من و دلنوشته هام

من خوبم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
 

1-هفته گذشته هفته خردادی من بود حسابی یه روز خوشحال بودم یه روز ناراحت بودم یه روز فعال بودم یه روز تنبل بودم ولی هرچی بودم خردادی بودم از نوشته های هفته پیشم پیداست

در حال حاضر خیلی خوبم و زندگی بر وفق مراده . وقتی به شب ولنتاین فکر میکنم تعجب میکنم چون الان اصلا یه همچین حس ندارم و در رویاهای عاشقانه سیر میکنم . 

2-هفته گذشته فیلم بی وفا ،سنتوری، کلاغ پر و فریاد مورچگان رو دیدم :

3-بی وفا برعکس اسمش که من رو شدیدا یاد فیلم هندی مینداخت و همین باعث شده بود که اصلا تمایلی به دیدنش نداشته باشم خیلی بهم چسبید نمیدونم چرا ولی به نظرم نسبت به فیلمهایی که این روزها همش راجع به بدبختیه با مزه بود .

4-فیلم سنتوری خب بخاطر حرف و حدیثهایی که بود برام جالب بود که ببینمش و واقعا به نظرم واقعیتها رو نشون میداد . فیلم کلاغ پر هم طبق معمول صدقه سری گلزار و افشار معروف شده بود و سوژه خیلی تکراری داشت .

5-ولی فریاد مورچگان وای که من چقدر از این فیلم خوشم اومد این فیلم هم بخاطر شایعه هایی که در مورد لونا شاد گفته بودند برام جالب بود و میخواستم ببینم مخملباف ایندفعه چیکار کرده اولا که بیچاره لونا شاد غیر از یه صحنه کوچیک که فقط بالاتنه اش لخت بود چیز خاص  دیگه ای نداشت و با اینکه من از فیلمهای فلسفی خوشم نمیاد بی نهایت از دیالوگهاش و بحثهاش و .... خیلی خوشم اومد دلم میخواد دوباره ببینمش شایدم سه باره

 6-من هیچ غلطی برای کارهای عید و خریدهام و ... نکردم . یه عالمه وقت میخوامممممممم

 7-آقای همسر ما مخلصیما خیلی هم عاشقتونیم و میدونیم عاشقمونی میدونی از کجا میدونم؟ از اینکه خودتم یه خردادی خل و چل تشریف داری و احساسات متضادم رو میفهمی


 
 
ولنتاین
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
 

اصولا بلد نیستی تظاهر کنی .اصولا وقتی ناراحتی یعنی ناراحتی.وقتی خوشحالی یعنی خوشحالی . هیچقت نتونستی برای کسی فیلم بازی کنی . اگه دوستش نداشتی دوستش نداشتی دیگه نمیتونی بیخود قربون صدقه اش بری . ولی خب وقتی کسی رو هم دوستش داری نمیتونی خیلی ابرازش کنی و همیشه این حست اذیتت کرده . تو نمیتونی احساساتت رو ابراز کنی ولی از چهره ات همیشه پیداست .

جدیدا سعی کردی یه ماسک روی صورتت داشته باشی وقتی تنهائی ماسک رو برمیداری ولی وقتی میری تو جمع آدمها ماسک رو میذاری جلوی صورتت هنوز روی صورتت کاملا قالب نشده یه موقعهایی اذیتت میکنه ولی میدونی که بالاخره بهش عادت میکنی . دوستش نداری ولی میدونی که زندگی همینه . همه آدمها ماسک دارند .

پنجشنبه صبح که مثل هرروز به سختی از خواب بیدار میشی آقای همسر با عجله سه جلد کتاب رو میذاره روی سینه ات و میگه بیدار شو دیگه ببین برات کادوی ولنتاین خریدم و تو با چشم نیمه باز نگاهش میکنی و پامیشی میشینی و ازش تشکر میکنی و میبوسیش . میگه پاشو که خیلی دیر شده کتابها رو میذاری روی میز و میری دستشوئی .خیلی توی ذوقت میخوره این چه جور کادو دادنه؟تو فقط انتظار یه رفتار عاشقانه داشتی . صبح کله سحر بدون اینکه یه گلی یه نوشته ای یه بوسه ای هیچی هیچی کتابها رو بدون کادو شدن روی سینه ات بذارند . به روت نمیاری .

سر ظهر آقای همسر به محل کارت زنگ میزنه میگه ببین مثل اینکه از کادوت خوشت نیومد نه؟ و تو میگی چره عزیزم تو که میدونی من چقدر کتاب دوست دارم و میدونی که دورغ گفتی تو دوست داشتی یه شاخه گل بگیری ولی به موقع و فقط میگی فقط آخه ولنتاین که تازه امشبه و میشنوی که میگه آخه بیدار کنم و تو بیشتر میخوره توی ذوقت و میگی عزیزم خیلی دوستش داشتم مرسی عزیزم 

برای ولنتاینت خیلی برنامه ها داشتی میدونستی که ولنتاین امسال روز پنجشنبه کذائیه پنجشنبه ای که مثا همه پنجشنبه های این سالها تا بوق سگ تنهائی نه تنها نیستی اون ساله داقل تنهای تنهای بودی و وقتی همه آدمها آخر هفته هاشون رو به مهمونی و پارتی و شام بیرون و گشت و گذار میگذروندند تو توی خونه مشغول درست کردن غذا و تمیز کردن خونه و کتاب خوندن و استراحت میگذروندی تا همسرت بیاد و یه شام هول هولکی بخورین و تخت بخوابین تا فردا ظهر . ولی الان به همه کارهای بالا یه بچه فسقلی هم اضافه شده که از نبود شدر هم استفاده میکنه و پدرت رو هم در میاره تا شب . هیچوقت از پنجشنبه ها خوشت نمیاد چون که سالهاست همین بوده .

امسال ولنتاین هم همین روز کذائی پنجشنبه بود و تو هم دلت گرفته بود هم خوشحال بودی که میتونی سر فرصت کارهاتو بکنی تا همسر که اومد سورپرایزش کنی

تمام کیسه های خریدی رو که برای تدارک امشب خرید کردی و توی یه دستته و دخترک رو که توی بغلته و کیف خودت و کیف دخترک رو میذاری وست آشپزخونه و سریع پالتوی خودت و دخترک رو در میاری و میپری توی آشپزخونه تا کارهات رو شروع کنی 

تا ساعت 5 دخترک نخوابید و با هم کیک درست کردین . کلی کیف کردی و خوش گذشته دائما قیافه آقای همسر جلوی چشماته که عاشق کیکهاییه که تو درست میکنی و توی دلت میگی اگه بفهمه دخترک هم کمک کرده چه لذتی میبره تا دخترک خوابش برد بدو بدو شام رو هم آماده میکنی .لازانیا غذای مورد علاقه همسرت که فقط و فقط لازانیای تورو قبول داره میذاریش توی فر و بدو بدو سس کیک رو درست میکنی و میریزی روی کیک و با شکلاتهای رنگی تزئینش میکنی ساعت رو نگاه میکنی ساعت 7 شبه توی دلت میگی حتما امشب که ولنتاینه هرجوری شده زودتر میاد خونه و تو باید عجله کنی .

تند تند شمعهایی که خریدی رو دور کیکی که روی میز ناهارخوری گذاشتی و مغازه دار قول داده 4 ساعت روشن میمونه رو میچینی و گلهای نرگسی رو که خریدی رو توی یه گلدون میذاری و کنار کیکها و شمعها میذاری .  

کادویی رو که خریدی هم میذاری روی میز نمیدونی خوشش میاد یا نه ولی سعی کردی در عین اینکه جنبه مادی نداشته باشه جنبه عاشقانه داشته باشه از آدمهایی که کادوی گرون قیمت به مناسبت این روز میخرند خنده ات میگیره معلومه که فلسفه این روز رو نمیدونن. 

ساعت رو نگاه میکنی و فر رو برای لازانیا روشن میکنی و میری تند و تند آرایش میکنی و یه تی شرت قرمز میپوشی و زنگ میزنی به آقای همسر که ببینی کی میاد که قبلش همه شمعهای روی میز رو روشن کنی میشمریشون 8 تاست .

هرچی زنگ میزنی آنتن نمیده . اه از دست این خط ایرانسل

میری روشنشون میکنی مگ نه که گفته تا 4 ساعت روشن میمونه خب تا نیم ساعت دیگه پیداش میشه خب . تو آینه خودت رو نگاه میکنی خوبی مرتبی 

دوباره زنگ میزنی بازم مثل قبل

نکنه دیر بیاد شمعها حروم بشه فوتشون میکنی چه خوب که دخترک خوابه وگرنه تا الان باید 6 دفعه تولد بازی میکردین

میری روی تخت میشینی سقوط قسطنطنیه رو میگیری دستت اه اصلا تمرکز نداری ولش کن 

ساعت رو نگاه میکنی 8.5 شبه از بیرون صدای موزیک میاد حتما جشن ولنتاین گرفتن الان همه دختر پسرها بیرون دارن شام میخورن و تو تنهائی

چراغها رو خاموش میکنی شمعها رو روشن میکنی چقدر خوشگل میشه خونه تون چرا نیومد؟ زنگ میزنی ایندفعه خط میده میگه توی ترافیک نیاوران گیر کرده و تو میگی اوووووه تا تو بیائی که یه ساعت دیگه میشه میگه خب چیکار کنم ماشین هم روشن نمیشد کلی علاف شدم و تو میگی اوکی بیا پس زودتر

دوباره شمعها رو خاموش میکنی و توی تاریکی میشینی . چقدر از کارش بدت میاد چقدر دلت میخواست یه جای بهتر کار میکرد لااقل اگه در آمدش خوب بود دلت نمیسوخت مگه چند بار در سال شبب ولنتاینه

دخترک بیدار میشه و از تاریکی میترسه چراغ رو روشن میکنی و با هم دیگه ساعت رو نگاه میکنی ساعت 9 شبه و دیگه باید کم کم برسه با دخترک شمعها رو روشن میکنین و جریان رو براش تعریف میکنی و چراغ ها رو خاموش میکنی همون لحظه در باز میشه و همسرت میاد تو دخترک میپره جلو با داد و بیداد میگه پدر ببین برای تو شمع روشن کردیم که بگیم دوستت داریم ذوق کن زود باش ذوق کن و تو میفهمی که بچه هم فهمیده که پدرش ذوق لازمه رو به خرج نداده . همسر با یه حالت تصنعی ذوق میکنه و تو و دخترک رو با هم بغل میکنه و هردوتون رو میبوسه و یواشکی میپرسه برای دخترک کادو خریدی و تو میگی حالا بیا تو یه فکری به حال کادوی دخترک میکنیم . نگاه به دستاش میکنی خالیه پس گل رزی که هر سال میخرید کو؟ 

میره توی اتاق و لباس خونه اش رو میپوشه و با دوربین میاد و به دخترک میگه برو بشین کنار میز خوشگل چند تا عکس ازت بگیرم چرا مثل همیشه از کیک تعریف نکرد؟

میری توی آشپزخونه و خودت رو مشغول میکنی میاد میشینه روی مبل و میگه خب چه خبر؟ و تو نمیدونی چی بگی واقعا نمیدونی چی بگی  کادوشو میدی میگه مرسی عزیزم و میبوستت .

دو تا فنجون نعلبکی فانتزی رنگی رنگی عشقولانه خریدی به این نیت که باهم دو تائی چائی بخورین.

میگه یه چائی توی این فنجونه بریز بخوریم خدارو شکر که این یکی دوی ذوقت نخورد.

