من و دلنوشته هام

آخرین پست سال 86 ، آخرین پست از محل کارم
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 
   
     
سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۶

آخرین پست سال 86 ، آخرین پست از محل کارم

سال 86 عزیزم:

نمیدونم چی باید بهت بگم.ازت تشکر کنم؟ ازت گله کنم؟از دستت گریه کنم؟از دستت شکایت کنم ؟بهت بگم دمت گرم؟

هرچی بودی داری ساعتهای آخرت رو طی میکنی . سال مهمی برای من بودی بخاطر دلایل متفاوتی:

اولت که با شروع زندگی توی اولین خونه مون که مال مال خودمون بود شروع شد و این برای من یه موفقیت بزرگی بود .

آخرت هم که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم بزرگی گرفتم . تصمیمی که میدونم 90% درست بوده ولی شاید پشمونی داشته باشه ولی هرچی هست قدم بزرگی توی تغییر روال زندگیم داره .

سال پر از فراز و نشیبی برام بودی ولی خداروشکر سال بی باری برام نبودی .

 

 

امسال با پایانش یه حس جدید دلشوره رو هم دارم تجربه میکنم که هیچ سالی نداشتم حس سرکار نرفتن یه حس دوگانه سرخوشی و سبکبالی همراه با دلشوره و نگرانی

همیشه همینجور بودم با اینکه میدونستم یه کاری درسته ولی از تغییرش دلشوره میگرفتم ولی ایندفعه خیلی حسم خاصه هنوز باورش ندارم

 

 

خدای خوب خودم:

برام آرزوی موفقیت توی سال جدید داشته باش توئی که دیدی برای داشتن زندگی خوب تلاش کردم و میکنم.

خدای خوب خودم:

برام دعا کن دوستیهای صادقانه ام برام حفظ بشه و شر و دشمنی و حسادت رو از زندگیم دور کن.

خدای خوب خودم:

وسیله ای باش تا به آرزوهام برسم

خدای خوب خودم:

ازت سلامتی همسرم ،دخترم ،همه خانواده ام،خانواده همسرم،همه دوستانم را میخوام

.

.

.

.

 

هتل عزیزم که 7 سال زندگی من رو دیدی از تو هم متشکرم و خداحافظی میکنم توئی دوران نجردیم ،دوران تاهل،دوران بارداری،دوران بچه داری،بداخلاقی ها ،خوش اخلاقی های من رو  دیدی خداحافظ

 

سال 87 عزیزم امیدوارم روزهای خوبی رو باهات تجربه کنم

 

پ.ن1:تا ششم عید مسافرتیم و نیستیم

پ.ن2:عید رو به همه تون تبریک میگم همه آرزوهای بالا رو برای تک تکتون آرزو میکنم

پ.ن3:ریحانه جون یعنی اینقدر حرفهای عاشقانه من که بر حسب روزگار تارخهای خاصش همه توی اسفنده قلقلکت داده خواهر جان؟برای تو هم سالی پر از عشق آرزو میکنم راستی چرا ماها عادت داریم هرکی از ناله های زندگیش بیاد بنویسه بیشتر خوشمون بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن4:من خودمو میشناسم نمیتونم روز آخری با بچه های هتل خاحافظی کنم دوروز هبغض رو دارم قورت میدم ولی دیگه نمی تونم

پ.ن5: شنونده عزیز نمیدونی چقدر حالم گرفته شد فکر کنم بدترین اتفاق این ور سال بود برام آخه خیلی دلم سوخت .


 
 
دوازدهمین 27 اسفند من
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
 

یادته ؟ 12 سال پیش یه همچین روزی رو میگم

یادته ؟‌توی اون اتاق کوچیکت که شاید 9 متر هم نمیشد ولی پر از گل و گیاه بود و من از همون روز اول عاشق اتاق پر از گلت شده بود؟

یادته مامانت و عسل من رو به زور کردند توی اتاقت و گفتند بابا بسه دیگه بشینین با هم صحبت کنین ببینین به چه نتیجه ای میرسین؟

یادته من از خجالت مثل لبو شده بودم ؟ تو هم دست کمی از من نداشتی ؟ هنوزم قیافه دستپاچه تو یادم نمیره

یادته من رو نشوندند لبه تختت و تو هم صندلی کامپیوترت رو برعکس کردی و برای اینکه به خودت مسلط باشی محکم پشتی اش رو بغل کردی و زل زدی به گلهای فرش اتاقت؟

یادته چه جوری شروع کردی؟

من که یادمه چقدر دستام یخ کرده بود و نمیتونستم جلوی تکون تکونهای پاهام رو بگیرم . من فقط گلهای روی میزت رو نگاه میکردم

یادته با کلی من و من کردن حرفت رو شروع کردی؟ یادته چی گفتی؟

گفتی آی تک جان فکر میکنم نیازی نیست من توضیحی راجع به خودم بدهم ،خودت داری همه چیز رو میبینی ،

من همینم یه پسر 26 ساله دانشجوی سال دوم مهندسی معدن،هیچی هم از دار دنیا ندارم غیر از اینائی که توی اتاقم میبینی،

یه نگاهی زیر زیرکی به اتاقت کردم : یه کامپیوتر با یه میز فلزی،چند تا گلدون گل،یه گیتار،یه کمد لباس،یه سامسونت زرشکی رنگ،یه کتابخونه پر از کتاب،چند تا ماکت هواپیما که روی کتابخونه ات بود،یه تابلوی نقاشی که الان دقیقا یادم نیست چی بود ، یه تخت که من روش نشسته بودم ، یه میز بغل تختت که یه ضبط مشکی دو کاسته سی دی خور روش بود و الان توی اتاق دخترکه ، یه واکمن روی میز بغل تختت بود و یه کیسخ شن مخصوص بوکس که دو تا  دستکش ازش آویزون بود .یه عینک raiban که روی کامپیوترت یود ،دیگه چیزی یادم نمیاد

تا برگشتم نگاهت کردم دیدم زل زدی به من و نگاهم میکنی خجالت کشیدم از اینهمه بررسی که کرده بودم

یادته ؟ شونه هات رو بالا بردی و گفتی همه اش رو خودم خریدم ، هیشکی توی زندگی کمک من نبوده و نیست هرچی دارم خودم تهیه اش کردم شاید هیچی نداشته باشم ولی همیشه روی پای خودم بودم

یادته؟بعد از کلی من من کردن گفتی ولی میتونم خوشبختت کنم باور کن هیچی ندارم ولی میتونم خوشبختت کنم میدونم باید چیکار کنم که همیشه  احساس خوشبختی کنی

یادته چقدر سرخ و سفید شدم؟ اصلا یادم نیست چی بهت گفتم؟فقط یادمه سرم رو انداختم پائین و گفتم من آدم مادی نیستم برام هم همین مهمه که خوشبختم باشم ( یادم میفته میگم واه واه توی سن 18 سالگی چقدر زود برای زندگیم تصمیم گرفتم )

یادمه پاشدی با آرامشی که هنوزم توی کنترل احساساتت داری در رو باز کردی و مامانت اینا رو صدا کردی ( بازم با همون آرامش کنترل شده ) وقتی اونها با قیافه مظطربی که هیچوقت یادم نمیره نگاهت کردند تو گفتی مامان لطفا با مامان آی تک صحبت کنین بازم یادم نمیره چه جوری جیغ زدند و من رو بغل کردند و بوسیدند

یادته رفتی سراغ همون ساسمونت زرشکی ات و درش رو باز کردی و یه بسته کادو شده رو ( بازم با همون قیافه کنتذل شده ) در آوردی و یه لبخند همراهش کردی و گرفتی سمت من

قیافه مامانت اینا یادته؟‌با تعجب نگاهت میکردند ؟‌به من نگاه کردند و گفتند والله بخدا ما تاحالا ندیدیم این برای دختری از این کارها بکنه عجیبه ، و من چقدر خوشحال شدم

یادته چی برام خریده بودی؟ یه عطر ماگنولیا ، یادته چه قیافه ای شدم ، تعجب کرده بودم آخه ایم عطر رو سالها بود که مامان بزرگم میزد یه عطر کاملا د مده ، یادمه عسل متوجه شد و گفت ببخشید دیگه این داداش ما بلد نیست کادوی زندنه بخره با ما هم که اصلا مشورت نکرده بود

پریروز توی خونه تکونی دوباره لاشه عطره رو پیدا کردم یادته ؟ دوباره کلی ذوق کردم

یادته بعدها ازم میپرسیدی چرا اون عطره رو نمیزنی و من فقط بهت لبخند میزدم؟

ولی باور کن بهترین و زیباترین کادوئی بود که از تو گرفتم چون نه تنها اولین کادوی تو به من بود بلکه همین که برام وقت گذاشته بودی و با اون عقل کاملا پسرونه به دور از هر نوع تجربه خرید کادو برای یه دختر خریده بودیش .

