من و دلنوشته هام

اميد
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳۱
 
يه موقعهايي فكر ميكني كه خودتو نميشناسي
هميشه به اين اعتقاد داشتي كه نبايد ايست كرد
يه زماني بعد از اينكه يه سال تمام تلاش كردي و توي يه رشته محبوب جامعه قبول شدي و همه بهت تبريك گفتن بار و بنديلت رو جمع كردي و تو 18 سالگي رفتي كه درس بخوني اونم تو شهري كه هيچ آشنائي نداشتي و همون جلسه اولي كه رفتي سر كلاس آزمايشگاه دانشگاهت از رشته اي كه انتخاب كرده بودي بدت اومده بود ولي به روي خودت نياوردي و يه سال كش دادي شايد خوشت بياد ولي نشده كه نشد تو هم تو يه يه انقلاب بزرگي كه راه انداختي تصميم گرفتي بري سراغ رشته مورد علاقه ات كه تازه اون موقع اولين بار بود تو دانشگاههاي ايران گذاشته بودن و آينده اش تو اين مملكت كاملا نامعلوم بود ولي تو اين رشته رو ميشناختي تا چشم باز كرده بودي پدرت اين كاره بود ولي ديگران با تعجب نگات ميكردن بعضيا ميخنديدن بعضيا نصيحتت ميكردن ولي مثل هميشه اين پدر بود كه حمايتت كرد مثل هميشه
تو يه رشته كارشناسي رو ول كردي و رفتي سراغ يه رشته كارداني ولي تو هدف داشتي و فكرت خوب كار ميكرد حداقل اينجوري فكر ميكردي
گفتن تو خوب بخون قراره ادامه رشته رو حتما ميذارن مگه ميشه يه رشته تحصيلي تو همين مقطع كارداني بمونه
تو خوندي
كسي تو اين مملكت حمايتتون نميكرد
آخه كار درستي نبود تو مملكت دخترا از اين كارها بكنن اصلا حرومه بابا
خيلي سخت تونستي خودت رو تو جامعه ثابت كني
خيلي سخت قبول كردن كه تو هم به عنوان يه دختر ميتوني اين كاررو بكني
خيليا بهت توهين كردن
اجازه ندادن بري كارآموزي
هر ترم يه دانشگاه اجازه داد از امكاناتش استفاده كني
يه ترم تو سازمان مربوط به رشته تحصيليت يه اتاق دادن
يه ترم زير زمين يه مهدكودك رو برات اجاره كردن كه تو با صداي بدوبدوي بچه بالاسرت درس خوندي
يه ترم فرستادنت يه دهكده نزديك تهران
يه ترم توي ي مركز آموزش توي الهيه
تو خوندي
شاگرد اول شدي
صبر كردي
ادامه اش رو نذاشتن
ولي انگيزه ات رو از دست ندادي
پيش خودت گفتي كارداني اين رشته ميارزه به كارشناسي بهترين رشته ها
بلافاصله كار گير آوري
خوشحال شدي
آخه دوستات تو دانشگاه قبلي هنوز اندر خم يه كوچه اند
مطمئن ميشي راهت درست بوده
دوسال با موفقيت كار ميكني
هنوز ادامه اش رو نذاشتن
مييري يه جاي خيلي بهتر كار ميكني
6 سال ديگه هم كار ميكني
حتي تو اين زمينه كتاب هم تاليف ميكني
هنوز ادامه اش رو نذاشتن
تو هنوز نا اميد نيستي
فقط ميدوني كه تو اين مملكت كه همه فقط به مدرك تحصيليت نگاه ميكنن و نه سوادت هرجا بري ميگن ليسانس ندارين نه؟
تو هنوز نا اميد نيستي
از اون موقع سه بار اقدام كردي كه ادامه تحصيل توي يه رشته ديگه بدي ولي نميتوني نميتوني تا ميرسي به پاي اول و قراره بري امتحان بدي دستت ميلرزه

درست 10 سال از اون روزها ميگذره تو حتي دلت نمياد تغيير رشته بدي آخه تو عاشق رشته تحصيليت و كاريت بودي و هستي با تمام مشكلاتش و مصيبتهاش با تمام سختي هاش

تو هنوز نا اميد نيستي


پي نوشت : جهت اطلاع به عرض ميرساند كه اينجانب 12 سال پيش رشته مديريت هتلداري رو شروع كردم كه اون موقع اولين بار تو ايران اين رشته رو گذاشته بودن و ما فقط 14 نفر بوديم كه تو اين رشته درس ميخونديم هيشكي اين رشته روهم نميشناخت و خيلي اذيت شديم . و بدلايل خيلي زيادي نتونستن و نخواستن ادامه اش رو تو ايران اجرا كنن.
اينم براي آگاهي كسائي كه سوال كرده بودن من چي خوندم.


