من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
 
محل كار

بعد از شش سال مديريت محل كار ما كه بصورت پيمانكاري اداره اش ميكرد اينجا رو تحويل گروه جديد داد كه خودشون عملا صاحبخونه بودن ولي اصلا تجربه و سواد اين كاررو ندارن فقط خب مديريت كردن اما نه مديريت يه همچين رشته اي رو حالا فكر كنين ماها كه سالها عادت داشتيم با آدمهايي كه اينكاره بودن سرو كله بزنيم و يادگرفته بوديم با يه سيستم فوق العاده باز و منطقي و تخصصي كار كنيم حالا بايد با يه مشت آدمي كه قبلا نظامي بودن ولي خيلي در تلاشن كه وانمود كنن كه نخيرم اينجوري نيست و خيلي هم روشنفكرند ولي با كل اصول گروه قبلي مخالفند و بايد ماها تغيير رويه بديم كار كنيم . خيليا تو اين چند ماهه كم آوردن و استعفا دادن رفتن . خيليا به نفعشون شد . خيليا هنوز اميدوارند كه اين سيستم جديد به نفعشون بشه . ولي از همه چيز مهمتر اينكه اين گروه مديريت جديد خيليا رو بيرون كرد و جالب اينجاست كه ميگه ما نيرو زيادي داشتيم و بايد به تعادل برسونيمش .
خلاصه اوضاع قاراش ميشيه . اين وسط كسايي مثل منكه جزو قديمي هاي اينجا هستم ديدنيه . از يه طرف داريم ميبينيم كه اين گروه اصلا تخصص اينكاررو ندارن از يه طرف دلمون نمياد بعد از اينهمه زحتمي كه اينجا كشيديم ( خود من حتي قبل از افتتاح اينجا بودم و خاكش رو خوردم ) ول كنيم و بريم از يه طرف وعده وعيد ميدن كه اينايي كه ما نيگرشون ميداريم قراره بهشون برسيم و اله و بله و اين حرفها .
با خود من يكي كه اصلا مشكلي ندارن الحمدالله ولي خودم يه حس بدي بهم دست ميده تو اين ميون مدير قبلي هم هروقت من باهاش در تماس بودم ميگه اونجا رو تحمل كن من تا يه سال ديگه كار جديد ميگيرم براي تو برنامه ها دارم.
در نهايت اينكه هم تحملش سخته . هم نميخوام از اينجا برم . هم خسته ام كرده . هم كارم رو دوست دارم هم .... پيدا كنين راه حل بنده را .


