صبح ساعت 7 بیدار می شوم و تند و تند لباس دخترک را که دائما بصورت دمر افتاده و چرت می زند را آماده می کنم و به غر های این چند وقت اخیرش که ادعای دل درد را دارد گوش می دهم و سرسری قربان صدقه اش میروم
با همان سرعت شیرکاکائوی صبحش را دستش می دهم و بعد از آماده شدن خودم و پوشیدن تکراری مانتو شلوار رسمی خودم نسکافه یخ زده خودم را سریع سر می کشم و کیف لپ تاب روی دوشم و کیف زرد مدارک و کاغذهایم در دستم در حالیکه کیف دخترک را هم برداشته ام ساعت 7.5 از خانه بیرون میزنم
بعد از بوسه ای که بینمان درو بدل می شود پشت نرده های حیاط درندشت مدرسه دخترک آنقدر می ایستم تا کم کم از من دور شود و برمیگردم داخل ماشین و آرام آرام به سمت دانشگاه می رانم
از 8 صبح تا 1.5 بعد از ظهر یک کله چک و چانه زدن با دانشجوها هم شیرین است هم خسته کننده آخر های کلاس دیگر صدایم محو می شود و می لرزد
از دانشگاه آرام آرام به سمت مدرسه دخترک می رانم منتظر می مانم تا زنگ ای ایران مدرسه زده شود و دخترکان معصوم و خندان بیایند دخترک را که میبینم می بوسمش و تا خانه که فقط 5 دقیقه راه است از اتفاقات مدرسه حرف می زنیم
تازه اول راه است گرم کردن غذای ظهر و کارهای زیاد و سرسام آور مدرسه دخترک و کلاسهای بعد از ظهرش وبعد غذای شب و فردا و بشور و بساب و خواباندن دخترک و ....
بازهم تازه اول راه است آماده کردن جزوات دانشجوها و مطالعه آنها و .... میبینم که ساعت یک نیمه شب است و سکوت شب و من خسته از کار روزانه و خروپف آقای همسر و ....
امروز درست ده سال شد
با خودم که تعارف ندارم ! عجب ده سالی گذشت ! سخت خیلی سخت !
ده سال پیش اصلا فکر نمی کردم ده سال دیگه جایگاهمون این باشه
ده سالگیمون مبارک !!!!!
امسال اسفند ماه خیلی من را به تکاپو نینداخته است نمیدانم شاید چون اینجا زمستان نبود شاید هم من وقتش را نداشته ام شاید هم خودم را زده ام به بی خیالی
هرچه که هست جالب اینجاست که امسال دلشوره کارهای عید و خانه تکانی هنوز به سراغم نیامده است شاید بدجنسی باشد امسال تمام فکر و ذکرم پی این است که به هر طریقی دو هفته عید را اینجا نباشیم در وهله اول چون می دانم اگر اینجا بمانیم فامیلهایی که سالی یک بار هم سراغمان را در این تنهایی و سختی های اخیرمان نگرفته اند برایشان یهویی عزیز شده ایم و من تحمل این عزیز شدن ها را ندارم دوم اینکه خیلی خسته ام و خسته ایم نه فقط از کار بلکه درس طاقت فرسای دخترک هم مزید بر علت است و می دانم که این تعطیلات دوهفته ای دیگر گیرمان خواهد آمد
میبینید باز هم بجای برنامه ریزی خانه تکانی و خریدهای اسفندانه ترجیح میدهم برای تعطیلاتم برنامه ریزی کنم
حسم را هم دوست دارم فقط باید برم سراغ آرشیوم ببینم سال پیش چنین م
گاهی گیر می کنم بین اینکه باید بخاطر موقعیت های خوبی که برام پیش میاد باید تلاش کنم و برم جلو و پیشرفت کنم یا اینکه بخاطر مشکلات بزرگ و کوچیکی که جلو رومه باید دلسرد بشم و عقب نشینی کنم
اصلا می دونی چیه من در حال حاضر نمی دونم دارم پیشرفت می کنم یا پسرفت خنده داره نه؟
آره الان میفهممت , می فهممت وقتی میگی تن و بدنم برای عزیزام و درد و بلاهاشون می لرزه یعنی چی ,می فهمم پشت در اتاق عمل نشستن چه مزه تلخی داره ,یه تلخیه خاص که با هیچ تلخی دیگه ای قابل قیاس نیست , معنی دعاهای شب قبل از جراحی و دعاهای زمان راهی کردن عزیزت رو برای عمل و دعاهای پشت در اتاق عمل و ... , الان کاملا می فهمم وقتی میگی تمام تنت رعشه گرفته بود که چی میشه یعنی چی , می فهممت وقتی خوشحالیتو از خوب شدنشون بروز میدی , می فهمم چرا آدمها از خوشحالی می تونن حتی کارهایی بکنن که قبلا حتی بهشون اعتقاد هم نداشته اند
