جریان گیر و گیف رو شنیدین که ؟
یه روز یه عالمه فکر تو کله ته ولی یه امتحان سخت داری نمی تونی درس رو ول کنی و بشینی اونی که تو مخته رو بنویسی
یه روز امتحانت رو دادی و خیالت راحته اون فکره از کله ات پریده
یه روز هم فکرت یادته هم امتحان نداری ولی مهمون داری نمی تونی بشینی سر نوشتن
یه روز هم نوشته ات یادته هم امتحان نداری هم مهمون نداری ولی حال نوشتن نداری
یه روز هر سه تا موضوع بالا برات حله خوابت میاد
یه روز تازه هر سه تا موضوع بالا برات حله و خیلی هم سرحالی و خوابت نمیاد ولی شارژ اینترنتت تموم شده
یه روز اون موضوعات بالا همه حله ولی باید حتما حتما بری خرید و نمی رسی
یه روز همه مسائل بالا اوضاعش روبراهه و خریدت رو هم کردی ولی باید خودت رو برسونی دانشگاه برای انتخاب واحد پس خب نمیشه دیگه
یه روز همه کاراتو کردی ولی یه دوستی دعوتت کرده خونشون و خب معلومه که اونجوری بیشتر بهت مزه میده تا بشینی بنویسی
یه روز خریدتو کردی ، خوابتو کردی ، مهمونی ات رو رفتی ، انتخاب واحدت رو هم کردی ، خونه رو هم مرتب کردی و خوشحالی که بالاخره اوضاع روبراه شده که تو بشینی دو خط بنویسی یهو یادت میفته که اصلا یادت نمیاد چی می خواستی بنویسی
این روزها
سه تا از پنج تا امتحانم رو دادم نمیدونم چرا اینقدر انرژی ازم گرفته ولی در عین حال برام لذت بخش و خوب بوده واقعا آدم وقتی از چیزی یا کسی خوشش میاد حتی روزهای سختی اش رو هم دوست داره ها
دلم برای اینجا تنگ شده بود، دلم برای خوندن وبلاگ ها و دوستهام تنگ شده بود ولی احساس خوبی داشتم هنوزم این احساس رو دارم هرچند یکی از استادها با نامردی هرچه تمام تر ورقه ام رو صحیح کرده ولی از اینکه خود خودم بدون کمک کسی تونستم همه درس رو بفهمم و به دیگران هم یاد بدم یه حس خوبی زیر پوستم احساس می کنم برام هم همین کافیه.
تو این دو ترم دوستای خوبی پیدا کردم کسانی که می تونم بگم هر روزی که کلاس دارم به عشق با اونا بودن پامیشم این دوترم حتی باعث شده از قبل هم به خواهرکم نزدیکتر بشم جوری که تو دانشگاه به خواهرهای مهربون معروف شدیم.
ترم آینده واحدهای بیشتری ارائه دادن ولی هنوز وسط امتحانهای این ترمم و با عشق به ترم دیگه فکر میکنم حتی اگه یه امتحان مزخرف پیش روم باشه.
تو این چند روز هم درس خوندم هم دو سه تا کتاب خوندم هم مهمونی رفتیم هم دخترک رو بولینگ عبدو بردیم هم کار تدریسم مثل سابق پایرجاست ، حال خوبی دارم احساس خوبی دارم خدا کنه پایدار بمونه از اون دو سه ماه که یه رکود روحی ناجوری داشتم بدم میاد .
تنها چیزی که کمی اذیتم می کرد و می کنه سرعت کمه اینترنته که باعث شده توی وبلاگها و توی ارتباطات دوستانه ام کمی خلل ایجاد بشه می دونم که بعد از اینهمه مدت دوستانم متوجه شدند که زیاد اعتقادی به دید و بازدیدهای کامنتانه ندارم ولی یه موقعهایی خیلی دلم میخواد برای نوشته کسی چیزی بنوسم و سرعت نمی ذاره امیدوارم این مشکلم هم حل بشه که زندگی گل و بلبل تر بشه
پرسیدم
پرسیدم ...
