام ازم سواري بگيرن ولي چون كاري از دستم برنمياد فقط بايد حرص بخورم

 
 
دوستاي خوب
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
 
خيلي حس خوبيه وقتي ميري توي يه جمعي كه اولين باره ميبينيشون ولي دقيقا همون چيزي كه در موردشون فكر ميكردي باشن
همون جوري دوست داشتني و مهربون
و اين يعني اينكه :
اولا توذوقت نميخوره
ثانيا باهاشون احساس راحتي ميكني
ثالثا ميتوني روشون به عنوان دوستاي خوب حساب كني
اينقدر ذوق زده شدي كه تمام راه رو تا خونه يكريز داري راجع بهشون با آقاي همسر حرف ميزني و اونم با صبوري گوش ميده و هر از چند گاهي يه اظهار نظري ميكنه
وقتي ميرسي دم در خونه ازاينكه هيچي از مسير مهموني تا خونه رو متوجه نشدي تعجب ميكني و آقاي همسر فقط ميگه خب منم 45 دقيقه يكريز حرف ميزدم هيچي ازمسير متوجه نميشدم عزيزم
و در نهايت ميگه خب اگه اينقدر دوست داشتني بودن حتما سعي كن اين دوستي رو حفظش كني و تو از اينهمه درك هميشگي ازش تشكر ميكني
خيلي حس خوبيه وقتي ميبيني همشون رو دست داشتي
خيلي دلت ميخواست همونجا نظر اونها رو هم در مورد خودت ميپرسيدي ولي جلوي خودت رو گرفتي
خيلي دلت ميخواست از مهروش عزيز بابت اين مهمون نوازيش تشكر كني
و خيلي خوشحالي كه عروسك محبوب دخملكت اونجا جامونده تا بهانه اي بشه كه هرچه زودتر دوست خوبت رو ببيني

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸
 
هميشه دوست داشتي
هميشه دوست داشتي يه دوست واقعي داشته باشي
يه دوست
از نظرت معني دوست خيلي خيلي فرق ميكنه
دوروبرت هميشه شلوغ بوده اصلا همه هميشه فكر كردن تو خيلي رفيق بازي و هميشه دوستات خونتونن يا اينكه شما ميري خونشون حتي با وجود اينكه دخمل دار هم شدي تاثيري تو اين رفت و آمدها نداشته ولي هميشه يه چيزي ته دلت خالي بوده . اونم يه دوست واقعي بوده .
هميشه به خودت نهيب زدي كه بابا جون چي ميخواي خب تو كه ميدوني همسرت برات هميشه يه دوست خوب بوده . اصلا اول يه دوست خوبه برات بعد يه همسر . ولي يه موقعهايي دلت ميخواد با همجنست حرف بزني يه چيزايي هست كه نميشه به غير همجنست بگي يا يه چيزايي هست كه براشون نامفهومه . اصلا يه دردلهايي هست كه زنونه است .
يه دوستي كه وقتي ميگه من دارم ميام خونتون هول نكني كه واي خونه ات بهم ريخته يا اينكه واي چي درست كني كه آبرومند باشه.
يه دوستي كه فقط مال زمان خوشي يا فقط مال زمان ناخوشي نباشه.
يه دوستي كه طرز فكرش درست مثل تو باشه .
يه دوستي كه عقايدت رو بفهمه و عقايدش رو بفهمي
يه دوستي كه يهو دلت بخواد باهاش غش غش بخندي بدون اينكه نگران اين باشي كه تو دلش ميگه چقدر سبكي
يه دوستي كه يه موقع دلت خواست مثل بچه ها بري شهر بازي و يه عالمه بازي سوار بشي و جيغ بزني بدون اينكه نگران باشي الان تو دلش ميگه خرس گنده بچه هم داره ولي بچگي ميكنه
يه دوستي كه بتوني يه دل سير باهاش غيبت كني و لذتش رو ببري
يه دوستي كه نه بهت فخر بفروشه و نه تو برتري نسبت بهش داشته باشي
يه دوستي كه ازش يه عالمه چيز ياد بگيري و هروقت بهش احتياج داشتي بدون هيچ نگراني ازش كمك بگيري و يا اگه اون كارت داشت بتوني به دادش برسي و با هم برين مسافرت بدون اينكه فكر كني مزاحمته يا تو مزاحمشي
اين روزا خيلي به اين موضوع فكر ميكني و آه ميكشي چون هميشه روابطت روي يه قواعد خاص آزاردهنده بوده و يااينكه دوستات عقايشون با تو متضاد بوده نه اينكه دوستشون نداشته باشي نه اتفاقا تك تكشون رو دوست داري ولي هميشه يه چيزي مثل اعتقاد و مذهب و سواد و فرهنگ و وووووو بوده كه يه فاصله اي بين شما باشه
شايدم داري اشتباه ميكني
شايدم همه همينجورن و براي حفظ ظاهر ادعا ميكنن دوستاي خوبي دارن
ولي هرچي كه هست شديدا احساس كمبود يه همچين آدمي رو تو زندگيت احساس ميكني هرچند هروقت خواستي همسرت به عنوان يه دوست واقعي در اختيارت بوده و تو از مصاحبتش لذت بردي