بعد چائی میری و یه فیلم میذاری توی دی وی دی میدونی که همسر دوست داره فیلم ببینه و غذا بخوره غذا رو میاری هیچی نمیگه آدمی که همیشه لازانیات رو میبینی تعریف میکنه هیچی نمیگه دخترک مثل همیشه سر غذا ادا درمیاره . همسر سرش داد میزنه میگه نذار خستگیم رو سر تو خالی کنم و یه وشگون از در باسنش میگیره که جیغ بچه میره هوا . هم تعجب میکنی هم دیگه واقعا حالت گرفته میشه فیلم رو خاموش میکنی و بغض گلوت رو میگیره خیلی سعی کرده بودی امروز دخترک خوش اخلاق باشه که شبتون رو خراب نکنه حالا یکی دیگه داره خرابش میکنه

نگاهت میکنه و میگه چیه چی شده عزیزم؟ و تو لجت میگیره یه جوری آروم که دخترک مابین هق هق هاش متوجه نشه میگی چرا اینجوری میکنی بچه رو میگه مگه چیکار کردم؟ و تو هم نیدونی چرا این کاررو کرده سابقه نداشت.

دخترک هق هق کنان میره روی تخت شماها دراز میکشه دو دقیقه بعد همسر هم میره پیشش دراز میکشه تا درصد عذاب وجدانش رو بیاره پائین و تو میمونی و تاریکی و تنهائی و شمعهای روشنی که آقائه گفته بود 4 ساعت روشن میمونه و الان ساعت 12 شبه

دیگه تحمل نداری ظرفها رو جمع نکرده با همون تی شرت قرمز میری توی تخت و پشتت رو به هردوشون میکنی . همسر متوجه میشه و دستش رو از زیر سر دخترکی که خوابش برده میاره سمت تو و تو خودت رو عقب ترمیکشی متوجه میشه پامیشه میشینه و دخترک رو میبره سرجاش میذاره منتظری بیاد سمت تو ولی میره تلوزیون رو روشن میکنه ویه چائی برای خودش میریزه 

بغضت میترکه سرت رو میبری زیر لحاف و میزنی زیر گریه نمیدونی چرا ولی حال بدی داری چی فکر میکردی چی شد؟ اصلا کیک خورد؟ آره یه کوچولو خورد؟ ولی حرفی نزد . چرا مثل قبلا ها نیست؟ چرا همش خسته است؟ یعنی من مقصرم؟ منم خسته ام ولی لااقل این یه روز و باید تظاهر میکرد نمیکرد؟یه شاخه گل میخرید نه؟امروز رو چند ساعت زودتر میامد نه؟ نمیتونه بگه نمیتونست زودتر بیاد آخه تو هم شاغلی میدونی که بالاخره میشه بخاطر همسرت یه روز رو بزنی بیرون نمیتونی؟

صدات اوج میگیره و با اینکه نمیخواستی بفهمه که گریه میکنی و شبش خراب نشه متوجه میشه میاد بغلت میکنه و میپرسه چی شده چرا گریه میکنی ولی تو تصمیم داری حرفی نزنی دیگه هیچی نمیگی فکر میکنی بعد 13 سال آشنائی که 7 سالش زیر یه سقف زندگی کردین باید حساسیتهاتو بدونه .

اگه اون خسته است تو هم خسته ای اگه اون پول نداشته تو هم نداشتی . آخ چقدر گردنت درد میکنه نمیدونی مای بارکشی وسایل مهمونی دونفره امروزته یا بخاطر اینکه عصبی شدی . نمیدونی چرا ولی دیگه مه نیست مهم اینه که تمام نقشه هات نقش بر آب شد .

صبح چشمات پف داشت و از هم باز نمیشد.

مرسی همخونه من که اصلا درکم نکردی . ازت بعید بود . یعنی از توئی که احساسات من رو همیشه درک میکردی بعید بود . راستی چرا چند وقته یه آدم دیگه شدی؟ خسته ای خب همه خسته اند . همه کار میکنن تازه تو که کار سنگینی نداری داری؟از کارت متنفرم

راستی تو میدونی تنها دلیلی که حاضر شدم باهات یه عمر زیر یه سقف زندگی کنم مهربونیهات و درک بالات بود؟ 


 
 
13 تائی غرغرانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
 

1-خب یه جورایی خیالم راحت شد که فقط من نیستم که با این نسخه جدید مشکل دارم همه اش خودم رو سرزنش میکردم که بابا دختر چرا اینقدر انعطاف پذیریت کمه و چقدر خنگی با یه زنگ به مهروش و خوندن پست سارا حالم بهتر شد

2-دلم یه وقت آزاد بی دغدغه میخواد که بشینم کارهایی که باید برای عید انجان بدم رو لیست کنم امسال یه جورایی احساس میکنم از دنیا خیلی عقبم

3-امروز دخترک توی مهدشون جشن ولنتاین داشتند صبح تا بیدار شد با زبونی که بفهمه جریان رو بهش گفتم و پلیور قرمز تنش کردم و روبان قرمز به موهاش زدم و با کمال تعجب دیدم اصلا مقاوتی در مقابل شونه کردن موهاش نشون نداد . یعنی میگین متوجه شده بود؟

4-فکرم خیلی مشغوله ،مشغول کارهای روزانه ام،مشغول تصمیماتی که نمیدونم میتونم قطعی اش کنم یا نه ،مشغول این که اگه قطعی اش کنم تکلیف مهد دخترکم چی میشه دلم نمیخواد بخاطر تصمیماتم دخترک رو از پیشرفتش بگیرم . مشغول......

5-یعنی میگین همون احساس قبل رو داره ؟ هنوز  با توجه به خستگی هایی که توام با غر غر میشه عاشقم هست؟ من اگه یه روز عاشقم نباشه میمیرم . نمیدونم یه حسه که جدیدا خیلی میاد سراغم . از طرز نوازشهاش از طرز رفتارهاش از طرز خستگیهاش یه حس نا خوشایندی بهم دست میده. حسی که بهم میگه بس کن دختر اینقدر غرغر نکن اینقدر خسته نباش ازت زده میشه. ولی چه کنم که به مرحله عمل که میرسه جز کوفتگی ناشی از کار و چند تا جمله تکراری برای خالی نبودن عریضه چیزی عایدم نشده

6-من احتیاج به چند روز مرخصی استعلاجی دارم واقعا استعلاجیها از اون مدل هایی که فقط برم توی تختم دراز بکشم و یکی فقط نازم رو بکشه و بهم غذا بده و مزاحمم نباشه تا کتاب بخونم . آخرین باری که ناز کردم کی بوده؟؟؟؟یادم نمیاد واقعا یادم نمیاد حتی روز اول زایمانم حتی دوران بارداریم حتی....

7-من دلم گریه می خواد

8 -چرا تا زمانیکه یه چیزی توی ذهنم میاد حسابی ساخته پرداخته اش میکنم ولی وقتی میخوام عملیش کنم تنم یاری نمیکنه یعنی اثرات 30 سالگیه؟یا چیز دیگه ؟ نمیدونم ولی حسش نیست اگه حسش هم باشه تمام تنم درد میکنه خسته ام وقت ندارم خوابم میاد اعصاب ندارم حوصله ندارم 

9-زمانی هم که همه موارد بالا شرایط مساعدی دارن و همه چیز بروفق مراده باید وظایف مادرانه همسرانه دخترانه عروسانه ... را اجرا کنم که دیگران از دستم ناراحت نشن پس در نتیجه وقتی برای خودم ندارم

10-آخ که چقدر یه کار نیمه وقتی که سه روز در هفته وقتم رو بگیره میخوان

11-یعنی من غرغرو ام ؟

12- از اینکه احساس کنم مزاحم وقت کسی شدم و بی وقت رفتم خونه شون و اون خسته است و دلش میخواسته تنها باشه و من این حق رو ازش گرفتم بیزارم در مورد خودمم همینجوره از کسی که بی موقع مزاحمم بشه بدم میاد

13-من هوای بهاری احتیاج دارم 



 
 
پست سرما خورده گیج و ویج
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۳
 

1- امروز گیج گیجم  اصولا از تغییرات بدون پیش در آمد خوشم نمیاد و فکر میکنم تو این زمینه انعطاف پذیر نیستم از تغییری که توی پرشین بلاگ ایجاد شده اصلا خوشم نیومده  . نمیدونم چرا از صبح که برای امتحان نسخه جدید یه کامنت برای خودم گذاشتم و بهیچ عنوان نتونستم پاکش کنم بیشتر حرصم در اومده مخصوصا که این حسم با فین فین صبحگاهی و عطسه های آبدار همراه شده بیشتر قاطی کردم . یکی به داد من برسه

2-اگه تونستین به این دوست تازه وارد ما saheledeltangy.persianblog.ir هم سری بزنین میدونین که روزای اول چقدر دلچسبه آدم بیننده داشته باشه شاید تونستین کمکش هم کردین  

3-یه چیزی برام خیلی جالبه هیچ داروئی روی من تائیر خواب اور نداره حتی این قرصهای آرامبخشی که دکتر بهم داده ولی کافیه یه دونه قرص سرماخوردگی ناقابل از گلویم پائین بره خواب خوابم . من الان احتیاج به یه بالش مهربون دارم

 4-اینقدر این تغییر پرشین بلاگ لج منو در آورده که نوشتنم نمیاد


 
 