چطور بهتر زندگی کنم؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر
با اعتماد زمان حالت را بگدران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی
هفته کتاب من
چند وقتی بود که اون بازارچه کوچیک و خلوت کتاب نزدیک دانشگاه توجهم رو جلب کرده بود و دلم میخواست برم توش و کتابها رو زیر و رو کنم ولی از اونجائیکه ساعات و برنامه های کلاسام اینقدر فشرده بود که هر دفعه میرفتم دانشگاه فقط بدو بدو میرفتم توی کلاس و بعد بدو بدو برمی گشتم تا اینکه هفته پیش برای صحبت با یکی از استادها درباره پروژه ام خارج از برنامه همیشگی رفتم دانشگاه که استاد مربوطه نیومده بود و من مجبور شدم همونجا توی حیاط با صفای دانشگاه روی نیمکت بشینم و با اس ام اس به استاد کارم رو راه بندازم و با گربه های خوشگل و تپل توی حیاط خوش و بش کنم ولی از اونجائی که یه اخلاق گندی دارم اونم اینه که وقتی به برنامه ای که داشتم درست نرسم باید حتما یه کا رمفیدی دست و پا کنم یاد اون بازارچه کتاب خلوت افتادم به حالت یورتمه خودم رو رسوندم اونجا.
بازارچه هیچ مشتری نداشت غیر از من ، منم وقتی مغازه های بزرگ پر از کتاب خلوت رو دیدم هیجانی شدم ، یکی در میون مذهبی بودند که من ردشون می کردم و بقیه رو واردشون شدم و یه دل سیر تماشاشون کردم و توی دلم قربون صدقه کتابها می رفتم و البته بعضی ها رو هم با تعجب و تمسخر نگاه میکردم و نمی دونستم واقعا مخاطبانشون کیا می تونن باشن.
در هرصورت وقتی دیدم یه کتاب از خانم پرینوش صنیعی که شاید جزو معدودترین نویسنده های امروزی هستند که نوشته هاشون به من کاملا می چسبه یه کتاب نوشتند که من ندیدم سریع برش داشتم : رنج همبستگی زندگی لاله و لادن بود
چند تا کتاب دیگه هم برداشتم از جمله روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور که خیلی وقت بود میخواستمش و دو سه تا کتاب دیگه
همون روز اول رنج همبستگی رو تمومش کردم و شاید یه روزی توی همین روزها یه چیزهایی در موردش نوشتم و رفتم سر وقت دومی
خیلی بهم مزه داد واقعا یه کار خارج از برنامه که شارژم کرد اصولا پرسه زدن توی کتابفروشیهایی که صاحبش مثل موی دماغ دنبالت راه نیفته و اینقد رمرتب کتابها چیده شده که کاملا میتونی با خیال راحت چیزی رو که میخوای پیدا کنی خیلی روحیه من رو عوض میکنه.
با پنج تا کتاب و روحیه ای عالی اومدم بیرون و به خودم قول دادم بازم فرصتی شد به اینجا سر بزنم .
خنده از ته دل
اون سالها که کوچولو بودیم یعنی من حدودای 10 سالم بود و خواهرک 4 سالش ، این موقع از سال برف میومد اونم چه برفی تا زانو توش گیر می کردیم ، خونه مون توی یه خیابونی بود که سرازیری تندی داشت یکی از تفریحاتمون این بود که با بابا میرفتیم تو کوچه یه سینی فلزی گنده از وسایل مامان رو برمی داشتیم من مینشستم توش و خواهرک هم جلوی من مینشست و من سفت بغلش می کردم و بابا از بالای اون سربالایی کوچه یه هل کوچولو میداد و بعد که سینی راه میفتاد خودش بدو بدو دنبالمون میکرد ، یادش بخیر هر سه تامون از ته دل میخندیدیم ، میخندیدیما از ته ته ته دلمون ، چه روزایی بود .
حالا دو ساله دخترکم حسرت یه برف بازی رو دلشه و یه برف درست و حسابی نمیاد ، دوساله بابا بهش قول داده که هر وقت برف اومد دو تائی میرن بیرون و یه سینی میذاره رو برف و هلش میده ولی انگار نه انگار
دیروز که دخترک با پدرش رفتند بیرون تا برای دو تا فنچها دون بخرن دیدم با یه اسپری برگشتند فکر کردم خوشبو کننده ای چیزی خریدن ، دیدم دخترک چشاش برق میزنه تا اومد طرفم خونه پر شد از برف شادی و خنده شادی دخترک ، یه ساعتی همه با هم تو خونه فسقلیمون برف بازی کردیم و جیغ زدیم و خندیدیم ، دخترک میخندیدا از ته ته ته دلش میخندید و من خوشحال بودم که دخترک از ته دل میخنده حالا برفش برف واقعی نباشه خنده که خنده واقعی بود نه؟!
