آره الان میفهممت , می فهممت وقتی میگی تن و بدنم برای عزیزام و درد و بلاهاشون می لرزه یعنی چی ,می فهمم پشت در اتاق عمل نشستن چه مزه تلخی داره ,یه تلخیه خاص که با هیچ تلخی دیگه ای قابل قیاس نیست , معنی دعاهای شب قبل از جراحی و دعاهای زمان راهی کردن عزیزت رو برای عمل و دعاهای پشت در اتاق عمل و ... , الان کاملا می فهمم وقتی میگی تمام تنت رعشه گرفته بود که چی میشه یعنی چی , می فهممت وقتی خوشحالیتو از خوب شدنشون بروز میدی , می فهمم چرا آدمها از خوشحالی می تونن حتی کارهایی بکنن که قبلا حتی بهشون اعتقاد هم نداشته اند
الان می فهمم که انتظار برگشت ذره ذره علائم حیاتی عزیزشون رو با چه وضعیت روحی می کشن و هر کدوم از علائم رو که حس می کنن تمام تنشون از خوشی مور مور میشه چه شکلیه
الان میفهمم وقتی تو غربتی و دیگران رعایتت می کنن که خبرا رو بهت نرسونن و تو وقتی میفهمی چه بال بالی میزنی تا بری پیش عزیزت و فقط دلت میخواد بغلش کنی و بوش کنی چه معنیی داره
الان می فهمم دور شدن از شهر عزیز مریضت در حالیکه دلت پیشش مونده یعنی چی
الان می فهمم وقتی میگن طرف یه شبه ده سال پیر شد یعنی چی
الان می فهمم وقتی دکتر تقریبا نا امیدت کرده ولی وقتی از در اتاق عمل با خنده میاد بیرون و میگه همه چیز اونجور که دلم خواست پیش رفت و هیچ جای نگرانی نیست چه طعم و رنگی داره
طعم شیرین و ترش خوشحالی و رنگ آبی و آرام بخش دریای خلیج فارس
مرسی از محبت هاتون .مامانم خوب شد . ببخشید که دیر خبرتون کردم ولی از نظر روحی حالم مناسب نوشتن نبود الان خوبم چون مامانم خوبه و خونه است
عادت دارم همیشه از خوبیهای زندگیم اینجا بنویسم البته این به معنی این نیست که تظاهر کرده باشم اصلا, یه حسی همیشه به من می گوید همه گرفتارند و مشکل دار و با نوشتن دردهای خودت غیر از اینکه دیگران را غصه دار کنی کار دیگه ای نمیکنی , توی زندگی واقعی ام هم همینه معمولا غصه هایم را کسی نمی بیند مگر اینکه بترکم
الان دارم می ترکم :
هیچ چیزی سرجایش نیست ,
اینجا مردی را میبینی که بعد از 40 سال تدریس دردانشگاه هزینه چند ده میلیونی جراحی زنش را ندارد چون استاد دانشگاه بوده دزد که نبوده!
اینجا زنی را میبینی که علاوه بر ترس از جراحی سختی که در پیش دارد نگران خیلی چیزهای دیگری هم هست که با این سن و سال و موقعیت نباید باشد
اینجا دختری را میبینی که نگران زندگی خودش و بچه اش هست ولی نگران دوری از خانواده ای که درگیر بیماری و استرس های آن هم هست و نمی داند چه کند
اینجا بچه ای را میبینی که به جای فکر بازی باشد فکر درسهای عقب افتاده تلنبار شده اش است که هرشب باید با چشمای کاسه خون خسته اش انجام دهد
اینجا بچه دیگری را میبینی که به جای درس و بازی نگران قیمت دلار و خانه و ... است
اینجا زن جوانی را میبینی که می خندد ولی دلش خون است خون...
