من و دلنوشته هام

عزاداري
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
 
نميدونم درسته اين پست رو الان كه اكثرتون توي حال و هوايي به اصطلاح عزاداري هستين بنويم يا نه ولي نميتونم جلوي خودم رو بگيرم روزها با خودم كلنجار رفتم هي بخودم نهيب زدم كه بابا جون مثل يه دختر خوب سرت رو بنداز پائين و زندگيت رو بكن چيكار به اعتقادات مردم داري ولي ميبينم كه نميشه
القصه آقاجون من با اين مدل عزاداري مخالفم م خ ا ل ف م
من اصلا كاري به اعتقاداتتون ندارم ها تازه معتقدم كه اعتقادات هركسي محترمه ولي بابا جون چرا ديگه دينتون رو تحريف ميكنين؟ ميشه به من بگين كجاي دين و اسلامتون نوشته كه 10 ماه سال رو هركاري عشقتون كشيد انجام بدين بعدش يهو دو ماه محرم و صفر رو مشكي بپوشين و تو سرخودتون بزنين و گريه كنين و اينجوري اسراف كنين؟
اصلا مگه نه كه رنگ مشكي تو اسلام مكروهه؟اصلا مگه خداتون نگفته كه خود آزاري گناه داره؟مگه نگفته كه من جسمتون رو بهتون هديه دادم ازش مراقبت كنين؟مگه نه كه گفته اسراف نكنين؟پس اين كارها چيه؟
اصلا كاري به اسلام هم نداريم بابا جون مگه شماها انسان نيستين؟من فكر ميكنم اين گداها و شيرخوارگاهها و كميته امدادي ها اين روزها خدائي ميكنن ولي در عوض بقيه سال رو بايد التماس مردم بكنن كه اي ايهاالناس بداد ما برسين
اصلا يه چيزي : چه كاريه؟ اگخ ميخوايين كاري براي هموطنتون بكنين چرا روزها و ماههاي ديگه به فكرشون نيستين؟كه چي بشه نذري ميپزين و با افتخار ميگين ما الان چند ساله نذر داريم مثلا 10 روز اول محرم رو روزي به 1000 نفر غذا ميديم؟فكر ميكنين خيلي دارين به اصطلاح ثواب ميكنين؟ نه خير اين از نظر من عين گناهه ميدونين چرا ؟ چه فايده اي داره شما روزي به هزار نفر از خودتون سيرتر غذا ميدين؟ راست ميگين برين بقيه سال رو روزي به يه نفر بدبخت غذا بدين.نه ماهي يه دست لباس بخرين برسونين به محتاجش.نه پولدارترين هزينه دانشگاه يه دانشجوي بدبخت رو بدين اينجوري نه اسراف كردين نه خسته شدين نه اينكه خودنمائي كردين كه اين كارها عين خودنمائيه مطمئنم همتون هم قبول دارينا ولي نميدونم اين چه درديه كه ماهارو گرفتار كرده .
من معذرت ميخوام كه اينقدر تند حرف ميزنم ولي لطفا ظرفيت شنيدنش رو داشته باشين چه ايرادي داره بيائين برآورد هزينه كنيم ببينيم اين خودنمائي چقدر هزينه برامون داره همون رو تقسيم بر12 ماه سال بكنيم و به اندازه ماهانه اش براي بيچاره ها هزينه كنيم ؟
من فكر كنم اين بدبخت بيچاره ها دوروز اول محرم خوشحالند ولي بعدش ديگه سير سيرند بااب چند روز ميتونن اين غذاها رو براي مبادا ذخيره كنند ؟
بجاي اينكاراگه تو اين زمستونيه يه دونه كاپشن گرم به يكيشون هديه ميداديم ثوابش بيشتر نبود؟ آخه مني كه تو خونه ام بالاخره يه چيزي پيدا ميشه بخورم حروم نيست اين غذاها رو بخورم؟اخه اين عزاداريهاي تصنعي و بعضي جاها وحشيانه كجاش ثواب داره .
من اعتقادي به اين چيزها ندارم ولي اگر هم داشتم ترجيح ميدادم اين روزها تو خونه ام بشينم و ماشالله با اين برنامه هاي تلويزيون كه همشون عزاداريه عزاداري كنم و چه ميدونم نماز بخونم و هرچي حالا
بيرون رفتنهاي اين روزها به نظر من فقط و فقط جنبه نمايش و خودنمائي و اينا داره
نميخوام عصبانيتون كنم ولي يه ذره به حرفهام فكر كنين بد نيست آقايون و خانومهاي مسلمون

 
 
گل و بلبل
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
 
1-شنيديدن امروز صبح پيكر 5 تا شهيد گمنام رو قراره تو دانشگاه شهيد بهشتي دفن كنند ؟به نظر من كار فوق العاده مسخره اي بود . من نه اهل سياستم نه سر در ميارم ،مذهبي هم نيستم و البته هيچي هم سرم نميشه و ضمنا خيلي هم به اين جوانهايي كه از جواني و خانواده هاشون دل كندند و رفتند از مملكتمون دفاع كردن و جونشون رو از دست دادند احترام ميذارم ولي اينو ميدونم كه جاي استخوانهاشون وسط دانشگاه نيست . اگه ميخواستند سمبل درست كنند اين راهش نيست نه؟اگه اينا گمنام نبودند مطمئنا خانواده هايشان راضي تر بودند كه اين اجساد مثلا توي قطعه شهدا باشند نه؟
واي فكر كنين هرروز صبح دانشجوهاي بدبخت بايد از جلوي 5 تا قبر برند سركلاساشون.
تازه بر فرض هم كه بخوان سمبل درست كنند فكر كنم اگه پيكر آقاي دكتر شهديدي رو مثلا وسط دانشگاه تهران دفن ميكردند منطقي تره نه؟اونوقت ايشون رو بردند شهرري
نميدونم شايد نبايد اصلا در اين مورد حرفش رو زد نه؟

2-با توجه به كامنتهاي پست قبلي از اينكه هري پاتر رو نخوندم ديگه عذاب وجدان ندارم

3-چرا هوا گرم نميشه؟خيلي خودم رو كنترل كردم كه حرفي نزنم .ولي ديگه تحمل ندارم

4-كسي در مورد مهدكودك پازل توي خيابون گاندي اطلاعاتي داره به من بده؟

5-عسلي من ، بهت قول ميدم يه چند تا كتاب برات بفرستم

6-شنونده جون مورد بالا در مورد شما هم هست
 

7-ميدونين وزير نفت ديروز گفت ما مشكل توليد گاز نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟

8-ميدونين وزير نيرو هم گفت ما سال ديگه مشكل كمبود آب و برق نخواهيم داشت؟؟؟؟

9-ولش كن بابا اصلا به من چه

10-به نظرتون من امشب شام چي درست كنم؟

11-چقدر قاطي پاطيم ها نه؟

12-حب بسه چقدر چرت و پرت ميگم اه اه از اين پست خوشم نيومد

13-آهان اينم بگم و برم ديروز با راننده آژانسي كه داشتم ميومدم خونه داشتيم صحبت ميكرديم يهو گفت خانوم ببخشينا چون بچه داري دارم بهت ميگم ديروز تلوزيون اعلام كردم كه يه سري پاستيل هاي خارجي اومده كه توشون كراك داره.گفتند كه فعلا نخرين تا ماركهاشون رو بگيم و از بازار جمعشون كنيم.من كه به نظرم خيلي غير منطقي اومد و بيشتر تعجب كردم تا بترسم . نميدونم تا چه حد صحت داره .خدا رو شكر دخملي ما پاستيل زياد دوست نداره وگرنه الان يه دخمل 2 سال و هفت ماهه كراكي داشتيما واه واه بلا به دور تف تف

 
 
من و كتابخواني
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
 
1-آقا من امروز كلي دنبال شعرهاي بچگي هامون گشتم ولي هيچي هيچي گير نياوردم كسي نميدونه كجا ميتونم فايلهاشو گير بيارم شديدا دچار نوستالوژي هستم

2-در راستاي سايت گردي براي همون مورد اول يه سري داستانهاي صمد بهرنگي رو پيدا كردم كه دوباره شديد ياد بچگي هام افتادم .بابا منو از كلاس دوم دبستان معتاده به خوندن كتابهاي نازنينش كرده بود . يكي از داستانهاي كوتاهش رو پرينت گرفتم كه توي راه كه دارم ميرم دنبال دخملي توي تاكسي بخونم و لذت ببرم.

3-آقا ما اين كتاب بادبادك باز رو هفته پيش تمومش كرديم و بسي لذت برديم جزو معدود كتابهاي اين سبكي بود كه رفته رفته جذاب تر ميشد خيلي دوسش داشتم هر صفحه اش يه حسي بهم ميداد. يه صفحه دلم براي امير ميسوخت ، صفحه بعدي براي علي ، بعدي براي حسن،بعدي از دست امير حرص ميخوردم ،بعدي از دست باباش ،بعدي از دست طالبان ....خلاصه كه كتاب و داستان خوبي بود.

4-تصميم گرفتم برم كتاب بعدي آقاي خالد حسيني رو هم بگيرم .اسمش چي بود؟

5-ماه قبلش هم خاطرات يك گيشا رو تمومش كردم اونم خيلي مزه داد از دست اونم حرص ميخوردم و غصه ميخوردم و دلم ميسوخت و افتخار ميكردم وووو ولي فيلمش به نظرم جالبتر بود . تصميم دارم حالا كه كتابش رو خوندم يه بار ديگه فيلمش رو ببينم شايد نظرم عوض بشه

6-الانم دارم كتاب سه قطره خونه صادق هدايت رو ميخونم تقريبا داره تموم ميشه ولي راستش شايد عجيب باشه زياد به دلم نشسته .تعجب ميكنين؟خب نشسته ديگه .آخه از اون كتابهائيه كه به نظرم تاريخ مصرفش گذشته (همين جا از جناب هدايت معذرت ميخوام) يعني ميدونين خيلي اصطلاحات منسوخ شده اي داره .بين 7-8 تا داستانكي كه داره ميتونم بگم يكيش به دلم نشست .فكر كنم امروز تمومش كنم. البته كنجكاو شدم برم يه كتاب ديگه از آقاي هدايت بگيرم بخونم ببينم كل كتابهاش اينجوريه يا اين مجموعه داستانش اين حس رو به من داد (با شرمندگي اولين كتابيه كه از ايشون دارم ميخونم)كسي پيشنهادي نداره؟

7-آهان راستي بدم نمياد كتابهاي هري پاتر رو هم بخونم ميدونم بابا ميدونم خيلي عجيبه كه نخوندنمش ولي راستش هيچوقت از داستانهاي تخيلي خوشم نمامده ولي از بس همه در مورد اين پسرك وروجك حرف زدند وسوسه شدم كتابهاشو بگيرم و بخونم . تا خدا چه خواهد

8-براي هفته ديگه هيچ كتابي ندارم بخونم


 
 
خانواده بي برنامه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
 
وقتي تصميم بگيري كه يه نظمي به زندگيت بدي و براي اولين باز بعد 6 سال بشيني راجع به اين قضيه با همسرت صحبت كني و ببنيني كه اونم مثل تو معتقده كه بد دارين زندگي ميكنين توي تصميمت راسخ تر ميشي
بعد از دو ساعت دوتائي حرف زدن كه خيلي وقت بود يه همچين موقعيتي نشده بود نتيجه اي كه ميگيرين انرژي زا ميشه ( آقاي همسر ميدوني كه چي ميگم؟)
قرار ميذارين كه هم يه نظمي به خرج و مخارج خونه بدين ، براي 16 روز اول دي ماه 7 بار شام بيرون خوردن براي شما دو تا كه ميليونر نيستين خيلي فاجعه است،هم يه نظمي به رفت و آمدهاتون ،هفته اي حداقل 6 روز رو يا بيرونيد يا مهمون داريد ، كه اين موضوع هم بار مالي داره هم خستگي مفرط . همينه كه هميشه احساس خستگي دارين . همين كه به چيزهايي كه ميخواهيد نميرسيد. شما حتي خيلي وقتها نميدونين كه خونتون و زندگيتون چه چيزهايي كم داره چون اينقدر اوضاع بهم ريخته است كه هيچي معلوم نيست و اين خيلي زشته.
هردو قبل از خواب مطمئنيد كه ميخواهيد تصميمتون رو عملي كنين قرار شد براي اين قضيه حتما توي يه سررسيد اهدافتون رو مشخص كنيد و بودجه بندي كنيد .
خدارو چه ديدي شايد نتيجه داد و از اين بي برنامگي بيائين بيرون.
بايد دخترك رو هم از الان عادت به نظم بديد كه لنگه خودتون نشه و اين يكي از اهداف ميتونه باشه نه؟