اولین حقوق
یادمه حدودا 10-11 سال پیش برای اولین بار بطور رسمی برای موسسه ای کاری کردم که حقوق گرفتم ، قرار بود یه هفته وقت بذاریم و یه جای مهم دولتی رو راه اندازی کنیم که این کار باید توسط گروه ما انجام می شد برای اون یه هفته حقوق خوبی بهمون دادن ، در واقع50 هزار تومن بعلاوه سه روز اقامت در خزر شهرحقوق خیلی خوبی محسوب می شد اونم برای منی که دانشجوی تازه کاری بودم ، حدودا 10 نفر می شدیم هم فال بود و هم تماشا ، همه بچه ها کلی برای حقوقشون نقشه کشیده بودند متاهلها به فکر پرداخت دو سه تا قسطشون بودند یا خرید مایحتاجشون ، از مجردها هم یکی می خواست یه قسط خونه مامانش کمک کنه ، یکی میخواست شهریه ترم بعدش رو بده یکی برنامه نداشت و ....
ولی من از روز اول میدونستم میخوام چیکار کنم تصمیم داشتم با پولم کاری بکنم که یه عمر خاطره اش باهام باشه میخواستم به عنوان اولین پولی که خودم زحمتش رو کشیدم یه چیزی باهاش بخرم که خیلی دوستش داشته باشم ، همین کار رو کردم و هنوزم خاطره اش باهامه :
یه کفش کتونی طوسی کمرنگ امریکایی دیده بودم منم که عاشق کفش و البته همیشه کمدم پر از کفشهای گرون قیمت بود که هروقت می خواستم بابا نه نمی گفت ولی از روزی که اون کفشهای طوسی کمرنگ که سه تا بند چسبی داشت رو دیده بودم و عاشقش شده بودم دلم میخواست یه جوری بخرم که خیلی بهم مزه بده قیمتش دقیقا 50 هزار تومن بود و برای اون موقع خیلی گرون حساب می شد می دونستم اگه به بابا بگم میخردش ولی دوست داشتم خودم بخرمش .
روزی که حقوقم رو گرفتم اول رفتم کفشه رو خریدم که یادمه تخفیف هم بهم داد و با پول با قیمانده ام یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه.
یادمه کفشه خیلی بیشتر از بقیه کفشهام برام کار کردم همیشه بهترین نقطه کمدم به اون اختصاص داشت ، تنها کفشی بود که دائما تمیز می شد میدونم بخاطر جنس خوبش نبود چرا که کفشهای دیگه ای هم که داشتم خیلی هاش جنس بهتری هم داشتند میدونم بخاطر این بود که بخاطر بدست آوردنش یه هفته زحمت کشیده بودم.
این قضیه برام خاطره خوشایندی بود که برام تجربه شد تا اولین حقوقهایی که میگیرم رو برای خودم یه چیز کوچیک بخرم تا بهم بچسبه .
درسته که بعد از اون 10 سال حقوق گرفتم و با اولین حقوق هرجایی که گرفتم یه چیز کوچولو برای خودم خریدم ولی هیچکدوم اون کفشه که با تمام حقوق اولم خریدم نشد.
اینا رو گفتم که بگم با اولین حق التحریری که از مجله بابت مقاله ام گرفتم هم همین کاررو کردم پول ناچیزی بود بنابراین یه قرونش هم تا خونه نرسید ولی این دفعه با پولش هم برای خودم یه چیز کوچولو خریدم هم برای آقای همسر هم برای دخترک و آخر شب احساس خوبی داشتم .
وطنم
تا همین چند وقت پیشها فکر میکردم چون اینجا وطنمه و من عاشقشم پس بهترین جای دنیا برای منه حتی با وجود خیلی کمبودها
ولی این روزها نمی تونم چشمم رو به روی مسائل اینجا که گریبان همه مون رو گرفته ببندم .نگرانم نگران آینده دخترکم نگران آینده دخترک ها و پسرک هایی که قراره در آینده اینجا زندگی کنند .
