من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳٠
 

1-هورااااااااااااااااااااااااااااا
بعد از چند روز بالاخره به من اجازه داده شد اينجا چيزي بنويسم
نميدونم همه تون اينجوري بودين يا من فقط نميتونستم پست جديد بذارم
دلم يه جورايي تنگ شده بود چقدر وابسته شدم

 2-اين چند روز تونستم من چراغها را خاموش ميكنم رو بخونم
يه احساس خاصي نسبت بهش داشتم مثل اين بود كه قسمت اول اين كتاب رو خانم پيرزاد توي يه حال و هواي ديگه نوشته بود و بعد كه حالش تغيير كرده بود قسمت دومشرو نوشته بود ( حسي كه هيچ كدوم از خواننده هاش تا حالا نگفتن يا حداقل به من نگفتن ) اصلا تا وسطاي كتاب يه جور ديگه نوشته شده بود و از وسطاش حالتش تغيير كرده بود . ولي در كل كتابي بود كه مي ارزيد بخونيش من برخلاف حرفهاي ديگران كتاب عادت ميكنيمش رو هم دوست داشتم حتي شايد بيشتر از اين يكي . شايد به دليل اينكه اول عادت ميكنيم رو خوندم باشه ولي هردوتا خوب بود نميشه گفت فوق العاده بود ولي در كل خوب بود .

 3- بابا يكي يه چيزي به من بگه من دو تا پروژه عظيم دارم كه بايد يكيش رو اول شهريور تمومش كنم ( امتحان پيام نور با شش عدد كتاب ناقابل ) و اون يكي رو اول مهرماه ( تدوين جلد دوم يه كتاب درسي  براي سازمان فني و حرفه اي ) ولي دريغ از كوچكترين حركت از جانب بنده . يكي دعوام بكنه شايد غيرتي شم .

4-من دلم مسافرت ميخواد كل خانواده بنده ( پدر و مادر و خواهرم ) رفتن تركيه
مادرهمسر رفتن آلمان پيش خواهر همسر بنده
اون يكي خواهر همسر هم با شوشوشون رفتن تركيه
مامونديم و حوضمون .
من دلم همون شمال خودمونو ميخواد بخدا


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦
 
چند روزيه بدجور بهم ريختم ميشه گفت قاطي پاطيم
اين كار لعنتي خسته ام كرده
من هميشه اهل كار بودم و كاركردن رو دوست دارم ولي محيط كاريم.....

يه موقعهايي وقتي حسابي قاطي ميكنم يه اتفاقي برام ميفته كه قدر موقعيتم رو بدونم
امروز صبح موقعي كه ميومدم سركار زير لب غر غر ميكردم كه اه بازم بايد برم ريخت مديرا رو تحمل كنم و اين حرفها
ميدون ونك كه منتظر تاكسي بودم بيام سركار يه خانم و آقا با يه پسر بچه كه من از پشت ميديدمشون بغل دستم وايساده بودن براي تاكسي
كمي جلوتر اومدم
زير چشمي پسر بچه رو نيگاه كردم چون از پشت خيلي با مزه بود
صحنه اي ديدم كه الان بعد گذشت چند ساعت حالم منقلبه
تمام صورتش و نصف سرش سوخته بود . دقيقا مثل اينايي كه اسيد ميپاشن بود
يك حال بدي شدم تمام تنم ميلرزيد همونجا يه آن يه چيزي تو دلم رد شد
تو دلم گفتم اگه محيط كارم بد شده عوضش دخترم سالمه خودم سالمم همسرم سالمه
تو دلم گفتم اي كاش راهي باشه اين پسر كوچولو هم سلامتيش رو بدست بياره
سريع به مامانش نگاه كردم واقعا غم داشت
كاش بخاطر دل مامانش خوب بشه
كاش كاش


 
 