ياهو 2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
 
خلاصه
هركي يادتون ميفته ميارين توي ليستتون
آقاي همسر ميگه آهان راستي من از اين پولها 12 ميليونش رو هم ميدمش به علي دوستم باشه؟ طفلكي خونه اش رو از رهن در بياره اينقدر منت زنش روي سرش نباشه برن سر خونه زندگيشون
تو هم ميگي آره آره حتما تازه براي كادوي خونه اشون هم از اين پولها يه دست مبل خوب براشون ميخريم
اون دو تا توي روزاي بدمون خيلي به فكر ما بودند اگه تو برادر داشتي اينقدر به فكرت نبود
تازخ تصميم ميگيرين خونه اي كه الان توش هستين رو به ياد اون موقعها كه پول نداشتين به زن و شوهرهاي جوون بي بضاعت با اجاره كم اجاره بدين شايد يكي ديگه از خونه ها رو هم همين كاررو باهاش كردين
اين قسمت رو هم به توافق ميرسين
قرار ميشه يكي دونفر رو هم كه نيازمند هستند شناسايي كنين و كمكشون كنين
قرار ميشه مابقي پولها رو بذارين توي بانك و بهشون دست نزنين و شش ماه سود پولها و اجاره خونه ها رو دست نزنين از در آمدش يه ويلاي رو به دريا هم بخرين و آخر هفته ها رو توش سپري كنين .
آقاي همسر ميگه از همه اينا مهمتر من همون اولش جيرينگي 10 ميليونش رو جدا ميكنم ميدم بهت كه تا دلت ميخواد براي خودت لباس بخري تا اين روحيه ارضا ناپذيرت در مورد لباس تسكين پيدا كنه و تو ميگي نه خير علاوه بر اون 10 ميليون هر سه ماه يه بار هم يه پولي بايد بابت اين موضوع خرج كنيم هم براي من هم براي تو هم براي دخملي و اون ميگه نه سه ماه خيلي زوده شش ماه يه بار اينكاررو بكن نه اصلا براي خودت سه ماه يه بار براي من شش ماه يه بار
اين قسمت رو هم به توافق ميرسين
قرار ميشه اولش يه سور حسابي هم به خانواده ها بدين و هر دو تا خانواده رو با خودتون ببرين تركيهو البته بعد از اينكه از پيش عسل برگشتين
سه شبانه روز رويا پردازي هاي شيرينتون ادامه داشت و در اين فاصله ايميل بازي ها ادامه داره سايت ياهو معرفيتون ميكنه به شخصي انگليسي . دختر دائي آقاي همسر هم از اون ور پيگيره
آهان قرار ميشه يه پول قلمبه اي هم از اصل پول به دختر دائيه بدين چون خب از اون ور زحمتش رو ميكشيد
خلاصه
اون شخص انگليسي كه تلفني باهاش صحبت شد به بانكه معرفيتون كرد و بانك ايميل رئيس بانك رو داد و گفت يه هفته صبر كنين تا خبرتون كنيم
يك هفته قرني گذشت و توي اين هفته همش رويا هاتون رو منطقي تر ميكردين و .....
خانواده هاتون رو مطلع ميكنين چون فكر ميكنين ديگه خيلي زشته واقعه به اين مهمي رو ندونن هرچند دختر دائيه هي ته دلتون رو خالي ميكنه كه بابا درسته جواب منو دادن ولي اين انگليسي ها خيلي كلك تشريف دارن و ...
خانواده تو همه ذوق ميكنن و ايده هاشون رو بهتون ميگن بابا سكوت ميكنه و ميگه فكر خودتون باشين فقط . مامان ميگه واي چه عالي يعني ميشه؟ آخ جون اول از همه خونتون رو عوض كنين ميگه آي تك اون موقع ديگه بچه بيارها نهايتش پرستار ميگيري براش . خواهرت ميگه واي چه عالي همش برين مسافرت . نميخواد براي من چيزي بخرين فقط يه لپ تاپ بخرين و تو بوسش ميكني و ميگي خواهركم تو دعا كن درست بشه من همه كاري برات ميكنم يادم نميره چقدر به دادم رسيدي با اينكه يه دختر مجردي . ميگه فقط امير حسين رو فراموش نكن .
خانواده آقاي همسر سكوت ميكنن و فقط نگاهتون ميكنن انگار كه دارين براشون يه فيلم تخيلي تعريف ميكنين
مامانش ميگه هرچي خدا بخواد.ابباش فقط سيگار دود ميكنه و تلوزيون رو تماشا ميكنه .داماد خانواده با لبخند نگاهتون ميكنه . ناني با ذوق ميگه اگه پولدار شدين براي من خونه ميخرين؟
ديگه به كسي نميگين به هيشكي هيشكي و منتظر ميمونين
يه هفته كه ميگذره ميبين خبري نشد كمي نگرانين به دختر دائي زنگ ميزنين ميگه الان گوشي رو نگه دارين من از اين خط يه زنگ بزنم: بيييييييييب بييييييييييب بييييييييييب كسي گوشي رو برنميداره ميگه بذار زنگ بزنم به بانكه :بييييييييييب بيييييييييب بييييييييييييييب كسي گوشي رو برنميداره
دوروز ديگه صبر ميكنين دوباره به اون آقاهه زنگ ميزنه :بيييييييييييييب بييييييييييب كسي گوشي رو برنميداره
به بانكه زنگ ميزنه يه خانومه گوشي رو برميداره و به حرفهاش گوش ميكنه و ميگه بله اينجا بانك... هست ولي يه همچين چيزي صحت نداره
به همين سادگي
يه لبخند تلخ مياد روي لبتون سعي ميكنين توي چشمهاي هم نگاه نكنين
تازه يادتون ميفته برين توي خود سايت ياهو تحقيق كنين چند تا سوال و جواب رو تاپي كه ميكنين خود ياهو ميگه اين ايميل قلابيه و ما يه همچين تبليغي رو نفرستاديم
باورتون نميشه يعني همه روياهاتون نقش بر آب شد به همين سادگي به مين مسخرگي
به هم نگاه كردين و دو تائي همزمان گفتيم خدا خرش رو ميشناخته بهش پالون نداده ميدونست اگه پوله رو بهتون بده همه رو خيرات ميكنين و سر برج برميگردين توي همين اداره هاتون كار ميكنين .
بابا بي انصاف حداقل دير تر ما رو از اين رويا مياورد يبيرون كمي با روياهامون حال ميكرديم الان هيچي كه ندارين تازه منت هاي دختر دائي جان هم كه كلي پول تلفن داده رو دارين ميشنوين.
آقاي همسر حالش گرفته تره ميري ميبوسيش و ميگي ميدوني چيه ؟ اصلا ما پول ميخواهيم چيكار همينكه همديگر رو داريم و تنمون سالمه يه دختر گوگولي مگولي هم داريم عاليه تازه منم از شر بچه دوم خلاص دم و چشمك ميزني . آقاي همسر هم ميخنده و قلقلكت ميده و ميگه اي شيطون نكنه تو دعا كردي درست نشه كه دومي رو نياري؟
و ميخندين و ميخندين و اين موضوع رو به عنوان يه خاطره شيرين حفظش ميكنين

پ.ن1:خيلي دلم ميخواست قسمت دوم اين خاطره  رو دو سه روز ديگه بنويسم از عكس العمل بعضي هاتون خيلي لذت بردم ولي دلم نيومد واقعا اذيتتون كنم
پ.ن:از همه تون ميخوام براي ما دونفر دلشكسته رويايي دعا بكنين تا پولدار بشيم

 
 
ياهو
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
 
عصر كه از سر كار ميري خونه همش احساس ميكني چشمهاي آقاي همسر يه برقي توام با شك و ترديد داره تا بيائي ازش سوال كني خودش پيش دستي ميكنه : راستش يه اتفاق جالبي امروز افتاده كه اصلا نميدونم درسته يا غلطه؟
و تو با تعجب نگاهش ميكني ادامه ميده:راستش امروز يه ايميل از سايت ياهو گرفتم و تو ابروهات بالاتر ميره خب اين كه چيز عادييه ادامه ميده: نه آخه مضمونش خاص بود حالا بذار برات تعريف كنم:
خلاصه كه كاغذ پرينت شده رو ميده دستت و ميبيني نوشته كه سايت ياهو از  بين  فعالترين اعضاش به قيد قرعه يه شش نفر در سال جايزه ميده و شما برنده 500.000پوند انگليس شدين و آدرس و شماره تلفن و شماره فاكس و هرچيزي كه لازمه رو بهتون داده .
بهت ميگه تو هم هموني رو كه من متوجه شدم فهميدي ميگي آره بذار يه بار ديگه بخونمش ميگه زحمت نكش من 10 بار از اول تا آخرش رو خوندم همونه حالا به نظرت خيلي سركاريم؟
ميگي آره فكر كنم مگه ميشه آخه تو همچين فعال هم نيستي تو اين زمينه والله
بادي به غبغب ميده و ميگه چرا نيستم اولا كه خيلي هم فعالم بعدشم منو دست كم گرفتيا حالا ميخواي پاشو بريم پيش بابات ، اون مسلط تره شايد ما اشتباه برداشت كرديم ولي كاملا واضح نوشته
تو هم همين اعتقاد رو داري
با هم قرار ميذارين فعلا براي اينكه پيش كسي ضايع نشين و اگه اشتباه بود مضحكه نشين سكوت كنين
فقط به بابا مجبورين كه بگين اونم ميخونه و ميگه اينجوري كه مشخصه درسته حالا يه زنگ به اين شماره اي كه داده بزنين
يهو يادتون ميفته كه دختر دائي آقاي همسر دقيقا توي همون شهري زندگي ميكنه كه ياهو  آدرس بانك مربوطه رو داده و سريع دست به تلفن ميشي و قضيه رو ميگي و كلي بهش سفارش ميكني به كسي نگه البته ميدوني كه انگار زياد هم اعتباري به راز داريش نيست
ميگه آره اين شماره انگليسه ولي از اين پولي هاست و كلي مسخره ميكنه كه شماها هم چقدر دل خجسته اي دارينا مگه اينا پول مفت به كسي ميدن و از اين حرفها
ولي شما ها روياهاتون رو ساختين:
ببين اگه موضوع جدي باشه خيلي بايد حواسمون رو جمع كنيما الكي پول رو به باد نديم اين پول پولي نيست كه ما اگه تا آخر عمرمون هم جون بكنيم بدست بياريم يه چيزي نزذيك 800 ميليون تومنه
و تو ميگي آره راست ميگي ولي خب يه خرجهايي بايد انجام بديم مثلا خونه رو بزرگتر كنيم ماشين بخريم و به يه سري ها كمك كنيم حالا هرچي موند پس انداز كنيم
ه بايد منطقي برخورد كنيم كه دوروزه ته نكشيه شايد اين پول براي ما خيلي پول بايه ولي تو ممكلت ما با اين گروني آدم حواسش نباشه همه اش به باد ميره . حالا اصلا بذار (ن )زنگ بزنه ببينيم يه همچين چيزي صحت داره يانه هنوز حرفتون تمام نشده كه تلفن زنگ ميخوره و ( ن ) ميگه آره همون آقاهه كه گفتين گوشي رو برداشت و خيلي جدي يه آدرس بانكي رو داد كه توي شهر خود منه و اصلا كارش فقط ارائه جوائزه( ظاهرا اونجا فقط يه بانك مسئول جوائز اينجوريه) و حالا آدرسش رو گرفته تاباهاشون ارتباط برقرار كنه و ضمنا اي ميل رئيس بانكه رو هم داده
ديگه سر از پا نميشناسين و خوشحالين ليستتون رو توي ذهنتون آماده ميكنين . يه انرژي و نشاط خاصي كه خيلي وقته تو خونه تون نبوده مياد سراغتون
اول از همه آقاي همسر قول ميگيره كه اگه پولدار شديم ديگه بهونه اي براي بچه دم نداشته باشي و تو هم بدون كوچكترين فكري قبول ميكني بعد همونجور كه توي رختخواب دو تائي با ذوق كودكانه اي روبروي هم نشستين خواسته هاتون رو عنوان ميكنين
آقاي همسر ميگه: ببين براي اينكه كسي شك نكنه و ضمنا چشممون هم نزنن مبلغش رو به كسي نميگيم يعني غير از مامانت اينا و (ن) كه مجبور شديم بگيم به كسي نميگيم . حالا به مامانم اينا هم ميگيم ولي فعلا بهتره مبلغش رو دقيقا نگيم .
و چون با سرعت جواب ايميلهامونر و دادن و گفتن تا 10 روز ديگه خودتون رو معرفي كنين يعني به همين سرعت پول ميدن ولي من تا آخر سال همينجائيكه هستم كار ميكنم و نميام بيرون و تو سريع ميگي ولي من ميام بيرونا ديگه طاقت اونجا رو ندارم .
 خب اين قسمت رو به توافق ميرسين
قرار ميذارين يهو خونتون رو عوض نكنين اول دو سه تا خونه كوچيك بخرين و اجاره بدين و دو سال همين خونه رو داشته باشين تا از منبع در آمدتون يه خونه بخرين و دست به  اصل پولتون نزني و تو ميگي ولي اين خونه رو نفروشيما من ميخوام هميشه يادم باشه اولين خونمون رو با چه مشقتي خريديم و اون ميگه باشه اصلا اينجا رو به نام دخترك ميكنيم براي روز مبادا
خب اين قسمت رو هم به توافق ميرسين
سر اينكه هركدوممون چه ماشيني دوست داريم بحث ميكنيم تو يه سوزوكي سرمه اي ميخواي و اون ميگه من يه تويوتا و تو ميگي ولي من بايد دوباره يه دوره كلاس رانندگي برما
خب اين قسمت رو هم به توافق ميرسين
قرار ميشه از باقيمانده پولها بدون اينكه به عسل بگين سه تا بليط آلمان بگيرين و يه خرس گنده گنده براي ليندا بخرين و پاشين برين آلمان و خودتون نرين جلوي در و دخترك رو بفرستين در بزنه و عكس العمل عسل رو ببينين و تو ميگي ولي بايد يه عالمه سوغاتي هم ببرينا و آقاي همسر ميگه نه بابا چيزي نميخريم پول ميبريم اونجا براشون يه عالمه خريد ميكنيم تازه موقع برگشتن هم براي 6 ماه فريزرشون رو پر ميكنيم و يه پولي هم يواشكي به عسل ميديم تا راحت باشه سر 10 ميليون تومان به توافق ميرسين
خب اين قسمت رو هم به توافق ميرسين
قرار ميشه يه پولي بدين به خواهرت كه براي مباداش داشته باشه و تو ميگي ولي يه ماشين هم براش ميخرينا چون خيلي دوست داره و آقاي همسر ميگه باشه ولي به شرطي كه  پولي كه بهش ميديم رو نذاريم خرج كنه ها آخه اگه خرج كنه همه رو به باد فنا ميده سر يه ماشين و يه لپ تاپ و 10 ميليون پول توافق ميكنين
قرار ميشه يه پولي هم به خواهر شوهر كوچيكه كمك كنين كه از اين اجاره نشيني خلاص شن و خونه دار شن و آقاي همسر ميگه ولي تا آخرين لحظه عددش رو بهشون نميگيم كه خودشون هم يه تلاشي بكنن
سر 15 ميليون به توافق ميرسين
قرار ميشه يه پولي به مامان و باباي تو بدين كه يه خونه مناسب حدشون براي خودشون تهيه كنن سر مبلغش سكوت ميكنين ولي آقاي همسر ميگه باباي تو خيلي به گردن من حق داره هيچوقت يادم نميره چه جوري بي منت خودش بهمون پيشنهاد داد تا هروقت خواستيم خونشون زندگي كنيم تا خونه بخريم و ما 1.5 سال اونجا بوديم.هيچوقت يادم نميره يه بار كه توي اون 1.5 سال من گوشت خريدم بردم خونه چقدر عصباني شد كه تا خونه من هستين ازاين فضوليها نكنين . يادم نميره وقتي ديد ما از بي ماشيني چقدر بهمون سخت ميگذره يه سمند خريد و انداخت زير پامون در حاليكه خودش ماشين نداشت . يادم نميره سر خريد اين خونه كه ما بخاطر كم آوردن 10 ميليون بدون اينكه بفهميم جور كرد و تا الان هم به رومون نياورده . يادم نميره كادوي خونه بهمون 4 ميليون ديگه كمك كرد درحاليكه خودش احتياج به اون پولها داشت . باباي تو پولدار نيست و از 8 صبح تا 8 شب جون ميكنه ولي طبع بالائي داره و الان بهترين زمان براي جبران اون الطافشه
خلاصه قرار شد براي بابا اينا عدد تعيين نكنيم تا جائيكه از دستمون بر مياد براشون كاري بكنيم و تو از اينكه همسر فهميده اي داري كه ميفهمه كي در حقش لطف كرده و دلش ميخواد جبران كنه خوشحالي
قرار ميشه براي مامان و باباي آقاي همسر هم يه پولي جور كنين كه حداقل پول پيش يه خونه رو جور كنن
روي 20 ميليون به توافق ميرسين
هردو تا توي يه لحظه با هم ميگين واي امير حسين يادمون رفت .
به توافق ميرسين مستمري امير حسين كوچولو رو كه هر دوتاتون معتقدين براي زندگيتون بركت داشته به ماهي 100 تومن برسونين
خب خيالتون راحت ميشه از بابت امير حسين