 
 
دوست وبلاگي دوست داشتني
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳٠
 
hlv,c=امروز اومده بودم يه پست خوشگل بذارم اينجا ولي بدليل اينكه با يه دوست نازنازي كه تازه پيداش كردم كلي چتيدم وقت نشد و اصلا هم ناراضي و ناراحت هم نيستم
اينم از مزاياي وبلاگ داريه ديگه دوستاي خوب پيدا ميكنه
دوست جونم مرسي

 
 
وفق مراد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٩
 

هميشه دوست داشتم وقتي جائي كار ميكنم همه چيز تحت كنترلم باشه :

از اينكه از در محل كارم بيام بيرون و بعد از من وسائلم جابجا بشه يا اينكه با كامپيوترم كسي بازي كني بيزار بودم
نه اينكه وابسته به دفتر و دستكم باشم از بي نظمي بعدش بدم ميامده .
يه چند وقتيه همه چيز تو محل كارمون بهم ريخته ( تو پستهاي قبلي توضيح دادم)
جالبه الان دو تا دپارتمان بي ربط يه جا هستيم
 تازه شبا هم يه صندوقدار شب كه ديگه اصلا اصلا جاش اينجا نيست مياد ميشينه تو دفتر ما . اونم دقيقا پشت كامپيوتر من تا ساعت 11 شب و هيچي ديگه تصور كنين من صبح به صبح چقدر حرص ميخورم . دلم نميخواد همش اينجا غر غر كنم ولي خيلي از اين موضوع عصبيم مخصوصا كه مسئوليت دفتر با منه.
خنده داره نه؟
 مسئوليت دفتر با منه و من ساعت 4 ميرم و دفتر و دستكم تا 11 شب در اختيار يكي ديگه است.
 وقتي يكي مديريت بلد نباشه همين ميشه ديگه . حيف به اين جاي به اين عاليي كه دست يه مشت آدم بي لياقت بي سواد بيفته . اونوقت مني كه درس اينكاررو خوندم بايد زير دست يه آدم احمق كاركنم . نميگم ادعاي كمال دارم يا اينكاره ام ولي حداقل بيشتر از اين آدمها تو اين زمينه حاليمه حالا من نه
خيليهاي ديگه كه تو همينجا كار ميكنن بيشتر حاليشونه بخدا.
اين روزا تا ميرسم خونه سعي ميكنم فراموش كنم مشكل دارم ولي تا صبح ميشه دوباره روز از نو روزي از نو .
تازه با اين مشكلي كه آقاي همسر هم سركارش داره كه نورعلي نوره . اونم از اين به بعد بايد يه هفته صبح بره يه هفته بعد ازظهر تا اقايون مديراشون لطف كنن و حقوقشون رو كمتر از قرارداد قبلي ندن جالبه نه؟ نه اينكه حقوقشون رو ببرن بالاها اشتباه نكنين كمتر از قرارداد قبلي نگيرن
( قرارداداشون اول سال به اول سال نيست وسط سال تغيير ميكنه )
تازه بايد روزي يه ساعت هم اضافه تر بمونن كه اين كمبود حقوقشون با اضافه كاري جبران بشه .
از اونجائيكه تو اين دوماه كه دخملك ميره مهد معمولا آقاي همسر زحمتش رو ميكشيده ميرفته دنبالش و از اونجا دنبال من  نميدونم چيكار بايد بكنم . بموقع ميرسم دم مهدكودك ولي خونه ما يه مسير طولانيي يه طرفه است كه بدون ماشين حداقل يه ربع پياده روي اونم سربالائي داره كه البته اگه بچه نبود مشكلي نبود ولي تصور كنين تو اين گرما من چه جوري بدون ماشين دخملي رو برسونم خونه كه مريض نشه .
قوي باش لعنتي
خلاصه كه اوضاع شديييييييييييييييدا بر وفق مراد است .

 
 
