من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
 
1-واي كه چقدر انجام كاراي بانكي و اداري وقت گير و سخت و طاقت فرساست
از چهارشنبه تا امروز حسابي درگيرش بوديم امروز بعد از چهار ساعت كارامون تموم شد ولي وقت محضر و دريافت دفترچه جديد بايد بريم و فردا صبح دوباره برگرديم و كارهاي بعدي رو انجام بديم ديگه از بس مرخصي گرفتم ديوونه شدم .
2-دلم ميخواد برم خون بدم
3-دلم ميخواد بزنم تو دهن چند نفر آدم زبون نفهم بيشعور
4-دلم ميخواد هرچه سريعتر از محل كارم استعفا بدم و برم يه جاي خيلي بهتر ولي هنوز سراغ ندارم
5-بنا بدليل بالا پنجشنبه يه رزومه نوشتم دادم دست بابا شايد يك كاري برام بكنه
6-سوغاتي هاي المان توسط مادر شوهر رسيد البته هنوز دوتا چمدونشون نرسيده .
7-من خوبم

 
 
وقت اضافه
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
 
آي كه دلم چقدر وقت ميخواد يه وقت آزاد حداقل يه ماهه
هركاري ميكنم كارام تموم نميشه ديرزوز بالاخره خونه رو تميز كردم ولي واي از كمدها
همه چيز تو خونه هميشه سرجاش ميره ها الا لباسهاي تو كمد از بس كه من لباس اضافه بدرد نخور دارم كه خيلي هاشون هم دورريختني نيستم هر دفعه اين كارگره مياد خونمون يه بغل لباس بهش ميدم بره ولي بعضي لباسها نه دورريختنيه و نه به كارگر دادني ولي پوشيدني هم نيست هردفعه در كمد رو باز ميكنم ميگم ايندفعه همه رو ميريزم دور ولي به موقعش ميگم بابا اينا كه كهنه نيست
دلم ميخواد همه رو بريزم تو چمدون و بزارم تو انباري يا بالاي كمد ولي اصلا اونجا ها هم جا ندارم
كفشها رو كه نگو كمدم تا خرخره پر از كفشه. بدي كارم هم اينه كه بدليل كمبود جا كمد من و آقاي همسر يكي شده و فقط با يه دونه از اين جاكفشي هاي پارچه اي ديواري از هم جدا شدن و ديگه جا براي سوزن انداختن نيست . همين وگرنه همه چيز سرجاشه
از اينها مهم تر اينكه اون موسسه اي كه باهاش قرارداد بستم براي تاليف كتاب هي بهم فشار مياره كه خانوم پس چي شد كتاب رو تحويل بايد بديا ولي من هنوز استارتش رو نزدم و اي اين بابت خيلي از دست خودم عصبانيم چون جلد اول رو خيلي به موقع تحويل دادم ولي اين يكي رو گير كردم و با اينكه به پولش هم احتياج دارم اصلا وقت نكردم
تازه امشبم ساعت 1 بايد بريم فرودگاه استقبال مادر شوشوي عزيز و فردا رو هم مرخصي گرفتم كه هم يه چند ساعتي پيشش باشيم و هم اينكه بريم دنبال سند زدن خونه ( آخرش هم مجبور شديم يه مقداري از پول رو با اينكه مايل نبوديم قرض بگيريم ).
5 شنبه هم كه آقاي همسر تا 12 شب سركاره و يعني اينكه با دخملك اصلا نميشه كاري غير از بازي انجام داد. جمعه هم احتمالا براي شام سه چهار تا از دوستانمون رو كه بارها رفتيم خونشون رو بايد دعوت كنم خونمون .
و اين يعني فعلاتا شنبه مطمئنم كار تاليف رو نميتونم شروع كنم .
اينقدر دلم ميخواست الان وقت داشتم كلاس ورزش و زبانم رو ميرفتم كه نگو .
شديدا منتظر يه وقتم كه با يه آموشگاه رانندگي صحبت كنم كه مربي بفرستند با ماشين خودمون بهم تعليم بده  از موقعي كه گواهي نامه گرفتم ديگه پشت فرمون ننشستم و اين
خيلي بده واقعا .
با خودم ميگم :خيلي پررو هستم كه هنوز تعهد تاليفم رو به سراانجام نرسوندم به فكر كلاس و رانندگي و اينا هستم
كاش ميشد هر كي ميتونه يه روز فقط يه روز از وقتش رو در اختيار من بذاره .
كاش