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧
 
من و تو چه فرقي با هم داريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديشب خونه يكي از دوستان دعوت بوديم يه يه دخمل كوچولو تقريبا همسن نيروانا دارن و اين جوجه ما خيلي دوسش داره يه جورايي دوستاي بدي نيستن و بدمون نمياد هر از چند گاهي دور هم باشيم .
اين دوست ما عقايد خاص خودش رو داره مثل هركسي .منم سعي كردم هميشه احترام به عقايدش بذارم ولي ديشب كمي كلافه ام كرد . موضوع از اين قرار بود كه اينا تقريبا دوسال بعد از ما ازدواج كردن و اين خانوم زمان ازدواج شاغل بودن و همكار همسرشون . و بعدش همسرشون توي يه بانك معتبر استخدام شدن و استخدام شدن همانا و ساز سركار زدن خانوم همانا . اين دوست من يه تز خاصي براي خودش داشت مثلا ميگفت من دلم ميخواد زود بچه دار بشم و نميخوام كه از صبح برم سركار بچه ام رو اين و اون بزرگ كنند عين بچه يتيمها ( طفلك دخملك من پس با اين حساب يتيمه و خبر نداره ) و اينكه مگه من كارگرم كه از صبح بيرون جون بكنم بعدش هم عصري بيام خونه كلفتي ( طفلك مامي دخملك من كه خودم باشم ) حالا تصور كنين من چه جوري بايد اين خانوم رو با اين طرز فكر توجيه ميكردم كه بچه من هيچ كمبودي نداره و تازه من معتقدم بچه من مستقل تر بار مياد . البته يادآور بشم كه اون موقع هيچكدوممون ني ني نداشتيم و چون تجربه اش رو نداشتم نميتونستم حرفي بزنم چون خودمم هم نميدونستم چي قراره بشه . فقط گفتم من اعتقاد دارم كه يه خانوم اگه بتونه و از پسش بر بياد خوبه كه هم كار بيرون داشته باشه و هم بچه داري و خونه داري بكنه ولي روي عقيده ام پافشاري نكردم . ضمنا بگم كه از لحاظ مالي تقريبا در يك سطح هستيم البته با يه فرق كه پدر شوهر ايشون همون اول ازدواجشون يه آپارتمان 100 متري توي تجريش دادند به ايشون كه اول زندگي اجاره نشيني نكنن ولي ما كاملا بدون حمايت خانواده همسر زندگي رو شروع كرديم ( چقدر هم سطح بوديم نه
)
ما تو اين مدت سه ساله هردوتامون بچه دار شديم البته ايشون دوماه زود تر از بنده تو اين فاصله هم كار نميكنه . و ما خونه خريديم و قسط ميديم و زندگي ميكنيم و دخترك ما هم بنا به گفته شهود خيلي باهوشتر و سرحال تر و اجتماعي تر از نيني اين خانومه و بنده هم هنوز سر كار ميرم و كلاس ايروبيكم هفته اي دوروز به راهه علاوه بر كار ثابتم يه كتاب درسي تاليف كردم و تدريسش هم ميكنم تازه براي ادامه درسم از اين ترم دانشگاه ثبت نام كردم و .... ولي ايشون كه اون موقع به من در جواب اينكه گفتم خانومها بايد در اجتماع حضور داشته باشن فرمودند مگه در اجتماع حضور داشتن فقط به كار كردنه و من ميخوام برم كلاس اين كلاس اون برم شنا برم آرايشگاه برم... برم.... هنوز هيچكاري كه نكردن هيچي افسردگي هم گرفت هيچي تازه دختركشون حاضر نيست حتي براي يه لحظه مامانش رو تنها بذاره چون ميترسه . البته از حق نگذريم كه همسر بنده در تمام مراحل زندگي حتي بچه داري و ... كمك بزرگي برام حساب ميشده و صد البته خانواده ام هم همينطور بوده اند ولي همسر و خانواده ايشون به هيچ عنوان كمك حال ايشون نبوده اند و هردفعه گفته اند تو كه خونه اي كاراتو خودت بكن و اين چنين بود كه ديشب اين دوست عزيز بنده به من گفت تو يه كار نيمه وقت سراغ نداري؟
و من :
گفتم چطور مگه ميخواي كار كني ؟ گفت آره ديگه تا كي بايد بشينم تو خونه به رفت و روب بابا . آخه كمي هم پول لازم شديم؟ ( يه دوماهيه يه سوئيت 40 متري خريدن )
كلي گله كه آره همسرم بهم تو كار بچه و خونه كمك نميكنه من سختمه و اين حرفها ولي خب بچه ام هم عادت نداره حتي يه ربع پيش كسي بمونه و جالب اينجا بود كه برگشت گفت خوش بحالت كه نيروانا اينقدر اجتماعي و مستقله چيكار كردي كه اينجوري شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم ته دلم گفتم خب خودت گفتي اگه دختر من يه روزي از بغل من بپره بغل كس ديگه اي من دق ميكنم . خيلي دلم ميخواست بلند اينو بگم ولي ملاحظه كردم.
همسر دوستم هم بهش گفته اگه بخواي بري سركار تمام مسئوليت بچه با خودت منم گفتم خب مگه الان همه مسئوليتش پاي تو نيست ( اين يكي رو بلند گفتم ) گفت خب چرا هست ولي همسر من مثل همسر تو همراه نيست .
نكته جالب توجه اينكه ديشب بعد از كلي سخنراني كردن كه كار خوبي ميكني تصميم داري بري سركار و نميدوني چه مزايايي داره و اين حرفها با يه نگاه خاصي به من گفت خب مگه الان فرق من و تو چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته توي پرانتز بگما منم يه موقعهاي مثل خيلي از شماها دوست دارم بزنم زير همه چيز وبي خيال ميشم و ميگم بابا خسته شدم از كار و ميخوام فقط بخورم و بخوابم و .... ولي اين حس موقتيه و رفع ميشه چون واقعا معتقدم نميتونم فقط خانوم خونه باشم
من قول دادم اگه كاري از دستم بر بياد براش انجام ميدم ولي اميدوارم بدونه كه زن بودن فقط به رفت و روب و بچه داري نيست بخدا .