عزیزم 12 تا 27 اسفند رو پشت سر گذاشتیم ، خیلی سختیها کشیدم ،خیلی مشکلات داشتم ، ولی تو بقولت پایبند بودی چون با دست خالی خوشبختم کردی

بابت خوشبختیم ازت ممنونم


 
 
13 تائی اسفندانه
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
 

1- پنجشنبه بعد از اینکه از محل کارم زدم بیرون اولین شکوفه های بهاری رو توی درختهای پارک ساعی دیدم و کلی مشعوف شدم و چون سالگرد عروسیمون بود به فال نیک گرفتم

جالبه شب سالگرد عقدمون اون دو تا گربه که همچنان یار شفیق ما هستند و شب سالگرد عروسیمون شکوفه های سفید . با این حساب چرا نباید به فال نیک بگیرم ؟

2- آهای شنونده جونم بابا ما مردیم اینقدر زنگ زدیم خونه مامانت اینا و با answering  مواجه شدیم نکنه اومدند پیشت که اگه اینجوری باشه من دونه دونه موهامو میکنم چون سه تا کتاب مونده روی دستم که این چند روزه از تصور اینکه این کتابها دستت میرسه خوشحال بودم.

3-مرجان جونم تولدت مبارک امروز صبح کلی خوشحال بودم که سوپرایزت خواهم کرد ولی نیومده بودی سرکار منم با بدجنسی تمام بهت زنگ نزدم شاید سر ظهر مرخصی بگیرم بیام دم محل کارت و سورپرایزت کردم

4-بعد از سه روز خونه تکونی هنوط یه نصفه روز کارم مونده  ای خدااااااااااااااااااااا

5-اتاق دخترک رو کلی مرتب کرده بودم تا از مهدکودک رسید خونه با سروصدای هرچه تمامتر رفت توی اتاقش و هرچی رشته بودم پنبه کرد

6-من فقط دوروز و نصفی دیگه شاغلم نمیدونم ولی هرچی بهش نزدیک میشم دلم یه جوری میشه هم خوشحالم هم ناراحتم هم غصه دارم هم کلی برنامه دارم هم ... هم... هم....

7- بزرگترین غصه سرکار نیومدنم نداشتن ای دی اس اله خدا کنه مشکل این قضیه هم حل بشه به فکر هستیم که برای خونه بگیریم ولی انگار خطهای خونه مشکل داره

8-نمیدونم چرا با وجود اینکه سرکار خیلی خیلی کار دارم بخصوص که باید همه کارهای اینجا رو تحویل بدم نمیتونم از وبلاگم دل بکنم بیشتر ازاینکه سرکار نیومدن فکرم رو مشغول کنه نداشتن اینترنت ای دی اس ال اذیتم میکنه چقدر من کارمند مفیدی ام نه؟

9-امروز فقط دلم میخواد چرت و پرت بنویسم آیا اثرات آخر ساله یا اثرات خانه دار شدن و دوران منجوق دوزی

10-گفتم منجوق دوزی یادم افتاد که حالم از اینائی که هر دفعه من رو میبینن و میگن وااااااا میخوای بمونی تو خونه چیکار کنی بهم میخوره از بس که مغزاشون کوچیکه بابا مگه هرکی دیگه کار 8 ساعته رو بذاره کنار یعنی بیکاره؟ من اینقئدر فکرها توی کله امه که بخاطر دست و پاگیری این کار لعنتی تمام وقت نیمه تموم مونده بنابراین هرکی سوال میکنه میگم هیچی میخوام بشینم منجوق دوزی هه هه هه

11-خلاصه که بعد از عید اگه دیدین کمتر پیدام شد یاد من باشین هم ای دی اس ال نخواهم داشت هم اینکه کلی کار عقب افتاده دارم که شاید وقتم نکنم .

12-دلم برای دریا تنگ شده امیدوارم امسال مثل عید 86 سرد نباشه که من بتونم ساعتها بشینمو به دریا زل بزنم و انرژی جذب کنم . وای که چقدر تماشای دریا به من قدرت میده هیچ چیزی توی طبیعت این حس رو توی من تقویت نمیکنه

13-من دیشب تا صبح از سرما سگ لرزه زدم بابا دیگه سه روز دیگه عیده آخه این چه هوای سردی بودددددد


 
 
23 اسفند من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
 

امروز میخواستم دوباره یه مطلب عشقولانه به مناسبت سالگرد روز عروسیمون بنویسم ولی دیروز یه اتفاق خنده داری افتاد که دیدم اینو بنویسم بامزه تره :

توی هتلمون برای امروز مراسم عروسی داشتیم دیروز اومده بودند که کارهاشون رو بکنن منم داشتم به حرفاشون گوشمیکردم بعد از رفتنشون برگشتم بلند بلند به همکارهام گفتند : واه واه مردم چه حوصله ای دارن یه هفته مونده به عید میخوان عروسی بگیرن ، هم حوصله دارند هم دیگران رو درک نمیکنن ، فکر کن اطرافیان نمیدونن فکر خرج و مخارج دم عیدشون باشند یا رخت و لباس عروسی و هدیه و اینا  ، واقعا خیلی حال دارنها من یکی که الان دارم از دلشوره کارهای نکرده عید میمیرم فکر کن توی این هیر و ویری عروسی هم دعوت بودم وای وای وای

همزمان با این افاضات تقویم روی میزم رو داشتم ورق میزدم دیدم روی برگه 23 اسفند که عروسی همین دو تا عروس و داماد بینوای هتل هم بود نوشتم سالگرد عروسیمون

نمیدونین چه حال خنده داری داشتم زدم زیر خنده همه همکارها با تعجب نگاهم کردند نمیدونستم با چه وضعی بهشون بگم که سالگرد عروسی من با روز عروسی این دوتا دقیقا یه روزه

بعد به این نتیجه رسیدم که آدمها توی شرایط متفاوت ،حالات روحی متفاوتی دارند من 6 سال پیش اصلا فکر نمیکردم یه هفته مونده به عید و دلشوره این قضیه رو نداشتم شایدم اینقدر دلشوره های دیگه داشتم که این موضوع یادم رفته بود اصلا اصلا هم به فکر درک شرایط دیگران هم نبودم که دم عیده شاید مشکل داشته باشند ولی امروز این حسهای من تغییر کرده 

تنها حسی که تغییر نکرده عشق من به روز 23 اسفندماهه که دیگه یه نفس عمیق آسوده ول دادم بیرون

6 سال پیش هم 23 اسفند ماه پنجشنبه بود امسال هم پنجشنبه است من این رو به فال نیک میگیرم

عزیزم میدونم تا زمانیکه زنده ام عاشقتم و این برذای من از همه چیز مهمتره

یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم توی وبلاگ نازنینم به عنوان ثبت خاطره ها داشته باشمش  خاطرات این 12 سال گذشته خصوصا اون اویل دوستیمون و ازدواجمئنه چئن نعتقدم کمی متفاوته با ازدواجهای خیلی ها ولی به خودم قول دادم تا زمانیکه جرات ندارم بدون هیچ نوع سانسوری بنویسمش دست نگه دارم . دلم میخواد خاطراتم بدون سانسور و صادقانه منتقل بشه ولی چون هنوز با خودم کنار نیومدم فعلا دست نگه میداریم .


 
 
خونه تکونی موفق
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
 

آخر ساله یه عالمه کار داری و هیچ کددوم رو انجام ندادی ولی به جای اینکه کارهاتو انجام بدی همه اش میری توی عالم رویا پردازی . از این حست خسته میشی ولی از رویاهات هیچوقت

میشینی جلوی تلوزیونی که همیشه خدا داره کارتون شرک،سیندرلا،شنل قرمزی،101 سگ خالدار رو نشون میده فنجون نسکافه ات توی دستت میگیری و میری تو فکر:

اون ور سال هفته ای یه روز میبرمش این پارک پشت خونه هفته پیش که بردمش چقدر ذوق کرده بود نه هفته ای یه بار کمه منکه وقتم آزادتره هفته ای دو بار میبرمش

هفته ای یه روز هم که حتما برای تدریسم باید وقت بذارم که مشخصه پنجشنبه هاست

هفته ای یه روز هم حداقل باید بفرستمش مهدکودک که هم براش تنوع باشه هم یه چیزی یاد بگیره باید روزهای موسیقیش ببرمش

کلاس آمادگی پیام نور رو هم باید برم باید بپرسم کجا بهتره

دیگه هفته ای یه روز کیک مورد علاقه آقای همسر رو باید براش  درست کنم

 وای چقدر کار دارم 

وسط حرفت دخترک غر میزنه که کارتون رو عوض کن وای چقدر خونه بهم ریخته است

وسایل بوفه وسط خونه است

جیرییییییییییییییییینگگگگگگگگگگگگگگ

وای چی بود

دخترک لیوان شکلاتش رو انداخت و شکوند میپری دخترک رو از زمین بلند میکنی تا پاهاش زخم نشه اوووووووووه پام سوخت تیکه شیشه رو در میاری  شیشه ها رو جمع میکنی و دوباره میشینی :

