قسمت اول:
دختر نفس عمیقی کشید و لبخندی زد تمام تنش درد میکرد ولی خوش حال بود ، لحاف را تا زیر دماغش کشید و غلتی به سمت راست زد و چسبید به خواهرش ،نمی خواست بچسبد ولی جا تنگ بود ، نفس مرطوب خواهر کوچولویش توی صورتش خورد و مجبورش کرد ببوسدش ، خواهرکش تکانی خورد و چشمانش را نیمه باز کرد و لبخندی زد: مرسی آبجی برام از اون عروسک خوشگلها آوردی .
دختر نزدیکتر شد و خواهرکش را به خودش چسباند : هیس! الان همه رو بیدار میکنی قول بده دختر خوبی باشی و مامان رو اذیت نکنی بازم برات از این عروسکها میارم.
چند وقتی بود که دلش میخواست در کنار درس مدرسه کاری هم برای پدر درمانده خانه بکند ولی نمی دانست چه کاری! تا دست بر قضا قبل از عید سر از خانه خانمی برای خانه تکانی عیدش درآورد!
نفسهای خواهرکش عمیق شده بود خواست لحاف مندرس رویش را مرتب کن دید باربی دختر صاحبکارش را که امروز موقع خروجش از خانه داده بودند سفت بغلش کرده ،گردن عروسک کمی کج شده بود دلش گرفت یاد کمد اسباب بازیهای دختر صاحبکارش افتاد که کلی زور زده بودند تا درش را چفت کنند از بس پر بود ولی یاد لبخند خواهرکش آرامش کرد.
ناله پدرش سکوت شب تنها اتاقشان را به هم ریخت نیم خیز شد و نشست زیر نور زرد رنگی که از کوچه به درون میتابید هم می توانست هیکل خمیده پدرش را ببیند اصلا باورش نمی شد که پدر هنوز به پنجاه سالگی هم نرسیده از بس که این سالها تکیده شده بود.
مادر را دید که او هم نیم خیز نشست و از آن طرف شانه های پدر به او زل زد و چشمانش را تنگ کرد و گفت :دختر هنوز نخوابیدی؟ مگر خسته نیستی ؟ فردا از مدرسه جامیمونیا.
- نه نمی مانم ، خوابم نمیبره تو چرا بیداری؟سعی میکرد آرام صحبت کند تا بقیه اهالی خانه بیدار نشوند ولی برادرش احمد غری رد و آرام گفت ای بابا بخوابین دیگه
مادر چهار دست و پا پدر و وحیده را رد کرد و رسید به حمیده و زمزمه کنان گفت : امروز صابخونه اومده بود دم در
- خب؟
- میگفت یا تا سر برج خونه رو تخلیه میکنین یا اجاره های عقب مونده رو باید بدین
- تو چی گفتی؟
- چی داشتم بگم مادر ؟ با هفت تا توله کجا رو داریم بریم ؟ به آقات گفتم اونم اولش رفت تو فکر بعد یه چیزو الکی بهانه کرد وسر این طفل معصوما داد زد و گفت زن پاشو جای این توله ها رو بنداز کپه مرگشون رو بذارن
-طفلک آقام هم کم آورده خب
- آره همه شم داره ناله میکنه تو خواب ،نگرانم حمیده می ترسم سکته مکته ای هم بکنه به بدبختی هامون اضافه بشه
- خدا نکنه ، حالا نمی تونه از صابکارش قرض بگیره؟
- ای بابا تو هم دلت خوشه فکر کردی اینا مثل علی آقا خدا بیامرزن؟ خدا بیامرزش ولی خیلی بد موقع مرد
- مگه دست خودش بود خب؟
- نه والله ولی اگه نمرده بود حالا مام این وضعو نداشتیم ، چه بروبیایی داشتیم ، خدا لعنت کنه زنشو اگه حقمون رو بهمون داده بود الان صابخونه اینهمه زبون درازی نمی کرد یادته چقدر اون موقعها برا آقات دولا راست می شد از ترس اینکه از خونه اش بریم؟
- عه ؟ مامان ؟ خدا قهرش میگیره ها؟
- ای ننه ؟ قهرش نگرفته الان؟ دیگه بدتر از این؟
- وای مامان داری کفر میگیا ، مامان خوشگلم ،قربونت برم یه روزم دوباره نوبت ما میشه ،دوباره اون سفره های رنگی تو میندازی و همه از دست پختت کیف میکنن
حمیده نیم خیز شد و سر مادرش رو بوسید و گفت : حالا دیگه پاش برو بخواب تا این پسره دوباره نق نزده که سروصدا کردین منم فردا باید برم مدرسه خواب می مونما فردام یادم بنداز برات تعریف کنم این خانومه که میرم خونه اش چه زن نازنینیه
مادر آهی کشید و خم شد روی محبوبه و محمد را صاف کرد و دوباره چهار دست و پا رفت سرجایش دراز کشید
حمیده اما همچنان خوابش نمیبرد و به سقف اتاق خیره ماند ترک سقف بدجوری توی ذوق میزد خدا خدا کرد باران حالا حالا نگیرد.