پ.ن1:اين داستان واقعي است و در مورد خودمونه واقعا باورش كنين
پ.ن2:اين داستان ادامه دارد
پ.ن3: نيائين بگين بي جنبه ها شماها رياضي تون ضعيفه هيچي از پولهاتون نموند كه خودمونم هركاري ميكرديم بازم دلمون ميخواست كمك كنيم


 
 
انرژي مثبت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
 
يه روز قبل از اينكه پست قبلي رو بذارم طبق معمول داشتم به وضعيت كارم فكر ميكردم
توي يكي از پستهايي كه دو سه ماه پيش اينجا گذاشته بودم و كلي از كارم و شرايطم ناله كرده بودم ناني جون خواهر آقاي همسر ( تعجب نكنين خب من خيلي باهاش دوستم و خواننده دائمي وبلاگ منه و با اينكه ازم 6.7 سال كوچيكتره خيلي با هم دوستيم) يه كامنتتي گذاشته بود كه شما دو تا با سختي زندگيتون رو ساختين نذار حالا كه تونستين كمي به زندگيتون سروسامون بدين و به آرامش رسيدين اين چيزها زندگي عاشقانتون رو تحت الشعاع قرار بده . راستش اون پستم خيلي كامنت داشت ولي ناني جون كه از همون اول يعني از 12 سال پيش شاهد فراز و نشيبهاي زندگي من و برادرش بود و كاملا منو ميشناخت با اون كامنتش خيلي منو به فكر واداشت . شايد خودشم يادش نباشه چي گفته ولي دو سه ماهي اين جمله اش بدجوري فكر منو مشغول خودش كرد.
راست ميگفت ما اين زندگي رو به سختي ساختيمش شايد يه روز قدرت داشته باشم براتون از اون روزها بنويسم (ولي الان نميخوام انرژي منفي ايجاد كنم ) نبايد اجازه بدم كارم باعث كدورت توي زندگيم بشه و اگه همينجوري ادامه پيدا كنه چه بخوام چه نخوام با خودم انرژي منفي رو ميبرم خونه من كار ميكنم كه تو خونه آرامش رو ايجاد كنم نه اينكه كار كنم و اعصاب خورديم رو ببرم خونه
به چه بهائي؟
9 سال كاركني .سرپرست مهمترين قسمت يه هتل درست و حسابي باشي با كوهي از مسئوليتها و مشكلات و .... 6 روز در هفته 8 صبح بري 4 بعد از ظهر خسته و كوفته بيائي خونه نه حوصله همسرت رو داشته باشي نه حوصله دخملت رو . نه توي رفت و آمدهاي دوستانه و خانوادگيت بتوني سرخوش و سر حال لذت ببري .
به چه بهائي؟
خلاصه كه يه روز قبل از پست قبلي تو خونه به مه اينا فكر ميكردم و اون دوستم يادم افتاده بود يهو بي مقدمه رو به آقاي همسر كردم و گفتم تصميم گرفتم كه سال 87 يه تغييرات اساسي توي زندگيم بدم .نگاه همسر پر از سوال شد . گفتم اگه حتي كار اون سازمان دولتي درست شد نميخوام برم ميدوني شايد از نظر مالي خيلي برامون بهتر بشه ولي ما كه پايه زندگيمون رو روي پول بنا نكرديم درسته؟سري به علامت تائيد تكون داد و گفت پس ميخواي چيكار كني؟ گفتم تو كه ميدوني من شايد هر از چند گاهي بگم آي دلم نميخواد برم سركار ولي خيلي فكر كردم ديدم من آدمش نيستم كه بتونم همش خونه بمونم احساس پوچي ميكنم ولي ميتونم يه كاري پيدا كنم كه مثلا سه روز در هفته رو برم حالا ممكنه از نظ مالي كمي سخت باشه نه؟
آقاي همسر يك نگاه عاقل اندر سفيهانه كرد و گفت : اگه ايمجوري رويا پردازي كني و نتوني به رويات برسي تو ذوقت ميخوره ها وگرنه منم ترجيح ميدم در آمد زندگيمون كمتر باشه ولي خانمم خوش اخلاقتر باشه و دخترم هم راضي تر
گفتم يعني فكر ميكني پيدا نشه؟
گفت نميدونم ولي زيادبهش فكر نكن تو ذوقت ميخوره بابا درست نشد از عيد نرو سر كار دوسه ماهي استراحت ميكني بعدش منكه ميدونم تحمل تو خونه نشستن رو نداري يه كاري پيدا ميكني هرچند وضعيت كار خيلي بد شده ولي اگه اينجوري حالت بهتر ميشه خوبه كه انجامش بدي و منكه تصميم داشتم انرژي منفي نگيرم از اون حالت لم داده خودم رو خارج كردم و صافتر نشستم و گفتم ببين اگه همون يه روز تدريس توي موسسه بابا رو داشته باشم و دوروز ديگه هم چه ميدونم يه جائي كار بگيرم و دخملك رو هم فعلا مهد كودك نذارم و روزائي كه خونه ام جبران نرفتم به مهدش رو با بردن به پارك و كلاسهاي متفرقه جبران كنم عاليه ديگه؟تازه بابا بهم گفت اگه وقت آزاد داشتي بيا سر اون يكي كلاسهاي من بشين و روش تدريس رو ياد بگير تا اون يكي كلاس رو هم بده تو درس بدي يك كمي سر خودشم خلوت تر ميشه منم دو تا كلاس دارم كه درس بدم هان؟
باز از اون نگاهها تحويلم داد و گفت بگير بخواب
ولي من تا چند ساعت فكرم مشغول بود و ميگفتم حتما يه راهي هست ديگه تازه هي حواسم بود كه مهروش جونم بگم فيلم راز رو هم بده كه انرژي مثبتم بيشتر بشه
صبح كه بيدار شدم خيلي كوفته بودم ولي يه انرژي خاصي داشتم رسيدم سركار يه ساعتي از كارم گذشته بود كه مدير قبليه هتلي كه كار ميكردم (تقريبا 7 سال پيش ) بهم زنگ زد هميشه بهم زنگ ميزنه مخصوصا وقتي دنبال كارمند ميگرده . ايندفعه هم از هر دري حرف زد از پسرش كه ديگه 14 سالش شده و داره باشگاه بدنسازي ميره و از صاحب اون هتله از بچه هاي قديمي هتل از كارمندي كه دوسال پيش من براش فرستادم و از....از....از.... منم از محل كارم گفتم و از...از...از...
خلاصه در نهايت گفت همون كارمنده كه من براش فرستاده بودم دانگاه قبول شده و دوشنبه ها و سه شنبه ها نميتونه بياد و مستاصله و ازم كمك ميخواست كه كسي رو براش بفرستم بدون اينكه حرفي بزنم گفتم خب چقدر بهش حقوق ميدي؟ گفت چه ميدونم هرجوري كه راضي بشه بياد خب گفتم حتما الان ميخواي؟ گفت چطور؟گفتم اگه بعد از عيد بود من ميومدم
مكثي كرد و گفت ها؟ راست ميگي؟تو بيائي كه بهت پول بيشتري هم ميدم تو صاحبخونه اي بابا يعني ميائي واقعا؟ و من گفتم نميدونم ولي ميام باهاتون حرف ميزنم
تلفن رو كه قطع كردم نميدونستم اول پست جديد بذارم يا اول زنگ بزنم به آقاي همسر يا ... هول بودم نه براي كار جديد چونكه هنوز معلوم نيستم قبولش كنم يا نه يا اصلا به توافق برسيم يا نه فقط بخاطر اينكه اون انرژي مثبت شديدا گرفته بود و يعني اينكه اون دوست من هم با همين خيالپردازيها انرژي مثبت رو به سمت خودش بازتاب داده بود.
امروزم منشي بابا بهم زنگ زد و گفت جزوه هات رو دارم تكثير ميكنم براي بعد از عيد پنج شنبه ها برنامه اي نذاريا يعني هنوزم انرژي به سمت منه
ميدونم از نظر مالي خيلي كمتر عايدم ميشه ولي خيلي چيزها بدست ميارم حالا ميخوام برم سراغ انرژي مثبتم براي ادامه تحصيل و يادگيري كارهاي هنري براي يك كار خانگي و خدا رو چه ديدي يه كاري ياد بگيرم و تو خونه با دوروز كار كردن در آمدم هم بيشتر بشه هان؟
فقط ميدونم اين محل كارم بدجوري دست و پامو بسته اگه بيام بيرون فكرم هم آزاد تر ميشه و ميتونم به جنبه هاي مختلف كاري فكر كنم .
ميدونم كه دوروبرم اينقدر بازار كار خوبي هست كه اگه پشيمون بشم يه روز هم بيكار نخوام ماند اينو ميدونم پس چه كاريه كه اينقدر قدرت مانور رو از خودم بگيرم.
شايد اصلا پيشنهاد مدير قبلي مو قبول نكنم ولي اين اتفاق علاوه بر اينكه حس خوبي بهم داد كه هنوز بعد از 7 سال هنوز پيش اون آقا اعتبار دارم بهم ثابت شد كه آب اگه يه جا بي حركن بمونه ميگنده . با تمام وجودم حس كردم من آبي هستم كه نبايد يه جا ساكن بمونم . من بايد ريسك كنم . مگه با همين فكر صاح خونه نشديم . كي فكرشو ميكرد ما با اون دست خالي خونه بخريم . اينكه ديگه از اون سخت تر نيست هست؟ نهايتش جواب نميده هان؟
هيچوقت بي فكر عمل نكردم هميشه سنجيده بوده ايندفعه هم ايمان دارم كارم سنجيده است چون يك ساله دارم روي اين قضيه فكر ميكنم به نظرم مي ارزه كه سه روز كار كني ولي زندگيت آرامش داشته باشه و يه مادر خوب و يه همسر خوب باشي و هميشه خونه ات تميز بهشه بتوني روي ادامه تحصيل فكر كني و ....