سه ماهه اول رو برم کلاس پیام نور یا دومی رو؟ اصلا کجا باید برم؟

دخترک سه ماه دیگه سه سالش میشه برای تولدش چی بخرم؟ کلاس موسیقیش رو از کی بذارم ؟ یعنی سه سالگی خیلی زود نیست؟

باید خودمم تا اون موقع رانندگیمو خوب کنم که خودم کلاسهاشو ببرم و بیارم

آخ جون اون ور سال براش گواش میخرم وسایلمون رو برمیداریم دو تائی میریم توی پارک میشینیم در و دیوارو کاغذ رو رنگی رنگی میکنیم

شاید اگه غذاشو هم ببرم پارک بهش بدم بخوره این معضل بدغذائی اش از بین بره

داممممممممممممممممممممممب

وای چی شد دخترم؟آخه چرا مواظب نیستی؟

خب میخوام برقصم دامن آبی امو میخوام

صبر کن بیائیم بهت بدم دخترم 

 وای توی این اتاق شتر با بارش گم میشه حالا من دامن آبی تورو از کجا بیارم

نه من میخوام میخوام میخوام

باشه  باشه نق نزن میدونی من از نق بدم میادا

من کی این اتاق رو تمیز کنم آخه

وای بعد از عید باید روزی دو سه ساعت وقت بذاری کتابت رو سه ماهه تمومش کنی

من چقدر کار عقب افتاده دارم باید دنبال مدرکم هم برم

دوروز باید وقت بذارم تمام حسابهای بانکی خودم و دخترک رو راست و ریست کنم چقدر پولهای کوچیک کوچیک مسخره اینجا اونجا دارم

دینگ دینگ

وای این دیگه کیه اوخ اوخ چقدر این آیفونه چقدر قیافه آدمها رو ترسناک نشون میده وای اینا از کجا پیداشون شد؟الان چه وقته سرزده خونه کسی رفتنه آخه

سلام سلام بیائین تو؟

وا چرا خونه ات بهم ریخته است؟

خب دارم خونه تکونی عید میکنم ( آره ارواح عمه ات داشتی توی افکارت سیر میکردی تنبل خانم ) انگار تو امسال فارغی از اینکار عیدهم یادت رفته حالا بیائین تو چرا دم دری

دخترک بالاپائین میپره عشقش اومده و دستش رو میگیره با داد و فریاد میبرتش توی اتاق  اووووووووف حداقل از دست این شرک خان راحت شدی

 چای میاری...شکلات میاری....غیبت میکنی....چای میاری....غیبت میکنی....میوه میاری...

دینگ دینگ

وای این دیگه کیه آهان مادر شوهر جان زنگ زده بود که یه دقیقه میان اینجا وای چه خونه ای درک میکنه میدونه خونه تکونی دارم خب وای نه خودش همیشه خونه اش عین دسته گله الان چی فکر میکنه؟ چیکارش کنم همینه که هست میخواستی بجای یللی تللی خونه ات رو تمیز میکردی که الان شرمنده نشی حقته

 چای میاری...شکلات میاری...چای میاری....میوه میاری....

دخترک موقع رفتن مادر بزرگش کلی گریه میکنه مانتوش رو در میاره و میشینه بیچاره

دینگ دینگ

وای این کیه دیگه آهان شوهر دوستت میاد

چای میاری...شکلات میاری....چای میاری....میوه میاری.... 

بالاخره خوابش میبره و اونا میرن

سوسیس تخم مرغها رو سرخ میکنی میخورن و  اونها هم میرن

ساعت 1.5 شبه خونه رو با اونهمه شلختگی که ظرفهای نشسته هم بهشون اضافه شده ول میکنی و میخزی توی تختت  


 
 
پراکنده های این روزهای من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱
 

1-این روزهای آخر سال خیلی قاطی پاطی ام ، هیچ کدوم از کارهام انجام نشده، خونه تکونی ام هنوز مونده ، شنبه مرخصی گرفتم ،کارگرم میاد که کمکم کنه ولی باید یه سری کارهای شخصی ام رو خودم انجام بدم ، فقط کمد لباسهامون و ردیف پائین کابینتهای خونه مرتب شده ، وای که چقدر کار مونده : ردیف بالای کابینتها،کمد دخترک ، بالای کمد اتاقمون ، بالای کمد اتاق دخترک،انباری،بوفه ها،کتابخونه توی اتاقمون و .... هنوز مونده

آهان بزرگترین کار مثبتی که کردم این بود که فرشها رو دادم بیرون بشورند .

من میتوانم

2-آقا جون چند روزه میخوام بیائیم اطلاع رسانی کنم یادم میره ، دفترچه پیام نور گرون نشده ها فقط نحوه ثبت نامش تغییر کرده به نظر میاد گرون شده توضیح بدم؟ باشه : قبلا یه پولی حدود 5000 تومان میدادیم دفترچه رو میخریدیم بعد انتخاب واحد میکردیم و میرفتیم بانک ملت خدود 50 هزار تومان واریز میکردیم به حساب پیام نور و بعد هیچی دیگه ، حالا این وسط یه بار معطلی خرید دفترچه داشتیم یه بار هم معطلی صف بانک

الان اون بانک رفتن حذف شده همون اول قضیه 50 هزار تومان بابت ثبت نام میگیرن یه کاغذ رمز دار مثل مال بانکها تحویلت میدن که خودت پای اینترنت ثبت نام کنی اگه اینترنت پرسرعت داشته باشین یه ربع بیشتر کار نداره با این حساب عملا یه چند هزارتومن هم از پارسال ارزونتر شده هرکی بخاطر گرونی اش نرفته سراغ ثبت نام تا فرصت هست بره دفترچه اش رو بگیره اشکال از عدم اطلاع رسانی صحیح پیام نور بوده وگرنه گرون نشده

3-بعضی از دوستان در مورد دستگاه بخار شورم سوال کرده بودند : مارکش HIGH TECH  هست که فکر میکنم مارک جایگزین مولینکس باید باشه و تازگیها خیلی روی بورسه . واقعیتش اینه که یه بار بیشتر فرصت نکردم امتحانش کنم به نظرم خوب اومد مخصوصا برای جاهایی که پارچه ای نیست چون کمی خیسش میکنه البته به نظر من بیشتر میشه بهش گفت تی برقیه نه بخار شور ولی منکه از داشتنش فعلا ذوق زده ام و همه اش میخام خونه تکونی عیدم تموم بشه تا درست و حسابی و یه دل سیر ازش کار بکشم آهان تا یادم نرفته فکر میکنم توی تهران قیمتش 120 تومن باید باشه البته مطمئن نیستم

4-میشه هرکی پیشنهادی برای کادوی عید خواهر گل گلابم داره بهم بدین ، راستش من یه دونه خواهر فوق العاده مهربون دارم که با اینکه از من 7 سال کوچیکتره ولی از صدتا خواهر بزرگتر برام مفید تر و عزیز تر بوده همیشه برای هر ستای ما کادوهای خوبی داده برای همین همیشه سر مناسبتهای مربوط بهش گیجم نمیدونم چی بخرم که بدونه خیلی برام مهمه همسایگان یاری کنید تا ما خواهر داری کنیم

5-امسال برای اولین بار میخوام خودم سبزه سبز کنم ، خیلی هم سبزه عدس رو دوست دارم الان 4 روزه خیسوندمشون ولی هنوز زیاد جوانه نزدند ، به نظرتون تا عید من سبزه دار خواهم شد یا دوباره باید از مامان جان سبزه بگیرم؟

 6-یه عالمه کار محل کار مونده که هنوز به جائی نرسوندمشون روز 25 و 28 سافند رو هم مرخصی گرفتم یعنی با این حساب فقط 4 روز دیگه اینجا هستم به نظرتون موفق میشم یا اینکه بعد از عید هی میخوان از هتل مزاحم منجوق دوزی کردن من بشن؟ اصلا دلم نمیخواد تا مدتها زنگی از هتل بهم بزنن .

7-امروز با مهد دخترک هم باید حرف بزنم و بگم از اون ور سال نمیبرمش . یه حس دو گانه ای دارم هم خوشحالم که خودم پیشش خواهم بود و کلی برنامه توی این کله ام بال بال میزنه هم میدونم مهدش رو دوست داره و شاید خوشایندش نباشه تصمیم دارم یک کمی که کارهامو راست و ریست کردم هفته ای یکی دوروز ببرمش که زیاد هم تنها نباشه حداقل روزهایی که عمو موسیقی دارند بره که قرتی خانم قر توی کمرش خشک نشه

8-امسال انگار هیشکی زیاد برنامه خاص و جالبی برای مسافرت نداره نه‌یا من از هرکی میپرسم برنامه خاصی نداره؟ ما که نهایتا هفته اول رو ممکنه بریم شمال

 9-کسی میتونه به من کمک کنه من هرکاری میکنم توی ورژن جدید پرشین عکسهای دخملک رو نمیتونم بذارم 


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
 

پدرم ، عزیزترینم، هیچوقت نتونستم در مقابل تمامی محبتهایی که تو نسبت به من داشتی سپاسگذارت باشم . همیشه سیرابم کردی ،همیشه مایه افتخارم بودی ولی من برات چیکار کردم؟

فکر نمیکنم هیچ کسی توی دنیا اینجوری که من تورو دوست دارم پدرش رو دوست داشته باشه دلیلش هم فقط خودت هستی .