سرشار از انرژيم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
 
امروز اومدم از همه دوستام كه ديشب تو قرار وبلاگي ديدمشون تشكر كنم

ميدونين واسه چي؟

واسه اينكه از ديشب كه تك تكشون رو ديدم سرشار از انرژيم

ديروز با توجه به پست قبلي كه نوشته بودم خيلي عصبي و بدخلاق بودم تمام راه كه داشتيم ميرفتيم سر قرار به خودم مي گفتم نكنه دوستاي جديدم بهم بگن اه اه چه دختر بداخلاقي
ولي وقتي رفتم تو و
اول همه مامان رادين خوشگله رو ديدم انگار تمام خستگي و عصبانيتم از بين رفت
اينقدر اين خانوم قيافه دوست داشتنيي و نازي  داشت
سرم رو كه برگردوندم ديدم
ا ا ا مامان ارش چه نازه . اين وري شدم ديدم
واي چقدر مامان آرتا خوشگله مهربون و دل نشينه
مامان اوستا چقدر آشناست
مامان مازيار نازنازي رو دوست داشتم
مامان فريدخت خيلي خوشگل كه خودشم خيلي ناز بود
مامان ديبا كه به پارچه خانومه
مامان نارگل نازنازي چقدر صميميه
مامان ايليا توپولو رو انگار ميشناختمش
مامان باران كوچولو . مامان نازنين فاطمه . مامان مهديار همه و همه رو دوست داشتم
باورتون ميشه الان اشك تو چشامه ؟
نميدونم شايد من كمي بي جنبه باشم ولي خيلي بهم خوش گذشت هر چند آخرش كه سرم گرمه نيروانا بود واقعا با خيليا خداحافظي نكردم و متوجه رفتنشون نشدم كه معذرت ميخوام از همه شون
چند نفري هم بودن كه نميشناختمشون ولي سعي كردم قيافه ني ني هاشون يادم باشه تا برم وبلاگاشون رو پيدا كنم تا دفعه ديگه دوستان بيشتري داشته باشم

خلاصه كه خيلي از آشنائي با همه تون خوشحالم
مرسي كه منو تو جمع خودتون پذيرفتين
ببخشيد كه چون من اولين بارم بود و هيجان زده بودم نتونستم زياد با همه گرم بگيرم ولي همه تون رو دوست دارم البته نيروانا هم خيلي خوشحال بود و اخرين لحظه كه اومدين بيرون نق نق ميكرد كه ميخوام برم پيش ني ني ها

مامان آرتا و مامان آرش مرسي


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 
ديروز تو محل كارم خيلي كار ريخته بود سرم

يه ارباب رجوع هم داشتيم كه اومده بود كلي دادو بيداد كه طبق معمول فقط من بايد مسئوليت جوابگوئيش رو بعهده ميگرفتم

بدليل مشكلي هم كه اينجا پيش اومده بود بايد به همه شركتهايي كه اون روز مهمون داشتن زنگ ميزدم يه خاليي مي بستم كه مهمونشون رو نيارن اينجا

تازه براي تك تك شون هم بايد فكر جاي ديگه رو ميكردم

كاراي روزانه هم كه بود .

يه سري آمار هم بايد تحويل ميدادم .

چند تا قرار داد هم بايد كاراش رو ميكردم

خلاصه روز پر استرس و پر كاري بود

ولي وقتي رفتم كل كارام رو هندل كرده بودم

صبح امروز با خيال راحت اومدم سركار و خوش و خرم و منتظر بودم مديرم بگه خانوم دستت درد نكنه ها خيلي ديروز تو زحمت افتادي

ولي


ديدم كارمند من رو كه بعد از ظهرها بايد تا 6 بمونه و كارا رو انجام بده ساعت 4 برده جاي يكي ديگه رو. پر كنه كلي كارا مونده براي صبح

تازه چند وقتيه كه تا ساعت 10 فرمودند بايد تنها شيفت رو بچرخونم چون نيرو نداره ( پيرو اخراجي هاي اول سال ديگه نيروي جايگزين نگرفتن و شديدا همه قسمتها كمبود نيرو دارن )