پی نوشت : دوستای خوبم اگه نظری در مورد داستانم دارین خوش حال میشم بدونم
میدونی چیه ؟ الان یواش یواش میفهمم وقتی میگن تهران خاکش گیراست یعنی چی؟
شایدم چون بالاخره به نوعی تهران شهریه که من توش از 18 سالگی تا 33 سالگی زندگی کردم یه جورایی ناخواسته دوسش دارم .یا شایدم یادم رفته چه شهر دودگرفته پر ترافیکیه
هرچی که هست من الان دلم برای تجریش و بازار سبزی اش تنگ شده
من دلم برای هوای بعد از عیدش که ملسه و درختاش پر یاس میشه تنگ شده
من دلم برای شهر کتاب مرکزی اش تنگ شده ( امسال حتی نتونستم یه تقویم خوشگل برای خودم بخرم چون شهر کتابی نبود تنها سررسیدی هم که دارم یکی از هتلها هدیه عید فرستاد که چون خودم برای خودم نخریدمش دوسش ندارم و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم حتی نتونستم مثل هرسال صفحه اولش آرزوهامو بنویسم و برنامه هام رو ردیف کنم )
من دلم برای اون لیست کردن کتابهای جدید و پرسه زدن توی خیابون انقلابش تنگ شده ( وای باورم نمیشه من معتاد به کتاب چند ماهه کتاب نخوندم وای برمن )
من دلم برای جاده چالوس رفتنهاش تنگ شده
من دلم برای دکه های روزنامه فروشی اش تنگ شده
من برای زیر پل سید خندان و بوی گندش تنگ شده
انگار دوتکه بزرگ از قلبم را کنده اند و صاف گذاشته اند توی هواپیمایی که هر لحظه از من دور می شود
آمدن مهمان را دوست دارم ولی از رفتنش متنفرم مخصوصا اگر آن مهمانها تکه ای از وجودت باشند .آدم کنترل اعصاب هم نیستم که مثل دخترک قوی باشم و موقع رفتن مهمان خودم را به خواب بزنم و بعد از اطمینان از رفتنشان بلند شوم و سکوت کنم و سرم را با کاری گرم کنم ! من باید گریه کنم و غصه بخورم و هی برم دستشویی صورت خیسم را بشویم و نفس عمیق بکشم و برای مدت کوتاهی خوب باشم و دو باره از نو تا حالم جا بیاید. و تازه شعار دهم که نه این بهتره .دخترک با این تو داری اش کار دست خودش می دهد ! می دانم که غرورش اجازه نمیدهد بی تابی کند ولی از درون داغون می شود درست مثل پدرش این یک خصلت ارثیه ( همه این خصلتش را شناخته اند و همیشه موقع گرفتن بلیت برگشت تاکید می کنند زمانی باشد که دخترک یا خواب باشد یا مدرسه)
زندگی دور از خانواده ها خیلی بزرگمان کرده ولی این قسمتش افتضاح است و یک جورهایی اعصاب خرد کن. آن هم برای من احساساتیه عشق خانواده
تعطیلات به هین مسخرگی تمام شد یعنی امسال برای من به معنای واقعی بیخود گذشت اصلا تعطیلاتم را دوست نداشتم در واقع اصلا تعطیلاتی نداشتم . سال دیگه حتما تعطیلاتم را جای دیگری باید بگذرانم .