توئی که حتی یک لحظه من رو توی هیچکدوم از مراحل زندگیم تنها نذاشتی .

وقتی یاد بچگی هام میفتم یا وقتی که با دیگران راجع به دوران بچگی ام حرف میزنم می بینم که من خیلی خوشبخت بوده ام و هستم .

توی هیچ دورانی از زندگیم احساس کمبود نداشته ام و مسببش تو بودی و هستی

من برات چیکار کردم ؟ هیچی . فقط سالی یه بار روز تولدت یه کادوی کوچولو که در برابر عظمتت اندازه یه کاه هم ارزش نداره بهت دادم همین و بس

تو برام چیکار کردی؟بهم آزادگی یاد دادی ، بهم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو یاد دادی ، بهم یاد دادی ارزش آدمها به انسانیتشونه نه پول و سوادشون ، وقتی بچه های همسن من نهایتا اتل متل توتوله رو یاد میگرفتند تو به من کتابهای صمد بهرنگی رو شناسوندی ، شعر پریا ی احمد شاملو را یاد دادی ، وقتی بچه های همسن من آرزوی داشتن یه لباس نو بوده اند برای من از فرانسه لباسهای مارکدار فرستاده می شد ولی همزمان بهم یاد می دادی که به فکر فقیر فقرا هم باشم

فکر نمیکنم هیچ بچه ای توی سن 10 سالگی مثل من شهر جذامی ها رو دیده باشه؟ تو با نشون دادن اون آدمها به من نشون دادی که باید قدر داشته هام و بدونم و با رفاهی که دارم از خود بی خود نشم و به فکر آدمهای بدبخت هم باشم

هرسال تولدت که میشه دلم میلرزه توی دلم میگم خدایا این پدر رو برای من حفظ کن هنوز خیلی چیزها هست که باید ازش یاد بگیرم من هزار سا ل هم بدوم به اندازه نوک سوزن از سوادش ، مرامش،عظمتش،شعورش،فرهنگش،احساسش وووو نخواهم داشت.

من هیچوقت از تو و حرفهات سیراب نمیشم اینقدر که میدونی

وقتی تنهائی به داشته هام فکر میکنم به اعتماد به نفسی که دارم فکر میکنم در نهایت به این نتیجه میرسم که همه رو از تو و تربیت درستت دارم میدونم که در مقابل تو و داشته هات من و خواهری نتونستیم اونجوری که باید جوابگو باشیم چه بسا اگه به جای ما دو تا دو تا آدم دیگه بچه هات بودند بهتر جوابگو بودند شاید اگه دو نفر آدم دیگه بودند نتیجه زحماتت رو بهتر میدیدی . درسته نتونستیم اونی که میخواستی باشیم ولی حداقل اسنو یاد گرفتیم که انسان باشیم فکر میکنم این برات دلگرم کننده باشه نه؟

نمیدونم اومده بوده که فقط تولدت رو تبریک بگم این چیزها ناخودآگاه نوشته شد.

فقط اینو بگم که تو همیشه و هرجا مایه افتخار کل خانواده بودی و هستی

امیدوارم همیشه همیشه سایه ات برسر تک تک ماها باشه

دوستت دارم  


 
 
گربه های زیر شیروانی
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
 

شب سالگرد ازدواجمون یه صدای ضعیفی پشت پنحره همیشه بسته مات خونمون شنیدم گوشهامو تیز کردم به نظرم صدای گربه بود ولی بعید میدونستم آخه خیلی جای راحتی برای رفت و آمد گربه نبود پنجره رو با زور و ضرب باز کردم وای چی می دیدم دو تا گربه یکی خال خالی سفید و زرد که گنده تر بود و یه گربه سیاه فوق العاده زیبا که یه خال سفید کوچولوی گرد روی سینه اش بود و با اون چشمهای گردشون به من زل زده بودند دلم ضعف رفت از خوشی آخه از مئقعی که این خونه اومده بودیم تنها مشکلم این بود که این خونه هیچ دیدی به هیچ جا نداره و حیاط هم نداریم و ....

ولی دیدن چهار تا چشم گرد برای من خیلی حرفها داشتند .

گربه زرده روی دو تا پاش وایستاد و با دستهاش لبه پنجره رو گرفته بود و با آرامش میو میو میکرد اصلا نفهمیدم چه جوری بدو بدو رفتم سمت یخچال ببینم چی براشون گیر میارم یه ظرف کوچیک غذا از چند روز پیش مونده بودو نمیدونم چرا هردفعه میرفتم بندازمش دور یادم میرفت البته الان دلیلش رو فهمیده بودم . ظرفه رو جلوی چشمهای متعجب آقای همسر و بابا و مامان و خواهری برداشتم و با اون یکی دستم دخترک رو زدم زیر بغلم و پنجره رو باز کردم و به دخترک گفتم بیا به پیشی ها غذا بدیم اونم از خدا خواسته یه جیغ کوتاه از خوشحالی زد و گفت بده من بدم بده من بدم.

نمی دونین چه جوری در عرض سه سوت غذا رو بلعیدند و دوباره اون زرده دستاش رو گذاشت لبه پنجره بازم بدو بدو رفتم سمت یخچال ایندفعه سه نفر اعتراض کوچکی کردن و نیروانا از خوشحالی پرید روی میز کناری مبل و منتظر من موند و خواهری هم یه لبخند موذیانه تحویلم داد . دیگه هیچی غیر از مرغ شاممون نبود که یه تیکه گنده اش رو برداشتم و به خوردشون دادم.

تا آخر شب و قبل از خواب چندین بار پنجره رو باز کردم و دیدم دو تائی با شکمهای پر و چشمهای متشکر نگاهم میکردند و همدیگرو بغل کرده بودند.

احساس خوبی داشتم خیلی خوب . فکر میکردم پیدا شدن این دوتا گربه زیر پنجره خونه ما که خیلی جای بعیدی برای پناه آوردن دو تا گکربه اونم دقیقا شب سالگرد ازدواجمون بی حکمت نیست و حتما خوش یمن خواهد بود . چندین بار چکشون کردم که ببینم همونجا هستند یا نه . شب که میخواستیم بخوابیم احساس میکردم همونجوری که ما دو تا کنار هم خوابیدیم اون دو تا هم زیر پنجره اتاقمون همدیگرو بغل کرده اند و خوابیدند .

صبح که از خواب بیدار شدم اولین کاری که کردم بازکردن پنجره بود هنوز همونجا بودند .

 

 

 

پ.ن1 : عصر که اومدم خونه نبودند هنوز برنگشتند ولی من مطمئنم بازم میان ایندفعه هم براشون غذا میذارم کنار

پ.ن2:کسی میدونه دفترچه های پیام نور اومده یا نه؟‌زنگ زدم به یه اداره پست گفت فقط توی اداره های مرکزی مون هست . یارو بهم گفت مثل اینکه قیمتش هم 50 هزار تومنه البته گفت مطمئن نیستم ولی من یکی برق سه فاز از کله ام پرید 


 
 
اندراحوالات امروز
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
 

1-یه زنجیر طلای سفید از آقای همسر مهربون ، یه دستگاه بخارشور از مامان و بابای نازنینم که همیشه بیادم هستند ، یه ست گلدون چینی سفید با گلهای برفی خوشگل  از یه دونه خواهر گلم ، یه دسته گل زیبا از مربی مهدکودک دخملی که بیشتر دوستمه تا مربی دخترک هدایای سالگرد ازدواجمون بود . مرسی از همه تون که بیادمون بودین . راستش من خیلی خیلی برام مهمه که اطرافیانم روزهاییرو که برام با ارزشند رو بیاد داشته باشم اصلا هم نمیتونم دلیلی برای  توجیه کردن کم لطفی اطرافیان رو بپذیرم چون خودمم حتی اگه توی اوج بی پولی یا بی وقتی ام باشه باز هم از خیلی وقت قبل حواسم به روزهای با ارزش آدمهایی که برام مهم هستند هست .

2-آهان تا یادم نرفته بگم که منم برای همسر گل گلابم ادوکلن بولگاری خریده بودم

3-آقا انگار از ما گذشته که دیگه برنامه ریزی خوش گذرونی دو نفره راه بندازیم ، دیشب خواستیم اینکاررو بکنیم دخترک رو گذاشتیم خونه مامانم اینا به قصد یه سینمای دونفره زدیم بیرون اینقدر فیلمهای مزخرفی روی اکران بود که پشیمون شدیم بریم سینما یعنی واقعا نمی ارزید وقت نازنینی که به سختی دونفره اش کرده بودیم با این فیلمها حروم بشه . کمی پیاده روی کردیم و دو بسته 100 تائی دی وی دی و سی دی خام خریدیم و یه قاب موبایل برای من و رفتیم از رضا لقمه خیابون جمهوری که هردوتامون خیلی دوسش داریم بیاد روزهای همیشه خوشمون کباب لقمه گرفتیم و توی ماشین خوردیم و مثل کبوتر جلد برگشتیم سمت دخترکمون . اصلا انگار بهمون نمی چسبید بدون اون بریم جائی ولی در کل شب خوبی رو گذروندیم.