برگشته ميگه خانوم چرا مهمون فلان شركت نيومده ؟ ببين اگه بهش زنگ زده بودي اينطوري نميشد
بهش ميگم بابا من كف دستم رو بو نكرده بودم كه .
از كي تا حالا ما اينكاررو كرديم كه ديروز بايد انجامش ميدادم؟

ديگه دارم ديوونه ميشم از اين توقعهاي بي جا از اين سواري گرفتنهاي زيادي

هي به سرم ميزنه همه چيز رو بذارم زير پا و برم ولي آخه بخدا اولا حيفه من اينجا 6 سال كار كردم بعدشم نميتونم بابا


 
 
دو دلي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
 
يه چند وقتيه بدجوري دو دلم

راجع به چي؟

راجع به كارم . خيلي محيط كارم بدشده يعني همه دارن آيه ياس ميخونن . هرروز صبح كه ميام يه موضوعي پيش مياد كه حالم گرفته بشه.

نسبت به مسئوليتي كه دارم حقوقي نميگيرم .

تمام دوستام رفتن از اينجا و بقيه هم دارن ميرن .

موقعيت اين رو ندارم كه كارم رو ول كنم و سر فرصت دنبال كار ايده آلم بگردم .

دو تا جاي ديگه هست كه دوستام كار ميكنن ميگن بيا اينجا رزومه ات رو بده شايد بتونيم كاري برات بكنيم .

حوصله شروع كار جديد رو ندارم يعني راستش حوصله ريسك كردن رو ندارم .

ولي نميتونم اينجا رو هم تحمل كنم .

بدجوري دودلم .

از يه طرف ميگم خب آدمها بايد ريسك كنن . اين بهم ثابت شده كه هركي ريسك ميكنه برنده است

ولي اگه نشه چي؟

اگه بيام بيرون كار مناسبي گير نيارم چي؟

اگه بيكار بمونم چي ؟

اصلا تصورش رو هم نميكنم من روي حقوقم براي زندگيمون برنامه ريزي دارم .
اه نميدونم چيكار كنم .

دوباره گرفتار اين دودلي لعنتي شدم .




پ.ن : امروز بعضي از وبلاگهايي كه هرروز ميديم باز نميشن نميدونم چرا؟
اميدوارم فيلتر نشده باشن

 
 
وبلاگ جديد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۱
 
تو فكرشم كه يه فتوبلاگ براي نيروانا راه بندازم كه اينجا بيشتر حرفهاي خودم باشه
نظرتون چيه؟
فعلا آدرسش رو داشته باشين nirvana84.persianblog.ir


 
 
اندراحوالات روزهاي گذشته 2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
 
شنبه

شنبه صبح كه بيدار شدم اصلا خسته نبودم با خودم فكر كردم امروز تفريح تعطيل بعد از كار يه راست ميايي خونه . اين خونه رو بايد به محل سكونت تبديل كني .
سركار هم شارژ بودم

ساعت  4 :
از در محل كار اومدم بيرون ديدم بله نيروانا خانوم به همراه پدر محترم دم در منتظرن كلي ذوق كردم

ساعت 4:30 :
رسيديم خونه و من فقط سريعا ياد قولي كه به خودم داده بودم افتادم و فقط يه نسكافه براي رفع خستگي خوردم