 
 
اندراحوالات نمايشگاه تخصصي گردشگري و هتلداري
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
 
جمعه رفتم نمايشگاه هتلداري كلي از روز قبل برنامه ريزي كردم و صبح جمعه برعكس همه روزهاي تعطيل كه دلم نمياد از تختم كنده بشم زودتر پاشدم و آماده شدم هرچي به همسر گفتم بابا تو با دخملي بمونين خونه براي تو كه جذابيتي نداره من با خيال راحت برم ولي قبول نكرد و گفت نميشه كه تو اين سرما تنها بري اصلا منم دوست دارم بيام ميدونستم بخاطر من ميگه وگرنه آخه براي يه آدم فني اين رشته ها فكر نميكنم جذابيتي داشته باشه
خلاصه رفتيم دخملي رو گذاشتيم خونه مامانم و راه افتاديم ساعت حدوداي 11-11.5 صبح بود
رفتيم سمت نمايشگاه يك صف طولاني پاركينگ رو مشاهده كرديم كه همون موقع من شروع كردم به غر زدن كه من گفتم تو نيا خودم ميرم الان تو تو خونه گرم و نرم داشتي با دخملي بازي ميردي و اين حرفها كه جواب شنيدم اي بابا خب من دوست نداشتم تو توي اين سرما بلرزي بد كردم؟ خب اشكالي نداره بعد از مدتها يه كمي دوتائي با هم باشيم خب
و من سكوت كردم ولي حدوداي نيم ساعت تو صف بوديم كه متوجه شديم اصلا صف ماشينها حركتي نداره من دوباره شروع به غرغر كردم . يك كمي ماشينها جلوتر رفتند حالا ديگه در ورودي پاركينگ رو ميديديم و باز يه چيزي حدود يه ربع ايستاديم . در ورود و خروج پاركينگ يكي بود و من ديدم كه حدود 30 تا ماشين اومدند بيرون ولي متصدي پاركينگشون حتي يك ماشين را داخل راه نداده بود .
ديگه پاك قاطي كرده بودم راننده چند تا ماشين پياده شدند رو رفتند كه دادو بيداد كنند ولي آقاي همسر گرامي بنده مثل هميشه لبخند مليحي در كمال خونسردي تحويلم ميداد.
در پاركينگ باز شد و تا ماشينها اومدند راه بيفتند دو تا ماشين از جهت روبرو خواستند برن تو پاركينگ كه ديگه لجم اساسي در اومد.يه نگاه كوچيك به همسر محترم كردم ديدم خونسردانه داره صحنه رو ميبينه .توي ماشين اوليه كه داشت با پرروئي تمام ميرفت تو صف چهار تا پيرمرد متشخص نشسته بودند.سرم رو مثل آپاچي ها بردم بيرون و داد زدم:خجالت بكشين زشته بخدا ماها آدم نيستيم تو صف وايستاديم ؟همينه كه وضعمون اينه ديگه
همينجوري چهار نفر به من زل زده بودن و نگاهم ميكردن ولي من ولكن نبودم :بابا بخدا خجالت داره يعني چي آخه ؟ ماهم مثل شما ميخواهيم زودتر بريم تو همينه كه مملكتمون هيچوقت درست نميشه امثل شماها خرابش كردين و.... و زودتر از اون ماشينه چپيديم تو .
و بازهم دركمال ناباوري ديدم هنوز اون لبخند خونسردانه روي لبهاي همسر جان ميباشد.
موقع پياده شدن هم ديدم ماشين پشت سريمون بغل دستمون نگه داشت كه آقا پسره فكل كراواتي بود برگشتم سمتش و كلي با همديگه دو تائي غرغر كرديم و دست آقاي همسر رو گرفتم كه تو برفها سر نخورم و رفتيم تو
ساعت 1 ظهر شده بود وقتي نقشه نمايشگاه رو ديدم متوجه شدم فقط دو تا سالن مربوط به نمايشگاه هتلداريه.
رفتيم توي سالن اولي از همون سمت راست شروع كرديم همه غرفه ها مربوط به آژانسها بود(همون حدسي كه ميزدم )هميشه از اينكه صنعت هتلداري ناديده گرفته بشه لجم ميگيره آروم آروم راه ميرم و تابلوهاي غرفه ها رو ميخونم آژانس...سير...آژانس ....گشت گروه تورهاي.... حالا اون وسط يه شركتي هم تجهيزات توالت توليد ميكنه يه شركتي هم ماشينهاي موكت شوري هرچي سرت رو ميچرخوني اينور و اونور هيچ نشونه اي از يه مركزي چيزي كه مربوط به هتل باشه نميبينم فقط هتل هاي لاله و بنياد غرفه هايي دارند كه فقط روشور هتلهاشون رو ميدن همين .
از كنار يه غرفه كه خيلي خلوت بود ميخواي سرسري بگذرم تو دلم ميگم اون غرفه ها كه هيچي نداشتند و فقط بزور ميخواستند قيمت تورهاي عيد و قيمت تورهاي تركيه و ... بدهند اينقدر شلوغه اين يكي وضعش معلومه ولي كنجكاويم نذاشت . واي چي ميديدم شركت... فعاليت در زمينه تحقيق در مورد كليه امور هتلداري و مديريت يك عالمه جزوه توي كتابخونه هاي شيشه اي گذاشته بودند تمام جزوه ها مطالب فوق العاده بودند چيزهايي كه خيلي بدرد ميخورند هرچيزي كه به ذهنت برسه خوشحال دارم مشتاقانه نگاهشون ميكنم كه يه آقايي كه مسئول غرفه بود با يه خنده مياد جلو كاملا متوجه شده بود من خيلي ذوق دارم كلي راهنمائيم كرد و گفت تازه اين كتابها و جزوه ها همه كارهاي تحقيقاتيشون نيست و كارت و آدرس شركت رو بهم داد و گفت هروقت بخواي ميتوني بيايي شركت . مدير عامل و نويسنده كتابها هم همونجا بود . يه فرم هم دادند كه پركنم . خيلي ذوق كردم تمام عصبانيتم از بين رفت.
اومديم بيرون و رفتيم سالن روبرو اونجا هم مثل سالن قبلي بود.در كل نمايشگاه مد و آرايش و رنگ موهاي جينگولي مستان بود تا نمايشگاه تخصصي گردشگري و هتلداري البته با حذف امور هتلداري.منتظر يه فرصتم كه خودم رو برسونم به اون شركت تحقيقاتي . با اينكه از نظر من اصلا نمايشگاه پرباري نبود ولي همين كه اون موسسه رو پيدا كردم برام خيلي ارزش داشت . مخصوصا كه وضعيت اين صنعت تو ايران وحشتناكه اين خودش نعمتيه.

 
 