4-اینقدر از داشتن دستگاه بخار شور مشعوفم که نگو . دلم میخواد زودتر برم خون همه در و دیوار رو بشورم

5-باید یه وقتی بذارم همه نوشته های وبلاگم ر بریزم توی فلش و ببرم خونه

6-نامه استعفام رو امروز گذاشتم روی میز مدیرم ولی حتما تصمیم دارم توی همین روزها که دست مدیر عامل میرسوننش برم حضوری تمام حرفهای 7 سال رو بریزم روی میزش البته دوستانه.

7-شنونده عزیزم والله اینقدر اینجا اوضاع بهم ریخته است که بعید می دونم اصلا براشون مهم باشه که کسی رو جای من بیارن باورت میشه؟‌مهمترین قسمت هتل بدون سرپرست بچرخه ها ها ها چه شود

8- ایهالناس من تصمیم گرفتم امسال عیدی اطرافیانم رو یه چیز سبک و کوچیک بخرم بسه دیگه هرچی از خودمون مایه گذاشتیم ( البته اینو میگما میدونم به بحث عملش برسه اصلا نمیتونم اینکاررو بکنم از خودم و نیازهام میزنم که دیگران خوشحال باشن)

9-همین الان که دارم اینا رو مینویسم جواب استعفام رو مدیرمون گذاشت جلوم( البته میدونست که میخوام استعفا بدم و با هم دوستانه بحث کرده بودیم و من قانعش کرده بودم) میدونین چی نوشته:

مدیریت محترم هتل

جبران زحمات همکاری چون سرکار خانم ...

که از ایتدای افتتاح هتل انجام وظیفه نموده اند کار ساده ای نیست.

امیدوارم در تمامی مراحل زندگی بخصوص مسئولیت بزرگ مادری موفق باشند.

خواهشمند است دستورات مقتضی را صادر فرمائید.

10-باید یه برنامه ریزی حسابی برای زندگیم بکنم که از کارم پشیمون نشم

11-باید کارها رو تحویل بدم وای چقدر کار دارم

12-به نظرتون این بخارشورها فرش دستی ابریشمی رو هم ی شورن یعنی من این کاررو بکنم اگه بخوام بدمش بیرون فکر کنم ایندفعه 150 تومن ازم بگین سه سال پیش که دادم شستنش 70 تومن گرفتن یه جورایی زورم میاد

13-من امروز تا 10 شب که آقای همسر میاد خونه با یه دخملی شیطون و یه عالمه ظرف نشسته و خونه بهم ریخته تنهام


 
 
دوستت دارم
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
 

6 سال گذشت ، 6 سال با تمام خوشیهاش و گاهی غصه های کوچیکش ،6 سالی که بیشترش خوبی بود و مهربونی ، میشه گفت همه اش عشق بود و مهربونی و محبت

6 سالی که من به نوبه خودم 6 سال منتظرش بودم 6 سال با همه ناملایمات جنگیدم تا بهت برسم و میدونم تو هم به سهم خودت 6 سال جنگیدی که بتونی موقعیتی رو جور کنی که بهم برسیم

ازت ممنونم بابت تمام این 12 سال و تمام این 6 سال همخونگی عاشقانه

ازت ممنونم بابت اینکه به من عشق ورزیدن رو یاد دادی

ازت ممنونم بابت همه چیز ، همه محبتهایی که توی این 6 سال نصیبم کردی و باعث شدی حتی در ناملایمات حتی برای یک لحظه احساس پشیمونی نکنم شاید یه موقعهایی از سر خستگی حرفی غیر از حرف دلم زده باشم ولی تو بهتر از هرکسی میدونی که مروز تورو خیلی خیلی خیلی بیشتر از 27 اسفند 74 و خیلی خیلی بیشتر از 12 اسفند 80 دوست دارم بخاطر همه مهربونیهات ، بخاطر همه مردونگیهات ،بخاطر همه احساساتت ، بخاطر شعورت ،بخاطر متانت مردونه ات ، بخاطر احساس خوبی که از زندگی بهم بخشیدی ، بخاطر دختر زیبائی که حاصل همین عشقه بخاطر همه چیز همه چیز

ساعت 3بعد از ظهر 12اسفند 80 یادته؟ عید غدیر 80؟ روزیکه 6 سال منتظرش بودیم؟ چقدر سختی تحمل کردیم؟چقدر حرف از طرف خانواده ها تحمل کردیم؟ چقدر تو احساس بی پناهی میکردی و میگفتی اگه من یه پدر واقعی داشتم تو اینقدر سختی نمی کشیدی ؟ من بهت چی گفتم ؟ نگفتم غصه نخ.ور ما دستمون رو روز زانوی خودمون میذاریم و بلند میشیم و زندگیمون رو میسازیم؟‌اینکاررو نکردیم؟ زندگیمون رو نساختیم؟مگه ما از دنیا چی میخواهیم؟ غیر از یه سقف کوچولو روی سرمون و دل خوشو یه زندگی به دور از هرنوع تنشی؟ نساختیمش؟ ساختیم .خوبش رو هم ساختیم . بخدا هیشکی زندگی من و تورو نداره .غیر از اینه که ما خوشبختیم؟

برای من یکی همین که هرروز عاشقتر از دیروزم کافیه میدونم برای تو هم همین بسه .میشناسمت خیلی بیشتر از خودم میشناسمت میدونم که تو هم همین عقیده رو داری

میدونم که به هیشکی احتیاج ندارم غیر از تو ، تو تمام وجود منی ، این حس قوی تر از روزهای اول باهامه خیلی قوی تر از 6 سال پیش چنین روزیکه بغل دستت نشسته بودم .اون روز با اینکه بخاطر 6 سال جنگیدنم با همه خوشحال بودم که بغل دستت نشسته ام و منتظر اون چهار تا کلمه عربی که برام مفهومی نداشت بودم که یه نفس راحت بکشم یه حس عجیب ترس و دلشوره هم داشتم که هیچوقت هیچوقت فراموشش نمیکنم . اونروز بدون اینکه کسی رو ببینم توی افکار خودم غرق بودم : یعنی این آدمی که 6 سال برای رسیدن بهش جنگیدم منو سربلند میکنه؟ یعنی فشار زندگی منو بهم نمیریزه؟ یعنی من در مقابل فک و فامیل خودم که اکثرا حس خوبی نسبت به تو نداشتند کم نمیارم؟ منی که اصل ابرام هیشکی غیر از تو مهم نبود ولی همیشه میخواستم تو بهترین جلوه کنی ولی عواملی باعث شده بود من در مقابل همه سکوت کنم. اگه از پس زندگیمون برنیائیم چی؟

یادته اون روزها حتی پول خرید یه سکه طلا رو نداشتی ولی دیگه خسته شده بودیم و تو میخواستی زندگیمون رو شروع کنیم؟یاده حتی پول پیش خونه اجاره ای رو هم نداشتیم؟‌یادته ... یادته... یادته از اینکه خانواده ات حتی 1000 تومن به تازه عروس نازنازی تو که لای پرقو بزرگ شده بود ندادند . من چیکار داشتم میکرده؟ وقتی نگاه خشمناک مادرم و چشمهای اشکبار پدرم یادم میفته خنده ام میگیره

الان من کجام؟ الان میفهمم که خیلی هم دختر عاقلی بودم من کسی رو انتخاب کردم که ارزشش رو داره تو ارزش همه سختی ها ، همه حرفها ،همه مشکلات رو داشتی و داری

الان تو کجائی؟‌توی بهتریم مرتبه از نظر ارزش توی کل خانواده من ، خودت میدونی که خانواده مادی نداشتم و ندارم ولی براشون آسایش دخترشون خیلی مهم بوده و هست و الان این آسایش رو توی دخترشون میبینن شاید هنوز هم سختی مالی داشته باشیم ولی الان کجائیم و 6 سال پیش که حتی پول خونه اجاره ای رو هم نداشتیم؟

برای همه چیز ازت ممنونم . تنها هدیه من برای تو یه قلبه که هرروز عاشقتره دلم میخواد 60سال هم بیام با همین شور بهت بگم دوستت دارم


 
 
من شاکرم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
 

امروز صبح که اومدم سر کار یه برگه روی میز اتاق مدیرم دیدم به این مضمون:

خدا را شکر

خدارو شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم را میشنوم.... این یعنی اینکه او زنده و سالم در کنار من خوابیده است

خدا رو شکر که مالیات می پردازم....این یعنی من شغل و در آمدی دارم و بی کار نیستم

خدا رو شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع می کنم ...این یعنی در میان دوستانم بوده ام

خاروشکر که کمی لباسهایم برایم تنگ شده است.... این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