بازم دلم نمی خواد به بیرون از اینجا فکر کنم که شاید یه لجبازی با زندگیه ولی من عاشق اینجام نمی دونم می تونم بسازمش یا نه ولی دلم میخواد چشمامو ببندم و باز کنم ببینم اینجا جائیه که برای بزرگ شدن دخترکم ایده آل ترین جای دنیاس .
وقتی دخترک سرود ای ایران رو با هیجان میخونه قطره اشکی تو چشمم وول وول میزنه و یه حس افتخار بهم دست میده ولی وقتی راجع به .... حرف میزنه حالم از آموزشهای بی ریشه مهد ها و مدارس بهم می خوره .
راستی قراره چی بشه؟ باید چیکار کنم؟ چیکار کنم که دخترکم آزاده و ایرانی بزرگ بشه نه یه آدم عقده ای با عقاید بی ریشه ؟ چقدر من مادر توی پدر ، میتونین تو خونه دخترکهامون رو ایرانی بار بیاریم؟ آیا با یاد دادن این که تو اول یه ایرانی هستی بعد ... می تونم جلوی افکار غلط جامعه رو برای بگیرم؟ تازه اگه موفق بشم آیا این دخترک بی نوا دچار دو گانگی نخواهد بود ؟ تا چن وقت پیش فکر می کردم اگه یه مدرسه براش پیدا کنم که از نظر آموزشی خوب باشه بهش کمک کردم ولی الان می بینم نه بابا باید خیلی چیزهای دیگه رو هم در نظر بگیرم.
اگه کسی مملکتش رو دوست داشته باشه ولی وضعیت ایده آلی رو برای خودش و خانواده اش و همه اطرافیان و همه هموطناش تصور نکنه باید چیکار کنه؟
این خواسته بزرگیه که بخوام تو مملکت خودم بچه ام / بچه هایمان رو آزاده بار بیاوریم؟
یلدای سال 88
یلدای امسال حس خاصی داشتم دوست نداشتم تنها باشم البته هیچ وقت تنها نبودما ولی امسال دلم میخواست یه یلدای شلوغ و پلوغ با مراسم سنتی داشته باشم. ولی هرچی منتظر بودم دیدم نه خبری نیست و انگار کسی قرار نیست این لطف رو بکنه .دلم یه خونه قدیمی با کرسی و مخلفات روش و حافظ خوانی میخواست .( قابل توجه همه که حسرت دیدن یه کرسی واقعی اونم تو خونه قدیمی همیشه با من هست چون هیچوقت ندیدم و فکر هم نمی کنم ببینم دیگه) خوانده خودم که سنتی نیستن خانواده آقای همسر هم همینطور تازه خودمم هیچوقت زندگی اینجوری دوست نداشتم ولی نمی دونم چرا چند وقته دلم یه حیاط کوچولو و یه خونه قدیمی میخواد( زیاد البته جدی نگیرین موقتیه من اصولا در کل زندگی مدرن رو ترجیح میدم) حالا این حسم توی شب یلدای امسال بیشتر بروز کرده بود.
یکی از دوستان گفته بود بریم خونه شون ولی راستش دلم نمی خواست چون فکر میکردم که دلم میخواد این شب رو با خانواده باشم چونکه اصولا یه شب خانوادگیه .
از طرفی تمایلی دلم هم نمی خواست خونه خانواده آقای همسر برم چون اولا زیاد در گیر و بند اینجور برنامه ها نیستن و مطمئن بودم شب یلدا هم براشون یه شبی میشه مثل شبهای دیگه هم اینکه تنها بودن و با رفتن ما هم زیاد شلوغ پلوغ نمی شد.
تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان اینا که از همه دوروبری ها مقید تر به این شب هستند قبل از حرکت همون دوست مذکور زنگ زد برنامه شون بهم خورده و میخوان بیان خونه ما منم گفتم بدوین بیاین خونه مامان اینا که دور هم باشیم و اونا هم قبول کردن
تا از در رفتم تو بابا گفت یالله تا لباس ت رو در نیاوردی شماره خونه پدر آقای همسر رو بده زنگ بزنم بیان یهو دلم شاد شد چون خیلی عذاب وجدان داشتم که اونا امشب تنهان زودی زنگ زدیم و بعد از کلی تعارف گفتن میان و منم خوشحال که به به الکی الکی داره شلوغ میشه از اون طرف دوست خانوادگی مامان که طبقه بالائی شون هم هست پاشد اومد پائین و تا چشم رو هم گذاشتم دیدم یه میز پر از آجیل و انار و هندونه و پشمک و ... جلو رومه که دور تا دورش آدم نشسته و بابا هم داره حافظ میخونه و دیگران هم به به گویانن.و دخترک هم هر از چند گاهی شعر شب یلدایی رو که تازه یاد گرفته بود میخونه و محیط رو شیرین تر میکنه.