پ.ن:تصميم دارم توي اين چند روز آينده يه سر برم پيش مدير قبليم ببينم شرايطشون چيه ولي اصلا نميخوام خيلي بهش فكر كنم كه اگه به توافق نرسيدم توي ذوقم بخوره ولي انرژي هاي مثبت رو حفظ ميكنم

 
 
مثبت انديشي
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
 
يه دوستي دارم كه خيلي از روحياتش با من فرق ميكنه . كلا سبك زندگيش و عادتهاش باهام فرق ميكنه ولي دوسش دارم دختر خوبيه دليل نداره كه همه دقيقا مثل من باشن نه؟ هنر اينه كه با همه آدمها بتوني دوستي كني و اون نكات مثبتشون روي تو تاثير بذارن حتي اگه يه موقعهايي روي اعصابت پاتيناژ هم رفته باشن
اين دوست بنده خيلي ازم ايده گرفته تا زندگيش رو كه به مرز نابودي رسيده بود نجات بده . از خيلي از رفتارهاي من از خيلي از علايقم از خيلي از ايده هام الگو گرفته و من نه تنها حرصم نگرفته خيلي هم خوشحال شدم.
توي رفتارش با همسرش تغييرات عمده اي داشته .
نميخوام بگم اون براي من الگويي به وجود نياورده چون هر ارتباطي دو طرفه است :
دو تا بچه داره كه از نظر من با تمام مشكلاتي كه اين زن و شوهر با هم داشتند و دارند ( البته خيلي كمتر از سابق و به گفته خودشون ما باعث شديم ارتباطاتشون رو ااصلاح كنند ) فوق العاده خوب تربيت شدند. و من هميشه ميگم مطمئنم ازش در مورد دخملك و تربيتش خيلي كمك خواهم گرفت.
يه اخلاق جالبي هم داره كه اوايل يعني دقيقا تا 3 سال پيش حرصم ميداد يعني در واقع به نظرم خيلي خوش خيال بود و آينده نگري هاي بچگانه اي داشت :
مثلا زماني كه من باهاش آَشنا شدم يه مدرك ديپلم ردي داشت و اصلا اهل مطالعه هم نبود
ولي هميشه ميگفت من ميخوام دكترا بگيرم و در نهايت استاد دانشگاه بشم و من فقط ميخنديدم  ولي تشويقش ميكردم لازم به ذكره كه اين دوستم 31 سالشه و براي من خيلي عجيب بود كه توي سن 29 سالگي كه هنوز ديپلم هم نداره به دكترا فكر ميكنه و اينكه توي عمرش شاغل نبوده و الان ميگه من ميخوام استاد دانشگاه بشم ولي با اين حال من تشويقش ميكردم
با تلاشهاي فكري من ديپلمش رو گرفت  اونم با معدل 19.60 و بعد گفت حالا ميخوام برم دانشگاه من خيلي شك داشتم كه اين آدم بتونه بره دانشگاه چون از نظر من آي كيوش پائين بود و تمام دنياش اين بود كه با شوهرش و خواهر شوهراش ماهي يه دفعه دعواي خونين بكنه
رفت توي همون رشته اي كه من خوندم البته پودماني اش ثبت نام كرد الان ترم آخر فوق ديپلم  و شديدا اهل كتاب خوندن شده و باورتون نميشه اگه بگمغير از يه ترم كه معدلش 19.73 شده بقيه ترمها معدلش 20 بوده
حالا بامزگي ماجرا اينه كه از روز اول دانشگاه ميگفت من ميخوام همزمان با درس كار هم بكنم و من بازم خنديدم گفتم بابا تو 11 سال پيش درس خوندي الان نميكشي هم درس بخوني و هم كار كني تازه كار كجاست؟
باورتون ميهش يه مدت كوتاهي ب توي يه هتل آپارتمان كار كرد بعد گفت من ميخوام برم هتل... كه من بازم خنديدم چون سخته توي اون هتل كار بگيري هتل آنچناني نيست ولي وارد شدن به آن سخته خلاصه گشت و گشت يه آشنا پيدا كرد و رفت توي اون هتل
حالا جالبتر ميدونين چيه ؟ بعنوان اپراتور رفته بود اون تو ولي از اول گفت من تصميم دارم مدير شم و يه هفته پيش بهم گفت مدير يه قسمتي از هتله شده كه حداقل 20 نفر زير دستشن
من هم خوشحال شدم براش هم متعجبم آخه نه آدميه كه عرو عشوه بياد كه بگم مال اونه نه خوشگل و خوش تيپه نه كار حرفه اي بلده الان با دو تا بچه كه هردوتاشون شاگرد اولند خودشم كه شاگرد اوله داره كار ميكنه و از الان به فكر دكتراشه
آهان يادم رفت بگم كه 3 سال پيش كه اين خانوم متحول شد و ايمان دارم من باعثش شدم يك كلمه انگليسي نميدونست الان مثل بلبل بحث سياسي ميكنه
تازه يه چيز ديگه زمانيكه رفت دانشگاه شوهر اين خانوم يه ورشكسته بيكار بود كه اينا حتي پول اجاره خونه شون رو نميتونستن بدهند بعد اين خانوم رفت دانشگاهي كه هر ترم 300 تومن شهريه داشت و با خوش بيني ميگفت من آخر امسال يه خونه ميخرم شده اون خونه 30 متر باشه و واقعا يه سوئيت 30 متري خريد و بعدش گفت حالا تا 6 ماه ديگه دوبرابرش ميكنم و اينكاررو كرد .
ميدونين جالبي قضيه چيه؟اينا اصلا برنامه ريزي درستي هم براي زندگيشون ندارن فقط اين خانم خيلي پرروئه و از گفته اش كوتاه نمياد . يه موقعهايي فكر ميكنم ميبينم كاش اين پرروئي رو در مورد درست كردن ارتباطش با همسرش هم بكار ميبرد كه اينجوري گل و گلاب ميشد .
حالا اينا رو گفتم كه بگم ديروز منم يه خوش خيالي كردم كه بنظرم خيلي بعيد بود ولي انگار داره جدي ميشه منتهي چون خيلي پست طولاني شد فردا بقيه اش رو ميگم.
فقط بدونين كه يه موقعهايي اگه آدم منطق رو بذاره كنار و خوش خيال و مثبت انديش باشه ممكنه اون مسئله بعيد براش حل ميشه


 
 
take and lead
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
 
وقتي خسته و كوفته از كاري و نگران مامانت هم هستي و مجبوري از سر كار مستقيم بري خونه مامانت اينا و ميدوني كه هم بايد براي مامان سوپ رقيق شده درست كني هم براي شامشون غذا درست كني و هم اينكه براي ناهار فرداي بابا تدارك ببيني ضمنا بايد عيادت كننده ها رو هم دريابي تازه با دخترك هم مجبوري سرو كله بزني نتيجه اش اين ميشه كه 8 شب فكر ميكني 1 شب شده و چشات باز نميشه از خستگي و تازه يادت هم ميفته كه يه هفته است وقت نكردي دخترك رو حموم كني ديگه غم عالم ميريزه توي دلت
شروع ميكني به غر غر كردن كه ميخوام برم خونمون و ميخوام بخوابم و ... به 9 نرسيده خونه اي و توي راه هم خواب خواب بودي از پله ها كه ميري بالا ميگي اصلا دست و صورتم رو نميشورم و ميپرم خونه و خوشحالي كه دخملي هم توي راه خوابش برده و كاري به كارت نداره
ميرسي خونه هرچي همسرت اصرار ميكنه كه برو دست و صورتت رو بشور و يه چائي بخور با اينكه ميدوني خيلي دلش ميخواد بعد مدتها كه زود خونه ايد بشينه باهات حرف بزنه قدرتش رو توي خودت نميبيني
ميري توي تختت ميخزي و كابت رو ميگيري دستت .هزار خورشيد تابان . چقدر با خستگيت داره بهت استرس وارد ميكنه واي چقدر توي اون مملكت با اون جنگ وحشتناك اون دو تا زن با يه بچه كوچيك تونستند ريسك كنند و بخوان در برن واي چه جوري رشيد دلش اومد اونجوري زندانيشون كنه . ولي يه حس موذيانه اي نميذاره بذاريش كنار .
همسرت مياد بالاسرت كه اي بابا تو كه گفتي من فقط ميخوام بخوابم كه و تو ميگي آره ولي تو ميدوني كه من كتاب نخونم خوابم نميره
ميبيني كه توي اين فاصله ريشش رو زده و بوي خوش after shave و خمير دندون ميده . خم ميشه ميبوستت و تو عميق نفس ميكشي و تازه ميشي
خجالت ميكشي آخه تو در مقابلش خيلي كثيف به نظر ميائي يواشكي بدون اينكه متوجه بشه ميري توي دستشوئي دندونهاتو مسواك ميزني صورتت رو صابون ميزني و كرمهاي پوستت رو ميزني و وقتي ميائي بيرون از دستشوئي متوجه ميشي كه همه خستگيهات از بين رفته نميدوني مال سر و صورت شستنته يا كتاب خوندنت فقط ميدوني خسته نيستي ساعت هم تازه 10 شبه
همسرت ميفهمه خسته نيستي و بهت پيشنهاد يه فيلم ميده اونم توي كامپيوتر و روي رختخواب كه اگه خوابتون برد راحت باشي
take and lead  ( اگه اسمش رو اشتباه نكنم ) با بازي آنتونيو باندراس با زير نويس فارسي  هر 5 دقيقه يك بار نگاهت ميكنه كه ببينه خوابي يا بيدار چون به اين حالتت عادت داره ولي اينقدر اين فيلم جذبت كرده كه چهار چشمي نگاهش ميكني و لذت ميبري
واي كه چقدر عاشق باندراسي اصلا فيلمهايي كه اين هنرپيشه توش بازي ميكنه برات جذابيت داشته
چقدر فيلمش معنا داشت . با تمام وجودت موضوع فيلم  رو ميفهمي . به نظرت واقعيت زندگي همينه . رقص ميتونه خيلي ها رو عوض كنه . رقصي كه  با تمام وجودت حسش كني اگه بخواي ميتونه روش زندگيت رو عوض كنه
بعد از فيلم با عشق و احساس ميبوسيش چون برات شب خوبي رو ترسيم كرده از درون ازش تشكر ميكني چونكه فرصت داد تا خستگيت در بره و دقيقا فيلمي رو كه ميدونست اون موقع شب شارژت ميكنه رو برات گذاشت
مرسي

 
 
قر و قاطي
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 
1-مامانم گلوشو عمل كرده خيلي درد داره و دوروزه كه همه نظم نداشته زندگيمون بهم ريخته . طفلك خيلي اذيت شد.دكترش ميگفت تمام دوطرف گلوش و لوزه هاش و زبون كوچيك رو تراشيدند .