 
 
دل يا منطق ؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 
خيلي سخته با اينكه خودت با عشق ازدواج كردي و زيادم احساس پشيموني نداري مجبور بشي يكي ديگه رو قانع كني كه عزيزم زندگي فقط عشق نيست و بايد منطقي باهاش برخورد كني
اين روزها خيلي درگيرم ولي ميدونم كه حرفي كه دارم ميزنم فقط منطق داره و هيچ احساسي توش نيست
اينكه كسي رو كه ميدوني سالهاست عاشقه و ميدوني كه اين عشق بدردش نميخوره و ميدوني كه خودش هم اينو ميدونه فقط قدرت تصميم گيري رو نداره رو بخواي قانعش كني كه بيا و جان من منطقي فكر كن كار سختيه ميدونم سخته ولي همينه
وقتي دوطرف رو ميذاري روي كفه ترازو ميبيني كه واقعا يه طرف ترازو خيلي سنگين تره اينو بهش ميگي و فقط ميبيني داره اشك ميريزه و حرفت رو با سر تائيد ميكنه
ميترسي از آينده اش .از دل عاشقش . از تصميمي كه دوست داري بگيره . از اينكه ته دلت ميگي آيا من خودخواهم؟ آيا اطرافيان خودخواهن؟ آيا به ضررش نيست؟ آيا به نفعشه؟ آيا ميتونه شرايط رو بپذيره؟ آيا واقعا عشق حرف اول رو نميزنه؟
آخه بابا خودتم همين كاررو كردي
ولي تو فرق ميكردي طرفت حداقل يه ذره امتياز داشت ولي اون چي؟ شايد از نظرش اونم امتياز داره
ولي نه نداره بالاخره داري ميبيني نه؟
واي كه چقدر سخته كسي رو بخواي راهنمائي كني در حاليكه خودتم همون راه رو رفتي چه جوري ميتوني قانعش كني وقتي خودت.....
تنها چيزي كه ميدوني اينه كه حرفهايي كه بهش زدي رو فقط بخاطر صلاحش داري ميگي و اين تصميم واقعا به نفعشه ولي دلت هم براي دل عاشقش ميسوزه
به نفعشه ولي اگه نتونه دوباره عاشق بشه چي؟

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥
 
1- اين روزها شديدا احساس بي مصرفي و تنبلي و بدردنخوري دارم

2-هرچي به دروديوار ميزنيم پول وام مسكن جور نميشه كه تا آخر ماه بريم خونمون رو سند بزنيم نميدونم چيكار كنم اصلا هم دلم نميخواد از بابا اينا كمك بخوام ديگه روم نميشه و تا 4 شنبه بيشتر فرصت ندارم
3-بالاخره طلسم پروژه تاليف كتاب رو ديشب شكستم و منابعي رو كه لازم داشتمبراي اينكار آماده كردم اميدوارم امشب ديگه بشينم پاي كاراش و شروعش كنم

4-شديدا هم درگير پروژه پوشك گيري دخملك هستيم اساسي

5-دلم كلاس ورزش ميخواد

6-امروز استاد زبان 6 سال پيشم زنگ زده بود و شديدا احساس خجالت ا زاينكه ديگه هيچي بارم نيست بهم دست داد دلم كلاس زبان ميخواد
 

7-يه مسئله اي براي خواهرم داره پيش مياد كه من خيلي دلم ميخواد خوب پيش بره و همش دارم تو دلم دعا ميكنم كه بشه اي خدا يعني ميشه؟ اگه بشه چي ميشه؟ چي ميشه اين يه دونه خواهر نانازي من عاقل باشه و درست تصميم بگيره اي خدااااااااااااااااااا