خداروشکر که در پایان روز از خستگی از پا در آمده ام....این یعنی توان سخت کار کردن را دارم

خداروشکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم ....این یعنی من خانه ای دارم

خداروشکر که جایی برای پارک نمودن پیدا کردم....این یعنی اتومبیلی برای سوار شدن دارم

خداروشکر که سرو صدای همسا یه ها را میشنوم....این یعنی من توانائی شنیدن دارم

خداروشکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم ....این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خداروشکر که گاهی اوقات بیمار می شوم ....این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم

خدارو شکر که خرید هدایای سال نو جیبمراخالی می کند....این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

خدارو شکر که رروز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم...این یعنی من هنوز زنده ام

 

از نوشتن این مطلب منظور داشتم شاید ناشکری باشه ولی من اصولا ازیه همچین عقیده ای خوشم نمیاد یعنی در واقع از شکر کردن بدم نمیاد ولی کسانیکه اصرار دارن بهت بقبولونن که باید از داشته هات شاکر باشی و راضی خوشم نمیاد احساس میکنم اینجور آدمها به هدف توی زندگی اعتقاد ندارند یعنی از نظر من کسانیکه زیادی راضی از وضعیت موجود زندگیشونن راه پیشرفت رو به روی خودشون میبندند

در اینکه باید از داشته هایمان احساس خوبی داشته باشیم و شاکر باشیم شکی نیست ولی اکثر افراد با یه همچین عقیده ای باعث میشن زندگیشون رکود داشته باشه

از نظر من باید شاکر بود ولی نباید این احساس خوب باعث بشه هر لحظه از زندگی خودمون رو با پائین دستی مون مقایسه کنیم و یه نفس عمیقی از سرخوشی بکشیم و بگیم خداروشکر که من مثل فلانی مستاجر نیستم و یه خونه 70 متری دارم که وای به اون روز چون اون 70 مترت تبدیل به 71 متر نخواهد شد البته این بعد مالی قضیه است در ابعاد معنوی هم همینطوره اینکه خدا رو شکر کنم که من فقط پام درد میکنه خدارو شکر آخه بغل دستی ام هم پاش درد میکنه هم صحیح نیست

چرا خودمون رو با یه آدم موفق تر نسنجیم ؟‌چرا نگیم خداروشکر که لیاقتش رو داشتم که مثلا لیسانس بگیرم ولی خب بعد از لیسانس یه فوق لیسنانسی هم هستا ( البته هر کسی یه سری اهداف تعریف شده برای خودش داره من فقط مثال زدم )

نمیدونم ولی از اینکه توی خیابون مردم رو می بینم که وقتی به یه جوون علیل می رسن یه آهی میکشن و میگن خدا یا شکرت بدم میاد چرا وقتی یه جوون ورزشکار رو میبینیم توی دلمون نمیگیم منم باید تلاش کنم و یه ورزشکار بشم هان؟

من شاکرم ولی قانع نیستم خیلی وقتها این عقیده مخالفینی داشته مثل امروز صبح که بعد خوندن اون تیکه یادداشت اکثر همکارانم با من مخالفت میکردن ولی میدونم این شکر کردن های بی خودی غیر از اینکه جلوی اهدافم رو بگیره

من شاکرم که یه تن سالم ، یه خونه نقلی ، یه همسر مهربون ، یه دخمل شاد و سالم ،یه پدر و مادر فهمیده و .... دارم

ولی این باعث نمیشه که همه اش بگم خدا رو شکر من شوهرم مهربونه شوهر فلانی دست بزن داره ،خدا رو شکر من فقط دستم درد میکنه ولی فلانی فلجه،خداروشکر که خونه ام 70 متره فلایم خونه اش 40 متره ووووو

میگم خب شوهر من مهربونه ولی باید تلاش کنم مهربونترش کنم،خب من باید تلاش کنم این دست دردم رو هم مداوا کنم،باید تلاش کنم خونه ام رو تبدین به احسنت کنم، ولی از اینکه توی این سن این امکانات رو تونسته ام فراهم کنم و قدرتی در خودم احساس میکنم که میتونم با این قدرت پیشرفت کنم شاکرم

 

 

 

پ.ن1: اگه کسی بخواد  بعد از 7 سال از محل کارش خیلی خیلی دوستانه استعفا بده چه متنی باید بنویسه که هم احساس قدرشناسانه نسبت به مدیرش و محل کارش داشته باشه هم متن رسمی داشته باشه باید چکار کنه؟ گیر کردم با اینکه همیشه نامه نگاری اداریم خوب بوده این دفعه رو کم آوردم بدادم برسین



 
 
ذهن سیال من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
 

صبح پاتو که از خونه میذاری بیرون هوای بارونی بهاری می زنه توی صورتت یه نفس عمیق میدی توی ریه هات و از نم نم بارونی که میخوره روی پوست صورتت سرحال میشی توی دلت میگی کاش مجبور نبودی سوار ماشین بشی و با عجله خودت رو به محل کارت برسونی و می شنوی که آقای همسر میگه خب یک کمی از راه رو پیاده برو با تعجب نگاهش میکنی چون فکر می کردی توی دلت حرف زدی ولی انگار دلت بلند حرف زده بود و فقط می گی نه بابا نمیشه دیر میشه و با دلخوری سوار ماشین می شی و دخملکت رو بغلش می کنی و می ری توی هپروت

امروز صبح ذهنت بدجوری سیاله : گذشته ، حال ،آینده . دوباره گذشته ،حال ،آینده ... هرچی می ری توی گذشته میبینی همیش بارون رو دوست داشتی همیشه همیشه

آهنگ محبوبت هم که از پخش ماشین بلند شده به این سیالی بیشتر کمک میکنه

میری توی 10 سالگیت : آی تک بارونیت رو بپوش خیس میشیاااااااااااا ، نه نه نه من دوست دارم بارون خیسم کنهههههههههه

میری توی 15 سالگیت :آی تک چترت یادت نره توی راه مدرسه خیس می شی مریض می شی امتحان دارییییییییییییییییی ، نه نه نه دوست دارم زیر بارون قدم بزنم و توی دلت میگی کاش یه پسر خوشگل هم بود باهاش راه میرفتم

میری توی 20 سالگیت:آقای همسر که اون موقع دوستت بود از اینکه زیر بارون راه بره بدش میامد ولی تو همچنان عاشق بارونی حتی از نوع تندش ولی مجبوری بخاطر اون کمی رغایت کنی کمی هم اون رعایتت میکنه

آهنگی که توی فضای ماشین پخش می شد و تورو برده بود به گذشته عوض میشه و بجاش یه آهنگ تند فضا رو پر میکنه چشمات رو که بسته بودی تا لذت بیشتری ببری و رو باز میکنی یهو پرتاپ میشی به حال .اه از هرچی ترافیکه بیزاری وای همه شیشی ماشین خیس بارون دوست داشتنیه کاش الان می تونستی دخملک خواب توی بغلت رو که هر از چند گاهی خر خر هم میکنه بذاریش روی صندلیش و از ترافیک استفاده کنی و پیاده بشی پا به پای ماشین کمی پیاده راه بری یعنی اگه یه همچین پیشنهادی به آقای همسر بدی بهت نمیخنده نه ولش کن اول صبحی فکر میکنه زده به سرت .

اون موقعها هر وقت دوست داشتی و هوس میکردی هر کاری میتونستی بکنی یه نگاه به دخملک واب توی بغلت می کنی و می بوسیش و چشمات رو میبندی و توی دلت میگی یعنی دوباره کی می تونم هوسهای آنی خودم رو جوابگو باشم . آقای همسرت میره وسط افکارت و میگه داری به چی فکر میکنی ؟ با تعجب میپرسی یعنی اینقدر معلومه تو فکرم ؟ و راستش رو کمی با سانسور میگی هیچی به بارون فکر میکردم .