يه تجربه شيرين و 12 درس
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
 
تجربه شيريني بود خيلي شيرين اصلا فكرشم نميكردم كه بتونم از پسش بر بيام اينو جدي ميگما
ولي من سربلند شدم پيش خودم پيش پدرم پيش آقاي همسر و اين برام خيلي ارزش داشت ميدونين چرا ؟ چون خيلي چيزها بهم ثابت شد و از همه مهمتر خيلي چيزها ياد گرفتم
ميگم بابا ميگم
اصل جريان چيه؟ راستش يه چند وقتي بود كه بدجوري فرته بودم تو قلق پدر جان محترم و هي غر ميزدم كه شما چرا به من اطمينان نميكني و چرا يه كلاس ندريس توي موسسه ات رو به من واگذار نميكني و هر دفعه با قيافه مشكوك پدر مواجه ميشدم و يه جمله تكراري: تو بيا يه دوره بشين سر كلاس استاد فلاني و ببين چي ميگه آخه بعد بيا سر كلاس تدريس ولي من مصرانه ميگفتم نه من وقتش رو ندارم ولي ميدونم از پسش برميام و هردفعه پدر گرامي سكوت ميكرد
تا يك ماه پيش
روز سه شنبه بود و من در منزل ابوي تشريف داشتم كه ايشان فرمودند از پنجشنبه همين هفته يك كلاس بهت داديم و بايد ساعت يك اونجا باشي منو ميگي اولش داشتم شاخ در مياوردم آخه بابا حداقل يه هفته وقت ميخواستم كه خودم رو آماده كنم جزوه تهيه كنم خودم و آماده كنم ولي با پرروئي گفتم مسئله اي نيست من ساعت 1 اونجا هستم
روز پنجشنبه راس ساعت يك اونجا بودم وقتي وارد دفتر اموزش موسسه بابا شدم به زور لبخندي به كارمنهاش زدم و روبوسي و تحويل دو تا ماژيك وايت برد و ليست اسامي دانشجوها و راهنمائي به طرف كلاس .
هنوز توي كلاس نرفتم كه بابا از دفترش صدام ميكنه ميرم پيشش ميگه ببين دخترم حواست باشه اصلا خودت رو گم نكن من يه چيزي حدود 40 ساله دارم درس ميدم و چيزي كه فهميدم اينه كه اگه ميخواي توي تدريس موفق باشي بايد اعتماد به نفس داشته باشي و براي اينكه اعتماد به نفست بالا باشه فرض كن اونهايي كه جلوت نشسته اند و زل زدند به چشمات يه مشت گاوند البته تو ميدوني من به شخصيت آدمها خيلي ارزش ميدم ولي براي بالا رفتن اعتماد به نفست خوبه ضمنا كسي كه مياد تو اين كلاسها خب معمولا چيزي نميدونه و كسي كه مياد تو اين كلاسها تدريس ميكنه همه چيز ميدونه ( اين اولين درس امروز براي من بود)و با بوسه اي منو روانه كلاس ميكنه و ميگه موفق باشي و من كاملا عشق و خوشحالي و ند قطره اشك رو توي چشمهاي بابا ميبينم
وقتي دارم طول راهرو رو طي ميكنم تو دلم ميگم خدايا به من قدرتي بده كه بتونم دانسته هام رو بدون كم و كاست در اختيارشون بذارم خداسا من دوست ندارم مثل بعضي معلمها كه از علمشون ميدزدند باشم اگه قراره در آينده اينكاره بشم ميخوام كه هرچي توي چنته ام دارم بريزم بيرون يعني ميشه يه روزي در مقام پدرم باشم؟
به وضوح وقتي وارد كلاس شدم و 19 نفر شاگردم رو كه به جرات ميتونم بگم 80 درصدشون از من سنشون بيشتر بود رو ديدم پاهام شروع كرد لرزيدن و سريع براي اينكه بتونم به خودم مسلط بشم رفتم پشت ميز استاد نشستم
اولش براي اينكه اون جو سنگين رو كه 38 تا چشم منو نگاه ميكردند رو از بين ببرم يه معرفي مختصري كردم و گفتم منم براي آشنائي بيشتر اساميتون رو ميخونم بهم بگين تو اين زمينه تجربه كار دارين يا نه؟(قصد اصليم اين بود كه ببينم اصلا شاغل تو اين كارند يا نه شوت ميزنن خب به نظرم باعث ميشد بفهمم كلاس در چه سطحيه)
بعد از معرفي تك تكشون ديدم خوشبختانه غير از دوسه نفرشون بقيه هيچي راجع به موضوع كلاس نميدونن و انگار اين قضيه خيلي بهم انرژي داد .اعتماد به نفس از بين رفته ام برگشت سرجاش
ولي كاملا متوجه بودم كه شاگردها با شك بهم نگاه ميكنن احتمالا توي دلشون ميگفتن اين ديگه كي چقدر كوچولو و بچه است هميشه ظاهر ريزه ميزه ام توي كار اعصابم رو بهم ميريزه
بعد به آرومي شروع كردم به تدريس و كم كم حالم خوب شد ولي هنوز جرات نداشتم از جام پاشم و راه برم و ترجيح دادم همونجوري نشسته حرف بزنم
بعد از نيم ساعت به وضوح ميديدم كه بعضي ها چرت ميزنن و اين نگرانم ميكرد
بالاخره با هر بدبختي بود جلسه اول رو تموم كردم و در انتها گفتم خوشحال ميشم اگه در مورد نحوه تدريسم كسي نظري دار بگه (قصدم واقعا اين بود كه بدونم چه ايرادهايي داشتم ولي اصلا يه جوري برخورد كردم كه متوجه نشوند كه بار اولمه)
در كمال ناباوري ديدم بعد از اينكه همه شاگردها از كلاس رفتن بيرون يكي از دخترها موند و اومد جلو و گفت استاد ببخشيد جسارت ميكنم فقط چون خودتون اجازه نظر دادن دادين ميخواستم عرض كنم كه چون ما هممون از 8 صبح كلاس داريم كمي خسته ميشيم اگه ميشه موقع تدريس كمي راه برين كه ما حواسمون پرت بشه و بتونيم از كلاستون استفاده كنيم و چرتمون نگيره
و من با لبخند از اينكه نظرش رو گفت تشكر كردم و گفتم چشم حتما ولي واقعا ته دلم ازش ممنون بودم (اين دومين درسي بود كه من ياد گرفتم يه استاد نبايد چسب بزنه به ماتحتش و بشينه روي صندلي الان ميفهمم كه چرا پدرم هم هيچوقت تو كلاس نميشست)
و در كلاس كه اومدم بيرون ديدم يكي از شاگرهام توي دفت بابا نشسته واي خدا بدادم برسه .ولي از بابا چيزي نميپرسم ولش كن اگه شكايتم رو كرده باشه كه خيلي ضايع است.
خود بابا صدام ميكنه ميگه وايستا با راننده من بريم هوا سره ميگم تا در خونه برسونتت و تو ميگي مرسي
توي راه بابا يواش در گوشت ميگه دفعه ديگه حواست باشه كه نشيني يه استاد بايد راه بره و من با يه لبخند گفتم ميدونم و چشمكي زدم
هفته دوم كه رفتم سر كلاس كمي حالم بهتر بود بعد از حضور و غياب پاشدم و رفتم پاي تخته و ماژيك به دست آروم آروم راه رفتم و حرف زدم كاملا متوجه بودم كه بچه ها اصلا چرت نميزنن مخصوصا اون آقاهه كه مطمئنم بالاي 40 سال سنش بود و دفعه پيش فقط چرت زد
تازه يه چيز ديگه هم فهميدم اونم اينكه آدم وقتي در مقام يه استاد اون جلو راه ميره همه چيز رو ميبينه مثلا كاملا ميفهميدم كه اون پسره با اون دختر بغل دستي اش تيك و تاك ميزدند . يا اينكه اون يكي داشت اس ام اس بازي ميكرد . يا اون خانومه تو هپروت بود . واي چقدر ما خودمون شيطنت ميكرديم پس هميشه استادمون ميديد و به روز نمياورد؟(سومين درسي كه گرفتم)
كاملا متوجه بودم كه تونستم جلب توجه كنم از قيافه ها ميفهميدم از سوالاتي كه ميكردند ميفهميدم از اينكه جلسه اول هيشكي سراغ جزوه رو ازم نگرفتم ولي جلسه دوم همه ازم جزوه ام رو ميخواستند و
كلاس جلسه دوم كه تموم شد خوشحال بودم
هفته سوم ديگه همشون رو ميشناختم و وقتي وارد كلاس ميشدم همه بهم لبهند ميزدند كه خيلي خوشخوشانم ميشد . داشت راجع به محاسبه يه چيزي بهشون توضيح ميدادم ديدم همشون يه علامت سوال رو كله هاشون سبز شده دوباره توضيح دادم ديدم بازم متعجبند فهميدم كه چون خودم اين قضيه رو كامل ميدونم دارم خيلي سريع بهشون ميگم و از خيلي چيزها به هواياينكه ميدونن فاكتور ميگيرم ياد جمله بابام افتادم و شروع كردم از اول آروم آروم توضيح دادن و وقتي روم رو برگردوندم ديدم اون علامت سوال كله هاشون از بين رفت(اين چهارمين درسي بود كه گرفتم)
هفته چهارم تا نستم پشت ميز به حضور و غياب ديدم 4 تا mp3 player روميزه و تا پاشدم درس رو شروع كنم ديدم چهر نفر هجوم اوردن جلوي ميزم براي روشن كردنشون اولش جا خوردم و ديدم بچه ها از قيافه من خنديدند منم شروع كردم خنديدن گفتم اينا چيه منكه همه چيز رو تو جزوه گفت بهتون ولي يكيشون گفت نه استاد آخه خودتون خيلي روونتر ميگين . قند تو دلم آب شد. امروز روز آخر كلاس بود و جلسه بعدي امتحان بود و من بعد از آنتراكت اول كه برگشتيم سركلاس به واقع چيزي براي گفتن نداشتم همه جزوه رو درس داده بودم خدا خدا ميكردم به خير بگذره دوباره استرس جلسه اول برگشته بود ولي شروع كردم به تعريف كردن خاطرات كاري مربوط به همون رشته اي كه داشتم تدريس ميكردم و ديدم همين خاطرات خودش كلي درسه چون هم براي بچه ها جالب بود و خيلي چيزها رو نميدونستند و هم اينكه كلاس رو از خشكي در مياره فهميدم كه اصلا نبايد اينجوري تخته گاز درس ميدادم بهتر بود آخر هر كلاس وقتي ميديدم بچه ها خسته اند يكي دوتا از اين خاطرات آموزنده رو ميگفتم (درس پنجم )
بعد از كلاس توي راهروي موسسه همه بچه ها دوره ام كرده بودند و سوال ميپرسيدند از گوشه چشمم ديدم بابا دم در دفترش وايستاده و با يه لبخند نگاهم ميكنه
جلسه پنج كه امتحان داشتند سوالهارو طرح كرده بودم يه روز قبل به مسئول آموزش موسسه فكس كرده بودم 10 تا سوال بود كه سعي كرده بودم از همه جاي جزوه باشه تا رفتم توي كلاس ديدم كارمندان موسسه خودشون بچه ها رو جابجا كرده بودند و نيازي به اينكار نبود
برگه ها رو بايه برگه اضافه تحويل دادم كه بعدش فهميدم كار بدي كردم اينكار باعث ميشد كه بچه ها روي اون كاغهذها چيز ميز بنويسن و برگه ها رو جابجا كنند و از اونجائيكه من دوران دانشجوئي توي تقلب كردن آدم خنگي بودم نميدونستم خب ميتونستم برگه ها رو نگه دارم هركي برگه اضافه ميخواست بهش بدم(درس ششم)
سر امتحان كاملا كاملا معلوم بود كي داره تقلب ميكنه آدم وقتي خودش دانشجوئه اين موضوع رو متوجه نميشه كه استاد همه چيز رو ميبينه(درس هفتم)
توي اين پنج هفته دقيقا متوجه شده بودم كه كدوم يكي از شاگردها شش دنگ حواسش جمع بوده كدوم يكي شوت ميزده و حدس ميزدم نمره هاشون تو چه سطحي خواهد بود(درس هشتم)
ديدم نميتونم جلوي تقلبشون رو بگيرم به راحتي گفتم ببينين منم دانشجو بودم حالا ميفهمم استاد همه چيز رو ميديده و بروش نمياورده منم عادت ندارم تقلب كسي رو بگم ولي تو تصحيح برگه ها مد نظر ميگيرم(دارين كه گفتم عادت دارم يعني من خيلي تجربه تدريس دارم هه هه هه ) و در كمال ناباوري ديدم اثر كرد و تقلبها و صداي كاغذها كم شد(درس نهم)
يه شاگردي داشتم يه آقاي حدودا 4 ساله موقعي كه برگه اش را تحويل داد گفت استاد مرسي خيلي كلاس خوبي بود خيلي استفاده كرديم و معلوم بود كه صادقانه داره ميگه تمام خستگيم و استرسم از بين رفتم ياد گرفتم كه اگه زماني خودم دوباره سركلاسي بودم و از كلاس راضي بودم از استاد تشكر كنم خيلي عالي و خوبه و استاد هميشه چهره اون آدم يادش ميمونه(درس دهم)
برگه ها رو كه تصحيح ميكردم قيافه تك تكشون ميامد تو ذهنم و ميديدم كه حدسهام درست بوده تقريبا .اكثرشون همون نمره هايي رو ميگرفتند كه حدس ميزدم و در واقع اون تقلبهاي گاه و بيگاه از نظرمن بي نتيجه بود.
نكته جالب اين بود كه بيشترشون از جملاتي كه من گفته بودم يا مثالهايي كه زده بودم نوشته بودند و اين خيلي خوب بود يعني حرفهاي من براشون ملموس بوده( درس يازده)
يه خانومي تقريبا 40 ساله تو كلاس بود كه هميشه رديف اوي مينشست و زل ميزد به چشمام بعد فهميدم كه هر پنجشنبه از اروميه مياد تهران براي اين كلاسها معلوم بود براش خيلي مهم بود آخه كلاسها هم همچين ارزون نيست آخرين نفر هم ورقه اش را داد تنها كسي بود كه حدسم در موردش اشتباه بود فكر ميكردم ورقه اش را خوب نوشته نه تقلب كرد نه وول زد جلوي جلو هم نشسته بود ولي وقتي ورقه اش را تصحيح كردم ديدم بيشتر از 5 نميگريه خيلي زور زدم كه بالاتر بشه فقط تونستم 7.5 اش كنم . دلم سوخت .
هركاري كردم نتونستم خودم رو راضي كنم روزيكه ورقه هاي اصلاح شده رو با پيك فرستادم يه ساعت بعدش زنگ زدم موسسه و به مسئول آموزش زنگ زدم و گفتم حاضرم دوباره ازش امتحان بگيرم شنيدن بهش گفته اند و كلي خوشحال شده(درس دوازده)
تا ديروز دندون رو جيگر گذاشته بودم و از بابا سوالي در اين مورد نكرده بودم و بابا سكوت كرده بود ديشب نتونستم طاقت بيارم و پرسيدم بابا كسي چيزي راجع به كلاس نگفت؟ بابا گفت چرا گفتند روز اول چند نفر اومدند گفتند كه چرا استاد قبلي نيومده ولي روز آخر اومدند گفتند چقدر اين استاد جديده هم خودش خوب بود هم جزوه اش .
بابا يه مشت كوچولو زد تو سينه ام و لبخند زد و رفت توي اتاق كارش

 
 