8-ديشب يه فيلم ترسناك هم ديديم فكر كنم اسمش GOTHIKA بود اگه اشتباه نكنم خوب بود دوست داشتم اصولا از فيلمهايي كه توش آدمها دچار مشكل روحي و چند شخصيتي و اينا هستند خوشم مياد

9-خيلي فكرم قاطي پاطيه وقت كم دارم كار زياد دارم ولي خوبم يعني سعي ميكنم كه خوب باشم

10-دلم ميخواد يه عالمه كتاب بخونم ولي چند ماهي ميشه بخاطر درگيريهايي كه دارم اصلا وقت نميكنم شايد بعد از تاليف اين كتابه البته اميدوارم .

 
 
ضد حال
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
 
5 شنبه از لحظه اي كه از محل كارت ميايي بيرون تو فكرت ميگي امروز رو با دخملي خوش ميگذروني . هيچ جا نميري فقط خونه ميموني و بازي با دخملي و پروژه اي كه چند وقته تو دلته رو اجرا ميكني
دخملي ديگه رسيديم خونه پوشكت رو باز ميكنم هروقت جيش داشتي بگو
كلي تا عصري بهتون خوش ميگذره و دختره هم در مورد پروژه اش نهايت همكاري رو ميكنه ولي عصري ضد حالي ميخوري كه حرصت در مياد :
يكي از دوستانت با شوهرش دعواي شديد ميكنه و پاميشه مياد خونتون براي پادر مياني  كردن تو
هميشه عادتشونه و تو ديگه غصه نميخوره و يا نگران نميشي ولي امروز رو ميخواستي فقط و فقط خودت باشي و دخملي تا شب كه آقاي پدر هم بپيونده به خوشبختي كوچولوتون و اصلا حوصله شنيدن دعواهاي هميشگي و تكراري دو تا آدم بي منطق رو نداشتي . دوستشون داري ولي ديگه خسته شدي از دعواهاي بي پايه و اساسشون . و تصميم ميگيري در كمال خونسردي فقط شنونده باشي و مثل هميشه تو بحثاشون دخالت نكني تا فقط خونه تو بشه محل تخليه روحيشون
فقط هر از چند گاهي وسط دعوا گفتي : مامي جيش نداري داشتي بگيا و ديدي كه دوستانت با چه خشمي نگاهت ميكنن و تو فقط با يه لبخند جوابشون رو دادي
فقط زمانيكه ديدي ديگه داره كار به جاهاي باريك ميكشه نتونستي تحمل كني و گفتي شماها عصباني هستين صبر كنين هروقت عصبانيتتون خوابيد راجع طلاق تصمصم بگيرين و ته دلت ميدونستي كه اينبارم مثل هزاران بار قبل فقط حرفش رو ميزنن
شب با دلخوري از همديگه و هركدوم جداي از هم رفتند و تورو با يه عالمه فكر تنها گذاشتن ولي بازم يه خونسردي خاصي داشتي چون از اول تصميم داشتي روز خوبي داشته باشي هرچند كه دلت هم براشون سوخته بود .