چشمات رو دوباره می بندی ایندفعه پرتاب میشی به آینده

10 سال دیگه کجائی؟‌توی یه خونه بزرگتر از این خونه که پنجره های رو به حیاط پر درخت داره داره بارون میاد دلت میخواد بری بیرون قدم بزنی یه نگاه به دخترکت که الا دیگه یه دختر تازه بالغ توی سن حساسیه میکنی و پشیمون میشی نه ولش کن امتحان داره بری بیرون حواسش رو پرت کردی یه کت نازک به تنت میکشی و به دخترکت میگی من توی حیاطم دارم قدم میزنم کاری داشتی بهم بگو

15 سال دیگه کجائی؟ توی یه خونه ویلائی بزرگتر که پنجره های رو به حیاط پردرخت داره با یه استخر کوچولو بارون میاد یه نگاه به دخترک میکنی که داره پای تلفن پچ پچ میکنه میری جلوی روش وایمیستی میگی عزیزم مگه تو فردا امتحان ترم دانشگاهت نیست ؟‌میشنوی که میگه الان پامیشم و لبخند تحویلت میده چشمکی بهش میزنی و میگی من لب استخر نشستم کاری داشتی صدام کن

25 سال دیگه کجائی؟ توی همون خونه تنهای تنها بارون میاد حسش نیست بری توی خیابون یا حیاط راه بری آخه منتظری نوه ات بیاد و با هم بازی کنین هرچی منتظر می مونی نمیان دیر کردند بارونی ات رو میپوشی میری جلوی در منتظر می مونی از دور یه دخترک با روبانهای خوشگل با همون موهای منگولی شبیه موهای دخملک خودت بدو بدو میاد و می پره بغلت  و تو هم غرق بو سه اش میکنی و دستش رو میگیری میری زیر بارون قدم بزنی . صدای دختر خودت رو که حالا یه خانم بزرگ شده میشنوی که می گه مامی نبرش سرما میخوره بارون میاد و نوه ات داد میزنه نه نه نه من دوست دارم بارون خیسم کنهههههههه

با بوق ماشین بغلی دوباره پرتاب می شی به حال و میبینی دخملک 2.5 ساله ات توی بغلت خوابه و تو تا کجا ها پیش رفتی می بوسیش لبخندی توی خواب تحویلت میده


 
 
هر چند تا که دلم بخواد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧
 

1-دلم یه عالمه وقت اضافه میخواد که کارهای نکرده ام رو سرو سامون بدم . باید کارهای محل کارم رو راست و ریست کنم و تحویل بدم چقدر هم برام سخته هم از نظر روانی هم از نظر زمانی . باید کارهای خونه تکونی ام رو انجام بدهم .

2-دلم میخواد پرده های خونه رو عوض کنم خیلی حرصم میدن مال خونه قبلی بوده که پنجره های بزرگی داشت و من کوچیکش کردم برای پنجره های فسقلی این خونه اصلا هم به دلم نمیشینه

3-دلم میخواد یه قرار دوستانه بدون دخملک با مربی مهدش که الان بیشتر دوستمه تا مربی دخملک بذارم حالا یا بگم بیاد خونه مون یا با هم بریم بیرون . توی این خونه تکونی آخر سال این یکی دیگه نوبره والله

4-دلم میخواد فرش توی آشپزخونه رو که گوشه اش در اثر شستشوی بسیار حرفه ای این شرکتها پاره شده عوضش کنم

5-دلم می خواد دو روز فرصت آزاد داشته باشم این کار استاندارد ها رو تمومش کنم و تحویل بدم

6-هرجوری شده اون ور سال باید روزی دو ساعت وقت بذارم برای کتابم دیگه قولش رو دادم و فرصتش رو هم باید جور کنم . دلم نمیخواد احساس کنم شدم یه زن خونه دار که فقط شستشو میکنه دوست دارم یه کار اینجوری ولو تفننی داشته باشم که احساس بدی بهم دست نده

7-یعنی میشه این جمعه برم خریدهامو بکنم ؟ دیروز داشتم توی دلم این فکر رو میکردم که مدیر ساختمون زنگ خونه رو زد و گفت لطفا جمعه صبح خونه باشین میاخوان بیان آیفون تصویری نصب کنن

8-امروز باید دخملک رو راضی کنم بره حموم دیروز بدجوری احساس میکردم خیلی کثیفه . این سرمای لعنتی تموم بشه هرروز باید بفرستمش حموم

9-برای تولد بابا چی بخرم آخه؟

10-برای سالگرد ازدواجمون میدونم چی میخوام برای آقای همسر بخرم ( نمیگم بهت چون میخوام سورپرایزت کنم ا زرنگیا)

11-هزارتا کتاب نخونده تو خونه هست که من تشنه کتاب حرصم میگیره یه وقت اساسی ندارم بشینم بخونمشون هر شب 10 صفحه نخونده خوابم می بره

12-دلم میخواد بتونم مثل اون موقعها بشینم ساعتها نقاشی کنم و نقاشی کنم هیچوقت استعداد خاصی نداشتم و همیشه کپی میکردم ولی همون هم حس آرامشی که بهم میداد رو دوست داشتم ولی الان تا یه خودکار دستم میگیرم که حتی یه شماره تلفن ناقابل رو بنویسم سریع توسط دخملک نیست و نابود میشه یا اینکه چند تا خط خوشگل روی کاغذم نقش میگیره

13-ای 23 روز مانده زودتر بگذرین ببینیم سال موش چی برامون رقم زده؟

14- نونوش جون مرسی از راهنمائیت در مورد کپی کردن نوشته ها خب من کمی خنگم به بزرگی خودت ببخش

15-من دلم مهمونی میخواد اونم یه مهمونی که همه اش برقصم

16-ای خدا من از هفته هایی که آقای همسر بعداز ظهر کاره بیزارمممممممممممممم

17-چیه حتما باید 13 تائی باشه؟؟؟؟؟؟ 


 
 
دوستت دارم ماه قشنگم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦
 

دلایل زیادی هست که باعث میشه دوستت داشته باشم و هرچه به تو نزدیکتر میشم دلم یه آشوب شیرینی داره .

نمیدونم چرا ولی همیشه از نزدیک شدن به تو دلشوره می گیرم یه دلشوره ناب و دوست داشتنی

وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم خب چند اتفاق مهم زندگیم به تو ربط داره .

روز دوازدهمت روز وصل من و آقای همسره که هر کی ندونه خدای من می دونه که چقدر و چند سال منتظر یه همچین روزی بودم .

روز نوزدهمت تولد پدر عزیزمه که بدون شک یکی از دلنشین ترین روزهای زندگیمه خدای من می دونه که من بدون یه همچین پدری هیچی نداشتم و هیچی نبودم. 

روز بیست و سومت هم سالگرد عروسیمه که کلی برام یاد آوریش احساسات خاصی رو داره .

روز بیست و هفتمت که برام اهمیتش کمتر از دوازدهم و بیست و سومت نیست روز آشنائی من و آقای همسره که هرسال از یادآوریش و جشن کوچولویی که دوتائی می گیریم غرق لذت میشم  .

آخرت هم که اوج لذتمه همیشه ازاینکه زمستون تموم میشه و بهار من بیاد انرژی می گیرم

ماه قشنگم اسفند زیبای من ، فقط خواستم ازت،از تو که این همه احساسات زیبا رو بهم هدیه دادی تشکر کنم

امسال که دارم روزشماری میکنم برای تموم شدن این روزها بیشتر دوستت دارم چون یه لذت به لذتهای قبلیم اضافه میکنی  

نمی تونم بگم که اندازه خرداد دوستت دارم ولی نمی تونم بگم کمتر هم دوستت دارم . درست  مثل یه بچه که هم پدرش رو هم مادرش رو دوست داره

 

 

پ.ن1: بابا چرا توی این پرشین کوفتی نمیشه هیچی رو کپی پیست کرد



 
 
دوستان طلاقی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که آیا بیام یه پست نازنینم رو در مورد یه مسئله دلگیر که مربوط به زندگی خودم هم نیست رو حروم کنم یا نه؟حروم که نه ولی خب اینقدر این قضیه مزخرفه که دلم برای پستم میسوزه ولی در نهایت نتونستم مقاومت کنم.

وبلاگ قشنگم ببخشید شاید کمکی بشه برای تغیر احساسم یا کمکی بشه به دوستانم

راستش آقای همسر یه دوست قدیمی داره که شاید بالای 25 ساله که با هم ارتباط دارند و جالب اینجاست که من توی این 12.13 سالی که این آقای و خانواده اش رو میشناسم هیچ وجه اشتراک فکری بین این دوست و آقای همسر پیدا نکردم ولی خب چرا با هم دوست هستند و چرا این دوستی دوام آورده من نمیدونم ولی اینو میدونم که دوست آقای همسر وابستگیش بیشتره

خلاصه که این آقا درس درست و حسابی که نخونده ( شما بخوانید تا اول دبیرستان) و چون یه دونه پسر خانواده هم بوده پدر محترمشون هم که نذاشته کاروکاسبی یاد بگیره و چون لوس تشریف داشته اون موقع که هنوز سبیلهاش سبز نشده بوده یه ماشین زیر پاش بوده و دختر بازی میکرده و با اینکه پدر پولداری نداشته ( بازنشسته بانکه) ولی به این اقا پسر گل گلاب خیلی رسیده 

یه نامزدی نافرجام داشته و بعد برای اینکه افسردگی نگیره سال 74 زودی براش زن گرفتن

حالا  زنش: یه دختر شیطون بوده که چون عاشق پسرخاله اش میشه و پدره مخالف بوده به زور به اولین خواستگاری که در خونه رو زده و از بد روزگار همین آقا بوده دادتش 

از روز اول با هم اختلاف داشتند و از بد روزگار دو تا بچه با اختلاف سنی 1.5 سال همون اوایل ازدواجشون بدنیا آوردند که عین دسته گل میمونن الان یکیشون کلاس اول راهنمائیه و دختره یکیشون یه پسر کلاس پنجم ابتدائی و باورتون نمیشه اگه بگم این دوتا مثل دو تا فرشته هستند مودب درسخون با کلاس ....