ساعت 4:45:
شروع كردم به كار
اول از همه مثل هميشه دستشوئي ( نميدونم چرا هميشه وسواس تميز بودن توالت رو دارم تقريبا يه روز درميون شستشوي حسابي داريم اصلا هم دوست ندارم كه آقاي همسر اين كاررو بكنه هميشه هم اصرار ميكنه كه بذار من بشورم ولي با اينكه به كارش اطمينان دارم انگار بهم مزه نميده شايد به اين دليله كه خيلي دوست دارم طولاني مدت اون تو باشم دلم ميخواد دوروبرم رو ببينم و لذت ببرم ببخشيد البته )
بعد اتاق نيروانا
بعد اتاق خودمون
بعد حموم
بعد آشپزخونه
بعد هال
بعد جارو برقي
كه اينجا ديگه داد همسر در اومد كه بابا چرا يه كارم به من نميگي ( هميشه همينجوره دوست داره كمكم كنه ولي من بهش بگم كه چيكار بايد بكنه )
گفتم باشه پس جارو و تي با تو
رفتم سروقت درست كردن شام
بعد تند تند گردگيري
انگار يه چيزي بهم نيروي مضاعف ميداد يكريز كار ميكردم
بعد ميز رو چيدم و غذا رو آوردم
موقع خوردن غذا دوروبرم رو نگاه ميكردم و لذت ميبردم
تا من برم دستشوئي دندونام رو مسواك بزنم نيروانا هم خوابيد
اومدم بيرون كتاب چراغها را من خاموش ميكنم رو كه خيلي وقت بود دلم ميخواست بخونم رو كه پنجشنبه براي خودم خريده بودم برداشتم كه دوباره همسر عزيز گفت اي بابا من بهت گفتم زري خانوم بياد كمكت لج كردي حالا بعد از اينهمه كار ميخواي كتاب بخوني؟
گفتم تو كه ميدوني من حتمابايد چند خط بخونم تا راحت بخوابم حالا مگه ساعت چنده منكه اصلا احساس خستگي نكردم و يواشكي زيرچشمي ساعت رو ديدم :
ساعت 1 شب بود :

و من احساس خوبي داشتم
 

 
 
اندراحوالات روزهاي گذشته 1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩
 
تا حال شده از صبح يه برنامه ريزي براي كل روزتون كرده باشين ولي آخر شب ببيني كلا روزتون يه چيز ديگه از آب دراومده؟

جمعه
از شب قبلش كلي تصميم گرفتم كه صبح خونه رو از حالت جنگلي در بيارم خيلي وحشتناك شده بود
صبح كه از خواب بيدار شدم ( حدود ساعت 11 ) بعد از صبحانه مفصلي كه سه تائي خورديم اول رفتيم شهروند خريد كلي يه ماهمون رو انجام بديم
بعد از برگشتن ( ساعت 3 )تو دلم گفتم اول اينا رو جمع كنيم و ناهار بخوريم تا شب كلي فرصت داريم
بعد از ناهار ساعت رو نگاه كردم ديدم ساعت 5 شده ديگه بايد شروع كنم به تميز كردن خونه
كه يهو تلفن زنگ خورد يكي از دوستامون كه ميخواستن بيان خونمون و آقاي همسر روش نشد بگه ماكارداريم . اگه بدونين چه حالي شدم ؟
خلاصه تند تند ظاهر خونه رو مرتب كردم.
بدون بچه ها اومده بودن ( يه دختر 11 ساله و يه پسر 10 ساله دارن كه نيروانا عاشقشونه )
يه ساعت كه موندن گفتن بريم خونه ما ( فعلا براي مدتي خونه مادربزرگش زندگي ميكنن كه يه خونه 50 ساله با يه حياط پراز دارو درخت و حوضو آلاچيق و ايناست )
بزور مارو بردن كه نيروانا هم با بچه هاباشه
من اصلا حوصله نداشتم چون كلا برنامه ام تغيير كرده بود ولي تو رودرواسي رفتيم
تو حياط نشستيم آقايون جوجه كباب رو منقل درست كردن و ما هم شوخي و خنده و اينا ( برادر و خانوم برادرش هم بودن كه تازه ازدواج كردن و من از خانومش خيلي خوشم مياد دختر باحاليه )
بعد از جوجه كباب نشستم رو به حياط تو بالكن قليون كشي و مسخره بازي
 بچه ها هم دور حوض بدوبدو كردن

 ( يادتونه دلم پنجره ميخواست دقيقا همون چيزي كه ميخواستم بود و.لي از نزديكتر نه پشت پنجره كاش از خدا چيز دييگه اي خواسته بودم )
پدر بزرگش از تو حياط يه عالمه ياس سفيد كند و اومد داد بهم كه كلي بهم مزه داد
آخر شب كه اومديم خونه اصلا عصباني نبودم خيلي هم سرحال و سبك بودم
برنامه ام بهم ريخت ولي حس خوبي داشتم