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤
 
دوست خوب سراغ دارين

يه چند وقتيه خيلي به اين موضوع فكر ميكنم كه يا من مشكل دارم و يا دوره زمونه بدي شده هرچي دتا ميكنم به دوروبري هام احساس ميكنم من اصلا دوست واقعي ندارم نه كه توقعم از يه دوست بالا باشه يا اينكه بدبين باشما نه اصلا بحث اين چيزا نيست ولي همش ميبينم كه بابا هر آشنائي كه داري تورو براي خودت نميخواد يا كارش پيشت گيره يا خيلي تننهاست و ميخواد كه زت فقط براي اوقات تنهائيش استفاده كنه يا اينكه نه همينجوري براي اينكه حالا يه چند ساعتي رو باهم بگذرونين باهاته
هميشه تعريفم از دوست يه چيز ديگه اي بوده اينكه وقتي دارم با يكي درددل ميكنم راهنمائيهايي بكنه كه اگه خودشم هم همون مسئله رو داشت همون كاررو ميكرد يا اينكه مثلا اگه من بهش احتياج داشتم بتونم روش حساب كنم البته نه اينكه اين رابطه يه طرفه باشه ها منم با دوستام همينجور باشم ولي باوركنين من هميشه سعي كردم وقتي يكي از دوستام در مورد چيزي ازم راهنمائي خواست قبل از اينكه جوابش رو بدم اول خودم رو بذارم جاش بعد راهنمائيش كنم ولي به مرور زمان بهم ثابت شد ديگران باهام اينجوري نبودن و اول نفع و سود خودشون رو در نظر گرفتن و كم كم همين شد كه ديگه الان احساس ميكنم ديگه دوست واقعي اصلا نيست و اين خيلي نااميد كننده است در حال حاضر تنها دوست واقعي من همسرمه ولي خب دلم ميخواست همه دوستام واقعي بودن اين توقع زياديه به نظر شما؟