سارا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
 
يه سوال از ديروز فكرم رو مشغول كرده :
نه اصلا بذار اينجوري بگم :
آقا ماديشب بعد از مدتها وقت كرديم يه فيلم ببينيم البته از نوع عهد دقيانوسي :
فيلم سارا با بازي نيكي كريمي و خسرو شكيبائي و امين تارخ
نميدونم كيا ديدنش ولي بحث داغي در اين مورد بين منو و آقاي همسر مطرح شد : تو اين فيلم نيكي كريمي براي نجات جون شوهرش از كارمند زير دست شوهرش كه آدم شارلاتاني بوده پول قرض كرده بود و طي سه سال پنهاني اين پول رو پس داده بود كه وقتي شوهرش اين قضيه رو متوجه شده بود فوق العاده ناراحت شده بود كه حتي ميخواست زنش رو طلاق بده چون از نظر حيثيت كاري خيلي به ضررش تموم شده بود اين آقا حتي تا جائي عصباني شده بود كه حتي تهمت ناجوري به زنش ميزد در حاليكه اين خانوم سه سال تمام پنهاني خياطي كرده بود و چشماش رو ضعيف كرده بود كه شوهرش رو نجات بده .
حالا بگذريم از فيلم موضوع اصلي اين بود كه بعد از فيلم من و آقاي همسر داشتيم در مورد فيلم بحث ميكرديم:
آقاي همسر: منم جاي اين آقا بودم غرورم جريحه دار ميشد
من: وااااا چرا ؟ منم جاي اين خانوم بودم و شوهرم رو به موت بود شايدم كاراي بدتر هم ميكردم
آقاي همسر : ولي يه مرد حاضره بميره ولي يه همچين اتفاقي نيفته
من: تو كه اينقدر كوته فكر نبودي مسئله جون يه آدمه كه تازه شوهر آدم هم هست
آقاي همسر: نه كوته فكر نيستم ولي يه مرد براش سخته كه بعد از سه سال بفهمه خانومش بهش دروغ گفته
من: يه موقعهايي آدم چنان دچار استيصال ميشه كه نميتونه درست تصميم بگيره
اقاي همسر: نه من حاضرم بميرم ولي زنم باهام روراست باشه
من: خب اگه اين روراستي به قيمت جون آدم تموم بشه نميارزه
آقاي همسر:خب ميتونست اين پول رو از يكي ديگه بگيره و شوهرش رو هم قانع كنه
من: بابا جان آدم وقتي گير ميكنه فكرش كار نميكنه كه اومديم و فقط همين يه نفر حاضر بشه به آدم پول بده حتي اگه نيت پليدي داشته باشه . اصلا ميدوني چيه خواهش ميكنم تو مريض نشو چون اگه منم يه همچين مسئله اي داشته باشم تصميمات بدتر از اين بگيرم
آقاي همسر : نه شما يه همچين كاري نميكني
من: ممكنه بدتر ازاين هم تصميم بگيرم
آقاي همسر: من حاضرم بميرم ولي اينجوري معالجه نشم
من: تو كه ميدوني من طاقت مريضي ات رو ندارم
آقاي همسر: بله كاملا ميدونم يه سرماخوردگي ساده كه ميگيرم از ترس اينكه تو بداخلاق ميشي نميگم بهت
من: منكه ميگم اصلا طاقت مريضي ات رو ندارم ( واقعا راست ميگه ها اينقدر عصبي ميشم كه باهاش دعوا ميكنم كه چرا مريض شدي اصلا اصلا تحمل مريضي اش رو ندارم ) ميتونيم ريض نشي خب
آقاي همسر: شما هم ميتوني وقتي من مريضم نازم رو بكشي زود خوب شم
من: نه مريض نشو
آقاي همسر : حالا اگه مريض شدم قربون صدقه ام برو زود خوب بشم
من: نه مريض نشو
آقاي همسر : پس كي خودم رولوس كنم
من: تو هميشه لوس بودي
آقاي همسر : نه كمه بازم ميخوام خودمو لوس كنم
من: قربونت برم من عزيز دلم تو لوس خدائي هستي
آقاي همسر: نه خيرم بازم دوست دارم خودمو برات لوس كنم مگه من غير از تو كي رو دارم
من: پس قول بده مريض نشي خب؟ منم قول ميدم هميشه لوست كنم باشه
آقاي همسر : اي بابا باشه خب
من: قربونت برم من عزيز دلم پس قول داديا
نيروانا: پدرييييييييييييييييي شير كاكائو ميخوامممممممممممممم ( از سروصداي حرف زدن ما بچه ام بيدار شده بود )

اصلا اين حساسيت من در مورد مريضيش براي خودمم عجيبه

 
 
تصميمات جالب انگيز ناك
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
 
خيلي حال ميده يهو مدير عامل محل كارت تصميم بگيره دو تا قسمت رو با هم ادغام كنه و بدون هماهنگي قبلي جل و پلاس يه قسمت ديگه كه هيچگونه ارتباط كاري باهات ندارن رو بريزه وسط دفتر كارتون نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من دارم ديوونه ميشم از شلوغي اطرافم و رفت و آمد ارباب رجوع اون قسمت و زنگ تلفنها و ....


 
 
خنده روزگار
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٥
 
هرروز نگراني
هرروز به عناوين مختلف دلهره داري
چي مشه؟
دعا كنم؟ نه بابا اعتقاد ندارم
پس چيكار كنم؟
بگم ولش كن ؟ اخه نميشه كه صحبت زندگيه و نميشه عجولانه تصميم بگيري كه
ميترسم بد راهنمائيش كنم بدتر بشه
اگه كارش رو ول كنه و كار گير نياره چي ميشه منكه تنهائي از پس خرج زندگي برنميام
اگه بمونه كه همش حمالي مفته
آخه كي شنيده با مدرك مهندسي و كلي كار و اضافه كاري تو اين دوره زمونه 300 تومن بدن؟
الان گداي سركوچه هم بيشتر از اينا ميگيره
هم دلم براش ميسوزه
هم نگرانشم
هم دلم براي خودم ميسوزه
هم از دستش عصبانيم
هم حرصم رو درآورده
نميدونم فقط موندم چيكار كنم دردم رو به كي بگم
دعا كنم ؟ نه بابا
گريه كنم؟ چه فايده اي داره
دعوا كنم ؟ خب كه چي بشه
غر بزنم؟ فقط اعصابش رو خورد كردم تازه اعصاب خودم هم خورد ميشه
داد بزنم؟ سر كي آخه؟
فحش بدم؟ نه اهلش نيستم
اه كه هميشه بهم ياد دادن كه انسانيت مهمتر از مادياته .
چرا يادم دادين ؟ اصلا به درد نميخوره . منكه به نيروانا اينو ياد نميدم. نه نميتونم چون خودمم ياد نگرفتم
خدايا بهم يه قدرتي بده تحمل كنم و دلداري بدم و همفكري كنم .
موندم كي اين روزا به ما قراره بخنده؟
يعني ميخنده؟
چي كار كنم ديوونه شدم از نوشته هام معلومه نه؟ خودمم نميدونم چي نوشتم چه برسه به شماها .