فردا روز اول مدرسه و دانشگاه است و من هنوز آمادگی ندارم باید هرچه زودتر خودم را آماده کنم شاید کمی احساسم نسبت به این سال تغییر کند
پ.ن: اگر زمانی من ناغافل تصمیم به داشتن نی نی دیگری داشتم قطعا در مقابل تعجب و سئوال دیگران خواهم گفت از بس خودم از داشتن خواهرم راضیم و خوشحال حیفم آمد دخترکم این حس را تجربه نکند!!!
سلام
دلم می خواهد به دوستانم تبریک عید بگویم ولی امسال اصلا حال و هوای عید به من دست نداده!
سفره هفت سینم را کس دیگری چیده . خانه ام را کس دیگری تمیزکرده .سبزی ماهی پلویم را کس دیگری پخته . از مهمانان مسافرم کس دیگری پذیرایی کرده و از همه مهمتر برعکس سالهای قبل که بالاخره یک شب عید جیبم کمی پول داشت امسال خالی خالی بود ان هم با خانه پر پر از مهمان
امسال سر تحویل سال نو مثل هر سال چشمانم را بستم تا آرزوی سال جدید را مرور کنم ولی اینقدر ذهنم مشوش بود که هیچ آرزویی نکردم
جالب اینجاست که امسال سال من است ! سال مار و من شدیدا معتقدم بهترین اتفاق زندگیم در سال خودم باید بیفتد!
امسال همه اعضای خانواده مان درکنار هم سر سفره هفت سین بودیم ولی من احساس شدید تنهایی داشتم
اولش که خوب نبود خدا آخرش را خیر کند هنوز بغض سر سال تحویل را در گلویم حس می کنم .تازه به این نتیجه رسیده ام که لالمانی هم گرفته ام و اینجا هم نمی توانم مثل گذشته ها باشم
فکر کنم باید برگردم به نوشته های سالهای گذشته ام شاید آرزوهایم تک به تک یادم بیفتد
تازه باید مثل هر سال سررسید پاپکو را تهیه کنم شاید به واسطه آن آرزوهایم یادم بیفتد
من بدون آرزوهایم هدفهایم را گم کرده ام تبدیل به یک ادم پوچگرا شده ام !!! چیزی که ازش نفرت دارم
دوباره نیاز به یک تلنگر حسابی دارم
پاشو دختر پاشو به تو این حرفها نیامده پاشو به دوروبرت نگاهی بینداز .اصلا پاشو به فک و فامیلت زنگ بزن و تبریک عید بگو هرچند یک هفته تاخیر داری اصلا ازهمین جا شروع کن
دوستان من عیدتون مبارک
وقتی دلت گرفته باشد هیچ چیزی آرامت نمی کند حتی اگر بدانی که دورتادورت پر از دریایی است که همیشه آرامت می کرد شاید به خاطر اینکه اصلا دریای آبی را نمی بینی در واقع وقت نمی کنی حتی نیم نگاهی به دریا بندازی!
خسته ام ! خیلی خسته ام! هم جسمی هم روحی!
دلم میخواهد چشمانم را ببندم و تا یک هفته بازشان نکنم !
دلم میخواهد ده تا دست و پای دیگر داشتم با ده تا مغز دیگر! یا شایدم یک نفر که حداقل به اندازه من دغدغه هایم را ببیند و همراهم باشد و کمکم کند
تنها هستم! خیلی تنها !
درگیرم !خیلی درگیر!
غصه دارم!خیلی غصه دار!