درسته که کرسی تبدیل شده بود به یه میز هشت نفره استیل طلائی رنگ ولی بقیه موارد بوی یلدای سنتی رو میداد و من از اینکه در عرض نیم ساعت نا خودآگاه محفل شیرینی درست شده بود خوشحال بودم .
شب یلدای خوبی بود . خدای من ممنونم
خیال پردازی های یک خیال پرداز
چشامو می بندم و به این فکر می کنم که چی حالم رو خوب میکنه در حال حاضر ؟
آهان!
میدونی چی؟ یه سورپرایز باحال و غیر تکراری!
مثلا چی؟ مثلا یه دسته گل نرگس بزرگ و خوشگل که خودت بدون اینکه من بدونم برام بخری و بیاری بهم بدی
یا مثلا دو تا بلیط تاتر که فقط بخاطر من خریده باشی و برای اولین بار من رو ببری برای این تفریح دلخواهم
یا مثلا یهویی بگی بدو بدو کوله پشتی ات رو بردار بریم یه روزه شمال و بشینیم ساعتها کنار دریا و فرداش برگردیم
یا مثلا پاشو پاشو بریم هایدا و از اون میلک شیک های وانیلی اش که دوست داری دو تا بخریم و منم همراهی ات کنم تا بهت مزه بده
یا مثلا از در بیایی تو بگی چشاتو ببند و از پشت سرت یه بسته کادوی گنده بگیری سمتم و منم باز کنم ببینم یه چکمه قهوه ای خوشگل توشه
یا مثلا.... نمیدونم مثلا یه کاری که هر دومون لذت ببریم و من از اینکه به فکر سورپرایز کردنم بودی غرق شادی بشم
غرش شادی؟! شادی؟! غرق؟! راستی چند وقته غرق شادی! نشدم؟ شاد بودم ولی توش غرق نشدم
یا مثلا فقط و فقط بهم بگی دیگه از این به بعد نگران هیچی نباش من هستم نگران نباش
نا خودآگاه چشام باز میشه میبینم چقدر خونه بهم ریخته است پاشم پاشم که خیال پردازی برام نون و آب نمیشه ، از کجا شروع کنم ؟ آهان لباس مشکی ها رو بریزم تو ماشین لباسشوئی
دوستی از جنس خود خودم
تلفن زنگ میزنه مامانه داره باهام راجع به یه قضیه ای درد و دل میکنه گوش میدم ، اظهار نظر میکنم ، دعوا می کنم ، راهنمائی می کنم و طبق معمول همیشه به نتیجه ای نمی رسیم و در نهایت با ریختن چند قطره اشک از طرف مامان و نرم حرف زدن من و تاکید مامان که فلانی در این مورد چیزی نفهمه صحبتمون تموم میشه و من می مونم و یه روز کامل مشغولی فکر که این گره رو چه جوری بازش کنم.
آقای همسر از سر کار میاد خونه ،گرفته است میشینه غر غر کردن و حرف زدن راجع به مشکلات کارش ، من گوش می کنم ،دلداریش میدم ، غر میزنم، بداخلاق میشم،میبوسمش و در نهایت چند روزی فکرم مشغوله و ناراحتم از دست خودم که هروقت این بنده خدا درد و دل کرد من طاقت ناراحتیش رو نداشتم و کم آوردم و بجای کمک قاطی کردم.
وای که فکرم مشغول قسطها و هزینه های عقب افتاده هم هست.
همیشه خدا هم که فکرم مشغول مشکل خواهرکم هست.
همیشه خدا دل نگران بابا و فشار کاری روش هست.
مادرشوهر جان هم این روزها فکرش مشغول مسئله ایه و من ناراحت از اینکه چرا باید تو این سن دلمشغولی های این چنینی داشته باشه در حالیکه دیگه تو این سن باید به آرامش رسیده باشه.