 
 
تفاوت و افتخار
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۳
 
 


18دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد:
1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
2- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.
و حالا 28 دليل بسيار محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:
1- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).
3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
6- عمرتان بسيار طولاني است.
7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.(قابل توجه سيبيلوها)
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايدبدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.(بازم قابل توجه...)
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.
19- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.
20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.
21- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.
22- مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن... و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.
23-مجبورنيستيدبارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.
24-حق تقدم با شماست.
25-مرد از دامن شما به معراج مي رود.
26-هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.
27-نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.
28-ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.
... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.




 
 
نامزدي2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢
 

و اما ماجراي نامزدي پرماجرا:

والله اين پسرعموي مرحوم ما يه دختر و يه پسر داره كه دخترش فوق العاده احساس با شخصيتي و با كلاسي و فضل و كمال ميكنه و تا حدودي هم فمينيست تشريف دارن و ناز نازي بار اومده البته ناگفته نمونه كه نسبت به همسن و سالاش ( متولد 62 هست و دقيقا همسن خواهر من )دختر پخته ايه ولي اونجوري كه خودش و مادرش مدعي فضل هم هستند نيست .
هميشه توي صحبتاش عنوان ميكرد كه من حتما با كسي ازدواج خواهم كرد كه ال باشه و بل باشه و اصلا بدم مياد يكي از در بياد تو براي خواستگاري و من بله بگم و اين حرفها .
هميشه ميگفت شوهر من بايد آدم پخته و باسواد و همه چي تموم باشه.
هميشه به خواهر من ميگفت من نميدونم چرا بعضي دخترها اينقدر ارزون خودشون رو ميفروشن من يكي اين كاررو نميكنم ( اين حرف اصولا باعث حرص خوردن خواهر من ميشد چون هميشه با طعنه عنوان مي شد )
خلاصه ما انتظار داشتيم وقتي بخواد ازدواج كنه شاخ فيل را بشكونه
وقتي شنيديم كه يه پسري سه هفته پيش اومده خواستگاري و خانم جواب مثبت داده چشم هممون گرد شد بعد از سر كنجكاوي و اينكه عملا بصورت غير مستقيم پدر من قيمش محسوب ميشد ( البته نه قانونا فقط چون خيلي رابطه نزديكي داريم همه اجازه هاي صوري رو پدرم ميداد ) ازش پرسييديم كه خب پسره چي هست كي هست . البته مامان و بابا رفتن بله برون كه بعد از برگشتن گفتن خانواده اش خيلي مومن هستن و يكي از برادراش فرمانداره يكي شهرداره و ...
قابل توجه اينكه اصلا اين رختر خانوم و اصولا خانواده ما زياد مومن بازي و اينا نداريم يعني اصلا اهلش نيستيم
بعد از كمي پسر و جو فهميديم طرف 6 تا برادر غير از خودش داره كه من يكي ديگه داشتم سكته ميكردم همگي ازدواج كردن غير اي يه دونه
گفتم خب اينم يه مشكل با خانواده پرجمعيت سركردن كار ماها نيست
پسره تنها امتيازش اين بود كه فوق ليسانس ارتباطات داشت ( كه البته همچين هم كار شاقي نيست چون اصولا خانواده ما همه تحصيلكرده هستن )
يه خونه 70 متري اونم تو شهر اردبيل هم كه شاهكار نبود
دور سر من علامتهاي سوالي بود كه ميچرخيد چون با شناختي كه از دختر پسرعموم دارم خواستگارهاي آنچناني رو مثلا سر اينكه دماغ مامانش كج بوده رد كرده خيلي برام عجيب بود
خلاصه كه مارفتيم نامزدي ( خانم پسرعموم اهل اردبيله و اونا همونجا زندگي ميكنن ) البته به سبك تركها عقد كردن همون نامزدي محسوب ميشه :
خانواده خانم پسرعموم از خانواده هاي سرشناس اردبيل هستن و فوق العاده پولدار و تحصيلكرده و شيك و پيك. خانواده ما هم كه اي بدكي نيستيم جزو آدم حسابي ها محسوب ميشي اگه خدا بخواد ( حمل بر خود ستائي نذارينا فقط براي اينكه جو رو حس كنين دارم توضيح ميدم )
بعد از اينكه ما دور هم جمع شديم منتظر مونديم تا خانواده پسر بيان البته مجلس زنونه بود بدليل مومني خانواده پسر
بعد از نيم ساعت در باز شد و حدود 50 نفر وارد شدن (قابل ذكره كه مهموني فقط مال اعضاي درجه يك بود يعني فقط خواهرا و برادرا و ....)
باورتون نميشه ولي همه ماها هاج و واج داشتيم نگاهشون ميكرديم :
يه مشت آدم فوق العاده سطح پائين و ازگل
6
تا جاري داره اين خانم كه دو تاشون هم كوچيكتر از خودشن و هركدوم 4 الي 5 تا دختر دارن
موهاي شينيون خنده دار .لباسهاي پولك دوزي شده رنگي . آرايشهاي قرمز و صورتي و بنفش .
حاضرم قسم بخورم مدرك تحصيلي كل اون جمع رو روي هم ميذاشتي سيكل هم نميشد
من قصد توهين به اين قشر رو ندارما ولي قبول دارين دو تا خانواده بايد به هم بيان
حالا داشته باشين لباس عروس خانوم مارو :
خاله اش از آلمان براش يه لباس سفارشي مارك دار با كفشش و تاج مخصوصش فرستاده بود.