و اما پايان داستانك
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
 

ااوضاع روحي نيوشا خيلي بهم ريخته بود مخصوصا كه تا موقعيتي گير مي آورد به نيما زنگ ميزد ولي يا تلفن  را جواب نميداد يا تا صداي نيوشا را ميشنيد قطع ميكرد.
يعني چه؟ رابطه نيما و نيوشا اصلا به اينصورت نبود. چرا تلفن را قطع ميكرد؟ چي شده؟ از دستم ناراحته؟چرا؟چيكار كردم؟اينها افكاري بود كه از ذهن نيوشا ميگذشت بدون اينكه جوابي داشته باشد
بعد از 10روز بالاخره نيوشا مجبور شد قبل از قطع كردن نيما التماس كند: نيما تورو خدا قطع نكن. خواهش ميكنم. من نگرانتم . من شنيدم تصادف كردي. به من بگو چي شده .دارم دق ميكنم 10 روزه نخوابيدم. تورو خدا حرف بزن مگه من چيكار كردم؟
نيما در مقابل گريه هاي نيوشا نتوانتست خودش را كنترل كند: نيوشا گريه نكن نيوشا خواهش ميكنم من به مامانت و خودم قول داده بودم كه ديگه باهات حرف نزنم گريه نكن عشق من خواهش ميكنم
نيوشا: آخه چرا ؟ نيما چرا؟ به من بگو.
نيما: آخه اذيت ميشي من هيچوقت دلم نمياد تورو اذيت كنم
نيوشا: ولي من دارم همينجوري اذيت ميشم من بدم مياد از همه جا بي خبر باشم و ديگران برام تصميم بگيرن اگه قراره كه اين ارتباط قطع بشه دلم ميخواد خودمون قطعش كنيم نه كس ديگه اي حتي مامانم من بچه نيستم ديگران برام تصميم بگيرم فقط بهم بگو جريان چيه؟ تصادفت چيه؟
نيما: باشه باشه ناراحت نشو ميگم ميگم فقط تو عصباني نشو
نيوشا:من عصباني نيستم ولي از اينكه از همه جا بي خبر باشم اعصابم بهم ميريزه حالا بگو چي شده
نيما: باشه راستش ...راستش من چند وقت پيش تو خونه بودم كه ديدك بابا اومد تو اتاقم و با عصبانيت داد زد كه ديگه بس كن و دست از سر نيوشا بردار شما دو تا كه به هم هيچ ربطي ندارين چرا بايد دختر مردم رو سركار بذارين و خلاصه كلي دعوامون شد بعدا فهميدم مامانت شماره محل كار بابا رو گير آورده و بهش زنگ زده . منم عصباني شدم و ازخونه زدم بيرون نميدونم چطور سر از جاده در آوردم با عصبانيت رانندگي ميكردم. رفتم كنار جاده نگه داشتم و فرياد زدم تا تخليه بشم بعد نشستم به فكر كردن ديدم خب همه دارند راست ميگن ما شايد همديگر رو دوست داشته باشيم ولي ازدواج...ميدوني بحث يه عمره تو ميتوني با اعتقادات خانواده من كنار بيائي؟ شايد يه پسر بتونه كنار بياد ولي يه دختر سختشه.نيوشا تو توي يه خانواده روشنفكر بزرگ شدي يعني در واقعا تو خانواده شما دموكراسي حاكم بوده تو هرجوري دلت خواسته لباس پوشيدي و راحت بودي توي يه خانواده كم جمعيت بزرگ شدي عملا لاي پرقو بار اومدي پدر و مادرت باسوادن ولي من چي؟ ببين شايد تو بخاطر من يه مدت كوتاهي از همه اين تفاوتها بگذري ولي مسئله يه روز و دوروز نيست كه مسئله يه عمره . ما بايد منطقي فكر كنيم اگه يه روز مادر من بخاطر عقايد خودش از اين كه تو مثلا روسري سرت نكردي ناراحت بشه به نظرت كي اين وسط حق داره تو يا مادرم؟ اگه يه روز تعطيل خانواده من بخوان بيان خونه من تو چه جوري ميتوني ازشون پذيرايي كني؟ توئي كه توخونتون فقط چهر نفرين اصلا تصور اين قضيه رو ميتوني بكني؟اگه از پسش برنيايي كي مقصره تو ؟ يا خانواده من؟ نميتوني بگي كه بي ملاحظه اند چون اونها فقط خواستن بيان خونه پسرشون درسته؟ اگه يه روز بخواهيم دو تا خانواده رو خونمون دعوت كنيم ميدوني چقدر بد ميشه ؟ اصلا مگه اين دو خانواده رو ميشه سر يه سفره نشوند. ببين نگو اينا مهم نيست. خيلي مهمه اصلا همه اين چيزها زندگي رو بوجود مياره.درسته؟ولي ولي ولي نيوشا من خيلي دوستت دارم برام سخته بدون تو باشم ميدوني چي ميگم؟ولي وقتي فكر ميكنم ميبينم اگه من اين احساس رو توي خودم بكشم ولي تو در آينده با يه آدمي كه هم شان خانوادته ازدواج كني خوشبخت تري ترجيح ميدم اين كاررو بكنم.

 

داشتم اين فكرارو ميكردم و سوار ماشين بودم كه گريه ام گرفت و جلوي چشمهامو نديدم و ماشين رفت تو دره بغل جاده

 

نيوشا كه تا اينجا ساكت بود و فقط اشك ميريخت يهو با يادآوري تصادف آهش درآمد: واي نيما نيما چقدر ترسناك خوشحالم كه الان خوبي

 

نيما پوزخندي زد و گفت: ولي كاش ميمردم ان موقع نهايتا تو چند ماهي گريه ميكردي و بعدش راحت ميرفتي سراغ زندگيت .تازه همچين هم سالم نيستم پرده گوش راستم پاره شد . كشكك زانوي راستم هم خرد شد و مجبور شدند پرتز بذارند . مهره هاي گردنم جابجا شده تا يك سال باسد گلو بند داشته باشم تازه دست چپم هم از سه جا شكسته بود

 

نيوشا:واي بميرم برات نيما نميدونم چي بگم من شرمنده ام باور كن

 

نيما: نه تو چرا شرمنده ببين من معتقدم اگه دختر منم با يه همچين پسري دوست بود همين رفتار رو داشتم باور كن

 

نيوشا : مگه تو چته؟

 

نيما: اي بابا بازم رسديم سرخونه اول كه بهت گفتم اين تفاوتهايمان مايه دردسره

 

نيوشا: ببين نيما همه حرفهات رو قبول دارم منم خيلي وقته به اين نتيجه رسيدم ولي جرات بيانش رو نداشتم راستش شايد ما توي چهار ديواري خودمون خوشبخت بوديم ولي نميتونيم كه تارك دنيا باشيم تازه از كجا معلوم همين مشكلات باعث نشه از هم زده بشيم ولي خب سخته خيلي سخته

 

نيما: سخت هست نيوشا ولي اگه بقول خودت خودمون تصميم بگيريم راحت تر باشه من ازت معذرت ميخوام كه اين چند روزه جوابت رو نميدادم قبول كن نميدونستم چي بگم حالا با اينكه من نظرم رو گفتم همه تصميم رو به خودت واگذار ميكنم

 

نيوشا: من نميدونم چي بگم نيما ولي حرفهات رو قبول دارم

 

نيما: پس بيا با خاطره خوب از هم جدابشيم اينجوري شايد كمي عجيب باشه آخه ما ايرانيها عادت داريم يه دعواي اساسي راه بندازيم و با فحش و كتك كاري جدا شيم بذار ما با يه خاطره دلچسب جدا شيم و براي هم دعاي خير بكنيم اينجوري هروقت ياد هم بيفتيم بجاي نفرت يه لبخند شيرين مياد رو لبامون .

 

نيوشا:اوهوم... من هميشه به يادت هستم نيما ولي دلم ميخواد تا زمانيكه هيچكدوممون ازدواج نكرديم هر از چند گاهي از هم خبر داشته بشيم

 

نيما:اتفاقا ميخواستم همين رو بهت بگم ولي راستش ترسيدم فقط اميدوارم كه بتونم فراموشت كنم البته فراموش كه نه فقط بتونم به نبودت بعنوان مهمترين آدم زندگيم عادت كنم.ولي بدون هيچوقت نميتونم كسي رو تا آخر عمر به اندازه تو دوست داشته باشم

 

نيوشا: نيما اين حرف رو نزن من دوست دارم بهم قول بدي اگه كسي رو پيدا كردي حتما دوسش داشته باش تو پسري هستي كه لايق خيلي چيزهايي خيلي چيزها عشق . آسايش . ووووو

 

نيما: تو هم همينطور فقط ازت ميخوام كه خودت رو دست كم نگير تو ميتوني با بهترين موقعيتها زندگي كني

 

و اين بود پايان يك ارتباط سراسر معصوميت و محبت

 

سالها زا آنروز گذشته و هركدام از اين دو نفر سراغ سرنوشت خود رفته اند ولي همچنان ياد همديگر كه مي افتند آن لبخند شيريني كه گفتند روي لبهايشان پيدا ميشود و براي هم آرزوي خوشبختي ميكنند.


 
 
داستانك-16
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 
 نيوشا با خواندن هر صفحه از دفترچه اشكهايش بيشتر مي شد اصلا باورش نميشد پسري كه اينقدر آرام و محجوب است بتواند به اين صراحت از احساسش و عشقش حرف بزند تمام دفترچه بيان احساسات نيما در مورد نيوشا بود . چه احساساتي به دور از هرنوع ريا ور در كمال معصوميت و پاكي .
با پايان دفترچه نيوشا مطمئن شد كه نيما خيلي بيشتر از آنچه كه نيوشا نيما را دوست دارد دوستش دارد و البته احساسش نيسبت به نيما غليظ تر بود . چه حيف كه دير فهميده بود . چه حيف كه داشت تركش ميكرد . نه تركش نميكرد نه نه قرارشان اين نبود قرار بود ادامه دهند ولي به چه بهايي؟
روزيكه خانواده نيوشا به سمت تهران حركت كردن روز بي بود وقتي از در خانه بيرون آمدند از دور ماشين نيما را ديد كه سر قرار هميشگي ايستاده و نگاهش ميكند.
تمام جاده را تا تهران اشك ريخت و پدر و مادرش زير چشمي نگاهش ميكردند ولي حرفي نميزدند.
تا يك هفته بعد از رسيدن به تهران موقعيتي جور نشد كه به نيما زنگ بزند و البته پدر و مادرش نيوشا را آزادتر گذاشته بودند ولي ترسي باعث شده بود كه نيوشا سمت تلفن نرود.
وقتي به نيما زنگ زد نيما به وضوح ذوق كرد:واي سلام عزيزم كجائي دلم برات تنگ شده بود
نيوشا: منم همينطور معذرت ميخوام آخه تا جا بيفتيم طول كشيد. چه خبر؟
نيما: خوبم مرسي مشغول در خوندن نيوشا اينقدر دلم ميخواست بودي ميديدي كتابامو.آخه آخه هيچي بابا ولش كن
نيوشا: نيما هيچوقت حرفت رو نيمه تموم نذار بگو چي ميخواستي بگي
نيوشا: هيچي ميخواستم بگم من فقط بخاطر تو كه پيشخانواده ات حرف داشته باشي رفتم سراغ اين رشته ولي حالا چي؟
نيوشا: ميدونم نيما ولي واقعا نميدونم چي بهت بگم منم خيلي نگران و نا اميدم
نيما: حالا ولش كن بعد اينهمه مدت ازت خبر دار شدم حرفهاي اينجوري نزنيم
.....
روزها گذشت و ارتباطشان به همين منوال ادامه داشت حتي نيما يك روز بليط هواپيما گرفت كه ساعت 10 صبح بياد تهران و نيوشا رو براي يك ساعت ببيند و ساعت 14 هم برگردد . اين كار نيما براي دوستان جديد نيوشا خيلي عجيب بود چرا كه در تهران اين عشقها خيلي وقت بود كه رنگ باخته بود و يا حداقل هيچكدام از دوستان نيوشا اين مسئله را تجربه نكرده بودند.
.....
بار ديگر مادر نيوشا از پرينت تلفنهايشان متوجه اين ارتباط شد و آشوبي به پاشد ايندفعه مادر نيوشا سيلي محكمي به نيوشا زد و در مقابل او به نيما زنگ زد و هرچه از دهانش در مي آمد نثار نيما كرد و گوشي را گذاشت . نيوشا جرات ابراز هيچ حرفي را نداشت و در ميان هق هق هايش تنها برگ برنده اش را رو كرد : مامان مامان بخدا نيما پسر بدي نيست بخاطر من رفته دوباره كنكور داده و پزشكي قبول شده و ميخونه
مادرش با فرياد گفت: نيما غلط كرده بخاطر چيزي كه قرار نيست پاياني داشته باشه زندگيش رو تغيير داده مگه من بهش نگفتم پروفسور هم بشي به اون خانواده زن نميدم بيخود كرده كه اين كاررو كرده اصلا در اصل قضيه تغييري ايجاد نميكنه ما بخاطر تو خودمون رو آلاخون والاخون كرديم تو هنوز آدم نشدي
نيوشا با هق هق اتاق را ترك كرد جاي سيلي مادرش سرخ شده بود و زق زق ميكرد.
سخت گيري ها بيشتر شد طوريكه تا دوماه  هيچ خبري از هم نداشتند .
مادرش سفري به شهرشان داشت ولي مادر بزرگ نيوشا مراقب نيوشا بود كه تنها نباشد.
بعد از بازگشت مادرش نيوشا متوجه شده بود كه چشمان مادرش غمي آميخته به استرس دارد.احساس كرد كه مادرش نياز دارد كه مسئله اي را با نيوشا در ميان بگذارد
مادر: نيوشا ايندفعه كه رفتم شهرمون سمت محل قديميمون هم رفتم
نيوشا سريع متوجه شد كه مادرش ميخواهدموضوعي رادر مورد نيما عنوان كند و تپش قلبش بالاتر رفت دوباره چه شده؟
مادر: راستش نيما رو در خيابون ديدم
نيوشا با وحشت مادر را نگاه كرد : مامان چيزي شده؟ راستش رو بگو
مادر: آره راستش نيما يه تصادف كوچيكي كرده
نيوشااز جايش پريد:چي ؟ نه؟ چيزي شده؟
مادر: نه نگران نبشا فقط خب روي ويلچير بود و گردش و دستش هم تو گچ بود منكه سوال نكردم ولي از علي اينا پرسيدم گفتند با اون جيپش افتاده تو دره
نيوشا: واي مامان چرا ؟ چرا نپرسيدي چش شده يعني فلج شده؟
مادر: ديگه داري پررو ميشيا اصلا نميخواستم اينم بهت بگم نه خيرم فلج نشده اصلا به تو چه برو تو اتاقت ببينم
نيوشا دوباره نتوانست جلوي اشكهايش را بگيرد و بدو بدو داخل اتاقش رفت      