کسی دردم را نمی فهمد شاید هم نمی خواهد که بفهمد شایدم هم نمیتواند درکم کند!
هیچوقت نتوانستم بگویم روزهای خوبی داشته ام! هرکسی از دور زندگی من را میبیند فکر می کند چه زندگی آرامی! ولی آیا زندگی آرام یعنی اینکه فقط همسرت عاشقانه دوستت داشته باشد؟ یا اینکه تو همسرت را عاشقانه دوست داشته باشی؟به نظر من که کافی نیست شاید لازم باشد!
چرا همیشه دغدغه هایم زودتر از من نمایان هستند؟
دیگران چرا مثل من نمی دوند؟ یا اگر می دوند چرا به نتیجه میرسند ولی من؟!
خسته ام !خیلی خسته! این روزها من را جدی نگیرید
چند هفته ایه که به عناوین مختلف ازشون میخوان داستان بنویسن !یادمه زمان ما انشا نویسی از کلاس سوم شروع می شد و کلاس دوم فقط جمله سازی داشتیم ! پارسال یه همچین زمانهایی من در حال توی سر زدن بودم از بس با دیکته و مشق این بچه مشکل داشتم ولی امسال با اینکه بعد از هزار باز نوشتن مثلا کلمه بعضی بازم می نویسه بعزی ! یا خداهافزی ،یا .... کیف می کنم وقتی معلمشون میگه 5 خط داستان بنویسین میشینه بدون اینکه من غر بزنم با ذوق و شوق دو صفحه آچهار داستان می نویسه و بعد میگه وای مامی حواسم نبود طولانی شد .
یعنی این همون دخترکیه که پارسال برای یه خط مشق من رو بیچاره می کرد؟ فکر نمی کردم یه روزی عشق به داستان نویسی داشته باشه از بس که عاشق ریاضی و نقاشیه ولی الان وقتی ازش می پرسم اول میخوای قصه تو بنویسی یا مسائل ریاضی ات رو حل کنی چشاش برق میزنه و میگه اول قصه!
یادمه وقتی من بچه بودم سه ساعت زار می زدم تا بابا رو راضی کنم یه متن یه صفحه ای بنویسه تا من از روش کپی کنم و حفظش کنم و برم سر کلاس انشا .بنده خدا کلی هم بهم سوژه می داد آخرشم تسلیم میشد ولی الان کلی فکر می کنم که اگه الان دخترک از من سوژه بخواد چه ایده ای بهش بدم ! ولی تا میام دهنم رو باز کنم میگه نمی خوام بگی خودم یه فکر جالب دارم !
هنوزم دخترک غلطهای املایی زیادی داره و من مادر رو حرص میده ولی نه مثل پارسال که یه موقعهایی به مرز خودزنی میرسیدم که البته در مقابل ذهن تحلیلگر ریاضی اش قابل گذشته
اینا رو نگفتم که از دست و پای بلوری دخترک تعریف کنم اینا رو گفتم تا شادی داستان نویسی دخترک رو جایی ثبت کنم .این روزهه دیگه فقط نمی خواد یه دامپزشک باشه میخواد یه دامپزشک پیانیست نویسنده شناگر باشه!
سال گذشته یه همچین روزی شاید بشه گفت بدترین روز کل عمرم محسوب می شد
توی راهروی بیمارستان شلوغ راه میرفتم و میلرزیدم و گریه می کردم و تنها صحنه جلوی چشمم التماسهای مامان به ما بود که نذاریم ببرنش اتاق عمل و حلالیت میخواست
اون روز و روزهای بعدی روزهای پراسترس وحشتناکی بود و فقط یه آرزو تو دلم بود یه بار دیگه بتونم مامان رو سالم در آغوشم بگیرم
دکتر خیلی پیش بینی های ترسناکی کرده بود از نابینایی بگیر تا فلج کامل اعضای بدن تا.... اسمشو نبر
الان که مامان روز سالگرد یه همچین جراحی سختی پیشمه و داره راه میره و خونه من رو جارو میکنه و زیر لب حرف میزنه میفهمم که میخواد امروز سرش رو گرم کار کنه و من خوشحالم که مامانم پیش منه و صحیح و سالم بدون هیچ نوع عارضه ای
الان هرکی از من میپرسه خوشبختی یعنی چی میگم یعنی اون لحظه ای که تو بیماستان پشت شیشه های آی سی یو مامانم پاهاشو تکون داد .خوشبختی یعنی اون لحظه ای که خودش روز ششم جراحی به پرستارا گفته بود به خونه زنگ بزنین تا حرف بزنم و وقتی من گوشی رو برداشتم دیدم گفت آی تک من آبمیوه می خوام .خوشبختی یعنی امروز که مامانم تو خونه منه و داره برام آش گوجه درست میکنه .