خواهر شوهر جان حاملگی خوبی نداره ومن وقت و بی وقت نگرانشم و غصه حالش رو میخورم.
سر کلاس همکلاسی ام که تازه باهاش آشنا شدم و 15 سال بزرگتر از منه از تنهائیهاش میگه و این که تازه تو این سن میخواد ازدواج کنه و چه مشکلاتی داره حرف میزنه و من به معنای واقعی ناراحتشم.
اون یکی همکلاسی از تنهائیهاش میناله،اون یکی بخاطر مشکل مالی نمی تونه ادامه تحصیل بده و گریه میکنه و یه نصفه روز فکرم رو مشغول میکنه......
یه دوست دور از من هم با یه چت ممولی کلی فکرم رو مشغول خودش و ناراحتیهاش کرد دوستی که همیشه دوستش دارم ولی از اینکه مشکل داره و من تازه فهمیدم ناراحتم.
تازه دوستهایی هم دارم که خیلی وقته ارتباطم قطع شده ولی من هنوز مثلا نگران اختلافات زن و شوهریشون هستم و غصه میخورم.
من حتی هنوز ناراحت اون پسریم که یه ماه پیش بدجوری پیچید جلوی ماشین ما و با اینکه خوشبختانه آقای همسر خوب ماشین رو جمع و جور کرد ولی چهره ترسیده پسره هنوز ناراحتم میکنه.
اینا رو گفتم که بگم با تمام این اوصاف کسی رو ندارم که بشینم باهاش درد و دلی کنم و ناراحتیم رو به کسی منتقل کنم تا سبک بشم.
نمیخوام و هیچوقت نخواستم با مامانم مطرحش کنم چون میدونم با وجود اینکه مادرمه از جنس من نیست و درکم نمی کنه و ممکنه مغرضانه جبهه بگیره.
به خواهرم نمیگم چون یه دختر مجرد مرفه چه درکی از دلنگرانیهای من خواهد داشت جز اینکه غصه بخوره
به پدرم نمیگم چون شرمنده ام میکنه
به آقای همسر نمیگم چون کاری جز سکوت و آه کشیدن و متهم کردنم به ناشکر بودن کاری از دستش بر نمیاد
به مادر شوهرم نمیگم چون غیر از نصیحت کردن و دلداری دادنهای تکراری کاری نمیکنه تازه شاید از دستم دلچرکین هم بشه
به خواهر شوهر بزرگه نمیتونم بگم چون با وجود اینکه دوست خوبی بود قدیمها برام الان خودش اینقدر گرفتاری داره که دیگه برای من فرصتی نداره تازه فرسنگها دوره من دوستی تلفنی نمیخوام.
خواهر شوهر کوچیکه هم خودش گرفتاره دوران بارداریه هم اینکه باز بخاطر سنش و موقعیتش نمیتونه گوش شنوایی باشه
دوستهام؟! دیگه دوستی دوروبرم نیست که بدون هیچ نوع برداشت غلطی و بدون هیچ نوع ملاحظه کاری باهاش راحت باشم .
پس کی قراره گوش شنوای من باشه نمیدونم ، چه کسی قراره یه دوست واقعی برام باشه یه دوستی که نقصی نداشته باشه چرا من هیچوقت یه دوست عین عین عین خودم نداشته ام؟یه دوستی که بدون در نظر گرفتن موقعیتم و شرایطم باهاش خوش بگذرونم ؟ یا حداقل لحظاتی که باهاش هستم خستگی ام رو درببره؟ولی سنگ صبور غریبه ها هم بوده ام؟ البته یه ور شخصیت من این حالت سنگ صبور بودن رو دوست داره یعنی واقعا وقتی کسی باهام از خصوصی ترین مسئله اش حرف میزنه یه حس لذت از سنگ صبور بودن زیر پوستم میره ولی خب منم یه همچین آدمی رو لازم دارم به نظرتون آینه میتونه مشکلم رو حل کنه؟
دوستی میخوام که بدون ملاحظه هرکاری دلم خواست پیشش انجام بدم هر حرفی دلم خواست باهاش بزنم بدون ترس از قضاوت شدن
دوروبرم پر از آدمهای مختلفه که با همه شون میگم و میخندم ولی ...
هیچ دوستی از جنس خودم ندارم هیچ دوستی