 
 
دغدغه هاي يه روز تعطيل
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
 
خيلي خوشحال ميشي وقتي ميشنوي كسي كه مدتهاست دلش ني ني كوچولو ميخواد بعد از كلي دوا درمون الان دوهفته است كه بارداره حالا حتي اگه بدوني كه وضع مالي وحشتناكي دارن ولي چون خودشون دوست داشتن براشون خوشحالي و حتي با وجود اينكه تا حالا حتي يه بارم از نزديك نديديشون فقط چون دورادور شنيدي كه بچه دار نيشدم ته دلم قيلي ويلي ميره و پاميشي كلي از لباساي دخملك رو كه ديگه بدردش نميخورن رو جمع ميكني تو كيسه و ميذاري يه گوشه كمد كه بعدا بدي به كارگر خونتون كه بزاره كنار براي عروسش تا 9 ماه ديگه
خيلي خوشحالي وقتي تونستي يه سروساموني به اتاق دخملك دادي و كلي خلوت شده : يه عالمه آت و آشغال ميريزي دور و تو دلت ميگي ديگه براش سعي ميكني بعنوان جايزه بجاي اين لپ لپ هاي مسخره كه فقط از توشون 4 تا اسباب بازي پلاستيكي تكراري در مياد يه چيز ديگه جايگزين كني و اين حرف رو بلند بلند به آقاي همسر هم ميگي
كار اتاق كه تموم ميشه ميفتي به جون چسبوندن ماه و ستاره هايي كه از مدتها قبل قولش رو بهش دادي رو در كمدها و ذوق كردن دخملك تو هم ذوق ميكني . و تو دلت بازم ميگي واقعا مادربودن هم سخته ها با يه ذوقش خوشحال ميشيو با يه مريضيش پس ميفتي
روي دراور اتاقش رو كه نگاه ميكني خنده ات ميگيره : اين بچه از الان كلي لوازم آرايشهاي بچگونه و آينه و گردنبد و النگوهاي تزئيني و گل سرهاي مختلف داري كه تك تكشون رو خيلي دوست داره و تو دلت ميگي خدا كنه اين چيزها باعث نشه كه تو بزرگسالي درسخون نشه
آخ كه چقدر دلت ميخواد در مورد اتاق خودت هم اينكار رو بكني
تمام طول روز رو كه تو اتاقش و با وسايلش كلنجار ميري فكرت مشغول كم اشتهائيشه و همش تو دلت ميگي كاش يه راهي بود براي اينكه كمي اين دخملك خوردن رو دوست داشته باشه . يه راهي هست بالاخره براي اينكه از اين وضعيت خارجش كرد
شب از تو اتاقش كه ميايي بيرون يه حس سرخوشي داري كه زياد دوامي نداره چون بلافاصله اتاق خودتون رو ميبيني و ميگي كي ميتونم يه همچين انقلابي تو اتاق خودمون بكنم؟