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
 
تولدت مبارك عسل مامي

امروز تولد يكي يه دونه منه به همين مناسبت براي اينكه شب تولدش سوت و كور برگذار نشه برديمش دنياي بازي بولينگ عبدو اولش چون جوجو خوشگله تو ماشين خوابش برده بود كمي خواب آلو بود ولي وقتي فهميد كه قراره صورتش نقاشي بشه نميدونين چيكار كرد آخه يكي از كاراي محبوبشه خلاصه اولش كلي تو تصميم گيريش مشكل داشت مه ميخواد پيشي بشه يا موشي موشي يا خرگوش بعد از اينكه 10 دفعه نظرش رو عوض كرد گفت ميخوام خرگوش بشم بچه ام اينقدر متين و باشخصيت نشست جلوي خانومه كه حظ كردم ولي بعدش كلي نق زد كه نميخوام بازي كنم كه فكر كنم مقصر اصلي مائيم كه كم مياريمش اينجور جاها البته حداقل هفته اي يه روز رو ميره پاركها ولي چون همش فكر ميكرديم كه هنوز براش زوده اين بار دوم بود كه شهر بازي ميومد خلاصه با كلي كلنجار رفتن خودش پيشنهاد داد كه قطار هوائي با مامي سوار شم كه ما كلي ذئق كرديم و سوار شديم تا اومد پائين گفت حالا با پدري برم قايق سوار شم حالا ما هي بهش ميگيم دختر گلم اخه قايق مال ني ني هاي بزرگتره ميگه خب با پدري برم خلاصه براي اينكه دلش نشكنه با پدرش رفتند سوار قايق شدن كه كلي با دقت فرمون رو تكون ميداد ولي بازم هنوز خيلي جدي و كمي ترس تا اومد پائين گفت ديگه نميخوام ولي من كلي بهش توضيح دادم كع بيا ببين اين ماشينا چقدر خوبن ببين تلوزيون دارن و خلاصه به شرط اينكه منم سوار شم سوار شد كه كلي خوشش اومد گفت بازم ميخوام ولي بار دوم گفت تنهائي بازي كنم كه كلي ما خوشحال شديم كه بالاخره ترسش ريخت و جالب اينجا بود كه 8 بار با ماشيناي مختلف بازي كرد ( شكل ماهي و هواپيما و ماشين و ... ) بازم رضايت نميداد بعدش تا استخر بادي رو ديد از خود بيخود شد و جيغ و داد خوشحالي كه من واقعا از دخملم كم ديدم اين حالت رو ( آخه اصولا با تمام شيطنت و شادي كه داره اصولا خيلي جيغ و دادي نيست ) خلاصه اينقدر خوشحالي و اينا كه من يكي كللللللللللللللللللييييييييييييييييييي حظ كردم .
خيلي دلم ميخواد عكسهاي ديشب رو براتون بذارم كه هم دخمل منو ببين و هم ديشب رو ببينين كه چقدر بهش خوش گذشته ولي اصلا بلد نيستم لطفا يكي بدادم برسه
شب هم با كلي وعده وعيد دادن راضيش كرديم كه از اونجا بياد بيرون آخه 3.5 ساعت داشت بازي ميكرد جالب اينجا بود كه شامش رو هم كامل خورد كاري كه ازش بعيد بود .
خلاصه كه شب خوبي بود و بهمون خوش گذشت . بازم لطفا اگه كسي حوصله داره به من ياد بده چيكار كنم تا عكسارو اينجا بذارم ممنون.


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 
نيروانا
اين دخملك ما خيلي بامزه است راستش دوست ندارم كسي فكر كنه كه قضيه پاهاي بلوري بچه سوسكه است ها هرچند كه در مورد همه مامانها مصداق داره ولي هميشه همه اطرافيان تائيد ميكنن كه نسبت به سنش خيلي باهوش تره .
امشب شب تولدشه يعني فردا 9:20 صبح دوساله ميشه
الهي كه من فداش بشم اگه بدونين چقدر دوسش دارم . راستش من اصلا مثل بعضيا كه عنوان ميكنن هميشه عاشق بچه ها بودن و اين حرفها من تا قبل از بچه خودم اينجوري نبودم ولي در مورد دخمل خودم واي كه نميدونين چقدر عاشقشم البته نه اينكه بچه هاي دوستام رو دوست ندارمها و يا احساسي ندارمها ولي خب همه اين حسها بعد از مادر شدن خودم بوجود اومد . الان من يه مادر عاشقم كه جونم به جون دخترم بسته است .
حالا حتما براتون سرفرصت عكس جوجه ام رو همراه با شيرين زبوني هاش اينجا ميذارم كه شماها هم ببينينش . ميخوام براش اول تيرماه جشن تولد بگيرم چون هم تولدش وسط هقته بود و هم اينكه اين ايام چه ميدونم فاطميه بگذره كه مشكلي پيش نياد .

 
 
خوشحالم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠
 
واي كه چقدر خوشحالم
البته شايد فكر كنين بي جنبه ام ولي خب ديگه خوشحالم
طي كامنتي كه از يكي از دوستاي گلم گرفتم كه گله كرده بود كه جواب كامنتش رو ندادم شك كردم كه چرا نگرفتمش رفتم ديدم بله منتظر تائيد منه و جالب بود كه ديدم ا 5 تا نظر تائيد نشده دارم و از اينكه اينهمه بازديد كننده داشتم خوشحال شدم يعني راستش چون انتظار نداشتم كه تو اين مدت كم 5 نفر بازديد كننده داشتم خوشحال شدم .
حالا كي ميتونه بهم بگه كه من چه جوري تعداد بازديد كننده هام رو ميتونم ببينم بهم بگه لطفا ممنون ميشم.
سميه عزيزم بذار به حساب بي تجربگيم .
بازم مرسي


 
 
افكار قرو قاطي
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠
 
اومدم اينجا راجع به يه چيز ديگه حرف بزنم يهو نميدونم چرا دلم خواست حرفم رو عوض كنم خلاصه اگه ديدين چرت و پرت ميگم به بزرگي خودتون ببخشيد و بذارين به حساب افكار قاطي .