2-چند روزه كه بازم ول كردن كارم خيلي فكرم رو مشغول كرده نميدونم چرا همش دودل ميشم از يه طرف نگراني هاي مالي از يه طرف دلتنگي براي محل كاري كه 7 ساله عمده زندگيم رو اشغال كرده و از اون طرف فكر استراحت و كلاسهاي مختلف و اعصاب راحت حسابي دودلم كرده . ميشينم به اين فكر ميكنم كه اگه هم تو خونه بشينم خيلي راهها هست كه كمبود مالي رو جبران كنم و از يه طرف به اين فكر ميكنم كه اين محل كار لعنتي تمام وقت من رو پر كرده و حسابي دست و پام رو بسته دوباره قاطي پاطيم ها .
دلم ميخواد دوباره از اون پستهاي دلم ميخواد بنويسم

3-عسل جونم ،بهترين دوستم،خواهر عزيزم ،نميدوني از اينكه كارتون درست شده چقدر خوشحال شدم باورت نميشه نشسته بودم فكر ميكردم كه روزيكه بخواي بيائي من چند روز مرخصي بگيرم و كجا برات مهموني بگيرم و كيا رو دعوت كنم حتي توي ذهنم همكلاسي هاي اون دوران رو ليست كردم و .... بعد يهو غم عالم اومد توي دلم چون قرار نبود تو بيائي فقط كارت درست شده بود ولي دوباره يادم كه افتاد كلي ذوق زده شدم و خوشحالي كردم.

4-جوشهاي صورتم بهتر شده بود ديروز يه جوش گنده روي لبم ( دقيقا جائيكه نميتونم داروهام رو بزنم ) زده و اين يعن ياينكه جوشها به من ميگن: ببين تو هي مارو از بين ببر ما هم ايندفعه از جائي در ميايم كه نتوني هيچ غلطي بكني

5-پارك وي رو ديدم اينقدر از مادر پسره كه مرده بود ترسيدمممممم اصلا من از مرده ميترسم اين تنها چيزيه كه منو ميترسونه

6-جهت همياري و همكاري با دوست گلم لطفا هركي اسم اصيل ايراني كه به( ليندا )مياد سراغ داره به من بگه . سپاسگذارم

7-اگه آدم يه عالمه سوپ شبه جو بخوره و از روش سالاد الويه هم بخوره خيلي حالش بد ميشه نه؟ يه حس بدي دارمممممممممممممم

8-من خيلي راحت از خواب بيدار ميشدم با اين قرصهاي گردن دردم ديگه با بدبختي بيدار ميشم . چقدر دلم ميخواد صبحها توي جام غلت بزنم و فقط سرم رو از پتو بدم بيرون و تا 10 صبح بمونم اون زير . بدون هيچ مزاحمتي بدون اينكه مجبور شم پاشم برم سركار


 
 
پنجگانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠
 
1-من امروز بهترم يعني درد دستم با همون قرصهايي كه اين سه روزه دارم ميخورم بهتر شده البته هنوز دو تا آمپولها رو وقت نكردم بزنم كه اميدوارم بتونم زودتر اونا رو هم تزريق كنم و بهتر بشم

2-اگه كلي اين روزها افسردگي داشته باشي و با دوا درمون درد دستت رو كم كني بعد خونه مامانت اينا دعوت باشي و پدر شوهر عزيزت يه لپ لپ گنده براي دخمليت بياره كه از توش يه طناب بازي در بياد و ساعت 12 شب همسر عزيزت هوس طناب بازي بكنه و كلي تو خونه طناب بزنه و طنابه جنسش لاستيكي و آشغال باشه و در بره مستقيم بياد بپيچه دور همون دستت كه چند روزه زجر ميكشي از دردش و يهو به اندازه 20 سانت باد كنه و سياه بشه و تا مغز استخونت تير بكشه چه عكس العملي نشون ميدي؟چي؟ باور كنين ديشب همين اتفاق افتاد . من چيكار كردم؟هيچي هم اشك ميريختم هم هر هر ميخنديدم .بله بچه هاااااااااااااااااا من اولين كتك زناشوئيم رو خوردم از همسر جان
نميدونين چشاش چه ريختي شده بود اينقدر كه عذاب وجدان داشت و هرچي الكي ميگفتم اببا چيزي نيست بازم از نگاههاي نگران كننده اش كاسته نميشد
هنوزم ياد ديشب ميفتم خنده ام ميگيره

3-پيرو قضيه ام اس ديروز بگم كه اين آيدا خانم ما متاسفانه اين بيماري رو گرفته . و هممون غصه داريم .

4-الان داشتم آهنگ سياه چشمون هايده رو گوش ميكردم كلي دچار نوستالوژي شدم . هي هي دوران مجردي كجا رفتي يادش بخير روزهاي بي خيالي و عشقهاي بچگونه و ....

5-تورو خدا شماها كه توي محل كارتون نامه نگاري ميكنين به معاني يه سري كلمات دقت كنيد بخدا معني ( الي )با (لغايت) خيلي فرق ميكنه ها منكه هر نامه اي از شركتها مياد بايد يه دور زنگ بزنم ببينم منظورشون بالاخره كدوم يكي بوده


 
 
مرسي ار دلداريهاتون
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
 
يه موقعهايي آدم يه خبرهايي ميشنوه كه براي داشته هاش و سلامتش شاكر ميشه
نميدونم براي شماها هم پيش مياد يا نه ولي من وقتي خيلي دلم ميگره يا ناراحتم مثلا مثل پست قبلي يه خبري بهم ميدن كه از احساسم شرمنده ميشم الان هم همون غمم باهام هست ولي كمتر ولي وقتي بهش فكر ميكنم و به خبري كه ديروز بهم دادن خجالت ميكشم
راستي ممنون از همدردي هاتون و لوس كردنهاتون (منكه يه عالمه سبكتر شدم)
براي همه اين حالتها پيش مياد ميدونم فط مهم اينه كه طرف مقابل كه ميشنوه اونو براي خودش تفسير نكنه و بذاره به حساب ناراحتي اون لحظه آدم .
خبره چي بود؟نميخوام ناراحتتون كنم ولي خودم خيلي شوكه هستم و بيشتر از اينكه به ناشكري خودم فكر كنم به اون بنده خدائي كه اين اتفاق براش افتاده فكر ميكنم
راستش ما يه فاميل نه چندان دوري داريم كه يه مقداري نخاله تشريف دارند عملا خيلي خانواده اش از دستش اذيت شدند .آدم بدي نيستا ولي خيلي بي فكريهاتو زندگيش كرده يك كلام نتونسته توي خانواده اش آرامش ايجاد كنه هميشه مشكل مالي داشته اند و سر اين قضايا خانواده اش تحت فشار بوده اند و تلاشي هم براي درست كرد وضعيت ماليش نميكنه
در عوض خانمش يه خانم مهربون زحمتكش بود كه با پول معلمي حفظ ظاهر ميكرد و خيلي براي زندگيش مايه ميذاشت
دو تا دختر دارند كه الان يكي 14 سالشه يكي 23 سالشه
دو سال پيش اين خانم مهربون و زحمتكش توي سن 44 سالگي توي خواب سكته كرد و فوت كرد بماند كه اين بچه ها بخصوص بزرگه چه ها كه نكشيدند و توي اين دوسال با بدبختي با سيلي صورتشون رو سرخ نگه داشتند . بخصوص كه دختر كوچيكه توي سن حساسي بود و بزرگه بايد مراقبش بود .
دختر بزرگه سالها عاشق يه پسري بود و پدرش مخالفت ميكرد تا اينكه بعد از مرگ مادرشون ،پدر من پادرميوني كرد و از اونجائيكه پدرشون عملا روي حرف باباي من حرف نميزنه قبول كرد و اينا توي يه مهموني 20 نفره بعد از چهلم مامانشون به عقد هم دراومدند .
يك كمي زندگيشون بهتر شده بود و ما كلي خوشحال كه دختر بزرگه حداقل به عشقش رسيد چون خانواده پسره خيلي هواشونو داشتند و چون خودشون هم دختر نداشتند مثل دختر خودشون باهاش رفتار ميكردند حتي خواهر كوچيكه رو هم زير پروبالشون گرفته بودند.
دختره هروقت منو گير مياورد يواشكي ميگفت من دارم ريز ريز از حقوق مامانم جمع ميكنم تصميم دارم يه جهازي ببرم خونه شوهر كه زحماتشون رو جبران كنم و اينو خريدم و اونو خريدم و ...
ديروز كه اعصابم خورد بود و ناراحت بودم خواهرم با هق هق زنگ زد و گفت دختر بزرگه چند روز پيش كه سالگرد دوم مادرش بوده بعد از سرخاك يهو حالش بد مبشه و چشاش چپ ميشه و سفيدي چشش ميمونه و الانم تعادل حركتي نداره خلاصه از اونروز 4 تا دكتر بردند و همگي متفق القول معتقدند ام اس گرفته . البته امروز جواب ام آر آي رو خواهند داد و اميدوارم كه اشتباه تشخيص داده باشند.
وقتي ياد آرزوهاي اين دختره ميفتم گريه ام ميگيره و از خودم و احساسات ديروزم شرمنده ميشم

 
 