الان می فهمم که انتظار برگشت ذره ذره علائم حیاتی عزیزشون رو با چه وضعیت روحی می کشن و هر کدوم از علائم رو که حس می کنن تمام تنشون از خوشی مور مور میشه چه شکلیه
الان میفهمم وقتی تو غربتی و دیگران رعایتت می کنن که خبرا رو بهت نرسونن و تو وقتی میفهمی چه بال بالی میزنی تا بری پیش عزیزت و فقط دلت میخواد بغلش کنی و بوش کنی چه معنیی داره
الان می فهمم دور شدن از شهر عزیز مریضت در حالیکه دلت پیشش مونده یعنی چی
الان می فهمم وقتی میگن طرف یه شبه ده سال پیر شد یعنی چی
الان می فهمم وقتی دکتر تقریبا نا امیدت کرده ولی وقتی از در اتاق عمل با خنده میاد بیرون و میگه همه چیز اونجور که دلم خواست پیش رفت و هیچ جای نگرانی نیست چه طعم و رنگی داره
طعم شیرین و ترش خوشحالی و رنگ آبی و آرام بخش دریای خلیج فارس
مرسی از محبت هاتون .مامانم خوب شد . ببخشید که دیر خبرتون کردم ولی از نظر روحی حالم مناسب نوشتن نبود الان خوبم چون مامانم خوبه و خونه است
عادت دارم همیشه از خوبیهای زندگیم اینجا بنویسم البته این به معنی این نیست که تظاهر کرده باشم اصلا, یه حسی همیشه به من می گوید همه گرفتارند و مشکل دار و با نوشتن دردهای خودت غیر از اینکه دیگران را غصه دار کنی کار دیگه ای نمیکنی , توی زندگی واقعی ام هم همینه معمولا غصه هایم را کسی نمی بیند مگر اینکه بترکم
الان دارم می ترکم :
هیچ چیزی سرجایش نیست ,
اینجا مردی را میبینی که بعد از 40 سال تدریس دردانشگاه هزینه چند ده میلیونی جراحی زنش را ندارد چون استاد دانشگاه بوده دزد که نبوده!
اینجا زنی را میبینی که علاوه بر ترس از جراحی سختی که در پیش دارد نگران خیلی چیزهای دیگری هم هست که با این سن و سال و موقعیت نباید باشد
اینجا دختری را میبینی که نگران زندگی خودش و بچه اش هست ولی نگران دوری از خانواده ای که درگیر بیماری و استرس های آن هم هست و نمی داند چه کند
اینجا بچه ای را میبینی که به جای فکر بازی باشد فکر درسهای عقب افتاده تلنبار شده اش است که هرشب باید با چشمای کاسه خون خسته اش انجام دهد
اینجا بچه دیگری را میبینی که به جای درس و بازی نگران قیمت دلار و خانه و ... است
اینجا زن جوانی را میبینی که می خندد ولی دلش خون است خون...
پ.ن : تهرانم , برای مادرم دعا کنید جراحی سختی در پیش دارد
یکی از قسمتهای خوب زندگی من زمانیه که قراره با دخترک بریم تو تختش و کتاب قصه بخونیم و بعد دخترک با یک آوای خاصی آب بخواد و من قبل از اون پیش دستی کنم ادای صداشو دربیارم که مااااااااااامییییییییی من آببببببببب می خوااااااااااااااام و دوتایی با هم بخندیم و بعدشم دوباره با همون آوا اداشو درآرم که مامی پیش من می خوابی؟ و من بخزم تو تختشو سفت بغلش کنم و کلی ببوسمش و با هم بخوابیم تقریبا میشه گفت تو همون 5 دقیقه اول دخترک خوابش می بره و من همچنان نوازشش می کنم و به این فکر می کنم یعنی تا کی به من اجازه میده بخوابونمش و از این قضیه لذت ببرم؟ و از اینکه به همین زودیها روزی خواهد رسید که دو تایی توی تختش جا نخواهیم شد و یا حداقل عارش خواهد اومد که من پیشش بخوابم دلم می گیره !
از کنارش پامیشم و لحافشو مرتب می کنم و در گوشش مثل هرشب با اینکه می دونم خوابه و نمیشنوه یادآور میشم که عاشقشم ولی ایندفعه از اینکه دوست داره پیشش بخوابم ازش تشکر هم می کنم و میام بیرون به امید اینکه فردا هم قراره همین سناریوی دوست داشتنی تکرار میشه .