يه چند وقتيه سخت فكرم مشغوله به خيلي چيزا مثلا همش فكر ميكنم اين خستگي دائمي جسمي من مال چيه اخرش هم نفهميدم والله مال چيه همش دلم ميخواد ولو بشم يه گوشه و تصور كنين كه آيا با وجود سركار رفتن از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و بدو بدو رفتن دنبال جوجومون خونه مامانم و را اونجا هم بدوبدو خونه خودمون كه تازه اول كاره و بايد شام درست كنم و خونه رو تروتميز كنم و ... حالا از حق نگذريم اين آقاي همسر ما خيلي كمكه ها ولي خب من خيلي خسته ميشم بعد كه ميشينم فكر ميكنم خوب ميبينم خب حق دارم ديگه خيلي كم استراحت ميكنم .

يكي از چيزايي هم كه خيلي اين روزا فكرم رو مشغول كرده محيط كارمه چند وقتيه كه سيستم كلش بهم ريخته يعني مديران قبلي همه رفتند و كار رو تحويل گروه جديد دادن من 6 سال با گروه قبلي كار كردم و كمي برام سخته كه با اينا كنار بيام هرچند اين گروه هم از اول صورت تنگاتنگ اينجا حضور داشتن ولي خب عقايدشون با قبليا فرق ميكنه و كمي تطابق دادن فكردن با افكارشون زمان ميبره و اينم خيلي انرژيمو ميگيره البته كلا آدم انعطاف پذيري هستم ولي خب كمي سخته .

دلم ميخواد كمي تغيير تو نوع شغلم بدهم يعني راستش دوست دارم يه شغلي براي خودم دست و پا كنم كه البته بي ربط به مسئله اي كه در بالا گفتم نيست كمي احساس خستگي دارم خسته شدم از بس براي ديگران كار كردم ولي خب براي خود كار كردم يه سري مقدمات ميخواد كه فعلا براي من فراهم نيست ضمنا اينقدر بهش فكر ميكنم كه چه كاري رو دوست دارم انجام بدم كه يهو ميبينم سردرد شدم . اصولا خيلي اعتقاد دارم كه آدمها بايد كاري رو كه انجام ميدن واقعا دوست داشته باشن وگرنه خيلي زود فرسوده ميشن حالا اون كار حتي در آمدش كمتر از كاراي ديگه باشه از نظر من ارزشش رو داره .

خلاصه كه ببخشيد اگه خيلي قروقاطي شد خودمم نميدونم چرا اينجوري شد ولي خيلي احتياج داشتم اينا رو بگم .





 
 
تعطيلات آخر هفته خود را چگونه گذرانديد ( 1 )
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 
تعطيلات آخر هفته خودراچگونه گذرانديد