ماها هم كه همه مون لباسهاي شيك و پيك

من تمام مدت فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا و به چه دليلي جواب مثبت داده

پسره توي صدا و سيماي استان اردبيل مدير فيلمبرداريه يعني يه شغل تقريبا معمولي و تازگيها هم يه شركت تبليغاتي زده

قيافه اش هم كاملا معمولي يعني يه تيپ كاملا مردونه ولي مثل خانواده اش ضايع نيستا

يه خونه 70 متري

يه خانواده پرجمعيت

مادر نداره و پدرش دوسال پيش يه زن دوم گرفته

خواهر هم نداره در عوض 6 تا زن برادر داره كه همشون چادري اند ( بازم ميگم قصد توهين ندارما فقط به خانواده ما اصلا نميان )

تازه يه چيز جالبتر اينكه : دختر پسرعموم برگشته گفته من اعتقادي به مهريه ندارم و پدرم هميشه ميگفت من دخترم رو به چند تا سكه نميفروشم و اين حرفها و فقط يه سكه كافيه و پسره هم كاملا استقبال كرده

و باباي من كه تو جمع بوده گفته عزيزم منم اعتقادي ندارم ولي شماها سه هقته بيشتر نيست با هم  آشنا شدين و اين حرفها مال كساييه  كه همديگرو خوب ميشناسن و آقاي داماد گفته منم براي حسن نيتم و ضمانت زندگي دخترتون و بخاطر اين گذشت عروس خانوم خونه ام رو به نامش ميكنم كه ديگه جو آروم شده ولي دوروز بعدش اين آقا گفته راستش خانواده ام با اين قضيه مخالفت كردن و گفتن از كي تا حالا خونه يه مرد به نام زنش بايد بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و گفته قول ميدم ظرف چند روز آينده اين كاررو بكنم ناگفته نماند كه ايشون عنوان كرده بودن كه من اصولا اجازه دخالت به خانواده ام رو نميدم و مرام من از خانواده ام جداست و من مثل اونا نيستم و اينا  

ناگفته نماند كه من ايشون رو ديدم احساس بدي بهم دست ندادا به نظرم پسر پر و باسوادي اومد و احساس كردم اصلا مثا خانواده اش فكر نميكنه ولي شما بگين بالاخره كه از اون خانواده اس ديگه درسته ؟ فرهنگش بالاخره همونه ديگه؟بالاخره نميتونه كه اون خانواده رو بذاره كنار؟ اصلا گذاشتنش هم صحيح نيست يالاخره خانواده اش هستند . حالا مثلا تصور كنين يه روز اين عروس خانوم بخواد فقط اعضاي درجه يك اين آقا رو دعوت كنه خونشون واي بايد از 50 نفر پذيرائي كنه يا مثلااومديم و دوتا از اين جاريها از عروس خانوم خوششون نياد براي اعصاب خرد شدن كافيه ديگه نه؟

نميدونم نميدونم من نگرانم ميدونين اين دختر براي من مثل يه خواهر عزيزه و نگران انتخابش هستم فقط اميدوارم پشيمون نشه اين روزا همه فكر و ذكرم همين شده


 
 
نامزدي1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 
پنجشنبه قرار شد من و نيروانا هم به همراه مامان و بابا بريم اردبيل براي نامزدي دختر پسرعموم

البته چند روزي بود كه تصميم داشتيم ما هم بريم ولي به چند دليل جدي نشده بود اول اينكه دلم نميخواست بدون آقاي همسر برم و منتظر بودم ببينم كارش جور ميشه كه با ما بياد يا نه كه متاسفانه نشد و مجبور شد بمونه و بره سر كار. دوم اينكه اميد داشتم كه بليط هواپيما جور بشه كه نشد ولي هركاري كردم كه نرم دلم نيومد باز اونم دلايلي داشت اول اينكه خب دلم ميخواست به هر بهانه اي از تهران خارج شم دوم اينكه خانواده پسرعموم خيلي برام عزيز و نزديكن ( پسرعموي من حكم برادرم رو داشت كه سه سال پيش طي يه شوك بزرگي كه به همه فاميل داد در سن 48 سالگي با ايست قبلي فوت كرد . دقيقا اگه من برادري داشتم و فوت ميكرد به همين اندازه شوكه مي شدم ) و حالا تنها دختر اون پسرعموم داشت نامزد ميكرد و من هرچي فكر ميكردم ميديم بايد برم . يادمه كه توي تمام مراسم ازدواج من اين پسرعموم همه كاره من بود از شاهد عقد گرفته تا برگزار كننده عروسيو همه چي .

خلاصه كه ما رفتيم ولي با چه وضعيتي :

آژانس گرفتيم ( يه آر دي ) اولا كه آقاي راننده يادش ميرفت ترمز كنه و آخرين لحظه ما مثل اسب ميپريديم جلو دوم اينكه حوالي ساعت 11 شب كه رسيده بوديم نزديكاي آستارا آقاي راننده خواست بنزين بزنه برگشت توي ماشين گفت نميتونم بنزين بزنم . دستگاه ميگه محدوديت زمان داري....
ما هم با تعجب گفتيم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت منم نميدونستم ميگه چون امروز دودفعه بنزين زدي براي بار سوم بايد صبركني ساعت 12 بشه بعد بزني..............
خلاصه شده بوديم سيندرلا و صبر كرديم كه ساعت 12 بشه تا اجازه بنزين زدن داشته باشيم و جالب اينجا بود كه وقتي پرسيديم يعني چي ؟ چرا فقط دوبار ميتونين بنزين بزنيم گفتن همينه ديگه قانونه.............. يعني خودمون نميتونيم مديريت كنيم كه مثلا 100 ليتر رو تو چند نوبت در ماه ميتونيم بزنيم و جالبتر اينكه گفت اگه مثلا بار اول 10 ليتر بزني بار دوم هم 5 ليتر باوجود اينكه از نظر سهميه كم نداري ولي چون دودفعه زدي بايد صبر كني روزت تموم بشه
كم كم براي دستشوئي رفتن هامون هم سهميه بندي خواهند كرد منتظر بمانيد .