 
 
داستانك-15
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 
و اما ادامه داستان(ديگه نميشه گفت داستانك درسته؟)
نيوشا آنشب را تا صبح بيدار بود و تنها چيزي كه به ذخنش خطور ميكرد جمله مادرش بود:
ببين نيوشا جان من صلاح تو خواستم هميشه فقط يه نگاهي به پدر خودت در كنار پدر اون بنداز ببين اصلا در يه حد و سطح هستند ؟ ديدي مادرش چي پوشيده بود؟ تو ميتوني يه عمر خودت رو تغيير بدي؟ميتوني بخاطر خانواده اون پوشيده لباس بپوشي؟ ميتوني با پدرش دو كلمه حسابي حرف بزني؟ ميدوني تحصيلت پدرش فقط تا پنجم دبستانه و مادرش هم همينطور؟ تو ميتوني در خانواده اي كه 8 تا بچه دارند راحت باشي؟ تازه اينها ظاهر قضيه است از باطنشون نه من خبر دارم و نه تو .
تا صبح در تختش غلت زد و فكر كرد و در نهايت به اين نتيجه رسيد كه خيلي تفاوتها زياد است و كاش زودتر از اينها به اين نتيجه رسيده بود . خيلي دير بودخيلي . نيوشا نيما را دوست داشت ولي نميدانست كه آيا قدرت تحمل تفاوتها را دارد يانه. نيوشا خانواده اش را هم دوست داشت و ميدانست كه صلاحش را ميخواهند. چه ميشد مادرش همان بار اول به همين آرامي و با منطق برخورد ميكرد شايد كار به اينجا نميكشيد.
آنروز به نيما زنگ نزد و صبر كرد
پدر در تدارك انتقال به تهران بود و اين موضوع خيلي نيوشا را اذيت ميكرد. نيما بخاطر اون كلي زحمت كشيده بود و درس خوانده بود . حالا چه ميشد ؟ قرار بود چه اتفاقي بيفتد؟ نميدانست .نميدانست . نميخواست كه بداند
فردا شب به نيما زنگ زد . نيما هم نيماي هميشگي نبود ولي حرفي نزد . وقتي نيوشا جريان انتقال پدرش را به او گفت نيما سكوت كرد و گفت:نيوشاهرچي خدا بخواد همون ميشه و من اعتقادي ندارم فاصله ها حسمون رو تغيير بده . شايد خيلي چيزهاي ديگه باعث جدائيمون بشه ولي اين دوري باعث نميشه
نيوشا:باعث جدائيمون؟ نيما تو هيچوقت اين حرف رو نميزدي حتي با اين مسائلي كه پيش اومد تو هيچوقت اين حرف رو نزده بودي . چي شده؟
نيما: هيچي عزيزم . نگران نباش . راستش يك كمي ميترسم. اون مهمونيه ...اون مهمونيه خيلي چيزها رو برام روشن كرد
نيوشا: مثلا چي؟
نيما: ميدوني آخه اونجا تفاوتهامون رو خيلي خيلي احساس كردم از اون روز مامانم همينجور قربون صدقه ات ميره و بابام غر ميزنه و ميگه اشتباه كردي . نميدونم بخدا گيج شدم ولي هيچكدوم اينها تو احساسم نسبت به تو تغييري ايجاد نميكنه.
نيوشا بغضش گرفته بود و از اينكه نيما هم چنين احساسي داشت كمي راضي بود چون اين چند روزه خودش را سرزنش ميكرد ولي الان ميديد كه نيما هم احساس مشابهي دارد.
يك ماهي گذشت و روز موعود رسيد و پدرش گفت كه تا يك ماه يگر خواهد رفت و مادرش شروع بع بسته بندي وسائل كرد تنها كسي كه غصه دار بود نيوشا بود.اصلانميتوانست احساسش را پنهان كند و اين را پدر و مادرش فهميده بودند.
روزي تقريبا يك هفته به رفتنشان مانده بود كه نيما با بغض خاصي از نيوشا خواست كه همديگررا ببينند و نيوشا هم پذيرفت و قرار شد براي اولين بار كمي طولاني تر همديگر را ببينند و نيوشا برنامه ريزي كرد كه چند ساعتي با هم باشند .
نيما با جيپش سركوچه منتظر ماند و نيوشا به هزاران بدبختي و كلك از خانه بيرون زد براي نيما چند تا از عكسهايش را آورده بود بعلاوه چند تا كاست از هايده و گوگوش را كه آهنگهايشان را براي نيما انتخابي ضبط كرده بود و همه حرفهاي دلش بود و تك تكشان را گوش كرده و گريه كرده بود و يك نامه يك نامه ساده و بدور از حرفهايي كه نشان از عشق باشد هنوز هم بعد از اينهمه مدت حجب و حيايش اجازه بروز خيلي از احساساتش را نمداد. در آخر نامه نوشت بود : دوستت دارم
وقتي نيما را از دور ديد پاهايش لرزيد و بغض خفه اش كرد ولي خودش را كنترل كرد.
سوار ماشين شد و در كمال تعجب ديد نيما خيلي آشفته است . موهايش را شانه نكرده بود . شلوار جيني كهنه كه روي زانويش پارگي داشت تنش بود . هيچوقت نيما را در آن حالت نديده بود هميشه تميز و شيك بود.تعجب كرد ولي به روي خودش نياورد.
نيما نگاهي گذرا و سريع به نيوشا انداخت و راه افتاد . ماشين را چند بار خاموش كرد و معذرت خواست و دوباره راه افتاد اصلا حال خوشي نداشت . آنروز كل شهر را چرخيدند . انگار هردويشان از ديده شدن ديگران ترسي نداشتند . هرچه بود تا يك هفته ديگر بيشترنيوشا درآن شهر نبود.
جايي كنار رودخانه اي نگه داشت و سرش را روي فرمان ماشين گاشت و هق هق گريه كرد و نميدانست كه نيوشا خيلي وقت است كه گريه ميكند .
نيما براي اولين بار دست نيوشا را در دست گرفت و بوسيد و سرش را روي پاهاي نيوشا گذاشت و اشك ريخت . نيوشا خيلي حالش بد بود اينقدر گريه كرده بود كه نفسش بالا نمي‌آمد.
در نهايت نيما چند تا از عكسهايش را كه سوار اسبي سياهي بود را بعلاوه چند تا كاست گوگوش كه يار هميشگي هر دونفرشان بود را به نيوشا داد . و بعد بهترين يادگاريش را رو كرد . يك دفترچه 100 برگ خاطرات و حرفهاي دلش را كه در اين مدت براي نيوشا نوشته بود. نيوشا به وضوح ميلرزيد.
در تمام اين مدت اين اولين باري بود كه سه ساعت در كنار هم بودند ولي با اين وضعيت اصلا خوشايند نبود.
نيوشا آنروز براي اينكه پدر و مادرش متوجه گريه اش نشوند خود را در اتاقش پنهان كرد و منتظر شب شد كه بتوادن دفترچه را بخواند . هرچند پدر و مادرش چنان گرفتار جابجائيشان بودند كه اصلا متوجه نيوشا نشدند.



 
 
حالم بده خيلي بد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
 
1-امروز حالم خوب نيست.چرا؟نه بابا جسمي خوبم روحي بهم ريخته ام.چرا؟ نميدونم بابا امروز سرشار از امواج منفي ام . شايد دليلش سرما خوردن دوباره دخملي باشه . ديگه خسته شدم از بس طفلكم مريض ميشه تازه 10 روز پيش مريضي به اون سختي رو پشت سر گذاشت . از صبح كه اومد بالا سرم و گفت مامي من خيلي داغم و دستم رو گذاشتم رو پيشونيش ديدم داره از تب ميسوزه ولي مجبور شدم با يه قاشق شربت استامينوفن راهي مهد كودكش كنم تا الان يه حس خشم و بغض و خوخواهي دارم . اگه من سركار نمي آمدم دختركم كمتر مريض ميشد . نميخواد بهم بگين كه نه اشتباه ميكني ميدونم كه كمتر مريض ميشد. اگه پدرش يك هفته در ميون شبها تا 12 شب سركار نبود كه من مجبور شم بچه رو بدون ماشين بيارمش خونه كمتر مريض ميشد . هوا خيلي سرد شده اينو هم ميدونم.
2-امروز حالم خوب نيست . چرا؟ چون وقتي ميبينم سركار تمام خرحماليها رو ما انجام ميديم حقوقهاي ميليوني رو مديرهامون ميگيرن . امروز شنيدم آقايون مديرها قبل از اينكه مدير عامل عوض بشه طي يه عمليات ضربتي حق سرويسي كه بچه ها 4 ماهه منتظرند و كلي برنامه ريزي كردند رو گرفتند و اصلا هم بروي مباركشون نياورده اند كه 130 نفر چشم انتظار هستند . تاز شنيديم كه حق سرويس خيلي بالائي رو هم گرفتند .
3-دلم نميخواست با اين حالم داستانك رو بنويسم
4-شايدم دليل ناراحتيم اين باشه كه نميتونم آخر داستانك رو هندي تمومش كنم.
5-شايدم بخاطر اينكه پول ميخوام
6-شايدم چون الان مربي مهد دخملي اس ام اس داد كه دختري داغه و پاشوئه اش كردم
7-دلم براي 12-13 سال پيش تنگ شده سالهاي بي خيالي،سالهاي عشقي، سالهاي دلشوره،سالهاي سرحالي
8-دلم براي بيكاري تنگ شده .دلم وقت اضافه ميخواد
9-سرما رو دوست ندارم دلم بهار ميخواد دلم خرداد ماه رو ميخواد
10-چرا من هيچوقت نتونستم با همسري دوتائي بريم مسافرت؟ حتي ماه عسل؟
11-من دلم گريه ميخواد يه گريه بي ملاحظه يه گريه در تنهائي
12-اصلا نميدونم چرا حس بدي دارم ولي حالم بده دلم يه دخر صحيح و سالم ميخواد