خردادي آشفته
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
 
حسهاي خردادي يه موقعهايي با هم در ستيزند و منو آزار ميده . از ديروز در ستيزند بدجوري
البته بي دليل كه اين حسها به وجود نمياد كه مياد؟
رفتم دكتر ارتوپد و وقتي بهم گفت كه آرتروز گردن گرفتم و يه مشت قرص و آمپول داد و در نهايت با يه حالت مشكوكي پرسيد كه استرس كه نداري و من مونده بودم راستشو بگم يا نه سري تكون داد و اولين قرص آرامبخش تجويزي عمرم و نوشت از درون شكستم و اين شد استارت اوليه براي جنگ احساسات خرداديم
از در مطب كه اومدم بيرون بغضم شكست . توي آينه يه مغازه آينه شمعدون فروشي خودم رو نگاه كردم با اون صورت جوش جوشي و موهاي چرب و چيلي و چشاي پف كرده پشت عينك و يه گردن آرتروزيده بيشتر شبيه يه زن 50 ساله بودم.
ديگه نميتونم با اين گردن درد كيفم رو سمت راست گردنم بندازم و اين منو كلافه ميكنه كيفم روي شانه چپمه و من انگار يه چيزي رو جا گذاشتم .
ديگه نميتونم توي تختم دراز بكشم و كتاب بخونم چون براي گردنم خوب نيست و اين يعني ترك يه عادت دوست داشتني
ديگه نبايد دمر بخوابم چون براي دستم بده و اين يعني اينكه من با وجود خوردن قرص آرامبخش ديشب تا صبح جون كندم تا بخوابم و اين براي مني كه تنها زمان استراحتم 5.6ساعت خواب شبه فاجعه است
ديگه نبايد زياد با كامپيوتر كار كنم اونم براي مني كه كارم با كامپيوتره براي مني كه اتيادم وبگرديه
دكتره ميگه بايد برم استخر و راه برم ميگه برام خوبه هه هه زهي خيال باطل من يه موقعهايي وقت دستشويي رفتن ندارم
عصر با تمام اين افكار مرسم خونه مامان اينا همه اينا رو توضيح ميدم هيشكي درك نميكنه هيشكي مامانم ميگه آخي آره منم خيلي گردن درد دارم دكتر هم به من همينا رو گفت بايد رعايت كي به منم آمپول   D3 داده و تو با حرص توي دلت ميگي بابا من تازه 30 سالم شده ولي شما 58 سالته .ولي هيچي نميگي اصلا دركت نكرده
آقاي همسر مياد و بهش ميگي ميبوستت و ميگه چقدر بهت ميگم دخترك رو اينقدر بغلت اينور اونور نبر اونم دركت نكرده اصلا اصلا
تو بغض داري چرا هيشكي متوجه نيست كه تو فقط همدردي ميخواي تو فقط لوس شدن ميخواي تو فقط نياز داري تو سينه همسرت فرو بري تو احتياج به استراحت داري
يه مادر همسرت زنگ ميزني ميدوني كه براي اون نميتوني خودتو لوس كني چون لوست نميكنه ولي ميگي حالا خدا رو چه ديدي شايد اومديم و امروز شانس داشتيم كلي ناله ميكني از كارت ميگي از دردت ميگي از دكترت ميگي و فقط ميشنوي آخي مواظب خودت باش و شروع ميكنه از مريضي اون يكي نوه اش ميگه و اينكه بسته هايي كه براي تولدش فرستاديم و دستش رسيده ميگه و از مهموني سه شنبه مامانت ميپرسه و در نهايت ميگه ميبوسمت خداحافظ
اه اينم نشد
خواهرم هم تا آخر شب كلاس بود و نبود كه حداقل غر غر كنم
سرخورده و افسرده ميام خونه و قرص آرامبخشي كه هميشه برام ترسناك بوده و به اميد خواب راحت ميرم توي تخت اينقدر افكار عجيب مياد تو ذهنم كه تاصبح درست نميخوابم و از اينكه توي اين موقعيت نازكش هم ندارم گريه ام ميگيره
اگه سركار نميرفتم اگه اينقد ر وضعمون خوب بود كه نيازي به حقوق من نبود اگه مامانم دركم ميكرد اگه آقاي همسر تو اينجور مواقع به جاي اينكه سكوت كنه و كلمات تكراري عشقولانه تحويلم بده و اگه بجاي حرفهاي واقع بينانه بهم بگه كمي فقط كمي بهم احساس آرامش منتقل كنه
اگه ميتونستم يه دوروز دور از همه تنهاي تنها تو خونه بمونم و تو تخت باشم و فقط كتاب بخوني و هله هوله ام رو همونجوري كه دوست دارم توي تخت بخورم بدون اينكه نگران باشم كه الان دخملك مياد و هله هوله اي كه براش ضرر داره و خطرناكه رو نميذاره تو دهنش حالم بهتر ميشد
اگه كمي فقط كمي احساس ميكردم كه تو و همسرت براي خانواده آقاي همسر خيلي مهم هستيم و براشون اهميت داريم و رابطه مون فقط يه رابطه تصنعي نيست و فقط بخاطر دخملك نميبينيمشون حالم بهتر ميشد
اگه كمي فقط كمي  زماني كه اونها براي خودشون كاري ميكنند يا تصميمي ميگيرند ماروهم  بعنوان عضوي از خانواده شون در نظر بگيرند حالم بهتر ميشد
 اگه بجاي كار كردن سراغ علايقم ميرفتم علايقي كه هيچ منافاتي با زندگي زناشوئيم نداره حالم خيلي خيلي بهتر ميشد
اگه كار آقاي همسر بهتر بود اگه كارش اينقدر آزار دهنده نبود اگه من مجبور نبودم دو هفته از ماه رو هم پدر باشم هم مادر هم كارمند هم خانه دار هم نيازهاي خودمون و خانواده ها رو جوابگو باشم و در مقابل گله دوستانم كه چرا كم پيدائي سكوت كنم خيلي حالم بهتر بود
ديروز تنها كسي كه هر از چند گاهي ميامد و ازم ميپرسيد چته دخملكم بود ولي چه فايده براي يه بچه 2 سال و 7 ماهه ميتوني دردت رو بگي؟


 
 
يه روز برفي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
 
صبح كه از خواب بيدار ميشي اولين چيزي كه به ذهنت ميرسه اينه كه خب امروز من چي بايد بنويسم؟ و هيچي نمياد تو ذهنت.
از در كه ميايي بيرون و برف رو ميبيني يه لبخند مياد تو دلت و ميگي ببين چون خونتون به بيرون ديد نداره از ديدين يه همچين صحنه اي محروميا و براي بار هزارم تو اين چند ماه تو دلت ميگي دفعه ديگه كه خواستيم خونه بخريم بايد اين قضيه رو مد نظرمون داشته باشيم.
يهو دلت ميريزه چون يادت ميفته كه امروز روز اول مهدكودك جديد دختركه و از اونجائيكه مثل مهد قبلي توي خيابون اصلي نيست ميترسي كه اون سربالائي ماشينتون نره . مسيرش نسبت به مهد قبلي خيلي توي سربالائيه و ته يه خيابون خلوت.بعد ازاينكه دخترك رو ميرسونين مهدكودك و با 40 دقيقه تاخير ميرسي سركارت بازم مغزت از نوشته ها و كلمات خاليه.
دو ساعتي كه با كارهات سرو كله ميزني و كمي وبگردي هم ميكني از اونجائيكه توي محل كارت هم روبه بيرون پنجره اي نداري از دنيا بي خبري يهو يه نگاه به همكارت ميكني و ميگي آقاي ع پاشو چائيمونو برداريم بريم پشت پنجره سالن برف رو تماشا كنيم و چائي بخوريم و اونم بي بروبرگرد ميپذيره . دوتائي ميريم پشت پنجره برف قطع شده ولي هنوز خيابون وليعصر با اون درختهاي خوشگلش جذابه يه ربعي به خيابون و ماشينها وآدمها نگاه ميكنين و از هردري حرف ميزنين . از خانمش كه تازه با هم عقد كردن ميپرسي و اون از دختركت و مهد .تو از خونه اي كه خريده و ميخواد مرداد ماه بره توش ميپرسي و اون از اينكه آيا خونه مون پاركينگ داره ميپرسه . اون از ... من از...
از پنجره بيرون رو نگاه ميكنين و يه پربچه شيطون رو ميبينين كه با پدرو مادرش دارند توي پياده رو راه ميرند و پسرك از دست مامانش در ميره و بدوبدو ميره گوله برفي درست ميكنه و مامانش داد ميزنه بيا ديرمون شد و پسرك بدون اينكه اصلا به حرف گوش كنه به كارش ادامه ميده . به همكار بغل دستي ات ميگي من اصلا جرات نكردم امسال با دخترك توي خيابون راه برم چه برسه به برف بازي از بس كه همش سرما خورده بود و اون ميگه آره خب سرده دختر تو هم كه ضعيفه و تو توي دلت غصه ميخوري . دو تا از مديراتون رو ميبينين كه با خوشحالي آژانس گرفتند و پريدند تو ماشين و قهقهه ميزنن همكارت ميگه براي تور اسپانياشون دارند ميخندنا ( شنونده داري كه تور اسپانيا البته اولش يه هفته ميرند ايتاليا همه مديرها) و ت وميگي معلومه چون آقاي ن هميشه ميخواد بره بيرون به من ميگه ايندفعه هيچي نگفت . ميگه ميبيني از حق سرويسهاي من و تو ميزنن و ميرن تور اروپا به بهانه نمايشگاه . ميگي آره دقيقا بهانه است اگه نمايشگاه براشون مهم بود كه نمايشگاه كيش هم ميرفتند و بعد ميگي ولش كن بابا از برف لذت ببر به جهنم كه ميخوان برن اروپا و اونم يه لبخند تحويل ميده .
كمي راجع به اين پاركبانهاي وليعصر دلسوزي ميكنين و در مورد اينكه طرح مسخره ايه و همش براي چاپيدن پول مردمه و اگه راست ميگن اول توي هر خيابون صلي يه پاركينگ بزرگ بسازند اون وقت هركي توي خيابون پارك كرد جريمه اش كنند حرف ميزنين و ميائين توي دفتر كارتون. ميدوني كه راجع به چي ميخواي بنويسي و اين احساست رو بهتر ميكنه . اول آهنگ هتل كاليفرنيا رو از دسك تاپت پيدا ميكني و شروع ميكني به نوشتن.

پ.ن:من از اين هتل برم دلم براي اين معدود همكاران دوست داشتنيم تنگ ميشه ميدونم تنگ ميشه

 
 
دوستي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 
1-از اينكه با دوستهايي كه تازه پيدا كردم احساس راحتي كنم و دوستشون داشته باشم خيلي لذت ميبرم و تدارك ديدن براي شام و ناهارشان اصلا آزارم نميده كه هيچ لذات بخش هم هست . دوستهايي كه وقتي در حال غيبت شديدي باهاشون هستي متوجه سوختن لازانيات نشي و اصلا هم از اين قضيه خجالت نكشي چون اينقدر باهاشون احساس راحتي داري كه انگار 1000 شاله ميشناسيشون . اين حس وقتي بيشتر ميشه كه ميبيني شوهراشون هم با آقاي همسر خوب تونسته اند ارتباط برقرار كنن. و همينطور بچه ها هم با هم .

2-از اينكه با دوستهايي كه 25 ساله با همسرت دوستند و 12 ساله با تو هم دوست صميمي بوده اند و يهو تقي به توقي خورده و از ته ته دريا كشيده شده اند بيرون و بعد ازاينكه تو باعث شدي به دانشگاه و تحصيل و اينا فكر كنن و حالا كه از صدقه سري تو به يه آدم با سواد تبديل شدند و حالا ديگه كلاس برات ميذارند و باهات مثل سابق نيستند هم لجت در مياد . اونم از دست كسي كه خودت و خودت باعث شدي يك كمي با كلاس تر بشن و با سواد تر بشن و فراموش كرده اند كه كي باعث اين پيشرفتشون شده.

3-از دوستائي هم كه تازه باهاشون آشنا شدي و ازت توقعات كارهايي كه براي دوستي چندين و چند ساله انتظار ميره داره هم حرصت ميگيره


 
 
سري كه درد نميكنه دستمال نميبندن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳
 
به نظر شماها اگه يه نفر شاهد يه اتفاقي نبوده باشه ولي يه دوست كه برات عزيز هم هست ازت بخواد بيائي در مورد اون صحنه شهادت بده عاقلانه است كه آدم اين كاررو بكنه؟
يه دوست ازم امروز 6 صبح خواست كه باهاش برم كلانتري و در مورد چيزي كه نديدم شهادت بدهم با اينكه ميدونستم اون دوست خيلي هم در اون لحظه به اين قضيه من احتياج داد و خودمم از اون طرف مربوطه دل خوشي هم ندارم نتونستم بهش جواب مثبت بدهم . اگه واقعا اون روز جلوي چشم من اون آدم به اين دوستم تهمت زده بود اينكاررو بي برو برگرد انجام ميدادم ولي الان نميتونم .
ولي الان شديدا عذاب وجدان دارم چون ميدونم دوستم از دستم دلخور شده هرچند ميگه كه اصلا ناراحت نشده ولي از طعنه هايي كه بهم ميزد ميفهميدم كه دلخوره ولي نتونستم قانعش كنم .
من الان يه خرداديه با عذاب وجدان دردناك هستم.