خانم خونه از اون دخترهای پررو و بی چاک و دهن حساب میشه هرچی از دهنش در بیاد توی جمع و خلوت نثار آقای محترم میکنه

آقای خونه هم دست بزن خوبی داره و براحتی زیر مشت و لگد سیاهش میکنه

خانم خونه دوست خوبی برای من شده البته یه موقعهایی حرصم رو درمیاره ولی در کل میشه روی دوستیش حساب کرد  و خانم با انگیزه ای در مورد تحصیله ( خونه همین آقا دیپلمش رو گرفت و وارد دانشگاه شد)

آقای خونه از کار بیرون اصلا هیچی بارش نیست و هنوز توی سن 39 سالگی اگه پدرش به دادش نرسه بچه هاش گرسنه میمونن ولی توی خونه خیلی کمک زنش بوده خونه رو همیشه آقا تمیز میکنه غذا درست میکنه ظرف میشوره بچه هارو میبره مدرسه و میاره و .....

خانم خونه اینا رو نمیخواد ولی معلوم هم نیست چی میخواد از موقعی که رفته دانشگاه کمی هم خودش رو گم کرده در حالیکه تمام لحظاتی که این خان دانشگاه بوده آقای خونه تمام زحمات بچه ها و خونه و شهریه دانشگاه رو به گردن گرفته و خانم خونه درس خونده و حالا همسرش رو نمیپسنده ( البته قبل از این قضایا هم اصلا با هم نمیساختند )

آقای خونه آرومتر شده دیگه زنش رو نمیزنه و داد و بیداد نمیکنه ولی هیچ کار مثبتی هم برای بهبود وضع زندگیشون انجام نمیده چون عرضه کار کردن نداره

خانم خونه هرچی لیچار بلده نثار خانواده آقا میکنه

خان خونه هر 6 ماه یه دفعه پاشو میکنه توی یه کفش که من طلاق میخوام و آقای خونه میگه باسشه بریم طلاقت بدم ولی فرداش خوش و خرم هستند با هم

پریشب این خانواده خونه ما دعوت بودند و سر حال ، داشتند با هم برنامه سفر عیدشون رو میچیدند یکی میگفت بریم سوریه اون یکی میگفت بریم شمال دوباره یکیش میگفت بریم جنوب یکیش میگفت بریم اصفهان وووو موقع خداحافظی هم خندون بودند

دیشب تو خونه با دخملک تنها بودیم و در حال بازی و نقاشی و لگو بازی و ... بودم تلفن زنگ زد  آقای دوست بود گفت خونه ای من یه دقیقه بیام اونجا گفتم آره ولی دوزاریم افتاد که هوا پسه در رو که باز کردم دیدم خانم دوسته و از همون دم در شروع کرد که دیگه به اینجام رسیده  و دیگه من طلاق میخوام و هرچی میگفتم بابا بیا تو بشین همون جا دم در واستاده بود دل توی دلم نبود داشت آبروم جلوی درو همسایه میرفت

با بدبختی آوردمش توی خونه و پشت سرش شوهرش و آقای همسر هم رسیدن

ایندفعه خانم خونه میگه من نه مهریه میخوام نه بچه میخوام نه تورو میخوام و نصف خونه ای که به ناممه رو هم به نامت میزنم وووو

آقای خونه هم سکوت سکوت سکوت

من و آقای همسر هم همش میگفتم یه ذره یواشتر بابا تو عصبانی هستی نمیدونی چی میگی و اون داد میزد که شماها نمیدونین من چی میگم

دعوای این دفع هم سره  این بود که مادر شوهر محترمشون ( که میدونین اکثر دعواها سر همینه ) از کربلا اومده و برای همه سوغاتی آورده برای این خانم چیز دندونگیری نیاورده  

اینفعه ما دو تا فقط گوش کردیم و اظهار نظر نکردیم فقط دخملک اون وسط با فریاد خانمه صداش اوج میگرفت و شعر پریای احمد شاملو رو بلند بلند میخوند

وقتی از در رفتن بیرون نفس راحتی کشیدم و در رو بستم و با آرامش سه تائی همدیگر رو بغل کردیم و شام خوردیم و یه فیلم نصفه نیمه دیدیم و خوابیدیم

پ.ن1: من نمیتونم وبلاگ بعضی از دوستان رو باز کنم نمیدونم چرا دلم براشون تنگ شده ( بلفی جون و پروانه جون و .... )

پ.ن2:امروز صبح شنیدم خانمه رفته تقاضای طلاق داده ایندفعه انگار جدی ترع

پ.ن3:من هنوز یادم هست که باید جواب بازی ترانه ها رو بدما ولی زمان میخوام ( انگار میخوام آپالو هوا کنم )

   


 
 
سورپرایز روز شنبه
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤
 

تا حالا شده بدون هیچ دلیل خاصی یه دوست سورپرایزت کنه و تو از اینهمه مهربونی که هنوز دلیلش رو نفهمیدی ذوق زده بشی و ندونی چه جوری باید ازش تشکر کنی؟

امروز صبح دوباره توی مود افکار درهم برهم خودت هستی و نمیدونی چه مرگته دلت میخواست خونه بودی یه حسی توی درونت وول وول میزنه دلت میخواست خونه بودی و کمدت رو مریخای بیرون دلت میخواست نامه های دوران دوستیت با آقای همسر رو که شاید چند سالی میشه که نگاهشون هم نکردی رو بریزی بیرون و بخونیشون و کیف کنی دلم میخواست ولو بشی و کتابهائی رو که آقای همسر برات خریده بود رو بخونیش 

و این افکار دلشوره ات رو زیاد میکنه وقتی تقویم رو میبینی و متوجه میشی 26 روز به عید مونده و تو کلی کار مونده داری

تو همین افکار غرقی که یه پیک نازنین یه بسته هدیه بسایر زیبا برات میاره و تو با تعجب از دستش میگیری میدونستی که قراره دوست نازنین وبلاگیت که فقط یه بار دیدیش همون یه بار هم زیاد فرصت شناخت نبوده ولی همیشه وبلاگش رو میخونی و ازش خوشت میاد و یه حس احترام توام با یه حس آشنائی روحی داری یه بسته برات بفرسته ولی کاملا میفهمی که پیک مربوطه هم از قیافه متعجب تو خنده اش گرفته .

بسته رو که با یه  پارچه کادویی قشنگ هم بسته بندی شده باز میکنی همکارهات هم از تعجب تو خنده شون میگیره و این حست روحیه ات رو عوض میکنه خوشحالت میکنه همه افکارت پرواز میکنن . خوشحالی که توی این دنیای مجازی یه دوست مهربون پیدا کردی دوستی که ارزش داره برات دلت میخواست پیشت بود وبغلش میکردی و میبوسیدیش . چهار تا کتاب که یکیش برای دخملکت بود و دو تاش هم ترجمه این دوست نازنین بود .و یه بسته شکلات میکل ( این یکی دیگه خیلی شرمنده ام کرد)

پ.ن1:شیلا جون واقعا هم شرمنده ام کردی هم خوشحالم کردی هم سورپرایزم کردی هم شادم کردی هم .... هم.... نمیدونم چی بگم فقط مرسی

پ.ن2:این نوشته رو اینجا ثبت میکنم تا خاطره شیرینش برام به یادگار بمونه چون برام خیلی دلنشین بود

پ.ن3:من مشتاقانه منتظرم که از نزدیک ببینمت و ببوسمت دوست خوبم 

پ.ن4:از اینکه شنبه روز اول هفته ام رو به این خوبی برام ساختی ممنونم 


 
 
شجاعت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
 

هر روزی که بتونی زندگیت رو سروسامونی بدی و تصمیمات غلطی رو که تا الان عملیش کرده بودی رو عوض کنی و دیدگاهت رو درست کنی به نفعته

هیچ اشکالی نداره در هر مرحله ای از زندگیت به این نتیجه رسیده باشی که راهی رو که انتخاب کردی اشتباهه مسیرت رو درست کنی

یه روز زودتر جلوی کج روی رو بگیری سود بردی

یه روز زودتر خودت رو بشناسی یه سال جلوتری

فقط باید شجاعت داشته باشی که بتونی  تصمیمت رو بگیری

تو مرحله ای از زندگیت هستی که باید تغییر اساسی توی روال کنونی زندگیت بدی یک کم سخت به نظر میاد ولی باید تصمیم درست رو بگیری خیلی ها با نظرت و تصمیمت مخالفند ولی خیلی تر ها هم باهات موافقند یه چند نفری هم مثل آقای همسر ممتنع برخورد میکنند و این یعنی اینکه خودت راهت رو پیدا کنی پشیمونیت کمتره حداقل اگه پشیمون شدی فقط خودت رو سرزنش میکنی 

یه چند ماهی هست که درگیر این قضیه و تبعات بعدی اش هستی ولی دیگه تصمیمت رو گرفتی حالا هرکی میخواد مخالفت کنه هرکی میخواد موافقت کنه هرکی میخواد ممتنع باشه

سعی کردی شجاعتت رو تا مرحله نهائی داشته باشی