 
 
داستانك-14
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 
و ما ماجرا به اين سادگيها كه نيما و نيوشا تصور ميكردند نبود و پدر و مادر نيوشا نقشه هاي جدي تري داشتند :
امتحانهاي سال چهارم دبيرستان نيوشا مصادف شده بود با كنكور پزشكي نيما و كمي ارتباطشان به همين دليل كمرنگ تر شده بود ولي حداقل يك روز درميان شبها بعد از تمام شدن دروسشان كمي صحبت ميكردند .
تا اينكه روز اعلام نتايج كنكور شد و نيما بعد از سه ماه كه همديگر را نديده بودند از نيوشا خواهش كرد كه با هم بروند و نتايج را بگيرند . با هزاران ترفند نيوشا توانست از خانه بيرون بيايد و با هم باشند . روزنامه را تهيه كردند و روي داشبورد ماشين نيما بازش كردند و در كمال ناباوري ديدن نيما در رشته پزشكي شهرشان قبول شده . چنان خوشحال بودند كه دست هم را گرفتند و بالاپائين پريدند.
ناگهان نيوشا آنور خيابان پسر دائي اش را ديد و حالش دگرگون شد و تمام خوشي هاي آن لحظه از بين رفت . هردو دلشوره داشتند و نيما سريعا نيوشا را درب منزل رساند چون نيوشا مطمئن بود كه پسر دائي اش او را ديده فقط به روي خودش نياورده ولي مطمئن نبود كه به مادرش نگويد.
آن روز گذشت و اتفاقي نيفتاد و نيما و نيوشا اميدوارتر از قبل شدند .
ارتباط پدرو مادر نيوشا كمي بهتر شده بود و نيوشا از نظر عصبي آرامتر بود ولي همچنان سايه ترديد و شك بود تا اينكه يك روز پدرشزودتر از هميشه  به منزل برگشت و گفت بيائين بشينين باهاتون كار دارم : به من ماموريت دادند كه برم تهران و مسئوليتي طولاني مدت دادند يعي بايد برم مدير عامل يكي از شعباتمون باشم براي همين حالا كه نيوشا هم ديپلمش رو گرفته و منتظر جواب كنكورشه بهترين موقعيته كه زودتر بريم تهران تا هرچه سريعتر جا بيفتيم.
نيوشا بقيه حرفهاي پدر رو نميشنيد نميدانست چه حسي دارد ولي ميدانست كه اصلا خوشحال نيست درست برعكس مامان . مامان خيلي وقت بود كه دوست داشت تهران زندگي كند شايد اگر نيمائي هم وجود نداشت نيوشا هم به اندازه مامان خوشحال بود ولي الان چي؟
چند روز گذشت.....
شبي خانه همان دوستشان كه همسايه نيما اينها بودن و اسم پسرش علي بود دعوت شدند نيوشا خيلي دلش ميخواست كه نرود ولي ميدانست كه مطرح كردنش باعث شك مادرش ميشود بنابراين سكوت كرد . دوسه روزي هم بود كه از نيما خبري نداشت . شب شد و نيوشا آماده شد و با پدر و مادرش راهي شدند.تا از در وارد شدند قلبش ايستاد چرا كه نيما هم با پدر و مادر و يكي از خواهرانش انجا بود . نيما هم به وضوح شوكه شده بود .
نيوشا جرات نگاه كردن به مادرش را نداشت ولي مادرش متوجه شد و فوق العاده عصبي بود ولي او هم ترجيح داد كه سكوت كند . اين اولين باري بود كه نيوشا خانواده نيما را از نزديك ميديد.
گوشه اي در كنار مادرش نشست ولي از بدشانسي نيوشا جاي خالي براي پدر نبود و پدرش در صندليي كه درست در كنار پدر نيما بود نشست. نيوشا به وضوح ميلرزيد . تا اينكه اركستر شروع به نواختن كرد و جوانها شروع به رقصيدن كردند و آن جو سكوتي كه باعث شده بود نيوشا متوجه شود كه همه همسايه هاي قديمي شان در جريان ارتباط نيما و نيوشا هستند رفع شد.
زير چشمي به نيما نگاهي كرد . چقدر خوش تيپ شده بود .كت و شلوار نوك مدادي خوش دوختي با كراوات خيلي خوشگل .چقدر در اين لباس خوش هيكل تر و خوش قدو بالاتر به نظر مي آمد .نگاهي به مادر نيما انداخت بلوز و دامن مشكي فوق العاده معمولي پوشيده بود و چادري سرش بود . خواهرش حجاب نداشت ولي كت و شلوار پوشيده اي داشت. پدرش كمي چاق بود . كت و شلوار معمولي پوشيده بود ولي بدون كراواتو ته ريشي نا مرتب داشت.
نگاهي به مادر خودش انداخت كت و دامن كرم رنگ با بلوز نارنجي اش فوق العاده زيبا بود . پدرش را نگاه كرد واي كه چقدر از اين كت و شلوار و كراوات بابا خوشش ميا مد.بابا هميشه اول صبح ريشش را اصلاح ميكرد . بوي خوش ادوكلن پدر لذت بخش بود.
در همين افكار غوطه ور بود كه كسي دستش را گرفت و بلندش كرد كه برقصد نيوشا تكاني به خود داد و گفت نه مرسي نميرقصم و دختر صاحبخانه گفت اي بابا چرا غمبرك گرفتي پاشو ببينم نيوشا از روي ادب بلند شد ولي در كمال ناباوري ديد تنها كسي كه آن وسط منتظر رقص با نيوشاست خواهر نيماست و خواست كه برگردد و بنشيند ولي يد همه دست ميزنند و خواننده آهنگ يه حلقه طلايي معين را كه جديدا وارد بازار شده بود را ميخواند.
نيوشا اصل امتوجه نشد كي رقصيد و كي نشست . اصلا به پدر و مادرش نگاه نميكرد .سعي ميكرد نيما را نبيند ولي نمتوانست خواهر نيما را نگاه نكند چقدر چهره زيبا و مهرباني داشت . چه لبخند شيريني تحويل نيوشا ميداد.چرا بچه هاي اين خانواده اينقدر زيبا هستند؟اصلا چرا پدر و مادرشان خوشگل نيستند . عكس هر هشت بچه را ديده بود يكي از يكي زيباتر.
خلاصه كه رقص تمام شد و نيوشا نفسي كشيد و در مقابل تشكر خواهر نيما لبخندي زد و سرجايش نشست . اصلا مادرش را نگاه نميكرد ولي متوجه بود كه خيلي عصبي است و دعا ميكرد اتفاق بدي نيفتد.
بعد از صرف شام آقايان در گوشه اي منزل براي نوشيدن DRINK دور هم جمع شدند و مادر نيوشا در حاليكه به طرف نيوشا خم شده بود با يك مهرباني عجيبي كه براي نيوشا خيلي غير منتظره بود گفت: ببين نيوشا جان من صلاح تو خواستم هميشه فقط يه نگاهي به پدر خودت در كنار پدر اون بنداز ببين اصلا در يه حد و سطح هستند ؟ ديدي مادرش چي پوشيده بود؟ تو ميتوني يه عمر خودت رو تغيير بدي؟ميتوني بخاطر خانواده اون پوشيده لباس بپوشي؟ ميتوني با پدرش دو كلمه حسابي حرف بزني؟ ميدوني تحصيلت پدرش فقط تا پنجم دبستانه و مادرش هم همينطور؟ تو ميتوني در خانواده اي كه 8 تا بچه دارند راحت باشي؟ تازه اينها ظاهر قضيه است از باطنشون نه من خبر دارم و نه تو .
نيوشا در حاليكه جرات كرده بود به پدر نيما و پدر خودش نگاهي كند ديد كه واقعا حرفهاي مادر راست است اصلا پدر هاشان شبيه هم نبودند . خيلي متفاوت بودند . ولي چرا مادرش اسم نيما را نميگفت ؟ و زير چشمي دنبال نيما گشت و ديد روي صندلي كنار آشپزخانه نشسته و سرش پائين است و فوق العاده غمگين است.آيا او هم متوجه همين تفاوتها شده؟ چرا اينقدر ناراحته؟چقدر خوشگل شده؟
آنشب مهماني تمام شد و موقع خداحافظي مادر نيما در يك موقعيتي نيوشا را گير آورد و بوسيدش و خواهرش هم همينطور ولي پدرش اصلاتوجهي نكرد. نيما را نديد.

 
 
داستانك-13
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
 
نيما بعد از كمي من من كردن گفت: اول بگو ببينم اين روزها مامانت خيلي اذيتت كرده؟ من خيلي نگرانتم.چون...چون... آخه خيلي مامانت عصباني بود
نيوشا: نيما من خوبم فقط بهم بگو مامانم چيكار كرده؟من ديگه روم نميشه توي چشات نگاه كنم
نيما: نه عزيزم بالاخره هرچيزي و هركسي بهائي داره هر كاري هم كرده باشم براي تو كمه تو برام خيلي باارزشي ولي خب خيلي آينده برام گنگ شده راستش من هيچوقت بهت نميگفتم ولي هميشه براي خودم و تو آينده قشنگي درنظر گرفته بودم و تلاشم رو هم ميكردم فقط به تو نميگفتم كه حرف بيخودي نزده باشم . نيوشا من فقط بخاطر اينكه بتونم براي خانواده ات آدم معقولي باشم رفتم كنكور پزشكي شركت كردم نيوشا باور كن دو ماهه كه شبها تا صبح بيدارم و تست ميزنم فقط بهت نميگفتم كه يه روزي سورپرايزت كنم . نيوشا كلي داشتم تلاش ميكردم كه يه آلونكي پيش فروش كنم و خوشحالت كنم فقط چون از آينده هميشه ميترسيدم چيزي نميگفتم كع با احساسات پاك يه دختر بازي نكنم . نيما صدايش ميلرزيد و بغض داشت و با شكستن بغض نيوشا، نيما هم خجالت را كنار گذاشت و گريه كرد .
بعد از يك سكوت كوتاه نيما نفسي تازه كرد و ادامه داد: مامانت همون فرداي روزي  كه ريحانه اومده بود خونتون اومد در خونه من دانشگاه بودم و با مامانم حرف زده بود مامانم آرومش كرده بود و هرچي دعوتش كرده بود خونه مامانت تو نرفته بود و دم در بهش گفته بود : خانوم جلوي پسرت رو بگير وگرنه ميدمش دست كميته حالش رو بگيرن .بهش بگو غلطهاي زيادي كرده چوبش رو هم ميخوره و كل قضيه خونه رفتن ما رو گفته ومامانم با تعجب   بهش گفته شما انگار خيلي عصباني هستي من پسرم رو ميشناسم اينقدر پاك و معصومه كه اگه با چشمهاي خودمم ببينم يه همچين كاري كرده باورم نميشه . خانوم درسته ما سطحمون نسبت به شما خيلي پائين تره ولي بچه هام رو درست تربيت كردم بچه هاي من حلال و حروم سرشون ميشه بچه هاي من شايد پدرو مادر بي سوادي داشته باشن ولي سر سفره پدر و مادر بزرگ شدن .مامان تو هم گفته من كاري به اين كارها ندارم فقط به پسرت بگو دست از سر دختر من برداره ضمنا ميخوام ببينمش بهش بگين فردا همين ساعت بياد سر كوچه ما تا باهاش حرف بزنم
نيوشا:واي من با اينكه مامانت رو نديدم دارم از خجالت ميميرم خب بعد چي شد؟
نيما : صبر كن بابا هيچي ميخواستي چي بشه رسيدم خونه مامانم بهم گفت .بابام هم متوجه شده بود كلي دادو بيداد كرد كه پسر اين چه كاريه تو كردي و حق نداشتي با دختر آقاي الف دوست بشي و اينا منم كلي دعوام شد و براي اولين بار اينقدر عصباني بودم از خونه زدم بيرون و شب رو رفتم خونه دوستم موندم و فردا سر وقت رفتم سر قرار مامانت همه حرفهايي كه به مامانم گفته بود رو تحويل من داد و من فقط سرم رو انداخته بودم پائين بعد كه حرفش تموم شد برگشتم بهش گفتم : خانوم من قسم ميخورم كه حتي دست نيوشا رو توي دستام نگرفتم چه برسه كه ببرمش خونمون ولي منكر اين نميشم كه عاشق دخترتونم ولي حتي براي اينكه احساسات دخترتون رو به بازي نگيرم حتي توي بيان اين قضيه تعلل ميكردم براي من مهمه كه به درس نيوشا صدمه نخوره ولي من نميدونم چرا يه همچين اتفاقي افتاده و مامانت گفت من نيومدم اين حرفها رو بشنوم اومدم بگم دست از سر بچه من بردار و پشتش رو به من كرد و با عصبانيت داشت دور ميشد كه من بدوبدو رفتم دنبالش و گفتم نه خواهش ميكنم با من اينجوري نكنين هر كاري بگين ميكنم فقط نيوشا رو اذيت نكنين و مامانت با غيض گفت به من داري ياد ميدي با بچه ام چيكار كنم؟اصلا به تو چه ربطي داره پسره پررو و ديگه نذاشت حرفي بزنم و رفت
همه ماجرا همين بود ولي بعدا فهميدم كه چون آدرس خونمون رو نميدونسته با علي پسر همسايه كه دوست خانوادگيتونه حرف زده و ماجرا رو گفته راستش تنها چيزي كه ناراحتم كرد همين بود دلم نميخواست همسايه ها چيزي از اين قضيه بدونن .
نيوشا: واي مامانم چرا اينجوري ميكنه ؟ منم دلم نميخواست علي اينها بفهمند بالاخره دوست خانوادگيمونن ميدوني كه چقدر دهن لق هم هست؟ حالا همه محل ميفهمن
نيما: اي بابا ديگه آب از سرمون گذشته يه مدت بايد كمتر با هم ارتباط داشته باشيم كه حسايت ها كمتر بشه فقط قول بده اين مدت حسابي درس بخوني كه كنكورت رو خوب بدي چون مامانت اينا روي اين قضيه حساسن بعد يه فكري ميكنيم باشه عزيزم؟
نيوشا در حاليكه گريه ميكرد توي هق هق هاش گفت: مگه ميتونم درس بخونم؟ ولي باشه تو هم قول بده درست رو حسابي بخوني باشه؟
نيما: هر وقت تونستي بهم زنگ بزن البته يه مدت بايد ديدارهامون رو كمتر كنيم و اگه ميتوني مثل الان شبها بهم زنگ بزن
نيوشا: باشه باشه
نيما سكوتي كرد و گفت: نيوشا؟
نيوشا: بله
نيما: نيوشا چيزه ... دوستت دارم
اين اولين باري بود كه نيما عشقش را ابراز كرد چون فكر ميكرد ميتواند اوضاع را روبراه كند چرا كه پدر و مادرهاشان جريان را فهميده بودند ولي نميدانست كه موضوع در اينجا تمام نميشود