در مورد نامزدي حتما توي يه پس جدا مينوسم چون واقعا نوشتن داره
برگشتني هم تصميم گرفتيم با سمند برگرديم كه آقاي داماد گفتند آشنا دارم ما هم خوش و خرم كه خيالمون ديگه راحته و اينا
واي كه چشمتون روز بد نبينه وسطهاي راه يه چيزي گفت تقققققققققققققق
بله لنت ماشين دررفت به همين راحتي
خلاصه يه ساعت معطل شديم تا لنت عوض شد كمي كه گذشت ديديم بقولي ماشين ريپ ميزنه كه آقاي راننده در كمال خونسردي گفتند روغن ماشينم تموم شده عوض ميكنم درست ميشه
نيم ساعت هم سر اين قضيه معطل شديم
بعدش ولي بازم ريپ ميزد خلاصه معلوم شد كه ماشين صفحه كلاج تموم كرده كه اونم وسط جاده نميشد خب

خلاصه كه ماشين فقط با دنده چهار راه ميرفت و ما با بدبختي تمام رسيديم تهران

البته يه حسني هم داشتا نبايد بي انصافي كرد : زمان برگشتن ماشين يه تلويزيون كوچيك داشت كه حسابي نيروانا رو سرگرم كرد و بچه ام اصلا اصلا اذيتم نكرد

داستان نامزدي بماند براي بعد

 
 
دلم ..............
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧
 
دلم هواي تازه ميخواد
دلم خوشي و شادي ميخواد
دلم مهموني ميخواد از اون مهمونيهايي كه قيد و بند نداشته باشي و كودك درونت رو ولو كني اون وسط
دلم شهر بازي ميخواد كه هي برم سوار بازيهاي هيجان انگيز بشم و جيغ بزنم
دلم يه وقت خيلي آزاد و فارغ از مسئوليت ميخواد
دلم يه عالمه پول ميخواد تا برم هرچي دوست دارم بخرم
دلم استخر ميخواد
دلم مسافرت ميخواد
دلم ميخواد اين سرما خوردگيه زودتر شرش كنده بشه
دلم يه تنوع اساسي ميخواد
دلم ميخواد بچه باشم
دلم آيس پك ميخواد
دلم يه عالمه كفش و كيف و لباسهاي خوشگل ميخواد
دلم يه لب تاپ خوشگل ميخواد
دلم ميخواد يه عالمه براي آقاي همسر خريد كنم
دلم ميخواد براي دخملكم هم يه عالمه چيز بخرم
دلم هواي خنك تر ميخواد
دلم پياده روي توي هواي خنك تر ميخواد
دلم يه عالمه لوازم آرايش ميخواد
دلم ميخواد با روسري بيام سركار
دلم ميخواد لاك تند بزنم بيام سركار
دلم ميخواد سندل بپوشم بيام سركار
دلم خيلي چيزا ميخواد و نميشه


نه نه نه ناشكري نميكنم من راضيم ولي خب هركسي يه چيزايي دلش ميخواد ديگه ما آدمها به همين آرزوهامون زنده ايم
تازه اينائي كه گفتم به نظرم همه آرزوهاي ساده اي هستن و براحتي ميشه به دستشون آورد شايد از اينكه آرزوهاي اصليم رو عنوان كنم هراس دارم حتي پيش خودم حتي اينجا

 
 
خروس خانوم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 
خيلي مريضم
نميدونم چرا اين مريضيه كوفتي ولم نميكنه
ديشب از بس سرفه كردم شايد واقعا يه ساعت هم نخوابيدم و نذاشتم آقاي همسر هم بخوابه
حالا همه اينا به كنار اگر فقط اينا بود كه راضي بودم و غر نميزدم ولي كاملا صدام گرفته جوري كه حتي نيازهاي اوليه ام رو هم نميتونم بازگو كنم
خنده داره واي واقعيت داره وقتي كلي هم زور ميزنم يه حرف بزنم يه صداي نخراشيده گوريلي ازم خارج ميشه كه خودمم ميترسم چه برسه به اطرافيان و اسفناك اينه كه من كاملا توي محل كارم درگير با تلفن و ارباب رجوع هستم و اصلا كارم با مردمه و كارمندم هم براي يه هفته رفته مرخصي و مديرم برام يه نيروي ديگه فقط جهت جوابگوئي تلفن فرستاده
و از همه جالبتر اينكه زنگ زدم به آقاي همسر اونم كم كم داره صداش ميگيره و خنده داره كه صداي اون نازكتر شده

دعا كنين خوب بشم چون ديگه واقعا صدام وحشتناك شده و خوب نميشه

 
 
نازنينم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 
نازنينم :