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 
هيچوقت آدم پرتوقعي نبودم اينو به همه آدمهاي دوروبرم ثابت كردم از همون اول
ولي يه چيزايي برام مهمه
مهمه كه وقتي به كسائيكه ادعاشون ميشه عاشق دختر ناز من هستن ميگي ديشب دخترت تا صبح تو بيمارستان زير سرم و انواع و اقسام دارو ها بوده نگران بشن
وقتي ادعاشون ميشه دوسش دارن و براشون مهمترين فرده بايد نگرانش بشن يا نه؟
دلم گرفته از اين همه ظاهرسازي ها و چاپلوسي هاي اطرافيان كه فقط زمان سرخوشي خودشون و فقط براي اينكه ديگران بگن به به شما چقدر مهربانيد قربان صدقه دخملكم ميرن
دلم گرفته از اينهمه فشاري كه دوروز گذشته به دخترك كوچولومون وارد شد
دلم گرفته
دلم گرفته
دلم گرفته
دختركم كوچولو بود كوچولو ترم شده
اينقدر اشك ريختم به پاش كه ناي حرف زدن ندارم
ولي خدارو شكر كه رفع شد ولي ديگه واقعا يه چيزايي بهم خيلي ثابت شد


پ.ن : جزئيات مريضيش رو توي وبلاگ خودش نوشتم

 
 
عدالت
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢
 
دلت ميگيره وقتي ميبيني توي اتوبان يه آقاي كاملا معمولي كه خانمش هم بغل دستش وايستاده يه پلاكارد خيلي بزرگ با مضمون: من يك جانبازم و مشكل مالي دارم لطفا كمك كنيد را دستش گرفته و خانمش با شرمندگي سرش پائينه
كاري هم نداري به اينكه راست ميگه يا دروغ ولي اينو ميدوني كه هيچ كسي از سر سيري حاضر نيست توي يه اتوبان فوق العاده شلوغ بايسته و يه همچين پلاكاردي رو دستش بگيره
نميدوني چرا بايد اينجوري باشه چرا يه انسان غرورش رو زير پا بذاره و اين كاررو بكنه ميدوني كه حتما الان از خجالت خيس عرق شده شايدم از درون داره گريه ميكنه همون لحظه يه بي ام و كروكي مشكي رنگ كه صداي موزيكش هم بلند بود و دو تا پسر جوون خوش تيپ توش نشستن رد ميشن و تو توي دلت اشك ميريزي براي اينهمه عدالت

 
 
روز اول مدرسه
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱
 
اولين روز مهرماه اين خوشحالي رو داشتي كه از صبح بخاطر كارهاي بانكي بيرون بودي و سركار نبودي و تونستي بچه مدرسه اي ها رو ببيني و اين موضوع چقدر لذت بخش بود برات
دختر بچه هاي كوچولو با روپوشهاي مدرسه و پسر بچه هاي شيطون كه اونها هم اكثرا روپوش داشتند و بيشتريها دست تو دست مادراشون شاد وخندون بودن .
يادت ميفته كه زمان خودت اكثر بچه ها با ترس و لرز و نگراني ميرفتن مدرسه مخصوصا كلاس اولي ها . چه اتفاقي افتاده تو اين سالها؟ همشون خوشحال بودن . شايد بخاطر اينكه بچه هاي الان زودتر ميرن مهد كودك و پيش دبستاني و .... و پذيرششون راحت تره . شايدم چون تو خونه هاي قوطي كبريتي الان حوصله شون سر ميره و مدرسه رو جايي ميدونن براي بدو بدو و بازي كردن. شايدم قديمها يه عالمه خواهر برادر بود كه سرشون رو گرم كنه و الان اكثرا تك فزرند هستند . هرچي كه هست جزو موارد نادره تو اين مملكت كه يه چيزي حداقل پيشرفت داشته شايدم ظاهر امر بوده نميدونم .
و ميري تو فكر كه واي كه چقدر دلت ميخواست جاي اون بچه ها بودي و با روپوشهاي رنگي و كوله پشتي به دوشت بدون هيچ نگراني بري مدرسه . باز يادت ميفته كه اون موقع كه كلاس اول هم بودي جزو معدود بچه هايي بودي كه خوشحال بودي و ذوق زده.بازم يادت ميفته كه هرسال و تمام 12 سال رو از اول مرداد وسايت همه آماده بود وهرروز چكشون ميكردي كه هيچي ناقص نباشه. و يادت ميفته كه چند سال ديگه تو هم جزو همين مادراي خوشحالي كه دست دخملك رو ميگيري دستت و ميبريش مدرسه و ميدوني كه حتما كاري ميكني كه دخملكت هم با خوشحالي بره مدرسه و به خودت ميگي حتما يادت باشه دوربين هم نبايد يادت بره و از يادآوري يه همچين روزي اشك تو چشمهات جمع ميشه و دلت قيلي ويلي ميره .