 
 
داستانك-12
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥
 
كنترلهاي خانواده خيلي زياد بود و اين موضوع نيوشا را اذيت ميكرد هيچوقت در خانه تنهايش نميگذاشتند اگر زماني هم كار واجبي داشتند تلفنها را داخل كمد قفل شده پنهان ميكردند و از همه آزار دهنده تر اين بود كه بطرز عجيبي خبري هم از نيما نبود و اين نگران كننده بود
متوجه شد و در مورد علت ناراحتيش پرسيددو هفته به همين منوال گذشت و روزيكه نيوشا خيلي دلتنگ و ناراحت بود يكي از همكلاسانش و نيوشا كه در اين مدت احساس تنهايي شديدي ميكرد سفره دلش را باز كرد و توضيح داد  .
دوستش به آرامي گفت :اگه اتاقت پريز تلفن داره من برات موقتا يه گوشي خيلي كوچك دارم كه بهت قرض ميدم حداقل يه خبري ازش بگير بابا
نيوشا: ميترسم خيلي اگه مامانم اينا بفهمن چي؟
دوستش گفت:اي بابا خب يه جائي قايمش كن تو چقدر دست و پاچلفتيي
نيوشا: اگه نبودم كه اينجوري نارو نميخوردم ولي تلفن رو بيار بالاخره بايد بفهمم چرا خبري ازنيما نيست خب
---------
فردا صبح دوستش با يك دستگاه كوچكي كه شماره گيرش روي خود گوشي بود وارد مدرسه شد و نيوشا سريعا در ته كوله پشتي اش پنهانش كرد
بعد از ظهر به محض اينكه وارد اتاقش شد با يك استرس شديدي در كمدش را باز كرد و ته كمد بين لباسهاي چيده شده در طبقه كمدش جاسازي كرد تا بتواند شب كاري بكند.
ساعت 1 نصف شب بعد از اينكه مطمئن شد همه خوابند بعد از اينكه پاورچين پاورچين پشت در اتاق مامان و بابا رفت و صداي خروپف خفيفشان را شنيد و مطمئن شد كه خوابند تلفن را از كمدش در آورد و به پريز بغل تختش وصل كرد با اولين زنگيكه خورد نيما گوشي را برداشت.
نيوشا با آرامترين صداي ممكن گفت:الو نيما؟ منم نيوشا
نيما: نيوشا توئي؟ واي كجائي مردم از نگرانيت. تو خوبي؟
نيوشا:من خوبم چرا خبري ازتو نيست؟ از جريان خبر داري؟
نيما: آره آره براي همينم زنگ نميزدم راستش ميخواستم كمي آبها از آسيب بيفته تا تورو اذيت نكنن . حالا اين موقع شب از كجا زنگ ميزني؟ اون موقعها سابقه نداشت 1 شب زنگ بزني ولي امروز مطمئن بودم ازت خبري بهم ميرسه
نيوشا:نيما تو رو خدا بهم بگو چي شده ؟ تو از كجا فهميدي؟ از قضيه ريحانه خبر داري؟
نيما: نيوشا ازم نپرس از كجا فهميدم ناراحت ميشي.ريحانه؟‌ريحانه چي شده؟
نيوشا تمام قضيه را تعريف كرد و نيما عصباني بود خيلي هم عصباني بود
نيما:من ميدونم اين دختره احمق چرا اينكاررو كرده حالا ديگه همه چي دستم اومد نيوشا بخدا ميدم يكي چنان ابروشو ببره كه ديگه روش نشه زندگي كنه
نيوشا: تورو خدا به منم بگو چي شده توي اين دوهفته هزاران هزار فكر اومده تو ذهنم منكه هيچ بدي در حقش نكردم ياده اون دفعه كه تجديدي آورد چه زجري كشيدم كه باباش نفهمه ؟ تمام تابستون رو به بهانه با هم بودن آوردمش خونمون و تابستون و تعطيلي رو به خودم حروم كردم كه خانوم قبول بشه.يادته اون دفعه كه با اون پسره لات بي سرو پا دوست شده بود؟ چقدر تلاش كردم كه بفهمه اشتباه كرده؟ يادته باباش فهميد كه اين عاشق پسر عموش شده و زير كمر بند لهش كرد چه جوري خودم رو بهش رسوندم تا سپرش بشم؟خب من حقمه بدونم چرا اين آدمي كه من هميشه بدادش رسيدم چرا با من اين كاررو كرده نه؟ توروخدا بگو بهم اگه ميدوني
نيما:تازه خانوم ادعاي نماز و روزه هم داره نيوشا اگه بدوني چرا اين كاررو كرده ديوونه ميشي نپرس عزيزم بخدا همه چيز درست ميشه خواهش ميكنم
نيوشا: نه نيما اين حق منه كه بدونم آدمي كه بدي در حقش نكردم چرا باعث شده من اينقدر تو خونمون اعتبارم رو از دست بده نيما از خواب و خوراك افتادم ديگه نميتونم درس بخونم مني كه هميشه جزو شاگردهاي اول كلاسمون بودم ديروز تو امحانم تك آوردم اگه مامانم اينا بدونن منو ميكشن
نيما: بهت ميگم كه اطرافيانت رو بشناسي ولي قول بده عصباني نشي
نيوشا : باشه بابا بگو قول ميدم
نيما: نيوشا ميدوني از اون موقعي كه من و تو با هم دوست شديم ريحانه به من گير داده بود نامه هاي عاشقانه ميداد و بهم زنگ ميزد اوايل به احترام اينكه دوست توئه با احترام جوابش رو ميدادم و بهش ميگفتم كارت زشته ولي بعدها كه ديدم با پرروئي ادامه ميده ديگه بهش بي احترامي ميكردم و تهديدش ميكردم تا اينكه بهم گفت آخه من نميفهمم نيوشا چي داره كه اون رو به من ترجيح ميدي؟منم گفتم نيوشا نجابت داره زيبائي داره خانواده داره و براي من همه چيزه و ريحانه كه خيلي ناراحت شده بود تهديدم كرد كه آبرومون رو ميبره و من چون ازخودمون مطمئن بودم و فكر نميكردم اينقدر بي وجدان باشه كه در مقابل فرشته اي مثل تو كه مديونته دست بكار غير واقعي بزنه گفتم برو هر غلطي دلت ميخواد بكن.نيوشا آخه من نميفهمم من و تو حتي دست هم رو نگرفتيم . نيوشا تو براي من اينقدر ارزش والائي داري كه اصلا به ذهنم هم خطور نميكنه كه ازت سوءاستفاده كنم خب فكر نيكردم اينطوري بشه
نيوشا  در حاليكه در سكوت اشك ميريخت و گوش ميكرد تمام صحنه هاي با ريحانه بودن جلوي چشماش زنده ميشد گفت : منم نميفهمم نيما آخه چرا؟
نيما: قرار شد غصه نخوري نيوشا همه چيز درست ميشه من كاري نكردم كه تو پيش مامانت اينا خجالت بكشي بسپر به زمان درست ميشه
نيوشا: نميدونم نميدونم ديگه قاطي كردم ببينم تو از كجا فهميدي نكنه ريحانه بهت گفت؟
نيما:نميخواستم بدوني ولي فكر كنم حقته بدوني نه ريحانه بهم نگفت مامانت اومد دم خونمون
نيوشا: چي؟ مامانم؟واي آبروم رفت؟ مامانت اينا خونه بودن؟ اومد تو؟ چي شد؟ واي نمي دونم چي بگم نيما چي شد؟
نيما: نه نه نيوشا اشكالي نداره پيش مياد عزيزم بهت ميگم بهت ميگم چي شد تورو خدا غصه نخور باشه؟
نيوشا: باشه بگو حداقل بدونم دوروبرم چه خبره
--------------------
پ.ن1:من ديشب يه خواب عجيبي ديدم كه كلي ترسيدم حالا سر فرصت در موردش مينويسم شايد كمي آرومتر بشم
پ.ن2:مهروش جون مرسيخيلي خوش گذشت منتظريم يه برنامه خونه ما بذارين همگي با هم


 
 