پ.ن : تهرانم , برای مادرم دعا کنید جراحی سختی در پیش دارد
یکی از قسمتهای خوب زندگی من زمانیه که قراره با دخترک بریم تو تختش و کتاب قصه بخونیم و بعد دخترک با یک آوای خاصی آب بخواد و من قبل از اون پیش دستی کنم ادای صداشو دربیارم که مااااااااااامییییییییی من آببببببببب می خوااااااااااااااام و دوتایی با هم بخندیم و بعدشم دوباره با همون آوا اداشو درآرم که مامی پیش من می خوابی؟ و من بخزم تو تختشو سفت بغلش کنم و کلی ببوسمش و با هم بخوابیم تقریبا میشه گفت تو همون 5 دقیقه اول دخترک خوابش می بره و من همچنان نوازشش می کنم و به این فکر می کنم یعنی تا کی به من اجازه میده بخوابونمش و از این قضیه لذت ببرم؟ و از اینکه به همین زودیها روزی خواهد رسید که دو تایی توی تختش جا نخواهیم شد و یا حداقل عارش خواهد اومد که من پیشش بخوابم دلم می گیره !
از کنارش پامیشم و لحافشو مرتب می کنم و در گوشش مثل هرشب با اینکه می دونم خوابه و نمیشنوه یادآور میشم که عاشقشم ولی ایندفعه از اینکه دوست داره پیشش بخوابم ازش تشکر هم می کنم و میام بیرون به امید اینکه فردا هم قراره همین سناریوی دوست داشتنی تکرار میشه .
بوی مرغ پخته شده با فلفل دلمه ای فراوون کل خونه پیچیده ، قراره امشب برای شب یلدا با 14-15 نفر دور هم باشیم و خوش بگذرونیم و قرار شد ساندویچ های مرغ امشب رو هم درست کنم ،یه ساعت دیگه هم باید برم سر کلاس و تا 5 سرکلاسم ولی شاید بخاطر اینکه جمعه پیش که با همین اکیپ پیک نیک بودیم تقریبا همه کارها رو دیگران انجام داده بودند و من فقط فلاسک چایم رو برده بودم احساس بدی داشتم و دوست داشتم این کار رو من تقبل کنم.
میدونم که خوش میگذره البته اینقدر این اکیپ از آدمای متفاوتی توش هستند که هنوز کمی آداپته شدن باهاشون سخته و تازه از شما چه پنهون از ارتباط با بعضی هاشون هم زیاد لذت نمی برم ! نه که بدم بیاد ازشون ! یه مقداری سن بعضی هاشون به ما نمی خوره،بعضی هاشونم سبک زندگیشون متفاوته !ولی انگار اینجا ارتباطاتت زیاد انتخابی نیست ! تازه جای شکرش باقیه توی این جمع یه دونه بچه هم هست که کمی با دخترک ارتباط میگیره !
درهرصورت امشب برنامه ای داریم دور هم و برعکس هرسال که معمولا خونه مامان بودیم و ی دو تا خانواده من و آقای همسر با هم بودیم و فال حافظی بود و انار و هندونه ای ،امسال فامیلی در کار نیست ،تعداد هم کم نیست ،شب یلدامونم قراره لب دریا باشه، همه اینا باید جذابیت داشته باشه ولی انگار اولین نشانه های دلتنگی غربت در من داره نمود پیدا می کنه! دوست داشتم شب یلدا پیش اونا باشم نه اینا!ته دلم غصه دارم امروز ! آقا من که قبلا بهتون گفته بودم آدم مهاجرت به خارج از کشور نیستم ! الان با یه همچین تغییری از صبح بغض دارم ! شماهایی که اون ور آبین یعنی این حستون رو چه جوری کنترل می کنین؟!
ساعت 7.45 دقیقه صبح است ،دخترک را برده ام مدرسه و ده دقیقه ای می شود که رسیده ام دم در دانشگاه ،هوا بهشتی است، یک ربعی هم وقت دارم تا شروع کلاس ،حیفم آمد بروم داخل دفتر و بنشینم با آقای مسئول آموزش که هنوز که هنوزه بعد از دو ماه نتوانستم بفهمم اسمش چیست از بس که لهجه نمی دانم کجائی دارد؟! به قیافه اش که میخورد اهل بندر عباس باشد ! ترجیح میدهم آهنگ فیلم سنتوری را گوش بدهم و بنویسم در حالیکه ماشین را در محوطه بیرونی دانشگاه پارک می کنم و پنجره ها را تا ته باز می کنم مشغول میشوم .خیلی مزه می دهد ! بخصوص که هر دفعه سرم را بلند می کنم مرغ مینایی را که از اول پارک کردنم روی کاپوت ماشین جا خوش کرده و زل زده است به من را میبینم! انگار اصلا از من نمی ترسد عجیب است که از آدمها نمی ترسد!