بوی مرغ پخته شده با فلفل دلمه ای فراوون کل خونه پیچیده ، قراره امشب برای شب یلدا با 14-15 نفر دور هم باشیم و خوش بگذرونیم و قرار شد ساندویچ های مرغ امشب رو هم درست کنم ،یه ساعت دیگه هم باید برم سر کلاس و تا 5 سرکلاسم ولی شاید بخاطر اینکه جمعه پیش که با همین اکیپ پیک نیک بودیم تقریبا همه کارها رو دیگران انجام داده بودند و من فقط فلاسک چایم رو برده بودم احساس بدی داشتم و دوست داشتم این کار رو من تقبل کنم.
میدونم که خوش میگذره البته اینقدر این اکیپ از آدمای متفاوتی توش هستند که هنوز کمی آداپته شدن باهاشون سخته و تازه از شما چه پنهون از ارتباط با بعضی هاشون هم زیاد لذت نمی برم ! نه که بدم بیاد ازشون ! یه مقداری سن بعضی هاشون به ما نمی خوره،بعضی هاشونم سبک زندگیشون متفاوته !ولی انگار اینجا ارتباطاتت زیاد انتخابی نیست ! تازه جای شکرش باقیه توی این جمع یه دونه بچه هم هست که کمی با دخترک ارتباط میگیره !
درهرصورت امشب برنامه ای داریم دور هم و برعکس هرسال که معمولا خونه مامان بودیم و ی دو تا خانواده من و آقای همسر با هم بودیم و فال حافظی بود و انار و هندونه ای ،امسال فامیلی در کار نیست ،تعداد هم کم نیست ،شب یلدامونم قراره لب دریا باشه، همه اینا باید جذابیت داشته باشه ولی انگار اولین نشانه های دلتنگی غربت در من داره نمود پیدا می کنه! دوست داشتم شب یلدا پیش اونا باشم نه اینا!ته دلم غصه دارم امروز ! آقا من که قبلا بهتون گفته بودم آدم مهاجرت به خارج از کشور نیستم ! الان با یه همچین تغییری از صبح بغض دارم ! شماهایی که اون ور آبین یعنی این حستون رو چه جوری کنترل می کنین؟!
ساعت 7.45 دقیقه صبح است ،دخترک را برده ام مدرسه و ده دقیقه ای می شود که رسیده ام دم در دانشگاه ،هوا بهشتی است، یک ربعی هم وقت دارم تا شروع کلاس ،حیفم آمد بروم داخل دفتر و بنشینم با آقای مسئول آموزش که هنوز که هنوزه بعد از دو ماه نتوانستم بفهمم اسمش چیست از بس که لهجه نمی دانم کجائی دارد؟! به قیافه اش که میخورد اهل بندر عباس باشد ! ترجیح میدهم آهنگ فیلم سنتوری را گوش بدهم و بنویسم در حالیکه ماشین را در محوطه بیرونی دانشگاه پارک می کنم و پنجره ها را تا ته باز می کنم مشغول میشوم .خیلی مزه می دهد ! بخصوص که هر دفعه سرم را بلند می کنم مرغ مینایی را که از اول پارک کردنم روی کاپوت ماشین جا خوش کرده و زل زده است به من را میبینم! انگار اصلا از من نمی ترسد عجیب است که از آدمها نمی ترسد!
ساعت 8.2 دقیقه است بروم که روز پر مشغله ام شروع شد.
این روزهای من پر شده از حروف الفبای فارسی و ریاضی کلاس اول و کلاسهای دانشگاه و عطر خوش اکالیپتوس توی هوای بهاری جزیره و صدای پرنده های خوش آواز پشت پنجره بازی که همیشه آرزو داشتم خونه مون داشته باشه پنجره ای که باز میشه رو به درختهای سبز سبز با گلهای سرخابی سرخابی کاغذی و آواز پرنده که انگار هیچ دغدغه ای غیر از آواز خوندن برای زنی که تک تک آواهای اونها رو دوست داره با دل و جونش ببلعه و از منظره رویایی پشت پنجره لذت ببره پنجره ای که سالها منظره اون جزو رویاهای دست نیافتنی اش توی اون شهر دود گرفته بود و الان باورش نمیشه رویای پنجره به حقیقت پیوسته
پ.ن : یادم باشه در اولین فرصت عکس پنجره های این خونه رو براتون اینجا بذارم تا توی لذتم شما رو هم شریک کنم
نظرات ()