خونه رو ميشد فردا هم تميز كرد مگه نه؟

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
 




اينم براي خالي نبودن عريضه
تا من باشم از اين به بعد اول تو ورد تايپ كنم بعد اينجا بذارمش

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
 





امروز يه عالمه اومدم اينجا تايپ كردم نزديك دوساعت طول كشيد خيلي هم نوشته هام رو دوست داشتم نميدونم چي شد همش پريد مثل اينكه  بيش از ظرفيت بود
خيلي دلم سوخت
هرچي هم پرشين بلاگ رو خوندم كه ببينم چه جوري ميشه برگردوندش راهي رو پيدا نكردم
خيلي حالم گرفته شد


 
 
هنوزم ....
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧
 


وقتي برميگردم به گذشته هاي نه چندان دورم ( دقيقا از 12 سال پيش به اين ور ) ميبينم كه چه زندگي عجيبي رو پشت سر گذاشتم و تنها چيزي كه هي مياد تو ذهنم يه چيزه : آيا پيروز بودم يا نه؟
برام پيروزي خيلي معاني داره يعني براي همه معني خاصي داره. براي من پيروزي اينه كه به خواسته ام رسيده باشم و از اين موضوع احساس رضايت كنم .
بعد با كمي ترديد به خودم ميگم آره
من پيروز شدم با تمام مشكلاتي كه پشت سر گذاشتم و هنوز كلي هم پيش رو دارم با تمام سختي هايي كه كشيدم و ميدونم هنوز سختي هام تموم نشدن ولي راضيم راضيم راضيم
بعضي وقتها براي خودم عجيبه ميگم يعني اين منم بودم كه اينهمه سختي رو تحمل كردم ؟ اونم كسي مثل من كه يه عمر تو ناز و نعمت باي اومده بودم و فقط يه جواب براي خودم دارم : اين نيروي عشق بوده كه منو وادار به صبر و تلاش كرده .
ديروز داشتم گوشه اي از داستان زندگيم رو براي يكي از همكارام تعريف ميكردم يه لحظه فكر كردم قصه يكي ديگه رو دارم بازگو ميكنم . يه لبخند تلخ نتيجه داستان بود كه خودم به خودم تحويل دادم .
البته خودم ميدونستم كه تمامي زحماتم بخاطر كسي بوده وهست كه واقعا ارزشش رو داشته . اينو بهم ثابت كرده.
وقتي به اين فكر ميكنم كه من . مني كه يه دختر ناز پرورده يه خانواده تقريبا مرفه بودم فقط به واسطه نيروي عشق حاضر شدم با پسري كه هيچ نوع پشتوانه مالي نداشت و فقط و فقط سرمايه زندگيش پاكي و درستكاري و مهربونيش بود زندگي كنم از خودم تعجب ميكنم . ما با تمام مخالفتهاي خانواده ام زندگيمونو شروع كرديم (اونها مخالف اين آدم نبودن و اصلا هم آدمها مادي نيستن ولي ميگفتن براي شروع هر زندگيي بايد يه چيزايي حل بشه شماها نميتونين زندگيتون رو بگردونين)
و ما تونستيم
نميگم خيلي زندگي مرفهي داريم
هنوزم نميتونين هر چيزي رو كه دلمون ميخواد سريعا داشته باشيم
هنوزم براي بدست آوردن هرچيزي بايد از خيلي چيزايي ديگه مون بگذريم
هنوزم پس از پرداخت قسطامون پولي كه برامون مي مونه خنده داره
هنوزم ماشين پدرم زير پامونه
هنوزم خانواده اش حمايتمون نمي كنن
هنوزم اونها معتقدن كه پول ندارن
هنوزم من معتقدم كه پول دارن ولي فقط براي خودشون
هنوزم من معتقدم پسرشون رو از سر راه آورده بودن
هنوزم معتقديم كه پدر و مادر من خيلي بيشتر از حد وظيفه شون تو اين چند ساله حمايتمون كردن
هنوزم معتقدم تا داشتن يه زندگي بي دردسر خيلي فاصله داريم
هنوزم نميتونم بخاطر وضعيت مالي زندگيمون كارم رو كه ديگه خيلي داره آزارم ميده ول كنم
هنوزم براي داشتن يه مانتو هر شش ماه يه بار بايد كلي خرجامون رو بالا پائين كنم
هنوزم ....
هنوزم ....
ولي:
هنوزم عاشقم
هنوزم احساس خوشبختي دارم
هنوزم فكر ميكنم بهترين همسر دنيا رو دارم
هنوزم همسرم فكر ميكنه بهترين همسر دنيا رو داره
هنوزم ميدونيم كه ميتونيم خونه اي رو كه با هزار هزار بدبختي و سختي ساخته ايم رو تبديل به يه خونه ويلائي كنيم
هنوزم ميدونيم كه يكي يه دونه مون رو تو بهترين مدارس ثبت نام ميكنيم
هنوزم ميدونم كه يه روزي پول خواهم داشت تا تو رشته مورد علاقه ام ادامه تحصيل بدم
هنوزم ميدونيم كه دخترمون رو يه موزيسين بار مياريم
هنوزم ميدونم كه بيش از حد توان براي زندگيم مايه ميذارم