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
 
وقتي فكرش رو ميكني كه اون برنامه ريزيي كه دوست داشتي و تو ذهنت بود دقيقا اجرا شده ته دلت قيلي ويلي ميره . از اينهمه هماهنگي و مهربوني كه مثل هميشه آقاي همسر نازنازيت باهات داشته بازم ته دلت قيلي ويلي ميره.
هميشه همينطور بوده يعني ميشه گفت اكثر مواقع كه توي برنامه ريزي براي هرچيزي تو زندگيتون با هم هماهنگ بودين . اينم تو زندگيت جز اون چيزايي بوده كه هميشه با داشتن تمام مشكلاتت دوسش داشتي و داري.
هيچوقت تو برنامه اي نداشتي كه اونو حرص بده و يا برعكس اون برنامه ريزي نميكنه كه تو اعصابت بريزه
يه ادم چي ميخواد از زندگيش؟ همينا رو ديگه نه؟
آرامش و عشق درسته؟
القصه ديروز تو راه كه داشتيم ميرفتيم خونه برنامه اي تو ذهنم بود رو مطرح كردم :
من: كاش امروز ميشد بريم سينما ( قابل ذكره كه ما بدليل اينكه ني ني كوچولو داريم از تولدش به اينور نشده بود كه بريم سينما يعني در واقع آخرين باري كه رفتيم سينما فيلم خوابگاه دختران بود كه من 8 ماهه باردار بودم حالا نگين اين دختره ديگه كيه ماه آخر بارداري چه فيلمي بوده رفته قبل ها حداقل ماهي يك بار ميرفتيم )
و آقاي همسر عزيز گفت :غصه نداره عزيزم خب ميريم
من :آخه نميشه كه نيروانا رو نميتونيم ببريم پيش مامان چون تا 7 اونجا توي طرحه
آقاي همسر: خب اشكالي نداره من بايد اول برم چكم رو كه گفتي از آژانس بگيرم و برگردم ساعت شده 7
من:خب دير نميشه؟
آقاي همسر :مگه نگفتي دوست داري فيلم آخر شب فرهنگ رو ببيني؟
من با هيجان : واي آره آخه ميگن فيلمش هم ترسناكه ولي خب ساعتش 10 بودشا
آقاي همسر : ميريم نيروانا رو ميذاريم خونه مامانت بعدش ميريم شام ميخوريم بعدش ميريم سينما
من: واي عاليه فقط اگه بليط گيرمون نيومد چي؟
آقاي همسر : حالا ميريم اول سراغ بليط اگه گيرمون نيومد با هم ميريم پياده روي
من: باشه پس تا تو بري دنبال چكت ما هم آماده ميشيم
آقاي همسر برگشت ولي چكش آماده نبود و به اون آقا گفت فردا با پيك بفرسته براي من
ولي من سريع دوش گرفتم و آماده بودم
رفتيم و بليط هم گير آورديم و بعدش هم رفتيم سر خيابون يخچال شاورما
بعدشم پياده برگشتيم سينما
فيلم زندگي دوم
يه فيلم چيني تقريبا ترسناك نميتونم بگم خوب بود يا بد بود چون نيت اصلي من اين بود كه يه فيلم دوفره بعد از 2.5 سال بريم برام لذت بخش بود ولي ميدونين ديگه فيلم چيني چيه كه ترسناكش چي باشه ولي آخراي فيلم يه چيزهايي رو برام تداعي كرد كه حالم خراب شد و دلم رو بدرد اورد بگذريم ولي خيلي در كل خوب بود از اينكه بعد از مدتها تونستيم با هم باشيم هرچند كوتاه و چند ساعت لذت بخش بود
بعدشم رفتيم دنبال جوجو كه مامان گفت از 9 شب خواب بوده
شب موقع خواب خيلي حس خوبي داشتم از اينكه همسر باشعوري دارم و از اينكه منو و نيازهامو درك ميكنه خوشحال بودم و ازش تشكر كردم و بلافاصه خواي فوق العاده عميقي رفتم كه ناشي از آرامش بود