بازم مثل خيلي از شبها دلم برات تنگ شده بود ولي ايندفعه بدجوري هميشه وقتي يادت ميفتادم سعي ميكردم بغضم رو قورت بدم و اشكامو بيرون ندم
ولي ديشب نشد

چرا ؟

نميدونم

شايد اثر داروهايي بود كه اين چند روزه براي سرماخوردگيم خورده بودم و ضعيفم كرده بود
شايدم سرماخوردگي نيروانا تو اين چند روزه داغونم كرده بود
شايدم چون هيچوقت طاقت مريضي همسر رو ندارم
نميدونم
هرچي بود نتونستم بغضم رو فرو بدم

ميدوني ياد چي افتاده بودم ؟

ياد مهربونيات
ياد دوا درمونهات وقتي كه مريض ميشدم
خنده داره اگه بهت بگم ولي براي من گريه داشت كه ياد لواشكهايي كه رو پشت بوم خونمون براي من كه يكي يه دونه ات بودم و نوه عزيزت درست ميكردي و من قبل از اينكه كاملا خشك بشن يواشكي ناخنك ميزدم
ياد دستپخت بينظيرت كه تو همه فاميل زبانزد بود : اون آش ها اون ته چين ها اون .....
ياد مظلوميتهات
ياد دردهات
ياد غصه هات
ياد دل نگرانيهايت
ياد اينكه تا آخرين لحظه نتونستي تنها برادرت رو ببخشي چون تورو تنها گذاشته بود
ياد اينكه تا آخرين لحظه نگران حاملگي من بودي و اينكه چرا منو با اون وضعيت برده بودن كه تو بيمارستان ببينمش
ياد نگاهت آخرين باري كه ديدمت
ياد اينكه چون حامله بودم نذاشتن يه دل سير گريه كنم
نذاشتن برم سرخاكش
ياد اين افتادم كه تقريبا سه سال از نبودنت گذشته ولي من نتونستم فراموشت كنم آخه خب تا چشم باز كرده بودم تو رو خونه خودمون و در كنار خودم ديده بودم

باز هم هميشه پيش مني
مادربزرگ نازنينم

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۱
 
1-امان از دست سرماخوردگي اونم وسط مردادماه
بدجوري سرما خوردم
يه سرماخوردگي عجيب
نه عطسه ميكنم
نه سرفه ميكنم
فقط بدجوري تنم درد ميكنه و گلودرد و سردرد و كمر درد وحشتناكي دارم ديروز مجبور شدم برم دكتر يه آمپول ديكلوفناك زدم باز كمي بهتر شدم ولي هنوز گلودرده رو دارم فكر كنم از دخمليم گرفتم البته علائم مريضي اون خيلي با مال من فرق ميكردا
اينجور مواقع آدم قدر سلامتيش رو ميدونه

2- دخملي هم بهتر شده

3- بالاخره بعد از دوهفته مامان اينا از سفر تركيه برگشتند و از اونجائيكه دسته جمعي با دختر عموها و پسرعموهام رفته بودن براي عروسي يكي از پسرعوهام كه از آلمان اومده بود و اونجا گرفته بود خيلي هم بهشون خوش گذشته بود ما هم با سوغاتي هاي فراوان ديروز دلي از عزا درآورديم

4- الان رفتم نوشته مادر سپيد رو خوندم واقعا از خوشحالي ديدن عكس كار حجمي حسن كوچولو گريه ام گرفت و براي بار هزارم تو دلم به يه همچين مادر محكم و با اراده و با فرهنگ آفرين گفتم . مامان خاتون خسته نباشي. نميدونم اميدوارم راهي پيدا بشه كه اين حسن كوچولو بينا بشه يعني به نظرتون آرزوي من احمقانه است؟

5-از موقعي كه سايت tinypic را به روي ايرانيها بسته اند ( تحريم از نوعي ديگر ) نمتونستم عكس جوجومو تو وبلاگ خودش بذارم ( nirvana84.persianblog.ir) امروز سعي كردم از طريق thumbsnap.com برايش عكس بذارم الان عكساش باز نميشه اگه كسي ميتونه منو راهنمائي كنه لطفا.