خوشبختی یعنی امروز من
انگار ساخته شده ام برای دویدن های مکرر .انگار نمی توانم بدون فعالیت زیاد زندگی کنم. گاهی غبطه می خورم به زنانی که اول صبح میبینمشان که سلانه سلانه در خیابانها راه می روند و نان و سبزی می خرند و به سمت خانه می روند . من اگر خانه هم باشم خیلی کار دارم اصلا به این کارها نمی رسم. اوایل فکر می کردم بی برنامه ام ولی الان فکر می کنم عادت به کار با آرامش ندارم .جدیدا بدتر هم شده ام اگر اطرافیانم هم کارهایشان را با آرامش انجام دهند حرص می خورم.
دلم میخواهد یکی به من بگوید چه خبر است به چی میخواهی برسی؟دنبال چه هستی؟تو که هرقدمی برمیداری عقب تر می روی انگار؟
جالب تر اینکه همیشه هم شب یک عالمه کار عقب افتاده هم داری!!!
من هم دلم میخواهد وقتی تصمیم میگریم جایی بروم کمد لباسهایم را باز کنم و یک مانتوی خوشرنگ بردارم و با یک روسری خوشرنگ تر هماهنگش کنم و بپوشم ولی همیشه آخرین لحظه به خودم میرسم که دیر است مانتوی ساده مشکی ام را با یک روسری که هماهنگش باشد برمی دارم و خیلی وقتها حتی دگمه هایش را در راه پله ها می بندم و این در حالی است که دخترک به شکل کاملا مرتب و خوش تیپ توسط بنده آماده شده و همین طور آقای همسر که عادت دارد هرجا برویم از من سئوال کند چه بپوشد و یا چه نپوشد.
من هم دلم میخواهد آرایشگاهم را مرتب بروم و با آرامش بنشینم و حرفهای خاله زنکی خانمهای داخل سالن را گوش بدهم و در دلم به دغدغه هایشان بخندم ولی همیشه زمانی رفته ام که به نقطه بحران از نظر زمان و ظاهر رسیده ام و طبعا وقت ندارم کا آنجا زنانگی کنم!
من هم دلم میخواهد تکیه کلامم به جز " زود باش و دیر شد و نمی رسیم " باشد
من هم دلم میخواهد ساعتها تنهای تنها کنار دریای دوست داشتنی بغل گوشم بنشینم و در سکوت انرژی بگیرم بدون نگرانی از غذای آماده نشده یا تکالیف مانده دخترک
من هم دلم میخواهد کلمات تلنبار شده مغزم را به موقع در این صفحه خالی کنم تا سنگینی نکنند
یعنی کی می توانم ؟؟؟؟
چند وقتی است به این فکر می کنم که چه خوب بود من هم یک وبلاگ داشتم که فقط و فقط روزمره هایم را در آن می نوشتم یک جور خاطره نویسی های شاید کمی هم خاله زنکی و آبکی انگار بهشان نیاز داشته باشم شاید هم از بس احساس کرده ام اگر این را بنویسم ال می شود آن را بنویسم بل می شود چنین نیازی را در خودم حس می کنم
هردفعه هم می گویم خب دختر جان بنویسشان حالا اینجا نمی خواهی جای دیگر بنویسشان ولی بعد احساس می کنم خاطراتم را زیادی جدی گرفته ام مگر چه کاری می کنم که میترسم اینجا بنویسمشان ؟ شاید اسمش ترس نیست ! احتیاط است از قضاوت ! مگر چه میکنی که ار قضاوت می ترسی ؟ شاید هم بخاطر کارهای کرده و ناکرده ات نیست نمی خواهی آشنایانت مشکلاتت را بدانند ! مشکلات که همیشه نباید مشکلات خانوادگی و اختلافات باشد ! شاید نمی خواهی آن دیوار شیشه ای را که ساخته ای فرو بریزد !کدام دیوار شیشه ای؟ شاید غرورت اجازه نمی دهد آشنایان بدانند که چه کارهایی کرده ای برای حفظ زندگیت ؟ بله درسته همینه نمی خواهی غرورت زیر سئوال برود از بس که دیگران تو را قوی میشناسند و دوست داری همین شناخت به قوت خودش بماند .