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 
از صبح كه ازخواب بيدار ميشي يادت ميفته كه امروز آقاي همسر گل گلاب قراره بعد از ظهر همزمان با تو خونه باشه و ته دلت قيلي ويلي ميره بعد از يك ماه اولين روزيه بعد از ظهر خونه خواهد بود البته غير از اون يه هفته كه مسافرت بودين :
بريم كجا؟
شام بريم بيرون باهم؟
نميدونم
بريم جوجو رو بذاريم خونه مامان اينا دوتائي بريم سينما؟
آخه خونه مامان اينا توي طرحه و تا 7 شب نميتونين بريم اون سمتي
چه بد
ولي كاش ميشد
خيلي وقته با هم دوتائي سينما نرفتين يعني در واقعا خيلي وقته دوتائي جائي نرفتين
نميدونم سينما فرهنگ 78 به بعد اكران فيلم داره كه ببري جوجو رو بذاري خونه مامان اينا بعد با هم برين؟
اصلا نميدونم كه آقاي همسر با اين طرحت موافقه يانه؟
اي كاش از امروز بتونين خوب استفاده كنين
حالا جوجو هم باهامون باشه خوبه فقط نميشه سينما بردش كه
ولي ميشه بيرون بريم با هم كه
شايدم هيچ جا نريم و بشينيم خونه يه فيلمي چيزي ببينيم
يه قرمه سبزي خوشمزه هم كه غذاي مورد علاقه آقاي همسر هم هست درست كني و دور هم باشين
نميدونم
فقط خدا كنه خوش باشيم مثل هميشه كه باهميم

 
 
يادداشتهاي ذهني
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
 
1- امروز بايد توي وقت اداري يه مرخصي يه ساعته بگيري بري بانك چك وامي رو كه بابت جور كردن پول بانك مسكن براي سند زدن خونه از محل كارت گرفتي رو نقد كني

2-- بايد زنگ بزني اون آژانسي كه مدير فني اش هستي حقوق اين چند ماهت رو بگيري بذاري روي اون چكي كه نقد كردي

3-بايد به آقاي همسر هم تاكيد كني كه زنگ بزنه آژانسي كه مدير فني شه و اونم حقوق چند ماهش رو بگيره كه بذاري روي مابقي پولها

4-اوووووووووووه همه اينا تازه تقريبا نصف مبلغ مورد نيازته اميدواري كه بتوني تا آخر ماه كه مهلت بانك مسكنه مابقي اش رو جور كني

5-17 شهريور سالگرد ازدواج پدر و مادرت بوده و تو عادت داشتي حتما حتما با يه كادو بهشون تبريك بگي و چون اين روز رو هر دوتاشون مسافرت بودن امروز قراره براشون يه جشن كوچيك بگيري هنوزم كادو نخريدي آقاي همسر هم كه تا ديروقت سركاره بايد بري نيروانا رو بذاري پيش مامان بدون اينكه دليلش رو بگي و با خواهرت بري دنبال كادو

6-چي بخرم براشون؟ شايد يه چراغ خواب يا يه چراغ مطالعه يا يه چيزي تو مايه هاي آباژور كوچولو براي اتاق خوابشون چون هردوتاشون شبها قبل از خواب بايد مطالعه كنن و چراغ مطالعشون خراب شده شايدم يه جفت آباژور كوچولو براي هركدوم از پاتختي هاي كنار تختشون بگيري
 

7-بايد برم كارت ملي رو بگيري مهلت نداري

8-واي هنوز تاليف جلو دومي رو كه قرار داد بستي رو شروع نكردي اصلا هم وقت نداري

9-دخملك رو براي چكاب بايد ببري دكتر تازه از مهد كودكش هم گفتن اجباريه كه تست انگل ببري مثل اينكه قانون جديده

10-بايد زنگ بزني براي پنجشنبه كارگر بياد خونه رو تميز كنه

11-بايد يه برنامه ريزي بكني كه پول اومد دستت بري خريد لباس پائيزه براي دخملك

12-حواست هم به روز ورود مادرشوهر عزيز باشه كه اگه تونستين برين فرودگاه دنبالش و فرداش رو هم مرخصي بگيري بموني پيشش

13-حواست به روز سالگرد ازدواج خواهر شوهرت كه خيلي هم برات عزيزه باشه كه بهش زنگ بزني تبريك بگي كاش اينجا بود براش كادو ميخريدي حيف كه از هم دورين

14-يادت باشه براي ترم ديگه مهدكودك دخملك كلاس رقص ثبت نامش كني

واي چقدر كار داري و دريغ از يه ذره وقت و اراده

 
 