 
 
يه روز معمولي من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢
 
از صبح كه چشماتو باز ميكني ميگي خب ديگه امروز روز اول ماهه و طبق قراري كه با هم گذاشتين بايد زندگيتون رو با برنامه شروع كنين و از خونه ميزنين بيرون
ماشين روشن نميشه استارت نميزنه مثل اينكه باطري خالي كرده آقاي همسر ميگه سر باطريش شل شده بوده
آژانس ميگيري و دخترك رو ميرسوني مهدكودكش و چون خيلي ديرت شده به آژانسيه ميگي تو رو هم برسونه .3500 تومان پول بهش ميدي و با نيم ساعت تاخير كارت ميزني
طبق برنامه ات امروز بايد زنگ بزني به اون سازمانه كه قراره جواب درخواست كارت رو بگيري مسئول مربوطه مرخصيه پس اين كارت هم موكول ميشه به فردا
بعد از ظهر راس ساعت 4 ميزني بيرون كه زود بري دنبال دخترك دو تا ازهمكارات ميگن واستا تا ونك با هم بريم دم دستگاه ATM كلي معطل ميشي تا پول بگيري چون دو تا از همكارات جلوتر دارند پول ميگيرن ولي هنوز از اون دوتا همكارت خبري نيست از دم دستگاه كارت زني بلند داد ميزني د زود باشين خب و اون دو تا خوش و خرم و خندون ميان پائين .اينا چه جوري اينهمه وقت اضافه دارند چرا هيچوقت عجله ندارند . از در كه ميائين بيرون خيلي از همكارهاي آقا كه شيفت بعد از ظهره و كمي اوا خواهر تشريف داره ( كمي كه چه عرض كنم) ميبينين . اين دو تا همكاراهات وايميستن خوش و بش كردن و دوتا ئي ميريزن سر كيفش و يه بسته شكلات بزرگ ميلكا از كيفش بر ميدارند و با خنده ميگن آخ جون آذوقه توي راهمون تكميل شد و دوباره ميگن ببينيم چي تو كيفت داري و ميخندن .
تو بازم اين پا و اون پا ميكني و بازوي يكيشون رو ميگيري و به سمت خيابون ميكشوني . اون دو تا همچنان باخنده شكلات رو از دست هم ميقاپند . تا ميرسي دم خيابون اولين ماشين خاليي كه مياد و حدودا 5 دقيقه طول ميكشه بياد سوار ميشي و اون دو تا رو ميكشي توي ماشين . همچنان دارند ميخندن و راجع به شكلاتي كه با زرنگي از اون بابا گرفتند ميخندند .
تا برسين ونك ده دفعه همديگرو هل دادند و قهقهه زند و شكلات رو توي دستشون له كردند و خوردند درست مثل بچه ها ولي تو فقط دلشوره داري كه دير شده و دخترك الان چشم به راهه و اصلا خنده ات نميگيره فقط براي اينكه اون دو تا احساس بدي نداشته باشند زور زوركي ميخندي و تمام حواست به اينه كه كي ميرسين ونك . خيلي ترافيكه . نرسيده به ونك يه 1000 توماني در مياري ميدي به راننده و ميگي آقا سه نفر حساب كنين . همچنان دارند همديگرو سر شكلات خوردن هل ميدن و ميخندن و اصلا حواسشون هم نيست كه تو كرايه ماشين رو حساب كردي . تو دلت ميگي اي بابا من بزرگترم خب . تازه سرپرستشون هم هستم .
پياده ميشن هنوز دارند كر كر ميخندن و كاغذ شكلات مچاله شده رو ازدست هم ميقاپند و يه خداحافظي خيلي شنگولانه تحويلت ميدن و ميرن اون طرف خيابون تو هم تند تند راه ميفتي كه زودتر برسي دم مهدكودك . چقدر پياده رو ليزه مجبور ميشي يواشتر بري كه نخوري زمين .
ميرسي دم مهدكودك طول ميكشه كه دخترك رو بيارن وقتي مياد ميبيني چشاش شف داره ميگي چرا اين اينجوريه ميگن چون صبح رفتن گردش بيرون از مهد دير اومدند و الان خواب بوده مال اينه و تو ميگي اميدوارم چون ديگه طاقت مريضيشو ندارم و لبخند ميزني و دخترك رو ميبوسي و بغلش ميكني و ميبيني بغض ميكنه و آروم يه چيزي ميگه و تو ميگي دختركم بلند تر بگو چي شده چرا گريه ميكني و ميشنوي كه خرگوشكي رو كه صبح با خودش آورده مهد گمش كرده و تو ميگي گريه نداره الان ميگيم برات پيدا كنند مربي اش ميره توي كلاس و مياد ميگه اينجا نيست شايد برده بوديمشون بيرون با خودش برده و اونجا جا گذاشته گريه دخترك بلند تر ميشه ميگه آره توي آمفي تاتر جا گذاشته و تو دلداريش ميدي و ميگي فردابرات پيدا ميكنم و اون قبول ميكنه
ديرتر از هميشه از مهد ميائي بيرون . واي كه چقدر جديدا وقتي دخترك رو بغل ميكني دستت و پشتت درد ميكنه اين دوهفته گذشته خيلي بهت سخت گذشته ديگه شبها هم از دردش نميتوني بخوابي بايد بري دكتر ارتوپد
سر كوچه مهد خيلي معطل ميشي تا يه ماشين دربست گير بياري . چقدر ترافيكه و تو اعصابت ديگه خط خطي شده هميشه وقتي اين خانومهاي بچه بغل رو گوشه خيابون ميديدي يه حس ترحم توام با خشم داشتي و الان خودت يكي از اونهايي و كاري نميتوني بكني
ميرسي خونه . همسرت رو دم در ميبيني دارعه با ماشين ور ميره و با خوشحالي ميگه درستش كردم ولي بايد دو سه ساعتي روشنش بذارم تا دوباره باطري خالي نكنه و تو مستاصل ميگي يعني نميائي بالا ؟‌بدون اينكه متوجه خستگيت بشه ميگه نه شما برين بالا كمي با هم بازي كنين تامن بيام
تو با همون درد شديدي كه احساس ميكني دخترك رو بغل ميكني و ميبري بالا هنوز پالتوت رو در نياوردي كه دخترك با كفش ميدوه تو اتاقش و ميگه مامي بيا بازي كنيم عروسك بازي نه نه نقاشي كنيم نه اصلا بيا لاك بزنيم و تو هي ميگي باشه دخترم صبر كن لباسمرو عوض كنم صبر كن عزيزم صبر كن مخملم ولي اصلا به حرفت گوش نميده و يه ريز حرف ميزنه
و تو تند تند لباست رو درمياري كه تلفنت زنگ ميزنه مربي مهد دختركه كه ديگه از شنبه نمياد و داره باهات درددل ميكنه و دخترك هم يك ريز غر ميزنه كه بيا بازي كنيم تند تند حرف ميزني و يه لاك قرمزرو ميدي دست دخترك . اصرار داره ناخنهاتو لاك بزنه ميشيني جلوش و همونجوري كه داري با تلفن حرف ميزني ميبيني كه تا مچ دستت داره لاك قرمز ميخوره و حرفي نمزني چون برق خوشحالي رو توي چشاي دخملك ميبيني
نيم ساعت تلفني حرف ميزني و قطع كه ميكني بوي لاك دماغت رو ميسوزونه . واي لاك پاك كن نداري زنگ ميزني به آقاي همسر ميگي كارش كه تموم شد برات از داروخانه سر خيابون بخره ميگه باشه و اينكه خيلي گرسنشه و غذا ميخواد . دخترك هنوز غر ميزنه كه بيا بازي كنيم و تو يه برگ برچسب ميكي موس بهش ميدي و ميگي بيا روي كمد اتاقت اينا رو بچسبون و ميدوني كه يه ربعي مشغولش ميكنه . سريع يه بسته گوشت و باقالي و شويد رو با همديگه ميچپوني توي ماكروويو و ميري كه دست و صورتت رو بشوري .
تو اين فاصله لباسهاي دخترك رو هم عوض ميكني و دست و صورتش رو ميشوري تا مياي بشيني دخترك داد ميزنه من جييييييييييييش دارم براش كاراش رو ميكني و تا ميائي بشيني يادت ميفته الان آقاي همسر يخ زده مياد خونه و چائي دمنكردي چائي رو دم ميكني گوشتهارو مينادزي تو قابلمه و برنج رو هم ميذاري توي پلو پز كه در باز ميشه و اقاي همسر مياد تو ميشيني لاك روي دست خودت و دخترك رو پاك ميكني و سعي ميكني از وول خوردن دخترك جلوگيري كني تموم كه ميشه يه فنجون چائي براي همسرت ميريزي و ميگي عزيزم من تندي ميرم حموم و ميام تو يه ربع ديگه شويدهارو به برنج اضافه ميكني و آقاي همسر در حاليكه داره با كامپيوترش ور ميره و اصلا نگاهت نميكنه ميگه من يادم ميره يه ساعت بده جلو روم باشه يه ساعت ميدي دستش و ميگي لطفا وقتي شويدهارو اضافه كردي زير گوشت رو هم خاموش كن و شربت اشتها آور دخترك رو هم بهش بده و مي پري تو حموم
وقتي 25 دقيقه بعد ميائي بيرون بوي خوش باقالي پلو ميخوره تو صورتت ميبيني همسرت كارهارو كرده ولي دور پلو پز پر از سبزيه سريع تميزش ميكني دخترك مياد از پاهات آويزون ميشه و بوست ميكنه كي قربون صدقه اش ميري و ميفرستيش دنبال نخود سياه بلند ميپرسي شربتش رو داديييييييييي؟ نهههههههههههه يادم رفت
بعد از شام ديگه تحمل تكون خوردن نداري همسرت ميفهمه و ظرفها رو جمع ميكنه و ميشوره . احساس عذاب وجدان داري توي اين فاصله ميري كمي با دخترك بازي ميكني نقاشي ميكني عروسك بازي ميكني اصرار داره عروسم خوشگله رو خودش بخوابونه و عروسك زشته مال تو باشه
ميبيني خوابش مياد مي خوابونيش و براي اولين بار توي شيرش عسل قاطي ميكني از اينكه خوشش اومده نفس راحتي ميكشي و مي بوسيش و چراغ رو خاموش ميكني
ميبيني آقاي همسر با لبخند ميگه قليون ميكشي ؟ و تو دلت نمياد بگي خسته اي و داري وا ميري ميگي آره چرا كه نه ولي يه فيلم هم بذار ببينيم ( ميدوني اين حالت رو خيلي دوست داره) كلي ميگرده يه فيلمي پيدا كنه كه زير نويس فارسي داشته باشه كه غر نزني و آخرش با يه لبخند شيطنت آميز ميگه آهههههههها پيدا كردم و فيلم علي كنكوري رو ميذاره توي دي وي دي و ميخنده . قليون ميكشين و تخمه ميشكونين و ميخندين وقتي سي دي اول تموم ميشه همسرت ميگه ديگه پاشون بخوابيم دوباره فردا صبح با بيدار كردنت مكافات دارما و تو توي دلت ميگي خدا عمرت بده و ميخزي تو تختت كه ميگه بازم كه مسواك نزدييييي ميگي بخدا نميتونم ديگه نميتونم روي پام وايستم و سرت رو ميبري زير پتو و به سه سوت نرسيده خوابت ميبره