داستانك-11
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳
 
بابا نكشين منو بخدا قرار نبود اين داستانك من اينقدر طولاني باشه اصلا قرار بود داستانك باشه ولي نميدونم چرا از موقعي كه شروع كردم به نوشتنش اينهمه جزئيات عجيب و غريب مياد جلوي چشمم ولي سعي ميكنم اينقدر كشش ندهم (يعني اينقدر كسل كننده مينوسيم كه صداتون در اومده ؟)
-----------------------
پدر نيوشا بعد از فريادي كه كشيد ماشين رو روشن كرد و بدون حرفي با سرعت به طرف شهر حركت كرد .سكوت برقرار بود و فقط گاهي صداي هق هق نيوشا شنيده مي شد.
آنشب نيوشا تا صبح نخوابيد و افكار متفاوتي به ذهنش خطور كرد و عجيب هم بود كه از نيما هم خبري نبود.
از چند روز قبل قرار بود كه شنبه صبح نيما سر كوچه هميشگي منتظر نيوشا باشد ت با هم تا مدرسه نيوشا بروندو نيوشا نگران بود نمي دانست بايد چكار كند .
صبح شنبه از اتاق كه بيرون آمد پدرش نرفته بود سلام آرامي كرد و جواب آرامتري شنيد . پدرش گفت :حاضري برسونمت؟ و نيوشا متوجه شد كه موضوع جدي است و پدرش تصميم دارد او را برساند و ته دلش آرزو كرد كه اين حالت ادامه دار نباشد هرچند چندان اميدوار نبود.
از سر كوچه محل قرارشان كه رد شد زير چشمي نگاهي انداخت خبري از نيما و جيپ طوسي اش نبود و اين نيوشا را نگرانتر كرد
عصر بعد از برگشتن از مدرسه نيوشا تصميم گرفت اگر مادرش آرامتر بود به نوعي بحث را باز كند تا شايد ابهاماتش رفع شود
نيوشا:مامان؟
مامان:چيه؟
نيوشا دودل شد كه آيا ادامه بدهد يا نه صداي مادر خيلي عصبي بود ولي تصميم گرفت حالا كه شروع كرده ادامه دهد :مامان ميشه ازت بپرسم كي بهت اون دروغها رو گفته ؟
مامان بدون اينكه نگاهي به نيوشا بكند گفت : دروغ؟‌يعني تو فكر ميكني من بچه ام ؟ يعني تو فكر ميكني من با اين سن فرق دروغ و از راست تشخيص نميدم؟ تو در مورد مادرت چي فكر كردي؟ فكر كردي ميتوني سر منو مثل اون مامانهاي امل بي سواد شيره بمالي
نيوشا: مامان تورو خدا اينجوري با من حرف نزن من منكر دوستي با نيما نيستم ولي اون حرفهايي كه زدي هيچكدوم واقعيت نداره
مامان: اصلا ميدوني چيه نيوشا اصلا بحث اون حرفها نيست موضوع اينه كه تو نبايد با نيما دوست ميشدي آخه دختر تو مگه خودتو نميبيني يعني حد تو با نيما يكيه ؟ يعني تو اينقدر خودت رو كوچيك و كم ميدوني؟ولي ولي براي اينكه بهت ثابت كنم كه اون حرفها دروغ نبوده و من مطمئنم كه تو به خانواده ات نارو زدي تا عصر صبر كن
نيوشا در حاليكه تعجب كرده بود گفت : چي رو ثابت كني ؟ باشه مامان من منتظر ميمونم ولي بازم ميگم من كاري نكردم
مامان: من ديگه حرفي ندارم باباتم امروز دير مياد خونه موقعيت خوبيه
تا عصر نيوشا صد تا فكر مسخره به ذهنش آمد اصلا در اين دوروز اينقدر فكر كرده بود و گريه كرده بود سردرد وحشتناكي داشت
عصر زنگ خانه رازدند و نيوشا از اتاقش صداي زنگ را شنيد و از جايش پريد و در كمال تعجب صداي ريحانه و مادرش را شنيد و گيج شد
مادر نيوشا را صدا كرد
نيوشا هراسان نگاهي به آينه اتاقش كرد و داخل سالن پذيرائي شد و سلامي كرد و به ريحانه نگاهي كرد.
ريحانه زير چشمي به نيوشا نگاهي كرد و با حالت عصبي سلام كرد
نيوشا مطمئن شد كاسه اي زير نيم كاسه است و بعد از اينكه به مادر ريحانه هم سلام كرد روي نزديكترين صندلي به در نشست.
ريحانه مثل هميشه مقنعه تنگ و سياهش را كه تا روي پيشاني اش را پوشانده بود با مانتوي گشاد و چادر كش دار بود ولي قيافه اش با هميشه فرق مي كرد و كاملا استرسش مشهود بود زير چادرش يك چيزي شبيه كيف داشت ولي كيفش روي زمين كنار مبل بود
مادر نيوشا گفت : خب ريحانه بگو به نيوشا بگو چي ديدي؟ نيوشا خانوم تحويل بگير ديگه ريحانه كه با تو خصومتي نداره خوبه كه حالا شما سالهاست با هم دوستين
نيوشا با دهاني باز ريحانه را نگاه كرد نميدانست كه ريحانه چه چيزي را ميخواهد بگويد تا جائيكه يادش ميامد  جسته گريخته در مورد رابطه اش با نيما به ريحانه گفته بود و تقريبا ريحانه همه چيز را ميدانست البته نيما بارها از نيوشا خواهش كرده بود كه به ريحانه اعتماد نكند ولي دليلش را نميدانست و چون دوستي چندين و چند ساله اي با هم داشتند به اين حرف نيما توجهي نميكرد
ريحانه در جايش كمي جابجا شد و گفت: والله چي بگم آخه ميدونين چيه شايد دور از رفاقت باشه ولي خب آينده و سلامت نيوشا برام مهمتره راستش خيلي نگران نيوشا بودم چون خيلي وقت بود كه ميديدم اين نيمائه داره زندگي نيوشا رو بهم ميريزه وجدانم ناراحت بود گفتم بهتون بگم راستش سكوت كرده بودم تا اون روزي كه ديدم نيوشا از در خونه نيما اينا اومد بيرون خدا شاهده از اون روز خواب ندارم مخصوصا كه فهميدم همه قرارهاشون رو همونجا تو خونه ميذارند
نيوشا بي اراده پاشد و سر پا ايستاد و فرياد زد : چرا دروغ ميگي؟ آخه چي به ت وميرسه ؟ چرا داري با زندگي من بازي ميكني؟
ريحانه در يك حركت سريع اون چيزي رو كه زير چادرش بود رو در آورد يك قرآن بود و با لرزشي خيلي مصنوعي دستش رو روي قرآن گذاشت و گفت : به اين قرآن قسم به روح عموي مرحومم كه براي از هركسي عزيز تر بود قسم راست ميگم من با اين دو تا چشمم ديدم
مادر نيوشا پاشد و با عصبانيت نيوشا را نگاه كرد: خب حالا چي ميگي؟ با آبروي ما بازي ميكني دختره....
نيوشا تحمل نكرد و زانوهايش لرزيد روي زمين نشست و با ناله گفت : مامان دروغ ميگه به خدا دروغ ميگه تو يعني منو نميشناسي؟
مادر نيوشابلند شد و  ليوان آبي را كه روي ميز بغل دستش بود را بلند كرد و به طرف نيوشا پرت كرد و گفت:خفه شووووووووووووووووووووووو من ديگه دختري به اسم تو ندارم برو تو اتاقت
نيوشا به سختي بلند شد و به طرف در رفت و يك لحظه برگشت به طرف ريحانه و گفت: من به اون خدا و چادر و قرآني كه تو داري اعتقادي ندارم ميدوني چرا ؟ چون كسائي مثل تو اعتقاداتم رو سست كردن ولي چون تو اعتقاد داري اميدوارم همون قرآن جوابت رو بده و به سرعت از سالن خارج شد و به طرف اتاقش دويد و با هق هق خود را روي تخت پرت كرد

 
 
داستانك-10
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢
 
اولا معذرت ميخوام كه اين قسمت كمي دير نوشته شد اين چند روزه سرم خيلي شلوغ بود
و اما ادامه:

آنشب كسي حرفي نزد ولي نگاهها سنگين بود نيوشا از اين سكوت كشنده خيلي نگران بود و سوالات ذهنيش بيشتر ميشد:
مامان چرا كشويش را باز كرده بود؟چرا شك كرده بود؟ آيا كسي چيزي گفته بود؟يعني بابا هم ميدانست ؟ اگر نميدانست چرا از هرروز زودتر خوابيد؟ چرا با من سرسنگين بود؟
فردا صبح جمعه بود و نيوشا از اين موضوع ناراحت بود چون همه خانه بودند و اين يعني ادامه نگاههاي سنگين .
نيوشا اصلا موقعيتي گير نياورد كه حداقل به نيما زنگ بزند و او را هم درجريان بگذارد و عجيب بود كه هيچ تلفن مشكوكي هم نشده بود .
بعد از صبحانه اي كه در سكوت خورده شد پدر نيوشا بدون اينكه چشمان نيوشا را نگاه كند گفت حاضر شو تا جائي بريم .
نيوشا احساس كرد قلبش از جا كنده شد و فهميد كه پدرش صددرصد در جريان است ولي جرات نكرد سوالي كند به آرامي داخل اتاقش رفت و براي اولين بار بدون دقت و سرسري اولين لباس دم دستش را پوشيد و قبل از اينكه از اتاقش خارج شود روي تختش چند دقيقه اي نشست تا كمي لرزش پاهايش را كنترل كند.
سوار ماشين شدند و نيوشا ديد كه به سمت خارج از شهر ميروند و ترسش بيشتر شد مخصوصا كه هنوز سكوت برقرار بود
سرعت ماشين كم شد و كنار جاده ايستاد . تا چند ثانيه كسي حرفي نزد و به يكباره پدرش بدون اينكه به عقب نگاه كند سوال كرد:
نيما كيه؟
نيوشا قدرت جواب دادن نداشت هرچند اگر هم داشت نميدانست چه بگويد
پدر گفت : چرا جواب نميدي و اينئفعه صدايش ميلرزيد
مادر بجاي نيوشا با صدايي شبيه به فرياد گفت: بذار من بگم كيه . بخدا خودم رو از دست اين دختر ميكشم ببين چقدر شخصيت خودش و خانواده اش رو پائين آورده؟ با يه پسر آسمون جل سطح پائين دوست ميشي كه آبروي چندين و چند ساله بابات رو ببري . مادر همزمان با اين حرف به عقب برگشت و نيوشا با ديدن چشمان مادر زد زير گريه
اينبار پدر با صداي بلند به عقب برگشت و گقت: گفتم اين نيما كيه؟؟و محكم با دودستش به فرمان كوبيد و دستانش را مشت كرد
نيوشا فقط توانست بگويد : من من و زد زير گريه
پدر با يك حركت خيلي تند به عقب برگشت و با پشت دستش محكم به صورت نيوشا ككوبيد بطوريكه عينك نيوشا پرت شد و به پنجره ماشين كوبيده شد
نيوشا وحشت كرده بود تا حالا سابقه نداشت پدر او را بزند .آرامش پدرش زبانزد بود و نيوشا تعجب ميكرد چون پدرش را روشنفكر تر از اينها ميدانست و برايش عجيب بود . نيوشا كاري نكرده بود . نيوشا فقط با پسري كه پسر بدي هم نبود دوست بود و اين دوستي فراتر از تلفن و ماهي يك بار ديدن نبود.
در اين افكار بود كه مادرش فرياد زد بخدا اگه پدرت سكته كنه با دستهاي خودم خفه ات ميكنم دختره بيشعور حالا ديگه آبرو ميبري ؟ ميري خونه پسر؟ اونم اون پسري كه يه خانواده سطح پائين داره؟
نيوشا داشت سكته ميكرد؟ خونه ؟ كدوم خونه؟
و نا خودآگاه همين جمله از دهانش بيرون آمد و با صداي بلند تري گريه كرد: من من رفتم خونه اون؟ كي گفته ؟ يعني شما د رمورد من چي فكر ميكنين؟ من من
و تا خواست ادامه دهد پدرش فرياد زد: خفه شووووووووووووووووووو
-----------------------

پ.ن1:يلدا خوش گذشت؟به ما كه خيلي خوش گذشت هرچند يه مهموني خيلي خوب يكي از دوستهاي گلم رو از دست دادم و تا آخر شب به فكرش بودم ولي يه مهموني ديگه اي بوديم كه به من خوش گذشت . ياسمن جون معذرت ميخوام قول ميدم از خجالتت در بيام
پ.ن2:دو شبه تا صح نخوابيدم از بس كه سرفه ميكنم صبحها خيلي خوبما ولي تا سرم رو روي بالش ميذارم تا صبح سرفه امونم رو ميبره . معذرت ميخوام آقاي همسر