نميدونم شما هم تا حالا از اين حسها بهتون دست داده يا نه فقط من يه چيزيم ميشه راستش من وقتيكه دچار احساس خستگي روحي حالا به هر دليلي ( روزمرگي . خستگي شغلي . بچه داري و يا هر مسئله ديگه اي ) ميشم يكي از كارهايي كه من رو از اين حالت خستگي روحي ( شما بخوانيد افسردگي ) بيرون مياره همانا داستان شيرين خريد كردنه .
يادش بخير ما تو دانشگاه يه استادي داشتيم كه سالها كانادا تحصيل كرده بود يه بار يه حرفي تو كلاس زد كه با اينكه سالها از اون روز ميگذره هنوز حرفش تو گوشمه ميگفت: هر زماني احساس دلتنگي يا روزمرگي يا افسردگي كردي حتي اگه بزرگترين گرفتاري هارو هم داشتي تعطيلش كن و برو كاري رو كه خيلي دوست داري انجام بده و اصطلاحا به خودت حال بده نميدونم من چون خودم هم دقيقا به اين قضيه اعتقاد داشتم خيلي حرفش به دلم نشست يا از اون روز كه اينو ازش شنيدم و امتحانش كردم و نتيجه گرفتم هميشه حرفش يادمه در هرصورت 5 شنبه بعد از مدتها حال خرابي كه به من دست داده بود ( كه بازم نميدونم بخاطر هواي بهاريه يا اينكه بخاطر حس ناشناخته 30 سالگي كه خيلي برام اين حس عجيبه ) خواستم به اون حرف استادم عمل كنم . هرچي فكر كردم ديدم دو تا چيزه كه الان حال منو خوب ميكنه يكي مسافرته كه در حال حاضر برام امكان پذير نيست يكي ديگه هم خريد كردنه كه هميشه حال منو خوب ميكنه   خلاصه طي يك تصميم بسيار جدي ساعت يك از محل كارم به سرعت خارج شدم تا برم تجريش به خودم خوش بگذرونم . بعد از مدتها تنها و بدون همسر و بچه بيرون رفتن اونم به قصد خوش گذروني انفرادي كمي برام غريب بود ولي خب بد هم نبود يه مانتوي خاكستري روشن .يه شلوار پارچه اي دودي . يه مقنعه دودي رنگ . يه بلوز و شلوارك براي دخملكم حاصل تجريش گردي بنده بود كه خيلي هم چسبيد ( بابا منو محكوم به ولخرجي نكنين بخدا با پول كادوي تولدم كه از پدر گرامي ام گرفته بودم خودم رو خجالت دادم وگرنه آدم منصفي هستم )

جمعه هم باز جاتون خالي عصري بهمراه خانوده محترم همسر محترم تر رفتيم سمت جاده فشم كه خيلي هوا خوب بود و كلي صفا كرديم .

خلاصه كه خوش گذشت. جاي دوستان خالي

 
 
خانواده خوشبخت
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 
لطفا به من نگين كه خيلي نديد بديدم يا اينكه شورش رو درميارم ولي از ته دلم ميگم كه من خانواده خيلي خوبي دارم و احساس خوشبختي ميكنم . يه همسر مهربون و آروم و اهل زندگي و فهميده و .... دارم با يه دخمل كوچولوي خوشگل ماماني كه تازه هفته ديگه دوسالش ميشه . حالا در آينده حتما از شيرين زبوني هاش براتون مينويسم. فعلا اينو بدونين كه زندگي سراسر عاشقانه ( با مشكلات و تلخي هاي معمول هر زندگي ) دارم .
البته اصلا قول نميدم كه نيام اينجا و از سختي هاي زندگي و شغلم و ... بگما چون اصولا فوق العاده روحيه دمدمي مزاجي دارم

 
 
سلام
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦
 

سلام
من امروز اولين روزيه كه تو اين وبلاگ دارم مينويسم در واقع اولين باريه كه وبلاگ دارم و راستش خيلي وقته تصميم دارم اين كاررو بكنم ولي دنبال موقعيت مناسبي ميگشتم كه نوشتن رو شروع كنم و چه موقعيتي مناسبتر از امروز كه روز اول سي سالگيمه .
 چند وقتيه يه حس خاصي نسبت به سي سالگيم دارم و امروز دلم خواست با به وجود آوردن اين وبلاگ يه تغييري توش بدم . نميدونم چقدر موفق خواهم بود ولي اميدوارم بتونم نوشتنم رو اينجا ادامه بدم . البته تو چند روز آينده در تلاش خواهم بود كمي خودم رو بيشتر بشناسونم تا راحت تر حرفام و دلنوشته هام رو لمس كنين . من نه نويسنده ام و نه شاعرم و نه سياسيم . من يه زن معمولي ام با يه زندگي معمولي .ميدونم كه شايد نوشته هام زياد جالب از آب درنياد من براي دل خودم ميخوام بنويسم و اميدوارم كه خسته كننده نباشم .
فعلا اين نوشته رو داشته باشين تا بعد .


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦
 
این وبلاگ متعلق به آي تك می باشد