ساعت 8.2 دقیقه است بروم که روز پر مشغله ام شروع شد.
این روزهای من پر شده از حروف الفبای فارسی و ریاضی کلاس اول و کلاسهای دانشگاه و عطر خوش اکالیپتوس توی هوای بهاری جزیره و صدای پرنده های خوش آواز پشت پنجره بازی که همیشه آرزو داشتم خونه مون داشته باشه پنجره ای که باز میشه رو به درختهای سبز سبز با گلهای سرخابی سرخابی کاغذی و آواز پرنده که انگار هیچ دغدغه ای غیر از آواز خوندن برای زنی که تک تک آواهای اونها رو دوست داره با دل و جونش ببلعه و از منظره رویایی پشت پنجره لذت ببره پنجره ای که سالها منظره اون جزو رویاهای دست نیافتنی اش توی اون شهر دود گرفته بود و الان باورش نمیشه رویای پنجره به حقیقت پیوسته
پ.ن : یادم باشه در اولین فرصت عکس پنجره های این خونه رو براتون اینجا بذارم تا توی لذتم شما رو هم شریک کنم
1- این روزها حس خوبی دارم یه حسی مثل روز اول مدرسه یا مثل روز اول سال! یه حسی که دلم میخواد دوباره یه دفتر نو و خوشگل بخرم و توش آرزوهامو و حساب کتابامو بنویسم حتی اگه وسطش ولش کنم یا حتی آخر برنامه ریزی هام به نصف گفته هام نرسم! باید برم یه دفتر خوش دست بخرم!
2- جالبه برام که نفرات جدیدی دارن اینجا رو میخونن که ساکن جزیره ان . مرسی البته نمیدونم چرا کمی نسبت به تهران درندشت احساس امنیتم در مورد دوستیها خیلی قوی نیست شاید بخاطر اینه که اینجا هروقت میری بیرون حتما حتما دو نفر آشنا میبینی! و من هیچ پنهانکاری رو اینجا رعایت نکردم و دوست ندارم بکنم کمی دچار تردید توی دوستیهام شدم
3-دخترک هم خوبه ! کمی تغییر شخصیت داشته که برام عجیبه ولی در کل معلومه که راضیه و این برای منم رضایت بخشه کلاس موسیقی و شنا رو هم با علاقه خیلی زیاد میره
4-رفتیم از گلخونه زیبایی که اینجا هست یه بنجامین کوچولو و 7 شاخه بامبوی ابلق گرفتیم یه فلاور باکس هم برای سبزی خوردن خریدیم و فعلا جعفری و ریحون کاشتیم برای ما که خونه تهرانمون اصلا نور نداشت و این خونه نورگیره لذت بخشه خیلی دارم باهاشون حال می کنم آقای همسر قول داده این هفته هم دوباره منو ببره اون گلخونه هه یه گلدون دیگه هم بخریم تا گلخونه هه رو با اون کارگر بومی مهربون و صاحب خوش اخلاق همراه با یه عالمه گل و گیاه زیبا دیدم که توی یه باغ پر از پرنده و سگ بودند تنها اسمی که اومد تو ذهنم این بود تکه ای از بهشت گم شده خدا در جزیره! فکر کنم صاحب باغ هم متوجه احساساتم شده بود که یه شاخ گل رز قرمز خوشگل بهم هدیه داد
5- فکر می کردم پاساژهای اینجا تا مدتها سرگرمم کنه ! ولی برای منی که عادت ندارم چیزی رو که لازم ندارم بخرم زیاد جذبم نمی کنه ولی در مورد دخترک برعکس داره عمل می کنه تا شال و کلاه! ( هه هه چقدر این اصطلاح شال و کلاه برای کیش مصداق مسخره ایه) می کنیم بریم بیرون ذوق میکنه آخ جون بریم مرکز تجاری !نه بریم پردیس! وووو همینجور خوشحال از این پاساژگردیها ست البته هردفعه هم یه چیزی می خره ولی خب باید کمی کنترلش کنم اینجا معضل بزرگیه که بچه ها گرفتارشن