چه بد که دوست داری همیشه قوی شناخته شوی حتی برای نزدیک ترین افرادت
- نشسته ام پشت میز کارم و به صدای خانم منشی که مدام با تلفن مثلا هماهنگی هایی را می کند که می دانم با همان یک تلفن می تواند همه شان را هماهنگ کند گوش می کنم ولی سعی می کنم حرص نخورم ! چه می شود کرد فعلا همین است تا کسی را جایگزینش پیدا کنم
بعضی آدمها آموزش پذیر نیستند حتی اگر تمام سعی ات را کرده باشی آن وقت است که مجبور می شوی دنبال کسی بگردی که بهتر باشد که البته آن هم ریسک است مخصوصا در جزیره ای که همه چیزش خاص خودش است از کجا معلوم کسی پیدا شود که این نقص را نداشته باشد
دونفر قرار بوده امروز برای مصاحبه بیایند که یک ساعت است که اینجا کاشته شده ام تا بیایند ! یادمه وقتی خودم اون موقع ها مصاحبه کاری که داشتم از شب قبل حتی همه لباسهایم را اتو کرده و آماده داشتم تا مبادا وقتم تلف شود و دو دقیقه دیر برسم ولی اینجا این موضوع هم با بی خیالی سیر می شود !
- باز هم مثل اون موقعها دلم یکی از این پستهای دلم میخواهد های جانانه می خواهد
مثلا دلم می خواهد بنویسم که خیلی وقت است دلم میخواهد یک کلاس نقاشی بروم البته از آن کلاسهایی که برای دلت باشد نه اینکه قانونمند بگویند حتما باید 6 ماه طراحی کنی بعد 3 ماه سیاه و قلم و بعد و بعد و بعد ... دلم میخواهد مستقیم جعبه مداد رنگی 48 تایی ام را که سالهاست گوشه کمدم خاک می خورد را بزنم زیر بغلم بروم سراغ یه معلم خوش ذوق نقاشی بگویم ببین من می خواهم با همین مدادهای خوش رنگ نقاشی های خوش رنگ بکشم فقط تو به من اصولش را بگو همین
یا مثلا بروم کنار دریا دراز بکشم و ساعتها کتاب بخوانم بدون اینکه نگران کارهای عقب افتاده ام باشم کتابش را هم کلی در کتابفروشی گشته باشم و بهترینش را انتخاب کنم و بخرم و بخوانم
یا مثلا یک ام پی فور پر از آهنگهای دلخواهم را بردارم و بروم دوچرخه سواری البته نه در اسکله تفریحی و داخل یک لوپ تکراری دو رو بر خانه مان و در کوچه پسکوچه های خلوت شهرک
یا مثلا دلم میخواهد هر کاری بکنم به غیر از فکر کردن به نگرانی های وحشتناکی که این روزها دست از یرم برنمی دارند مثلا نوشتن و نوشتن و ... آنهم مدل قبل تر هایم که نوشته هایم را حداقل خودم دوستشان داشتم
...
نظرات ()