ما برگشتيم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸
 
با يه عالمه انرژي برگشتم
خيلي خوب بود
جاتون خالي
نه خالي نبود راستش دلم نميخواست با هيشكي برم
خودخواهم ؟ نه والله اين بار اول بود كه بدون دوستامون جائي رفتيم باوركنين
ولي ايندفعه هدفمون تمدد اعصاب بود و بس
و الحق كه تمدد اعصاب بود
رفتيم سمت نور و محمود آباد
يه ويلا گرفتيم توي يه شهرك كوچيك كه فقط 200 متر فاصله با دريا داشت و در ويلا رو كه باز ميكردي با يه منظره فوق العاده كه يه تاب كوچولو هم روبه دريا داشت مواجه ميشدي چند تا مرغ و اردك هم گاه و بيگاه رد ميشدن
از كل40 تا ويلاي شهرك هم فقط 5 تا پربود و اين يعني ارامش و سكوت
همش در حال آب بازي تو دريا اونم از نوع سه نفره ( امسال همه جا خانوادگي ميشد رفت تو آب فقط خانومها با لباس كه روز اول بدم اومد ولي بعدش ديدم منكه اگه جدا هم بودن تنهائي نميرفتم پس دلم رو زدم به دريا و الحق هم خوب بود البته بعدا ديدم همه جا امسال به همين صورته )
ناهار بعد از دوش گرفتن و يه خواب بعد از دريا ميرفتيم رستوران و بعدشم از همونجا مستقيم تو جنگلهاي دوروبر نور و عصر هم معمولا غذامون رو از بيرون تهيه ميكرديم و ميرفتيم كنار ويلا و دريا ميشستيم و ميخورديم
بساط قليون و چائيون هم كه بهراه بود و همزمان نيروانا خانوم هم تاب بازي و بدوبدو
همه چيز به معناي واقعي خوب بود
چشمات رو كه ميبستي صداي دريا و بادي كه تودرختها هر از گاهي ميپيچيد و صداي مرغ و خروس و شعرهاي نيروانا رو ميشنيدي
شبها هم بعد از خواب نيروانا جلوي در ويلا تو محوطه بازم بساط قليون و هله و هوله
بالاي سرت رو كه نگاه ميكردي پر از ستاره هاي خوشگل
و بازم صداي دريا
واي كه من عاشق آرامش توي صداي دريا هستم
خلاصه خيلي خوب بود
همش بيادتون بودم و دلم براي اينجا و شماها تنگ شده بود
از ته دلم آرزو كردم كه براي تك تكتون حس من ايجاد بشه

 
 
هوراااااااااااااااااااااا
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۸
 
طي يك تصميم بسيار جدي كه از يك ماه پيش توسط آقاي همسر گرفته شده بود قرار شد كه شنبه بريم يه سفر بسيار كوتاه چند روزه به شمال داشته باشيم   .
از اونجائيكه خيلي وقت بود كه من منتظر يه همچين موقعيتي بودم تو دلم كلي قيلي ويلي ميره و خوشحالم و از اونجائيكه اصولا عادت داشتيم كه هميشه با يك ايل از رفقا ميرفتيم و اين بار طي يه تصميم جدي قرار گذاشته بوديم فقط خودمون بريم بيشتر دلم قيلي ويلي ميره و از اونجائيكه  هر دوتامون شديدا به تمدد اعصاب نياز داريم از شما عاجزاه درخواست ميكنيم كه دعا بفرمائيد كه به ما خوش بگذرد
و فكر ميكنم كه تا شنبه ديگر نيستم و دلم براي اينجا و همه دوستام تنگ خواهد شد .