6- احتمال داره که آخر آبان بیام تهران البته احتمال داره فقط ! از الان فقط و فقط برنامه ریختم که اگه اومدم تهران چون بخاطر مدرسه دخترک زیاد وقت نداریم فقط برم شهر کتاب و کلی کتاب بخرم کسی جدیدا رمان جالب و زیبا و ارزشمند نخونده ؟ لطفا اگه خوندین بهم بگین شدیدا کمبود کتاب و کتابخونه تو کیش آزارم میده
نگین جو گیر شده ها! من حالا حالا ها دلم نمی خواد بیام تهران ! اینجا با تمام دلهره هایی که هنوز گریبانگیرمه آرومم ! فعلا باهاش خوشم ! راضیم! بزرگترین موفقیتم تو این دو ماه لذت بخشه برام و هروقت یادم میفته دلم قیلی ویلی میره من بالاخره بعد از تقریبا 12-13 سال که از گواهینامه دار شدنم گذشته این فوبیای رانندگیم تو این جزیره شکسته و سه روزه بکوب دارم با لذت رانندگی میکنم اونم با ماشین مورد علاقه ام! و این برام فعلا از هر موفقیتی شیرین تره
نگین جو گیر شده ها! من اینجا رو بیشتر از تهران دوست دارم چون میتونم بیشتر به دخترکم برسم دیگه دخترکم جمله وقت ندارم رو از من نشنیده با وجودیکه تعداد کلاسام دقیقا به اندازه تعداد کلاسای تهرانه البته ناگفته نمونه که شاگردام خیلی خیلی بهتر و حرف گوش کن تر از اونان تقریبا بعد از یه ماه می تونم بگم همه شون رو دوست دارم
نگین جو گیر شده ها! اینجا میرسیم هفته ای یه بار لااقل بریم دوچرخه سواری , تفریحی که هرسه مون عاشقشیم
البته هنوز بعد از نزدیک دوماه همه چیز رو روال نیست ولی قدرت تحملم بالاتر رفته چون اینجا دوست داشتنیه اصلا هم وقت اضافه ای نداشتم که بگم وایییی چقدر کسل کننده است( آخه هردفعه با اینجاییها حرف میزدم و ازشون نظر میخواستم میگفتن زمان دیر میگذره اینجا) ولی برای من خیلی هم زود میگذره هرچند بودن صمیمیترین دوستامون که دو سال پیش اومدن اینجا بی تاثیر نبوده نمونه اش من امروز بعد از اینکه دخترک رو گذاشتم مدرسه برای صبحانه رفتم پیش دوستم و گفتیم و خندیدیم و نشون به اون نشون که ساعت 8 شب که با دخترک برمیگشتیم خونهجفتمون فکر می کردیم چقدر کم پیش هم بودیم!
خدای خودم مرسی همینجور سعی کن با من خوب باشی
بله درسته ما الان تقریبا یک ماهی میشه که اومدیم کیش جائیکه اگه با دید سفر و مسافرت بهش نگاه نکنی جای زندگی هم هست جائیکه سراسر حس آرامش و زیبایی رو میبینی جائیکه توی چشمای تک تک ساکنینش آرامش و آسایش رو میبینی اینجا خبری از عجله و اعصاب خورد نیست اینجا خبری از دیر کردن و نرسیدن نیست اینجا خبری از دود و ترافیک نیست
و این برای ما که از شلوغی و ترافیک و آلودگی هوا و و و و تهران بیزار شده بودیم و توی خودمون توان و جنبه رفتن به خارج از کشور رو هم نمی دیدیم بهترین گزینه کیش دوست داشتنی بود
فعلا هنوز کارها کاملا روی غلطک نیفتاده این ترم چهار تا کلاس توی دانشگاه گرفتم ولی کار اصلیمون شروع نشده نه کار اصلی من و نه کار آقای همسر و در حال حاضر در حال راست و ریست کردن کارهای اداری هستیم ولی دخترک تقریبا توی مدرسه جدیدش جا افتاده و خیلی بهتر از اون چیزی که تصور میشد با محیط جدید و کلاس اول و ... اخت شده که حتما در اولین فرصت شرح مدرسه و کارهایش رو در وبلاگ خودش خواهم نوشت .
شرح ماوقع این روزها رو هم در آینده نه چندان دور برای ثبت در خاطرات میام و میگم
کسی نمی خواد یه گربه خونگی دوسه ماهه با مزه داشته باشه؟
نظرات ()