درست مثل تمام اين سالها

من

هنوزم عاشقم پس پيروزم



 
 
ني ني منم به خوشگلي ني ني هاي شماها هست يا نه؟
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 
 
اينم از تلاشهاي بي شاعبه بنده
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 



خب اينم عكس دخملي من
هورررررررررررااااااااااااااا
ديگه ياد گرفتم
همينجا از دوست خوبم (((نميدونم ))) بابت راهنمائيهاش متشكرم
عزيزم ميبوسمت
مرسي كه با صبوريهات كمكم كردي منم قول ميدم از اين آموزشت به نحو احسنت استفاده كنم

 
 
حالا يه مشكل جديد
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤
 
با راهنمائي شما دوستان عزيز براي امتحان عكس دخملي رو گذاشتم ولي دارين ميبينين كه چه جوري شده ؟
ميشه بهم بگين چه جوري كوچيكش كنم ؟ و اينكه چه جوري ويرايشش كنم ؟ الان ميبينين كه دو تا عكس اومده اينجا من نه ميتونم اندازه هاش رو تنظيم كنم نه ميتونم كوچيكش كنم .
واي كه تا حالا من اينقدر دردسر نكشيدم .
شايد الان با ديدن عكس دخملي تشويق شين به من كمك كنين




پ.ن : به نظرتون مشكل بزرگ بودن عكس مربوط به حجم بالاش ميتونه باشه؟ يعني اگه حجمش ر كم كنم كوچيكتر نمايش ميده؟

 
 
عكس
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
 





والله بخدا من زيادم آدم خنگ و احمقي نيستما
هم تو كارم خيلي موفقم هم تو درسام هميشه موفق بودم
هم فكر كنم قدرت فكري خوبي داشتم و دارم
ولي اين گذاشتن عكس تو وبلاگم برام تبديل به معضلي شده اين روزا
امروز مامان آرتاي مهربون راهنمائيم كرد چيكار كنم فكر كنم همه كار رو هم درست انجام دادم ولي عكسهايي گذاشتم اينجا اصلا نمايش داده نميشه
شما ها ميدونين چرا؟
خب دلم لك زده منم عكس داشته باشم
اي هوااااااااااااااااار




پ.ن.1 : مامان آرتاي عزيزم من از راهي كه شما گفتي عكس رو تو اين پست گذاشتم ولي ميبيني كه نمايش نميده .