 
 
عادلانه نيست
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
 
يه روزي از روها يه خانواده كوچيكي بودن يه خيلي ساده و عاشق در كنار هم زندگي ميكردن تنها غمشون اين بود كه كمي بي پولن ولي با عشقي كه بهم داشتن و همه چيز رو ساده مي گرفتن اين مسئله مهمي براشون بود.
حالا اون خانواده كه يه دختر كوچولو هم توشون هست دچار يه بحران شدن
مرد خونه براي اينكه حقوقش رو كارفرماي نامرد كم نكنه مجبوره از 7 صبح بره سركار تا 12 شب
خانوم خونه خيلي تلاش ميكنه كه اوضاع رو روبراه جلوه بده ولي يه جاهايي كم مياره
كوچولوي خونه هرروز بهانه پدرش رو ميگيره
خانوم خونه از بس اين چند وقته مجبور شده از سركار خودش تنهايي بره دنبال دخملي و يه مسافت طولاني رو پياده و بچه بغل راه بره چند روزيه  قلبش درد گرفته ولي براي اينكه مرد خونه غصه نخوره و نگران نشه صداش در نمياد
مرد خونه چاره اي جز اين نداره
بخاطر اينكه حقوقش كمتر نشه ( نه اينكه اضافه بشه ) مجبوره ماهي دوهفته تا 12 شب بره سركار و بقيه رو هم از صبح تا عصر بمونه
خانوم خونه مستاصله
از يه طرف پيش خودش ميگه يعني ميتونم تحمل كنم
يعني ارزشش رو داره
يعني آرامش به زندگيم برميگرده
اين 10 روز گذشته كه واقعا فقط از در كه اومده تو به اندازه نيم ساعت با هم بودن و بعد خوابيدن
كوچولوي خونه كه اصلا پدرش رو نميبينه
نميدونم كي مسببشه ولي اصلا اين عادلانه نيستَ

 
 
دوست گلم برات خوشحالم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 
تا حالا شده از عاشق شدن يكي ديگه كلي ذوق كنين؟
به شماها چه ربطي داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه اگه طرف رو دوسش داشته باشين بهتون ربط داره باور كنين كه ربط داره
توضيح بدم؟ باشه
من يه دختر خاله مصلحتي دارم ( من خاله و دايي ندارم ولي اين خانوم دختر دوست بسيار صميمي 40 ساله پدرمه كه از قضا مادرشون هم كه من خاله صداش ميكنم دوست جون جوني مامان بنده است ) ما ازموقعي كه چشم باز كرديم همديگرو ديديم و من هميشه ايشون رو مثل خواهر م دوستش داشتم باور كنين مثل خواهر . پيش ميومد كه ماهها همديگرو نميديديم ولي من عاشقش بودم و هستم
يه دختر خانوم به تمام معنا . دوست داشتني . مهربون و باشعور
در حال حاضر يه 5 سالي ميشه رفته كانادا زندگي ميكنه
اينجا كه بود يه تجربه دوستي داشت كه پايان خوبي نداشت
من تا حالا بهش نگفتم ولي ميدونم اينجا رو ميخونه هميشه تو دلم ميگفتم اين پسره لياقت خواهر گل منو نداره پسر بدي نبودا ولي لياقت اين دوست من خيلي بالاتر بود
بگذريم
از موقعي كه رفت كانادا همش منتظر بودم يه روزي بياد بگه من عاشق شدم ولي خبري نبود تا چند روز پيش كه اين خبر رو داد و عكسش طرف مربوطه رو با يه ايميل طولاني پر از عشق رو برام فرستاد .
نميدونين چقدر خوشحالم خيلي خوشحالم . شايد به نظر مسخره بياد ولي خب چون دقيقا حس خواهرانه نسبت بهش دارم از اينكه كسي رو كه خيلي دوسش داشتم ميبينم كه زندگيش رنگ و بوي عشق گرفته و با توجه به اينكه خودم اين تجربه شيرين رو داشتم و الان ميفهمم چه حسي داره تو آسمونها دارم سير ميكنم
مانا جونم از صميم قبل آرزو ميكنم هميشه و همه وقت دلت عاشق باشه و زندگيت سراسر عشق باشه . حالا ديگه منو كاملا درك ميكني نه؟
دوستت دارم عزيز دلم