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩
 
امروز رفته بودم بانك مسكن كه قسط حساب جوانان دخملك رو بدهم
تو صف اول صبح بودم كه ديدم يه خانوم جوون درست پشت سر من همش داره فين فين ميكنه
اولش فكر كردم داره گريه ميكنه زير چشمي نگاش كردم ديدم نه بدجوري سرما خورده بي اراده كمي خودمو عقب كشيدم . يه سوالهايي راجع به بازكردن حساب براي گرفتن وام مسكن از مسئول بانك كرد منم  چون زمان خونه خريدنمون ترجيح داده بوديم وام بخريم كنجكاو شدم ببينم شرايطش چه جوريه :
آقا ببخشيد چقدر بايد پول تو حسابم باشه؟
آقا با بيحوصلگي معمول كارمندان بانك: 2ميليون و ششصد
خانوم جوان: حالا من 1 ميليون و ششصد دارم چيكار بايد بكنم
آقا: هيچي بايد پول بذاري ديگه
خانوم: يعني تا 2 ميليون ششصد نداشته باشم فايده نداره؟
آقا : نه
خانوم:پس چيكار كنم
آقا : خب حساب باز كن هروقت بقيه اش رو داشتي بذار تابرسه به حداقل لازم
من تو دلم گفتم خب يعني دوميليون ششصد بذاره و تا شش ماه صبر كه بهش 18 ميليون ميدن بعدش بايد بره دنبال خونه اصلا مي ارزه اين كار يا نه ؟ همينجور فكر ميكردم نگو فكر نميكردم بلند از خانومه سوال كردم
ديدم دختره با تعجب نگام ميكنه : نه خانوم شش ماه نبايد بمونه كه حداقل سه سال بايد تو بانك پولت بمونه تا بتوني وام بگيري
 من :
خيلي احمقانه است ( بازم فكر كردم اينو تو دلم گفتم ولي بلند گفته بودم ) خانومه دوباره با تعجب نگام كرد آقاي مسئول بانك هم با اخم
منم از رو نرفتم گفتم اگه حساب كني كه بهره اين پولت كه قراره سه سال بخوابه تو بانك چقدر ميشه و تو اين مدت چقدر خونه هم قراره گرن بشه كاري رو كه من كردم ميكردي :
اگه بري يه وام 18 ميليوني با كمتر از دوميليون هزينه بخري هم اينكه پولت تو بانك نخوابيده هم اينكه خونه اي كه الان بخري خيلي ارزونتر از سه سال ديگه است . نمونه اش من 1.5 سال پيش يه خونه خريدم 45 ميليون كه الان همون خونه  100ميليون قيمتش شده ( خدا لعنت كنه باعث و باني اش رو )
آقاي مسئول بانك كمي صورتش نرمتر شده بود و تو چهره اش ميخوندم كه خلي دلش ميخواد چند تا سوال تو اين مورد بپرسه ولي به دلايل امنيتي فقط خيلي آروم گفت آره خب راست ميگه
رومو كردم سمت دختره گفتم البته كار بدي نميكنيا بالاخره يه پس اندازي هست ولي اگه خواستي سريعتر و وقرون يه صرفه تر خونه دار بشي اين راهي كه من بهت پيشنهاد دادم هرچند شايد قانوني نباشه ولي بهتره
دختره آهي كشيد و گفت خانوم من فعلا غير از اين 1 ميليون و600 پول ديگه اي ندارم به نظرت اول زندگي متاهلي و با هزار قرض و قوله ميتونم اميد به خونه دار شدن داشته باشم ؟ امروز صبح هم كه اومدم اينجا شئهرم كلي مسخره ام كرد
واقعا نميدونستم چي بهش بگم . فقط گفتم انشالله ميشي چرا كه نه اميدت رو از دست نده منم همينجوري خونه خريدم.
واقعيت هم همينه ماهم همينجوري صاحبخونه شديم ولي كي؟ 1سال و نيم پيش .
قبول دارين اون موقع وضعيت خيلي بهتر از اين بود
من خونه ام رو كه 70 متر دوخوابه دو سال ساخت بود و جاش هم اي بدك نيست زياد پائين شهر هم نيست ( تقريبا شرق خواجه عبدالله سيدخندان )خريدم 45 ميليون به نظرتون با 45 ميليون ميشه الان يه همچين خونه اي خريد؟ منكه بعيد ميدونم حتي 30 متر بشه خريد


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
 
اين روزها اصلا حوصله نداشتم

چرا؟
خب معلومه با اين وضعيتي كه براي وبلاگهاي پرشين پيش اومده بود حالي هم براي آدم ميمونه؟
ما هميشه تو هر مكاني و زماني از دست اين عربهاي ملخ خور نبايد در امان باشيم كه .
كلي كسل بودم .
كلي غضه خوردم .
كلي دلم براي اينجا تنگ شده بود .
كلي به خودم فحش دادم كه بابا چرا يه شناره تلفني چيزي از دوستاي تو وبلاگت نداري كه حداقل ببيني اونها هم گرفتارن يا فقط تو درگير اين قضيه شدي .
چرا اينقدر در مورد وبلاگت پنهانكاري كردي شايد يكي از همين همكاراي بغل دستي ات هم وبلاگ نويس باشه و مثل تو گرفتار شده باشه و راه حل رو فهميده باشه .
خلاصه كه اوضاعي داشتيما.
فقط ميتونم بگم متاسفم براي خودمون كه بالا بريم پائين بيائيم اين عربها بيچارمون كردن شايدم از بيعرضگي خودمونه كه هميشه علاج بعد از واقعه رو ياد گرفتيم.

اين روزها اصلا حوصله نداشتم

چرا؟
خب دخملي سرماي سختي خورده بود و از اونجائيكه هميشه اين اتفاق روزهاي تعطيل براش ميفته و من هيچ نو دسترسي به دكترش ندارم مجبور شدم به خود درماني تا يكشنبه كه بردمش دكتر
ولي خب روزهاي سختي رو گذرونديم .

اين روزها حوصله نداشتم

چرا؟
خب برنامه ريزي كرده بودم از روزهاي تعطيلي جمعه و شنبه استفاده كنم براي اينكه شايد كمي بتونم درس بخونم ولي خب با مريضي نيروانا اونجوري كه بايد و شايد نتونستم.

اين روزها حوصله نداشتم

چرا؟
خب دلم ميخواست از تعطيلي استفاده كنم و حداقل خارج از شهري بريم و هوايي تازه كنيم ولي بدلايل بالا نشد .

اين روزها حوصله نداشتم

چرا؟
خب نداشتم ديگه