پ.ن.2:مامان آرش جونم راهي رو كه شما پيشنهاد داده بودي رو قبلا هم زحمت كشيده بودي و گفته بودي ولي من همه كارا رو مثل هموني كه گفته بودي انجام ميدم تا ميرسم به گذاشتن عكس از كامپيوتر توي دراپ شات با اينكه آپ لود هم ميكنه ولي توي سايت اصلا نميارتش

 
 
پنجره
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
 
پنجره

دلم يه پنجره ميخواد

يه پنجره اي كه رو به يه باغ پر از گل و درخت باز بشه .
 يه پنجره قدي كه پرده نداشته باشه ولي هيچ ديدي هم به همسايه ها نداشته باشه كه با آسايش تمام بدون احساس مزاحمت كسي ساعتها بشينم جلوي پنجره باز و با يه نسكافه داغ و يه دونه بيسكوئيت شكلاتي به صداي پرنده ها گوش كنم . و از خنكي كولر لذت ببرم . بدون هيچ صداي ماشيني . بدون هيچ نگراني از كمبود وقتي . بدون نگراني اينكه غذا آماده نيست يا اينكه خونه به هم ريخته است .
به نظرتون خيلي خواسته بزرگيه ؟؟؟


 
 
نگرانم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 


الان دقيقا يه هفته اس كه نيروانا رو ميبريم مهدكودك روزاي اول همونجوري كه قبلا هم گفته بودم خيلي خوش و خرم ميرفت ولي سه روز آخر رو كلي باهاش كلنجار رفتم تا راضي شد بره تو.
ساعت 16:30 هم كه ميرفتم دنبالش خيلي كسل تحويلش ميگرفتم .

پنجشنبه ساعت 12:30 رفتم دنبالش مربيش گفت كه از يه ساعت پيش تنش داغه
خيلي نگرانش شدم آخه هيچ علامت مريضي ديگه اي نداره فقط خيلي خسته اس و افسرده و عصبي البته ناگفته نماند كه اين سه چهار روز گذشته هم به خاطر اينكه ما خيلي كار داشتيم تقريبا هرشب خيلي دير خوابيده و چون همش تو خيابونها بوديم و طفلك خسته شده بود .
تمام پنجشنبه و جمعه رو تقريبا استراحت كرد ولي بازم خسته و كسل بود . صبح ميخواستم بيدارش كنم خيلي دوباره گريه كرد ولي با كلي وعده وعيد دادن موقعي كه ميخواستم تحويل مهد بدمش گريه نكرد ولي پكر بود .
نميدونم سرما خورده يا اينكه بخاطر اينكه هفته اول مهدش بود اينجوري شده .
نميدونم كار درستيه كه ميذارمش مهد يا نه .
خيلي فكرم رو مشغول كرده .
شماها كه بچه هاتون مهد ميرن همينجورين؟
منو راهنمائي كنين

 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
 
يه پست طولاني

سلام
يه هفته اي ميشه من نبودم ولي انگار كسي دلش برام تنگ نشده بود ولي خب اشكالي نداره من براي دل خودم مينويسم حالا اگه خواننده اي هم داشتم فبها

ولي خب تو اين هفته حسابي سرم شلوغ بود:

1- از پنجشنبه تا سه شنبه مرخصي بودم.

2-دليل مرخصي ام مسافرت نبود تو دلتون نگين خوش بحالت.

3-جمعه تولد دوسالگي دخملي رو گرفتيم و پنجشنبه مرخصي گرفتم كه كارام رو بكنم البته زحمت اصلي با مامان عزيزم بود كه واقعا خسته شد . دستش درد نكنه .

4-از شنبه چون ميخواستم دخملك رو براي اولين بار بذارمش مهد كودك بهم گفته بودن بايد سه چهارروز اول رو 10 صبح بياريش و 1 ببريش خب مسلما نميتونستم بيام سركار.

5-اگه در مورد تولد سوال دارين اينكه خيلي خوب و عالي برگذار شد دخملي ما هم بهش خوش گذشت

6- اگه از مهد كودك رفتنش سوال دارين اينكه اونم بازم خيلي خوب رفت . نيروانا كلا دختر خيلي مستقلي بار اومده اصلا بهانه و لوس بازي در نياورد البته از ديروز كه از صبح ساعت 7 گذاشتم چون گريه و زاري بچه هاي ديگه رو ديد اول تعجب كرد و سكوت و سفت منو چسبيد با كمي صحبت راضي شد بره كلاسشون ولي امروز صبح كه دوباره بچه هاي نالان رو ديد يه كوچولو گريه كرد بعد كه بهش توضيح دادم كه عزيزم بايد بري با ني ني ها بازي كني خودش پيش دستي كرد و گفت باشه مامي تو هم برو سر كار بعدا بيا باشه؟ منم بوسيدمش و خودش اشكاشو پاك كرد و رفت تو . خلاصه كه به خير و خوشي گذشت .

7- از ديشب كه بنزين رو سهميه بندي كردن از چند جهت حالم خيلي گرفته شد :
به نظر من ماها در حال حاضر تنها تفريحي كه كمي روحيه مون رو عوض ميكنه همين سفرهاي دورن و برون شهريه همين كه تا دلمون ميگرفت يه لواسوني يه تجريشي جايي مي رفتيم يا اينكه يه چند روز ماشين رو برمي داشتيم ميرفتيم يه مسافرتي جايي كلي شارژ ميشديم و برميگشتيم دوباره تو روزمرگيهامون . با اين كارشون اين تفريح يا ميشه گفت تجديد قواي كوچيك رو هم ازمون گرفتن واقعا نميدونم چي بگم .
ديشب ساعت 10.30 شب تو خيابون دولت از مهموني اومديم بيرون كه بريم خونمون . خيابون دولت دو تا پمپ بنزين داره ديگه يكي تقريبا سر ديباجي يكي ديگه سر بلوار كاوه . بحدي اين دوتا پمپ بنزين شلوغ بود كه صف ماشيناشون تو هم قاطي شده بود بطوريكه هيچ راه رفت و آمدي باقي نمونده بود . نشون به اون نشون كه ما تا 12 شب تو دولت گير كرديم بعد مجبور شديم برگرديم توي ديباجي و از اتوبان صدر بريم خونه . جالب اينجا بود كه من اصلا حرص از اينكه 1.5 ساعت تو ترافيك مونديم نخوردم فقط اشك تو چشمام جمع شده بود كه چقدر ما بدبخت شديم . به نظر من هيچكدوم از اونايي كه تو صف بنزين بودن از سر خوشي اونجا واي نستاده بودن واقعا همه از سر احتياج اونجا بودن آخه بابا تو اين شهر به اين بزرگي روزي 3 لتر خنده دار نيست؟ يكيش خود من . من چه جوري بچه ام رو هرروز با تاكسي يا آژانس ببرم و بيارم مگه ميشه؟ يه روز دوروز نيست كه
از همه اينا جالبتر ميدونين چي بود؟
همون موقع اخبار ساعت 12 شب از راديو ميدونين چي اعلام كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كه آقاي احمدي نژاد فرمودند ما از نظر مالي همه جوره كشور عراق را حمايت خواهيم كرد!!!!!!!!!!!!!!
يكي نيست به اين آدم بگه آخه بابا ما كه اينقدر بدبخت شديم كه كم كم هواخوريمون هم قراره كوپني بشه كمك به كشوري كه تا چند سال پيش مثلا دشمن ما بوده يعني چي؟ حالا حتي بقول خودشون دوست و همسايه و برادر ديني يا هر كوفت ديگه اي هم باشن بابا خودمون كه داريم از گرسنگي مي
ميريم كه .

8- جالبتر تر اينكه ديروزش هم اعلام كردن قيمت گوشت و مرغ و حبوبات و ميوه و آب و ..... بالا رفته

9- حقوق كامندها هم كه امسال فقط 10 %‌رفت بالا

10- بازم بنظرتون بايد حرفي بزنم ؟